eitaa logo
Íncomparable
207 دنبال‌کننده
29 عکس
5 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
این نامه را نیمه‌شب می‌نویسم؛ وقتی بیمارستان صدایش را پایین می‌آورد، اما هرگز ساکت نمی‌شود. چراغ بالای تخت هنوز روشن است و پرستار گفت اگر خاموشش کنم، دوباره روشنش می‌کند. این‌جا نور، بخشی از مراقبت است؛ حتی وقتی چشم‌ها دیگر میلی به دیدن ندارند. روی میز کنار تخت، لیوان آبی مانده که سرد شده و قرصی که گفتند «بعداً». همه‌چیز این‌جا به بعداً موکول می‌شود؛ درد، خبر، تصمیم. زمان در بیمارستان کش می‌آید، مثل نفس‌هایی که شمرده می‌شوند تا از دست نروند. امروز فهمیدم بدن، حافظه‌ی عجیبی دارد. چیزهایی را به یاد می‌آورد که ذهن سال‌ها پنهانشان کرده. تصویرهایی کوتاه، بی‌اجازه می‌آیند: خنده‌ای در آشپزخانه‌ای قدیمی، بوی باران روی خاک، دستی که روزی محکم‌تر از ترس بود. نمی‌دانم چرا این‌ها را حالا به یاد می‌آورم. شاید بدن می‌خواهد بگوید من فقط درد نبوده‌ام. پزشک‌ها آرام حرف می‌زنند. انگار صدا اگر بلند شود، همه‌چیز می‌شکند. من به لب‌هایشان نگاه می‌کنم، نه به کلمات. کلمه‌ها عدد دارند، اما لب‌ها تردید را لو می‌دهند. این‌جا آدم یاد می‌گیرد از نشانه‌ها بخواند، نه از جمله‌ها. این نامه را می‌نویسم چون گفتن بعضی چیزها رو‌در‌رو سخت است. آدم نمی‌خواهد شاهدِ نگاهِ کسی باشد وقتی حقیقت، بی‌پناه می‌شود. کاغذ امن‌تر است؛ قضاوت نمی‌کند، سؤال نمی‌پرسد، فقط نگه می‌دارد. اگر این نوشته را خواندی، بدان که من سعی کردم درست زندگی کنم؛ نه بی‌نقص، اما صادق. اشتباه کردم، زیاد. دیر فهمیدم، گاهی اصلاً نفهمیدم. اما دوست داشتم؛ نه همیشه خوب، نه همیشه به‌موقع، ولی واقعی. اگر ردی از من در خاطره‌هایت ماند، امیدوارم همین صداقتِ ناقص باشد. از پنجره‌ی کوچک اتاق، چراغ‌های شهر مثل نقطه‌هایی دور دیده می‌شوند. مردم احتمالاً در راه خانه‌اند، یا تازه خوابیده‌اند. دنیا بیرون، بی‌وقفه کار خودش را می‌کند. این فکر غمگین نیست؛ آرام‌کننده است. یعنی هیچ‌چیز به یک نفر بند نیست. صدای دستگاه کنار تخت، منظم می‌آید و می‌رود. هر بار که صدا می‌کند، انگار یادآوری می‌کند هنوز این‌جا هستم. بودن، گاهی همین‌قدر ساده است: شنیدنِ یک صدا و پاسخ دادنِ بی‌صدا. این کاغذ را تا می‌کنم و می‌گذارم داخل کشو. شاید فردا دوباره بخوانمش، شاید هم هرگز. مهم نیست. مهم این است که این حرف‌ها جایی نوشته شدند، بی‌نیاز از توضیح، بی‌نیاز از نتیجه. اگر این آخرین چیزی باشد که از من مانده، بگذار شبیه همین اتاق باشد: ساده، سفید و پر از چیزهایی که گفته نشدند اما حس شدند. https://eitaa.com/ghostinhome/200
