eitaa logo
Íncomparable
208 دنبال‌کننده
29 عکس
5 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
این نامه را در ساعتی می‌نویسم که شهر خوابیده است.چچنه از آن خواب‌های آرام؛ از آن خواب‌هایی که فقط صداها را خاموش می‌کند، نه فکرها را. پنجره نیمه‌باز است و هوا بوی باران مانده روی آسفالت را می‌دهد. همیشه فکر می‌کردم بعضی بوها آدم را به خانه برمی‌گردانند، اما این یکی فقط مرا به یاد راه‌هایی می‌اندازد که رفته نشدند. اگر این نوشته روزی به دستت رسید، بدان که من پیش از نوشتنش، مدت‌ها با کلمات جنگیده‌ام. بعضی حرف‌ها آن‌قدر سنگین‌اند که زبان از حملشان سر باز می‌زند. بعضی حقیقت‌ها هم آن‌قدر آرام‌اند که فقط روی کاغذ می‌شود دیدشان. من زندگی را ساده شروع کردم. با امیدهایی که بزرگ‌تر از من بودند و رویاهایی که خیال می‌کردم با کمی سماجت، رام می‌شوند. سال‌ها گذشت و من یاد گرفتم چگونه دوام بیاورم؛ چگونه لبخند بزنم وقتی چیزی برای لبخند نبود؛ چگونه ادامه بدهم وقتی «ادامه دادن» خودش یک وظیفه‌ی فرساینده شده بود. هیچ‌کس نفهمید این دوام آوردن، چه‌قدر از من کم کرد. جهان، در ظاهر، مهربان بود. چراغ‌ها روشن می‌شدند، آدم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، و روزها به شکلی منظم شب می‌شدند. اما زیر این نظم، ترک‌های عمیقی بود که فقط بعضی آدم‌ها می‌دیدند. من یکی از همان‌ها بودم؛ کسی که صداها را دیرتر خاموش می‌کرد و تاریکی را زودتر می‌فهمید. دوست داشتن را بلد بودم، اما بلد نبودم چطور نجات پیدا کنم. هر بار که به چیزی یا کسی دل بستم، بیشتر فهمیدم بعضی پیوندها برای ماندن ساخته نشده‌اند؛ فقط می‌آیند تا نشان بدهند قلب هنوز کار می‌کند. اگر ردّی از من در خاطره‌هایت ماند، امیدوارم همین باشد: نشانه‌ای کوچک از این‌که دوست داشتن، حتی وقتی ناتمام است، واقعی‌ست این نامه اعتراف نیست، دفاع هم نیست. فقط ثبتِ یک عبور است. من به جایی می‌روم که نامش را نمی‌دانم، نه از روی شجاعت، نه از سر ترس؛ از فرسودگیِ طولانیِ کسی که زیاد فهمیده و کم گفته است. شاید بعضی آدم‌ها برای ماندن ساخته نشده‌اند؛ نه به این خاطر که ضعیف‌اند، بلکه چون بارِ دیدن را بیش از حد به دوش کشیده‌اند. اگر روزی به نبودنم فکر کردی، دنبال علت نگرد. علت‌ها همیشه ساده‌تر از حقیقت‌اند. حقیقت این است که من مدت‌ها پیش، در سکوت، شروع به کم‌رنگ شدن کردم و حالا فقط این چند صفحه مانده تا ثابت کند زمانی، کسی این‌جا نفس می‌کشیده است. به زندگی سخت نگیر. اگر توانستی، فانوسی روشن نگه دار ، نه برای من، برای خودت. بعضی راه‌ها با نورِ کم هم پیدا می‌شوند، اگر کسی باشد که باور کند تاریکی، تمام ماجرا نیست. این، آخرین چیزی‌ست که از من مانده. https://eitaa.com/joinchat/856163506C5a3da56d06
