هدایت شده از Íncomparable
مادر،
اگر روزی این نامه را پیدا کردی، بدان که من آنقدر حرف در دل داشتم که هیچکس نمیتوانست بشنود، جز تو. نه برای سرزنش، نه برای عذرخواهی، فقط برای اینکه بدانی: تو همیشه در همه چیز من بودی، حتی وقتی خودم نمیفهمیدم.
نور کمسو از بین شاخههای درختان قدیمی میتابد. آنقدر که بتوانم خطوط این نامه را روی کاغذ بیاورم، اما نه آنقدر که دلم را پنهان کنم. همهچیز ساده است، اما حقیقت دارد.
من همیشه تلاش کردهام درست زندگی کنم. نه برای کسی جز تو. میخواستم تو با افتخار نگاه کنی، تو که هرگز نگفتی، اما با نگاهت همه چیز را فهمیدی. اگر در مسیر زندگیام گاهی اشتباه کردم، بدان که دلیلش گم شدن در پیچهای مسیر نبود؛ دلیلش ترس از این بود که تو ناراحت شوی، که مبادا نتوانم تو را راضی کنم.
همیشه به یاد دارم که دستهای تو چگونه آرامم میکرد، حتی وقتی نمیدانستی چه چیزی را پنهان کردهام. حتی وقتی بزرگ شدم و فکر میکردم میتوانم خودم را نگه دارم، هنوز همان دستها بود که میخواستم لمسشان کنم.
اگر این آخرین چیزی باشد که از من مانده، بگذار بدانی: تو را دوست داشتم، تو را میخواستم، و تو در هر انتخاب من حضور داشتی، حتی وقتی خودم نمیدانستم. این نامه را مینویسم تا اگر کسی پرسید که من چه کسی بودم، تو بدانی: من فرزند تو بودم، کسی که بیش از همه چیز، دلش میخواست تو خوشحال باشی.
پنجرهی اتاق به حیاط باز است و شاخههای درختان آرام در باد حرکت میکنند. من همینجا نشستهام، با کاغذی در دست، و میخواهم این خطوط بمانند، حتی اگر من نمانم. شاید کسی بعداً بخواند و بفهمد که دوستت داشتم ، دارم و خواهم داشت
@nabishee