نامه‌ای که پیدا شد روی نیمکتی در ایستگاه قطار بود ؛ کاغذی چروکیده و کمی خیس از باران. کسی که آن را نوشته، انگار عجله داشته و بعد رفته، یا شاید هیچ وقت قصد نداشته برگردد. روی نامه هیچ امضا و تاریخ نیست، فقط چند خط که بین عجله و سکوت جا مانده‌اند «صدای قطار همیشه مرا می‌ترساند و آرام می‌کند ، هم‌زمان. شاید فقط من این‌طورم. ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم مردم با شتاب سوار می‌شوند و می‌روند. و من هنوز همان‌جا هستم، میان انتظار و خیال. گاهی فکر می‌کنم اگر من هم سوار شوم، همه چیز تغییر می‌کند. اما تغییر یعنی ترک کردن خودم، یعنی پذیرش اینکه گذشته، خاطره‌ها و چیزهایی که گم کرده‌ام، دیگر مهم نیستند. دلم نمیخواست بدون آنکه درون قطار بودن را احساس کنم و سعی بر کنترل ترسم داشته باشم خودم را بکشم . پس این کار را امتحان کردم» https://eitaa.com/mhh09030
این نامه را در اتاقی می‌نویسم که پنجره‌هایش رو به حیاطی بسته و فرسوده باز می‌شوند. درختان پیر همان‌جا ایستاده‌اند،شاخه‌هایشان خمیده و خسته، و باد هر از گاهی برگ‌هایی خشک را روی کف چوبی می‌ریزد. نور خورشید به سختی وارد اتاق می‌شود و روی میز کهنه‌ای که نامه را رویش گذاشته‌ام، سایه می‌اندازد. تمام روز گذشته را نشسته‌ام و به سکوت نگاه کرده‌ام. سکوت مثل آینه‌ای است که آدم را مجبور می‌کند همه‌ی چیزهایی را که پنهان کرده، ببیند: خستگی‌ها، اشتباه‌ها، امیدهایی که بیش از حد شکننده بودند. در این اتاق، هیچ‌کس نمی‌آید و هیچ‌کس نمی‌پرسد؛ این فضا فقط می‌شنود. زندگی مرا به این‌جا رسانده: میان چهار دیوار، با خاطره‌هایی که هر روز سبک‌تر می‌شوند، و آدم‌هایی که فقط در ذهنم باقی مانده‌اند. یادم می‌آید روزهایی را که با تمام وجود می‌خواستم خودم را به دنیا ثابت کنم، فقط برای این که کسی ببیند و بداند که هستم. اما دنیا خیلی بزرگ بود و من خیلی کوچک. من این نامه را نمی‌نویسم که بخواهم توضیح بدهم، نه که شکایت کنم، و نه حتی که کسی بفهمد. من آنقدر حرف زده‌ام که دیگر چیزی نمانده. این نامه تنها می‌خواهد بگوید: روزی، کسی این‌جا نفس می‌کشیده است. کسی که دوست داشته، اشتباه کرده، و تحمل کرده تا جای ممکن. کسی که تلاش کرده واقعی باشد، حتی وقتی جهان بی‌تفاوت بود. اگر روزی این نوشته را خواندی، لازم نیست چیزی بگویی یا کاری بکنی. شاید فقط کافی باشد بدانی که بودن من، حتی در سکوت، اثری داشته است. شاید همین چند خط، همان چیزی باشد که از من مانده؛ رد پای یک انسان در گوشه‌ای از جهان، کوچک و ناپیدا، اما واقعی. از پنجره، خورشید به آرامی پایین می‌رود و سایه‌های درختان روی زمین کشیده می‌شوند. شاید فردا هم هیچ‌کس این اتاق را نبیند. شاید این نامه همان‌جا بماند، تا زمانی که کسی پیدا شود و بفهمد که من اینجا بوده‌ام. این آخرین چیزی است که از من مانده ، اتاقی کوچک با پنجره‌ای رو به حیاطی فرسوده، و نامه‌ای که تنها می‌خواست گفته شود. https://eitaa.com/Starswilldie