این نامه را از اتاقی می‌نویسم که دیگر به من تعلق ندارد. دیوارهایش پر از ساعت است؛ ساعت‌هایی که هیچ‌کدام زمان یکسانی را نشان نمی‌دهند. بعضی عقب مانده‌اند، بعضی جلو، و یکی‌شان سال‌هاست ایستاده. صاحب‌خانه می‌گفت خراب است، اما من فکر می‌کنم فقط تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد. گاهی آدم‌ها هم همین کار را می‌کنند؛ نه از سر لجبازی، فقط از خستگی.تمام عمرم فکر می‌کردم اگر نقشه‌ی درستی داشته باشم، اگر قدم‌ها حساب‌شده باشند، زندگی هم راه می‌آید. سال‌ها صرف اندازه‌گیری کردم: فاصله‌ها، احتمال‌ها، ضرر و فایده‌ها. یاد گرفتم چگونه حرف نزنم، چگونه احساساتم را تا بزنم و در جیب‌های امن پنهان کنم. نتیجه‌اش این شد که همه‌چیز دقیق بود، جز خودم. در این شهر، هر روز از کنار آدم‌هایی رد می‌شدم که شبیه مقصد بودند، نه هم‌مسیر. لبخند می‌زدند، می‌دویدند، می‌ساختند، و من تماشایشان می‌کردم؛ مثل کسی که پشت شیشه‌ی قطار ایستاده و حرکت را می‌بیند، اما تکان نمی‌خورد. هیچ‌کس نمی‌فهمید ایستادن هم می‌تواند این‌قدر فرساینده باشد. یک‌بار، فقط یک‌بار، فکر کردم شاید بشود همه‌چیز را عوض کرد. نشانه‌ها کوچک بودند صدایی آشنا در شلوغی، نوری کوتاه در انتهای کوچه‌ای باریک، یا جمله‌ای که بی‌دلیل به دل می‌نشست. اما نشانه‌ها اگر به راه نرسند، به حسرت تبدیل می‌شوند. من نشانه‌های زیادی جمع کردم، راهی نه. این نامه را می‌گذارم تا اگر کسی بعدا آن را پیدا کرد ، بداند من از کجا آمده‌ام. من از جایی می‌آیم که آدم‌ها زیاد قوی به نظر می‌رسند و کم شنیده می‌شوند. جایی که ادامه دادن، فضیلت است وقتی دیگر معنایی ندارد. من یاد گرفتم چطور وزن روزها را تحمل کنم، اما کسی به من یاد نداد کی باید زمین گذاشت. اگر اسمم را به خاطر آوردی، لازم نیست چیزی به آن اضافه کنی. من نه قهرمان بودم، نه قربانی؛ فقط انسانی که بیش از حد مکث کرد. اگر ردی از من ماند، بگذار شبیه یادداشت کوچکی باشد در حاشیه‌ی یک کتاب قدیمی: نه مهم، نه بی‌اهمیت فقط صادق. می‌گویند هر کس جایی در این جهان دارد. شاید جای من همین چند خط باشد؛ میان کاغذی که بوی زمان گرفته و دستی که دیگر عجله‌ای برای نوشتن ندارد. من این‌جا مکث می‌کنم، نه برای پایان، نه برای آغاز؛ برای اینکه بعضی قصه‌ها فقط باید روایت شوند تا سبک شوند. اگر روزی از این اتاق گذشتی و دیدی ساعت‌ها هنوز هر کدام زمان خودشان را می‌گویند، تعجب نکن. بعضی چیزها قرار نیست هماهنگ شوند. همین ناهماهنگی‌هاست که ثابت می‌کند ما واقعی بوده‌ایم. این، آن چیزی‌ست که از من مانده داستانی ناتمام،اتاقی پر از ساعت،و نامه‌ای که فقط می‌خواست گفته شود. https://eitaa.com/furough
