✨🤍به نام خدا🤍✨
پارت ۹ رمان جنگل جیغ🪵🍃
بعد از سال ها گیر افتادن توی جنگل و سختی هایی که پشت سر گذاشتم آرلا واقعا یک معجزه الهی بود...
من و آرلا تصمیم گرفتیم که بیشتر خوش بگذرونیم و باهم وقت بزاریم
پس آرلا دست به کار شد و یک تاب با چوب های درخت درست کرد و به یک شاخه کلفت بست و
گفت: بشین روی تاب...
نشستم روی تاب و انقدر تاب خوردم تا تونستم بیرون جنگل رو هم ببینم
کلی آدم اون بیرون بودن و
فریاد میزدن:(امیلی!! امیلی!!! تولدت مبارک)
و گریه میکردن
من توی این مدت که داخل جنگل بودم یادم رفته بود که من هم تولد دارم و بعد که از تاب پیاده شدم به آرلا موضوع رو گفتم و کلی باهم صحبت کردیم تا متوجه شدیم امروز چه روزی است
آرلا گفت: تو متولد چهارمین روزِ ماه june سال 2000 هستی.
پرسیدم: الان چه سالی هستیم؟؟
آرلا فکر کرد و گفت: وقتی به جنگل اومدی چه سالی بود؟؟
امیلی: فکر کنم سال 2015 بود.
آرلا: (خب الان سال 2019 هستیم؛تو یک سال تنها اینجا بودی و سه سال بقیه اش من همیشه مراقبت بودم...)
آرلا گفت: میخوام با دستای خودم برات یک کلبه بسازم که باهم زندگی کنیم؛لومی هم پیش خودمون نگه میداریم،این رو به عنوان کادو تولد قبول میکنی؟؟؟
من واقعا نمیدونستم چی بگم انقدر ذوق کرده بودم که گفتم:معلومه که قبول میکنم؛ تزئیناتش با من😍
آرلا با خنده قبول کرد و شروع کرد به برداشتن تنه درخت هایی که روی زمین افتاده بود تا شروع کنه...:)
📪 پیام جدید
عالیییییییییییییییی بودددددددددد
مطمئنم که در آینده یه نویسنده مهار میشی صدف 💖🥺
بهار خانوم؟یا آیلین خانوم؟هر کی هستی رفتی تو قلبم🥺😁❤️
#دایگو
"وَهٌـمٓ!:)✨
امشب تو قطار ۱۱ تا پارت دیگه مینویسم به شرطی که ۳۰۰ تایی شیم🤭❤️✨
منتظرم ۳۰۰ تا شیم که براتون پارت هارو بزارما🤏🏻😪