تو این نامه را می‌خوانی، اما شاید هیچ‌وقت ندانی که من این خطوط را در سکوت نوشتم، با دست‌هایی که لرزششان را فقط کاغذ فهمید. اتاقی کوچک و خالی، جایی است که نشسته‌ام و به سایه‌ی درختان نگاه می‌کنم. سایه‌هایی که هر روز با باد می‌رقصند و یادآوری می‌کنند هیچ چیز ثابت نیست. تو نمی‌دانی، اما من تمام عمرم را با تلاش برای دیده شدن گذرانده‌ام؛ نه از روی غرور، بلکه برای اینکه کسی بداند من وجود داشته‌ام. برای اینکه کسی بفهمد دوست داشتن و ماندن و اشتباه کردن هم ارزش دارد. دنیا خیلی بزرگ بود، و من خیلی کوچک. و حالا این نامه، همان چیزی است که از من مانده؛ چیزی که تو پیدا می‌کنی یا شاید نه. اگر این نامه به دستت رسیده، لازم نیست چیزی بگویی. فقط بدان که من بوده‌ام، حتی اگر هیچ‌کس دیگر نفهمد. من دوستت داشته‌ام، اشتباه کرده‌ام، و تلاش کرده‌ام واقعی باشم، حتی وقتی هیچ صدایی پاسخ نمی‌داد. اگر می‌توانی، این را با خودت نگه دار: بودن من ، فقط باعث میشد ضعیف تر بشی . خورشید از پنجره پایین می‌رود و سایه‌ی درختان طولانی‌تر می‌شود. شاید فردا کسی وارد اتاق شود که چیزی به تو دهد که هیچکس نتواند https://eitaa.com/Abyssos
مادر، اگر روزی این نامه را پیدا کردی، بدان که من آن‌قدر حرف در دل داشتم که هیچ‌کس نمی‌توانست بشنود، جز تو. نه برای سرزنش، نه برای عذرخواهی، فقط برای اینکه بدانی: تو همیشه در همه چیز من بودی، حتی وقتی خودم نمی‌فهمیدم. نور کم‌سو از بین شاخه‌های درختان قدیمی می‌تابد. آن‌قدر که بتوانم خطوط این نامه را روی کاغذ بیاورم، اما نه آن‌قدر که دلم را پنهان کنم. همه‌چیز ساده است، اما حقیقت دارد. من همیشه تلاش کرده‌ام درست زندگی کنم. نه برای کسی جز تو. می‌خواستم تو با افتخار نگاه کنی، تو که هرگز نگفتی، اما با نگاهت همه چیز را فهمیدی. اگر در مسیر زندگی‌ام گاهی اشتباه کردم، بدان که دلیلش گم شدن در پیچ‌های مسیر نبود؛ دلیلش ترس از این بود که تو ناراحت شوی، که مبادا نتوانم تو را راضی کنم. همیشه به یاد دارم که دست‌های تو چگونه آرامم می‌کرد، حتی وقتی نمی‌دانستی چه چیزی را پنهان کرده‌ام. حتی وقتی بزرگ شدم و فکر می‌کردم می‌توانم خودم را نگه دارم، هنوز همان دست‌ها بود که می‌خواستم لمسشان کنم. اگر این آخرین چیزی باشد که از من مانده، بگذار بدانی: تو را دوست داشتم، تو را می‌خواستم، و تو در هر انتخاب من حضور داشتی، حتی وقتی خودم نمی‌دانستم. این نامه را می‌نویسم تا اگر کسی پرسید که من چه کسی بودم، تو بدانی: من فرزند تو بودم، کسی که بیش از همه چیز، دلش می‌خواست تو خوشحال باشی. پنجره‌ی اتاق به حیاط باز است و شاخه‌های درختان آرام در باد حرکت می‌کنند. من همین‌جا نشسته‌ام، با کاغذی در دست، و می‌خواهم این خطوط بمانند، حتی اگر من نمانم. شاید کسی بعداً بخواند و بفهمد که دوستت داشتم ، دارم و خواهم داشت @nabishee
نمی‌دانم این نامه را با چه امیدی می‌نویسم، یا با چه اندوهی می‌فرستم. شاید تنها بهانه‌اش این باشد که دلتنگی‌ام را با کاغذ و قلم شریک شوم، پیش از آن‌که سکوت ما را برای همیشه پوشانده باشد. چقدر عمیق بود آن پیوند ما؛ خنده‌ها، رازها، شب‌های طولانی که گویی جهان فقط مال ما بود. اکنون اما، گویی همان جهان بی‌رحم، ما را به دو سوی بی‌پایانی پرت کرده است، و من با دست‌هایی خالی، تنها خاطره‌ها را در آغوش می‌گیرم. شاید این نامه آخرین واژه‌های من باشد،آخرین بازمانده از آن جهانی که با هم ساختیم. و شاید هیچ‌گاه دوباره هم را نبینیم، هیچ صدایی نشنویم، هیچ نگاه گرم و آشنایی را تجربه نکنیم. اما بدان که در سکوت روزها و در تنهایی شب‌ها، یاد تو همچون شمعی روشن در من فروزان خواهد ماند. https://eitaa.com/Dailylogofamind