این نامه را کنار جاده می‌نویسم؛جایی که آسفالت، باریک و خسته، در مه گم می‌شود و تابلوهای راهنما دیگر مطمئن نیستند. ماشین خاموش است، اما موتور هنوز گرم. انگار خودش هم نمی‌داند قرار است بماند یا برود. باد، گرد و خاک را آرام روی شیشه می‌نشاند و من برای اولین‌بار عجله‌ای ندارم که پاکش کنم. تمام عمرم در راه بودم. نه همیشه با چمدان، نه همیشه با مقصد. بیشتر وقت‌ها فقط می‌رفتم چون ایستادن سخت‌تر بود. جاده‌ها شبیه هم‌اند، اما هر کدام چیز تازه‌ای از آدم می‌گیرند. من در هر پیچ، چیزی جا گذاشتم؛ یک باور، یک امید، یک نسخه‌ی ساده‌تر از خودم. آخرش فهمیدم سبک شدن همیشه به معنای آزاد شدن نیست. یادم هست روزهایی را که حرکت هیجان داشت. نقشه پهن می‌کردم، مسیرها را علامت می‌زدم و خیال می‌کردم اگر دقیق باشم، گم نمی‌شوم. اما جاده‌ها با دقتِ ما کاری ندارند. آن‌ها راه خودشان را می‌روند، و اگر حواست نباشد، بی‌صدا تو را به جاهایی می‌برند که هیچ اسمی برایشان نداری. در این سفر، آدم‌های زیادی را دیدم. بعضی هم‌مسیر بودند، بعضی فقط از کنارم رد شدند. بعضی چراغ شدند، بعضی آینه. اما هیچ‌کدام نماندند. شاید ماندن، مهارتی بود که من هرگز یاد نگرفتم؛ یا شاید سهم من فقط دیدن بود، نه رسیدن. این نامه را می‌نویسم چون حس می‌کنم بعضی سفرها باید ثبت شوند، حتی اگر مقصدشان نامعلوم بماند. اگر روزی این کاغذ به دستت رسید، بدان که من جایی در این راه، از شمردن کیلومترها دست کشیدم. نه چون خسته بودم، بلکه چون فهمیدم عددها نمی‌گویند آدم چقدر جلو رفته؛ فقط می‌گویند چقدر دور شده. من زندگی را دوست داشتم، اما نه آن‌طور که بلد بود از من عبور کند. همیشه یک قدم عقب‌تر بودم؛ نه آن‌قدر نزدیک که بمانم، نه آن‌قدر دور که فراموش شوم. شاید بعضی آدم‌ها برای میان‌راه ساخته شده‌اند؛ برای توقف‌های کوتاه، برای نگاه کردن به افق، برای گفتن «اگر»‌هایی که هیچ‌وقت امتحان نمی‌شوند. اگر از من چیزی یادت ماند، بگذار تصویر مردی باشد که کنار جاده ایستاده، دست‌هایش در جیب، نگاهش به جایی که هنوز شکل نگرفته. نه شکست‌خورده، نه پیروز؛ فقط انسانی که پذیرفت همه‌ی راه‌ها قرار نیست به جایی برسند. جاده هنوز ادامه دارد. شاید ماشین دوباره روشن شود، شاید هم نه. این دیگر مهم نیست. مهم این است که من این‌جا، در این نقطه، حقیقت خودم را نوشتم و گذاشتم باد آن را با خودش ببرد. این آخرین چیزی‌ست که از من مانده: چند خط،یک جاده‌ی بی‌نام و سفری که پاسخی برایش پیدا نشد. https://eitaa.com/joinchat/2183267565C519f5dcd7f
این نامه را در راهرویی می‌نویسم که بوی الکل و سکوت می‌دهد. چراغ‌ها سفیدند و بی‌رحم؛ هیچ سایه‌ای را پنهان نمی‌کنند. صدای دستگاه‌ها از اتاق‌های نیمه‌باز می‌آید، منظم و بی‌احساس، انگار قلب‌ها هم یاد گرفته‌اند طبق برنامه بتپند. پرستاری از کنارم رد می‌شود و چیزی می‌پرسد، سر تکان می‌دهم، اما نمی‌دانم به چه. این‌جا جواب‌ها مهم نیستند، فقط ثبت می‌شوند. تمام روز را روی این صندلی نشسته‌ام؛ صندلی‌ای که برای ماندن ساخته نشده، فقط برای انتظار. آدم‌ها کنارم می‌آیند و می‌روند، بعضی با چشم‌های سرخ، بعضی با لبخندهایی که زیادی زود زده می‌شوند. بیمارستان جای تضادهاست؛ امید و ترس، شتاب و تعلیق، زندگی و چیزی که اسمش را نمی‌برند. پزشک‌ها با کلمات دقیق حرف می‌زنند. درصد، روند، احتمال. من گوش می‌دهم و سر تکان می‌دهم، انگار این واژه‌ها می‌توانند وزن سال‌ها را اندازه بگیرند. اما هیچ‌کدامشان نمی‌گویند آدم چه‌طور باید با خودش کنار بیاید وقتی می‌فهمد بعضی جنگ‌ها را فقط باید تحمل کرد، نه برد. روی دیوار روبه‌رو، ساعت بزرگی آویزان است که ثانیه‌شمارش بلندتر از بقیه صدا می‌دهد. هر ثانیه مثل ضربه‌ای آرام روی شیشه‌ی فکرهایم می‌نشیند. یادم می‌آید چقدر وقت صرف عجله کردم؛ برای رسیدن، برای ثابت کردن، برای قوی به نظر رسیدن. حالا عجله‌ای ندارم. زمان خودش می‌گذرد، حتی اگر من نخواهم. این نامه را می‌نویسم چون بعضی حرف‌ها را نمی‌شود در اتاق گفت. نمی‌شود زیر نور سفید گفت که آدم گاهی خسته است از توضیح دادن، از امیدوار ماندنِ نمایشی، از این‌که دیگران نسخه‌ی بهتری از تو را بیشتر از خودت دوست دارند. این‌جا همه می‌پرسند حالت چطور است، و تو یاد می‌گیری بگویی «خوبم» چون ساده‌تر است. من زندگی را بد دوست نداشتم. دوستش داشتم، اما نه به شیوه‌ای که از من انتظار داشت. من آهسته دوست داشتم، دیر می‌فهمیدم، و زیاد فکر می‌کردم. شاید همین‌ها مرا به این راهرو رساند؛ جایی میان اتاق‌ها، جایی که نه کاملاً این‌جایی، نه آن‌جا. اگر روزی این نوشته را خواندی، لازم نیست دنبال معنای پنهان بگردی. این فقط ردّ یک مکث است. اعتراف نیست، شکایت هم نیست. ثبتِ لحظه‌ای‌ست که آدم می‌فهمد همیشه نمی‌شود نقش قوی‌ترین را بازی کرد. گاهی کافی‌ست بنشینی، نفس بکشی، و بگذاری صداها از کنارت عبور کنند. از پشت شیشه، غروب را می‌بینم که آرام روی شهر می‌نشیند. همان شهر، همان خیابان‌ها، همان آدم‌ها. بیرون همه‌چیز ادامه دارد، حتی وقتی تو ایستاده‌ای. این فکر، عجیب آرامم می‌کند. شاید بودن، همیشه به معناى حضور پررنگ نیست؛ گاهی فقط رد گذاشتن کافی‌ست. این کاغذ را تا می‌کنم و می‌گذارم لای کتابی که همراهم است. شاید کسی پیدایش کند، شاید هم نه. مهم نیست. مهم این است که این چند خط نوشته شد، بی‌نیاز از تشخیص، بی‌نیاز از پرونده. این آخرین چیزی‌ست که از من مانده: راهرویی سفید،ساعتی که ثانیه‌ها را بلند می‌شمارد،و نامه‌ای که فقط می‌خواست گفته شود. @maintinaa
این نامه را نیمه‌شب می‌نویسم؛ وقتی بیمارستان صدایش را پایین می‌آورد، اما هرگز ساکت نمی‌شود. چراغ بالای تخت هنوز روشن است و پرستار گفت اگر خاموشش کنم، دوباره روشنش می‌کند. این‌جا نور، بخشی از مراقبت است؛ حتی وقتی چشم‌ها دیگر میلی به دیدن ندارند. روی میز کنار تخت، لیوان آبی مانده که سرد شده و قرصی که گفتند «بعداً». همه‌چیز این‌جا به بعداً موکول می‌شود؛ درد، خبر، تصمیم. زمان در بیمارستان