نمی‌دانم این نامه را با چه امیدی می‌نویسم، یا با چه اندوهی می‌فرستم. شاید تنها بهانه‌اش این باشد که دلتنگی‌ام را با کاغذ و قلم شریک شوم، پیش از آن‌که سکوت ما را برای همیشه پوشانده باشد. چقدر عمیق بود آن پیوند ما؛ خنده‌ها، رازها، شب‌های طولانی که گویی جهان فقط مال ما بود. اکنون اما، گویی همان جهان بی‌رحم، ما را به دو سوی بی‌پایانی پرت کرده است، و من با دست‌هایی خالی، تنها خاطره‌ها را در آغوش می‌گیرم. شاید این نامه آخرین واژه‌های من باشد،آخرین بازمانده از آن جهانی که با هم ساختیم. و شاید هیچ‌گاه دوباره هم را نبینیم، هیچ صدایی نشنویم، هیچ نگاه گرم و آشنایی را تجربه نکنیم. اما بدان که در سکوت روزها و در تنهایی شب‌ها، یاد تو همچون شمعی روشن در من فروزان خواهد ماند. @TinarT
به یگانه‌ی جانم وقتی قلم را در دست گرفتم، دست‌هایم از شوق و اندوه می‌لرزید؛ و واژه‌ها، همچون پرهایی سبک، از ذهنم به کاغذ می‌افتادند، بی‌آنکه بتوانند سنگینی احساسی را که در سینه دارم تحمل کنند. هر لحظه که می‌نویسم، گویی قطعه‌ای از قلبم را بر این ورق‌ها می‌گذارم تا تو، حتی اگر هرگز دوباره من را نبینی، از نزدیک‌ترین فاصله با من آشنا باشی. می‌دانم که روزهای ما کوتاه و گذرا بودند، و با این حال، تمام عمرم را در همان لحظات کوتاه و درخشان سپری کرده‌ام. تو همان نوری هستی که تاریک‌ترین شب‌هایم را روشن کرده‌ای، و همان نسیمی که خستگی‌های مرا به دور می‌برد. اگر بتوانم، آرزو می‌کنم که تمام لحظه‌های غم و شادی‌ات را با من قسمت می‌کردی، اما سرنوشت گاه بی‌رحم است و ما را به مسیرهایی می‌برد که دل نمی‌خواهد. هر بار که به چشمانت نگاه می‌کنم، دریایی از خاطره در ذهنم موج می‌زند، و هر لبخندت، شعله‌ای است که حتی با گذر زمان نیز خاموش نمی‌شود. من نمی‌توانم دلتنگی را که برایت دارم، با هیچ کلامی به اندازهٔ کافی بیان کنم؛ حتی این نامه، که می‌بایست آخرین گفتهٔ من باشد، تنها نوای ضعیفی از فریاد درونم است. اگر روزی این نامه را خواندی، بدان که هیچ لحظه‌ای بدون عشق تو سپری نشده است. هیچ روزی که با یاد تو شروع نشده باشد، هیچ شب که با خیال تو به پایان نرسیده باشد. تو نه تنها بخشی از زندگی من، بلکه تمام زندگی من بوده‌ای. و اگر قرار است جهان مرا از تو جدا کند، دست‌کم این کلمات، شاهدی خواهند بود بر عشقی که هیچ زمان و مکانی نتوانست آن را نابود کند. آخرین خواهشم این است که لبخندت را فراموش نکنی، و دلتنگی مرا به دل نگیر؛ زیرا عشق، حتی در جدایی، زنده می‌ماند و در همان لحظه‌ای که این نامه را می‌بندی، من با تمام وجود، تو را در قلبم در آغوش گرفته‌ام. با تمام جان و عشق بی‌پایانم @borndeadinside