کش می‌آید، مثل نفس‌هایی که شمرده می‌شوند تا از دست نروند. امروز فهمیدم بدن، حافظه‌ی عجیبی دارد. چیزهایی را به یاد می‌آورد که ذهن سال‌ها پنهانشان کرده. تصویرهایی کوتاه، بی‌اجازه می‌آیند: خنده‌ای در آشپزخانه‌ای قدیمی، بوی باران روی خاک، دستی که روزی محکم‌تر از ترس بود. نمی‌دانم چرا این‌ها را حالا به یاد می‌آورم. شاید بدن می‌خواهد بگوید من فقط درد نبوده‌ام. پزشک‌ها آرام حرف می‌زنند. انگار صدا اگر بلند شود، همه‌چیز می‌شکند. من به لب‌هایشان نگاه می‌کنم، نه به کلمات. کلمه‌ها عدد دارند، اما لب‌ها تردید را لو می‌دهند. این‌جا آدم یاد می‌گیرد از نشانه‌ها بخواند، نه از جمله‌ها. این نامه را می‌نویسم چون گفتن بعضی چیزها رو‌در‌رو سخت است. آدم نمی‌خواهد شاهدِ نگاهِ کسی باشد وقتی حقیقت، بی‌پناه می‌شود. کاغذ امن‌تر است؛ قضاوت نمی‌کند، سؤال نمی‌پرسد، فقط نگه می‌دارد. اگر این نوشته را خواندی، بدان که من سعی کردم درست زندگی کنم؛ نه بی‌نقص، اما صادق. اشتباه کردم، زیاد. دیر فهمیدم، گاهی اصلاً نفهمیدم. اما دوست داشتم؛ نه همیشه خوب، نه همیشه به‌موقع، ولی واقعی. اگر ردی از من در خاطره‌هایت ماند، امیدوارم همین صداقتِ ناقص باشد. از پنجره‌ی کوچک اتاق، چراغ‌های شهر مثل نقطه‌هایی دور دیده می‌شوند. مردم احتمالاً در راه خانه‌اند، یا تازه خوابیده‌اند. دنیا بیرون، بی‌وقفه کار خودش را می‌کند. این فکر غمگین نیست؛ آرام‌کننده است. یعنی هیچ‌چیز به یک نفر بند نیست. صدای دستگاه کنار تخت، منظم می‌آید و می‌رود. هر بار که صدا می‌کند، انگار یادآوری می‌کند هنوز این‌جا هستم. بودن، گاهی همین‌قدر ساده است: شنیدنِ یک صدا و پاسخ دادنِ بی‌صدا. این کاغذ را تا می‌کنم و می‌گذارم داخل کشو. شاید فردا دوباره بخوانمش، شاید هم هرگز. مهم نیست. مهم این است که این حرف‌ها جایی نوشته شدند، بی‌نیاز از توضیح، بی‌نیاز از نتیجه. اگر این آخرین چیزی باشد که از من مانده، بگذار شبیه همین اتاق باشد: ساده، سفید و پر از چیزهایی که گفته نشدند اما حس شدند. https://eitaa.com/ghostinhome/200
نامه‌ای که پیدا شد روی نیمکتی در ایستگاه قطار بود ؛ کاغذی چروکیده و کمی خیس از باران. کسی که آن را نوشته، انگار عجله داشته و بعد رفته، یا شاید هیچ وقت قصد نداشته برگردد. روی نامه هیچ امضا و تاریخ نیست، فقط چند خط که بین عجله و سکوت جا مانده‌اند «صدای قطار همیشه مرا می‌ترساند و آرام می‌کند ، هم‌زمان. شاید فقط من این‌طورم. ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم مردم با شتاب سوار می‌شوند و می‌روند. و من هنوز همان‌جا هستم، میان انتظار و خیال. گاهی فکر می‌کنم اگر من هم سوار شوم، همه چیز تغییر می‌کند. اما تغییر یعنی ترک کردن خودم، یعنی پذیرش اینکه گذشته، خاطره‌ها و چیزهایی که گم کرده‌ام، دیگر مهم نیستند. دلم نمیخواست بدون آنکه درون قطار بودن را احساس کنم و سعی بر کنترل ترسم داشته باشم خودم را بکشم . پس این کار را امتحان کردم» https://eitaa.com/mhh09030
این نامه را در اتاقی می‌نویسم که پنجره‌هایش رو به حیاطی بسته و فرسوده باز می‌شوند. درختان پیر همان‌جا ایستاده‌اند،شاخه‌هایشان خمیده و خسته، و باد هر از گاهی برگ‌هایی خشک را روی کف چوبی می‌ریزد. نور خورشید به سختی وارد اتاق می‌شود و روی میز کهنه‌ای که نامه را رویش گذاشته‌ام، سایه می‌اندازد. تمام روز گذشته را نشسته‌ام و به سکوت نگاه کرده‌ام. سکوت مثل آینه‌ای است که آدم را مجبور می‌کند همه‌ی چیزهایی را که پنهان کرده، ببیند: خستگی‌ها، اشتباه‌ها، امیدهایی که بیش از حد شکننده بودند. در این اتاق، هیچ‌کس نمی‌آید و هیچ‌کس نمی‌پرسد؛ این فضا فقط می‌شنود. زندگی مرا به این‌جا رسانده: میان چهار دیوار، با خاطره‌هایی که هر روز سبک‌تر می‌شوند، و آدم‌هایی که فقط در ذهنم باقی مانده‌اند. یادم می‌آید روزهایی را که با تمام وجود می‌خواستم خودم را به دنیا ثابت کنم، فقط برای این که کسی ببیند و بداند که هستم. اما دنیا خیلی بزرگ بود و من خیلی کوچک. من این نامه را نمی‌نویسم که بخواهم توضیح بدهم، نه که شکایت کنم، و نه حتی که کسی بفهمد. من آنقدر حرف زده‌ام که دیگر چیزی نمانده. این نامه تنها می‌خواهد بگوید: روزی، کسی این‌جا نفس می‌کشیده است. کسی که دوست داشته، اشتباه کرده، و تحمل کرده تا جای ممکن. کسی که تلاش کرده واقعی باشد، حتی وقتی جهان بی‌تفاوت بود. اگر روزی این نوشته را خواندی، لازم نیست چیزی بگویی یا کاری بکنی. شاید فقط کافی باشد بدانی که بودن من، حتی در سکوت، اثری داشته است. شاید همین چند خط، همان چیزی باشد که از من مانده؛ رد پای یک انسان در گوشه‌ای از جهان، کوچک و ناپیدا، اما واقعی. از پنجره، خورشید به آرامی پایین می‌رود و سایه‌های درختان روی زمین کشیده می‌شوند. شاید فردا هم هیچ‌کس این اتاق را نبیند. شاید این نامه همان‌جا بماند، تا زمانی که کسی پیدا شود و بفهمد که من اینجا بوده‌ام. این آخرین چیزی است که از من مانده ، اتاقی کوچک با پنجره‌ای رو به حیاطی فرسوده، و نامه‌ای که تنها می‌خواست گفته شود. https://eitaa.com/Starswilldie
تو این نامه را می‌خوانی، اما شاید هیچ‌وقت ندانی که من این خطوط را در سکوت نوشتم، با دست‌هایی که لرزششان را فقط کاغذ فهمید. اتاقی کوچک و خالی، جایی است که نشسته‌ام و به سایه‌ی درختان نگاه می‌کنم. سایه‌هایی که هر روز با باد می‌رقصند و یادآوری می‌کنند هیچ چیز ثابت نیست. تو نمی‌دانی، اما من تمام عمرم را با تلاش برای دیده شدن گذرانده‌ام؛ نه از روی غرور، بلکه برای اینکه کسی بداند من وجود داشته‌ام. برای اینکه کسی بفهمد دوست داشتن و ماندن و اشتباه کردن هم ارزش دارد. دنیا خیلی بزرگ بود، و من خیلی کوچک. و حالا این نامه، همان چیزی است که از من مانده؛ چیزی