این نامه را با دست‌هایی پر از تردید و دلی پر از بغض می‌نویسم؛ نامه‌ای که می‌دانم آخرین صدای من خواهد بود، آخرین پل میان قلب تو و قلب من. هر واژه که می‌نویسم، گویی قطره‌ای از جانم بر کاغذ می‌چکد، و هر جمله، نجوای خاموشی است که تا ابد در سکوت خواهد ماند. من همیشه به تو فکر کرده‌ام، حتی زمانی که فاصله‌ها بین ما دیوار کشیدند. و اکنون، در این لحظهٔ وداع، بیش از هر زمان دیگری حس می‌کنم که عشق ما چیزی فراتر از حضور جسمانی است؛ چیزی که نه زمان می‌تواند از بین ببرد و نه غیاب تو می‌تواند آن را خاموش کند. اگر این نامه را می‌خوانی، بدان که در تمام لحظه‌هایی که کنار تو نبودم، چشم‌هایم دنبال تو گشته‌اند، قلبم برای تو تپیده و روحم با تو هم‌نفس بوده است. شاید هیچ کس نتواند ارزش عشق را با کلمات بسنجَد، اما من امیدوارم که حتی همین چند خط نیز بخشی از عمق احساسم را به تو برساند. می‌خواهم بدانی که با هر خداحافظی، با هر فاصله، تو را بیشتر در خود جای داده‌ام. و حتی اگر مسیرها ما را از هم جدا کند، عشقم به تو همچنان در هر نفس، در هر نگاه و در هر سکوت جاری خواهد بود. این آخرین نامه، نه وداعی سرد و بی‌روح، بلکه سندی از عشقی است که تا ابد زنده می‌ماند؛ عشقی که حتی مرگ یا جدایی نمی‌تواند آن را پژمرده کند. در پایان، تنها یک خواهش از تو دارم: زندگی را با همان شادابی و مهربانی که به من دادی ادامه بده، و هر بار که به یاد من افتادی، لبخند بزن، نه با غم، بلکه با خاطره‌ای شیرین از عشقی که ما با هم ساختیم. با عشق بی‌پایان و بغضی که هیچ‌گاه فرو نمی‌نشیند https://eitaa.com/joinchat/34866236C6d3f80ee2d
به کسی که در تمام جهان من خانه دارد. اگر این نامه را می‌خوانی، بدان که شاید نه امروز و نه حتی در این دنیا به دستت رسیده، اما به هر حال، مسیر خودش را پیدا کرده است؛ درست مثل عشق ما که هیچ محدودیتی نمی‌شناسد. من آن را ننوشتم فقط با قلم، بلکه با هر خاطره، هر لبخند و هر نفس که از تو به یاد دارم. این نامه نه تنها کلمات است، بلکه ذراتی از زمان و مکان است که در آن‌ها تو و من با هم بودیم. می‌خواهم برایت بگویم که هر لحظه که با تو گذراندم، یک جهان کوچک ساختیم؛ جهانی که هیچ کسی جز ما نمی‌توانست واردش شود. و حالا که شاید مجبوریم از آن جهان جدا شویم، این نامه را فرستادم تا خاطراتمان، حتی در نبود ما، ادامه پیدا کنند. هر جمله‌اش، پلی است میان آنچه بودیم و آنچه خواهیم بود، هر نقطه، قطره‌ای از عشقی است که حتی اگر دنیا فراموش کند، هنوز در گوشه‌ای از کائنات جاری خواهد بود. اگر گاهی حس کردی که من دورم، بدان که هیچ فاصله‌ای نمی‌تواند جلوی من را بگیرد. من در هر نسیمی که بر تو می‌وزد، در هر غروب که به یاد تو رنگ می‌بازد و حتی در هر ستاره‌ای که شب‌ها نگاهت را دنبال می‌کند، با تو هستم. این نامه، شاید آخرین نامهٔ من باشد، اما نه پایان عشقمان؛ شاید آغاز شکل تازه‌ای از آن باشد، عشقی که در خاطره‌ها، در رویاها و در جهان‌های نامرئی ادامه پیدا می‌کند. پس بخند، حتی اگر اشک در چشمانت حلقه زده باشد. زندگی کن، حتی اگر دلتنگی من را حس می‌کنی. و وقتی یک روز، وقتی این نامه را به دست آوردی، لبخند بزن و بدان که در این جهانِ نامحدود، ما هنوز هم با همیم، حتی اگر فقط در لحظه‌ای کوتاه، در دل کلمات و در ذراتی که این نامه با خود حمل کرده است.بدان که دوستت دارم https://eitaa.com/fuckingmind