که تو پیدا می‌کنی یا شاید نه. اگر این نامه به دستت رسیده، لازم نیست چیزی بگویی. فقط بدان که من بوده‌ام، حتی اگر هیچ‌کس دیگر نفهمد. من دوستت داشته‌ام، اشتباه کرده‌ام، و تلاش کرده‌ام واقعی باشم، حتی وقتی هیچ صدایی پاسخ نمی‌داد. اگر می‌توانی، این را با خودت نگه دار: بودن من ، فقط باعث میشد ضعیف تر بشی . خورشید از پنجره پایین می‌رود و سایه‌ی درختان طولانی‌تر می‌شود. شاید فردا کسی وارد اتاق شود که چیزی به تو دهد که هیچکس نتواند https://eitaa.com/Abyssos
مادر، اگر روزی این نامه را پیدا کردی، بدان که من آن‌قدر حرف در دل داشتم که هیچ‌کس نمی‌توانست بشنود، جز تو. نه برای سرزنش، نه برای عذرخواهی، فقط برای اینکه بدانی: تو همیشه در همه چیز من بودی، حتی وقتی خودم نمی‌فهمیدم. نور کم‌سو از بین شاخه‌های درختان قدیمی می‌تابد. آن‌قدر که بتوانم خطوط این نامه را روی کاغذ بیاورم، اما نه آن‌قدر که دلم را پنهان کنم. همه‌چیز ساده است، اما حقیقت دارد. من همیشه تلاش کرده‌ام درست زندگی کنم. نه برای کسی جز تو. می‌خواستم تو با افتخار نگاه کنی، تو که هرگز نگفتی، اما با نگاهت همه چیز را فهمیدی. اگر در مسیر زندگی‌ام گاهی اشتباه کردم، بدان که دلیلش گم شدن در پیچ‌های مسیر نبود؛ دلیلش ترس از این بود که تو ناراحت شوی، که مبادا نتوانم تو را راضی کنم. همیشه به یاد دارم که دست‌های تو چگونه آرامم می‌کرد، حتی وقتی نمی‌دانستی چه چیزی را پنهان کرده‌ام. حتی وقتی بزرگ شدم و فکر می‌کردم می‌توانم خودم را نگه دارم، هنوز همان دست‌ها بود که می‌خواستم لمسشان کنم. اگر این آخرین چیزی باشد که از من مانده، بگذار بدانی: تو را دوست داشتم، تو را می‌خواستم، و تو در هر انتخاب من حضور داشتی، حتی وقتی خودم نمی‌دانستم. این نامه را می‌نویسم تا اگر کسی پرسید که من چه کسی بودم، تو بدانی: من فرزند تو بودم، کسی که بیش از همه چیز، دلش می‌خواست تو خوشحال باشی. پنجره‌ی اتاق به حیاط باز است و شاخه‌های درختان آرام در باد حرکت می‌کنند. من همین‌جا نشسته‌ام، با کاغذی در دست، و می‌خواهم این خطوط بمانند، حتی اگر من نمانم. شاید کسی بعداً بخواند و بفهمد که دوستت داشتم ، دارم و خواهم داشت @nabishee
نمی‌دانم این نامه را با چه امیدی می‌نویسم، یا با چه اندوهی می‌فرستم. شاید تنها بهانه‌اش این باشد که دلتنگی‌ام را با کاغذ و قلم شریک شوم، پیش از آن‌که سکوت ما را برای همیشه پوشانده باشد. چقدر عمیق بود آن پیوند ما؛ خنده‌ها، رازها، شب‌های طولانی که گویی جهان فقط مال ما بود. اکنون اما، گویی همان جهان بی‌رحم، ما را به دو سوی بی‌پایانی پرت کرده است، و من با دست‌هایی خالی، تنها خاطره‌ها را در آغوش می‌گیرم. شاید این نامه آخرین واژه‌های من باشد،آخرین بازمانده از آن جهانی که با هم ساختیم. و شاید هیچ‌گاه دوباره هم را نبینیم، هیچ صدایی نشنویم، هیچ نگاه گرم و آشنایی را تجربه نکنیم. اما بدان که در سکوت روزها و در تنهایی شب‌ها، یاد تو همچون شمعی روشن در من فروزان خواهد ماند. https://eitaa.com/Dailylogofamind
نمی‌دانم این نامه را با چه امیدی می‌نویسم، یا با چه اندوهی می‌فرستم. شاید تنها بهانه‌اش این باشد که دلتنگی‌ام را با کاغذ و قلم شریک شوم، پیش از آن‌که سکوت ما را برای همیشه پوشانده باشد. چقدر عمیق بود آن پیوند ما؛ خنده‌ها، رازها، شب‌های طولانی که گویی جهان فقط مال ما بود. اکنون اما، گویی همان جهان بی‌رحم، ما را به دو سوی بی‌پایانی پرت کرده است، و من با دست‌هایی خالی، تنها خاطره‌ها را در آغوش می‌گیرم. شاید این نامه آخرین واژه‌های من باشد،آخرین بازمانده از آن جهانی که با هم ساختیم. و شاید هیچ‌گاه دوباره هم را نبینیم، هیچ صدایی نشنویم، هیچ نگاه گرم و آشنایی را تجربه نکنیم. اما بدان که در سکوت روزها و در تنهایی شب‌ها، یاد تو همچون شمعی روشن در من فروزان خواهد ماند. @TinarT
به یگانه‌ی جانم وقتی قلم را در دست گرفتم، دست‌هایم از شوق و اندوه می‌لرزید؛ و واژه‌ها، همچون پرهایی سبک، از ذهنم به کاغذ می‌افتادند، بی‌آنکه بتوانند سنگینی احساسی را که در سینه دارم تحمل کنند. هر لحظه که می‌نویسم، گویی قطعه‌ای از قلبم را بر این ورق‌ها می‌گذارم تا تو، حتی اگر هرگز دوباره من را نبینی، از نزدیک‌ترین فاصله با من آشنا باشی. می‌دانم که روزهای ما کوتاه و گذرا بودند، و با این حال، تمام عمرم را در همان لحظات کوتاه و درخشان سپری کرده‌ام. تو همان نوری هستی که تاریک‌ترین شب‌هایم را روشن کرده‌ای، و همان نسیمی که خستگی‌های مرا به دور می‌برد. اگر بتوانم، آرزو می‌کنم که تمام لحظه‌های غم و شادی‌ات را با من قسمت می‌کردی، اما سرنوشت گاه بی‌رحم است و ما را به مسیرهایی می‌برد که دل نمی‌خواهد. هر بار که به چشمانت نگاه می‌کنم، دریایی از خاطره در ذهنم موج می‌زند، و هر لبخندت، شعله‌ای است که حتی با گذر زمان نیز خاموش نمی‌شود. من نمی‌توانم دلتنگی را که برایت دارم، با هیچ کلامی به اندازهٔ کافی بیان کنم؛ حتی این نامه، که می‌بایست آخرین گفتهٔ من باشد، تنها نوای ضعیفی از فریاد درونم است. اگر روزی این نامه را خواندی، بدان که هیچ لحظه‌ای بدون عشق تو سپری نشده است. هیچ روزی که با یاد تو شروع نشده باشد، هیچ شب که با خیال تو به پایان نرسیده باشد. تو نه تنها بخشی از زندگی من، بلکه تمام زندگی من بوده‌ای. و اگر قرار است جهان مرا از تو جدا کند، دست‌کم این کلمات، شاهدی خواهند بود بر عشقی که هیچ زمان و مکانی نتوانست آن را نابود کند. آخرین خواهشم این است که لبخندت را فراموش نکنی، و دلتنگی مرا به دل نگیر؛ زیرا عشق، حتی در جدایی، زنده می‌ماند و در همان لحظه‌ای که این نامه را می‌بندی، من با تمام وجود، تو را در قلبم در آغوش گرفته‌ام. با تمام جان و عشق بی‌پایانم @borndeadinside