نوشتن این نامه سخت‌ترین کاری است که تا امروز کرده‌ام. نه به خاطر اینکه نمی‌دانم چه بگویم، بلکه به این خاطر که هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند تمام ارزش دوستی ما را بیان کند یادم هست چگونه در روزهای تاریک، با حرف‌ها و خنده‌هایت نور می‌آوردی و چگونه در شادی‌ها، شریک واقعی من بودی. هر خاطره‌ای که با تو دارم، گنجینه‌ای است که هیچ وقت از یادم نخواهد رفت: قدم زدن‌های بی‌هدف، صحبت‌های نیمه‌شب، حتی دعواهای کوچک که آخرش به خنده ختم می‌شد. همه این‌ها، بخشی از زندگی من هستند که بدون تو خالی و کم‌روح می‌ماند. اگر این آخرین نامه من است، می‌خواهم بدانی که تو همیشه در قلب من جایی ویژه داری. حتی اگر مسیرهایمان از هم جدا شود، هر بار که لبخند می‌زنی، هر موفقیتی که به دست می‌آوری و حتی در لحظات تنهایی، من در کنارت هستم، حتی اگر دور باشیم. خواهش می‌کنم به یاد داشته باش که هیچ‌گاه دوستی ما پایان نیافته است. حتی اگر این آخرین نامه باشد،توی زندگی بعدی پیدات میکنم ممنونم برای همه چیز: برای صبر، برای خنده، برای لحظه‌هایی که فقط با تو کامل بودند. https://eitaa.com/enkesarr
نمی‌دانم باید تو را خطاب قرار بدهم یا متهمت کنم. سال‌هاست که از کنارم می‌گذری؛ بی‌صدا، بی‌رحم، بی‌توقف. نه برای گریه‌ای مکث می‌کنی، نه برای خنده‌ای آهسته‌تر می‌شوی. فقط می‌روی، انگار مأمور رفتنی بی‌پایان باشی. زمان،تو بزرگ‌ترین معلم من بودی، اما دیر درس دادی. به من نشان دادی که هیچ چیز دائمی نیست؛ نه آدم‌ها، نه حال خوب، نه حتی درد. اما هر بار که خواستم چیزی را نگه دارم، تو از لای انگشتانم لغزیدی و با خودت بردی‌اش؛ آدم‌ها را، صداها را، چهره‌هایی که روزی جهان من بودند. من به تو بدهکارم. به شب‌هایی که طولانی‌شان کردی تا درد بفهمد،به روزهایی که کوتاه گرفتی تا شادی زود تمام شود.تو مرا پیر کردی، اما عاقل نه؛ زخمی کردی، اما همیشه درمان نکردی. ای زمان،چرا وقتی کودک بودم، این‌قدر آرام بودیو حالا که فهمیده‌ام زندگی یعنی چه، این‌چنین می‌دوی؟چرا فرصت‌ها را وقتی آماده نیستیم می‌آوریو وقتی آماده‌ایم، بی‌خبر می‌بری؟ با این حال، نمی‌توانم انکارت کنم. تو بودی که مرا ساختی.تو بودی که یاد دادی بعضی آدم‌ها فقط برای فصلی می‌آیند و بعضی دردها باید کهنه شوند تا قابل تحمل گردند. اگر خواهشی از تو داشته باشم، نه این است که بایستی اما می‌دانم محال است . فقط گاهی مهربان‌تر عبور کن. بگذار بعضی لحظه‌ها بیشتر بمانند، بگذار بعضی خداحافظی‌ها دیرتر اتفاق بیفتند. و اگر روزی مرا هم با خودت بردی،بدان که من از تو دلخور بودم،اما بی‌تو هیچ‌چیز معنا نداشت. https://eitaa.com/loveyouwithoutreason