eitaa logo
نجوای درون
250 دنبال‌کننده
7 عکس
8 ویدیو
1 فایل
@razie_ashrafian دلنوشته‌های یک روانشناس
مشاهده در ایتا
دانلود
درِ اتاق مشاوره باز شد و دختر کوچولوی 4-5 ساله‌ای، دست به دستگیره، زل زد به من. چهره‌ش می‌گفت سندرم داون داره. بهش اشاره کردم بیاد داخل اتاق. اونم سریع داخل شد و اومد نزدیک من. همکار مرکز توضیح داد که مادر و پدرش پیش مشاور دیگه‌ای هستند و این بچه هم خسته شده و داره اطراف رو‌ میگرده. گفتم منکه فعلا مراجع ندارم بذارید باشه. هر وقت دلش خواست میاد بیرون. یه کم معاشرت کردیم و اونم خیلی خوب ارتباط برقرار می‌کرد. جذابیت این بچه‌ها همینه و البته چهره‌های خوشگل و دوست داشتنی‌شون.😍 چند دقیقه بیشتر طاقت نیاورد، بعداز اینکه همه جا رو بهم ریخت، رفت.😊 با رفتنش یک حس عجیب اومد سراغم. اگر من مادر چنین کودکی بودم، آیا همه عمرم با این رنج نمی‌گذشت که انرژی و توان سازندگیم رو باید خرج بچه‌ای بکنم که قرار نیست، چیز زیادی بیاموزه؟! قرار نیست آینده ویژه‌ای داشته باشه؟ قرار نیست توی دنیای اطرافش اثری باقی بذاره؟ قرار نیست یه روز مستقل بشه و بدون نیاز به من زندگی کنه؟ آره! می‌فهمم که درک این حقیقت برای یک پدر و مادر جوون و پر از انرژی و انگیزهٔ زیستن و رشد کردن، چقدر سخته... اما من امروز عمیقا، توی سکوت و تنهایی اتاق مشاوره، حس کردم، همه داشته‌های من، نه ثروت و داراییه که در طول سالهای عمر جمع می‌کنم و نه مدرک تحصیلی و موفقیت‌ شغلی... داشتهٔ من، یک قدرت ذهنی برای تحمل رنجه... باید تعریفی برای زندگی داشته باشم، ارزشی که حوادث عالم نتونه اونو ازم بگیره. تعریفی که بهم میگه ساعت‌ها وقت گذاشتن برای یک بچه کم‌توان ذهنی، داره به تو چیزی اضافه می‌کنه، چیزی که ارزش اون کمتر از زمانی که صرف تحصیل و شغل و آرزوهات می‌کنی، نیست. همه چیز خلاصه میشه در داشتن یک حال خوب... و تعریف این حال خوب به نگاهت به زندگی برمیگرده، نه به داشتهٔ قابل مشاهده‌ای در دنیای بیرون ذهنت... ✍راضیه @interior_whisper
بعضی آدمها برای دوستی فوق‌العاده‌ند. دوست‌داشتنی و مهربون. می‌تونی در همون برخورد اول بفهمی اهل درک و همدلی هستند.‌ دردشناس و حریم‌شناسند. دیروز توفیقی بود که یکی ازین آدمها رو از نزدیک ببینم. یکی از اساتید دانشگاه امام رضا که هم‌گروه شده بودیم برای مصاحبه دانشجوهای جدیدالورود... همسن بودیم و از بعضی جهات شبیه هم. با خودم گفتم ای‌کاش 18سال بودیم و قرار بود با هم وارد دانشگاه بشیم. دنبال دوست می‌گشتم و اتفاقی سرکلاس صندلی‌های کنار هم مینشستیم و سرصحبت رو باز می‌کردیم و بعد با هم دور دانشگاه می‌گشتیم و ازین شروع جدید لذت می‌بردیم. ای‌کاش در جو‌ونی قدر دوست‌شدن‌ها رو بیشتر می‌دونستم و از هر هم‌کلاسی و همکار و همسایه، یک‌ دوستی پایدار و جوندار می‌ساختم تا به امروز... ای کاش امروز بجای داشتن ۳-۴ تا رفیق پایه برای ارتباطات هفتگی و گاه روزانه ۳۰-۴۰ تا داشتم. چرا امروز فکر می‌کنم برای صمیمی‌شدن و ساختن رفاقت‌های جدید یه کم دیره؟ آیا اینم از همون خطاهای شناختی و توجیهات ذهنه؟ شایدم مشغله خانواده‌ای که بزرگ میشه و ظرفیت ذهنت رو درگیر خودش می‌کنه، فرصتی برای شروع تازه نمیده. شایدم لعنت به این بزرگسالی که آدم رو توی همه‌چی محتاط می‌کنه و جسارت رو ازش میگیره.😄 رفیق ازون نعمت‌هاییه که هرچی داشته باشی بازم کمه... گاهی جوونترها برداشت‌شون از رفاقت اونقدر غیرمنعطفه که مانع لذت بردنشون از سالهای جوونی میشه. رفیق تنها فردی برای تو و منحصر به تو نیست. در رفاقت هم باید حریم‌ها، مرزها و سطوح رابطه رعایت بشه. گاهی یک رفاقت می‌تونه محدود به ساعات دبیرستان و دانشگاه باشه یا محدود به دورهمی فامیلی یا محیط شغلی... تعریف‌تون رو از رفاقت باز کنید تا ثروت سرشارش به سمت شما جاری بشه... 🌿به مناسبت شروع سال تحصیلی😃 ✍راضیه @interior_whisper
گفت راستی می‌دونی من به فلانی، فلان حرفو زدم که باعث شد سوءتفاهمات بینمون از بین بره؟! و بعد با افتخار و غرور در مورد اینکه چقدر آدم باحالیه صحبت کرد. تمام مدت با تعجب به این فکر می‌کردم که اینا رو خودم هفته گذشته که زنگ زد و کلی گله و شکایت کرد بهش توصیه کردم! اما انگار هیچی یادش نبود. دیگه وقتش بود حالشو بگیرم و بزنم تو ذوقش. پیش خودم کلی توجیه آوردم که وظیفه دارم قدرشناسی رو بهش یاد بدم... اما یهو متوجه شیطنت ذهنم شدم. به خودم فرصت دادم احساسی که دارم رو ببینم. (خشم... دیده نشدن...) افکاری که این احساسات رو باعث شده بود، مرور کردم و سعی کردم جور دیگه‌ای به جریان نگاه کنم. به خودم گفتم فرض کن حالشو گرفتی و بهش یادآوری کردی که نقش ترو هم درین قصه ببینه، شرمساری او چه فایده‌ای براش داره و چه مزیتی برای تو داره؟ همینکه به تو اعتماد کرده و به توصیه‌ت عمل کرده، عالی‌نیست؟ مگه تو همینو نمی‌خواستی؟ بذار احساس کنه تماما دستاورد خودشه. بذار شیرینی پیروزی که به خاطر عمل به توصیه تو به دست آورده، زیر بار شرمندگی که تو بهش تحمیل می‌کنی از بین نره... حال خوب، همیشه برای رفتن عجله داره، تو دیگه تبدیل به حال بدش نکن... یک جاهایی ما باید یاد بگیریم که گاهی قرار نیست پاداش یا تاییدی از دنیای بیرون بگیریم. اگر هر کاری رو به امید دیده‌شدن و تایید دیگران انجام بدیم، سرخورده و مایوس میشیم. وقتی من ارزشی برای زندگیم تعریف می‌کنم، هر قدمی که در جهت تحقق ارزشم برمیدارم، باید حس خوب بهم بده، دیگه فرقی نداره که دیگران متوجه من شدند یا نه؟ اینجا بود که تونستم با علاقه، کار خوبش رو تحسین کنم و بهش بگم خوشحالم که تونسته یک تعارض بزرگ تو زندگیش رو حل کنه... ✍راضیه @interior_whisper
هدایت شده از قلمزن
Hamed ZamanySumud - Hamed Zamany.mp3
زمان: حجم: 11.7M
حامد زمانی با برگشت👌 عشق می‌خواست که ما برخیزیم عقل می‌خواست که ما جا بزنیم گفت که ساکت باشید ناخدا گفت به بزنید!.. @ghalamzann
نجوای درون
حامد زمانی با #صمود برگشت👌 عشق می‌خواست که ما برخیزیم عقل می‌خواست که ما جا بزنیم #کدخدا گفت که س
موسیقی بسیار تاثیرگذاره و هیجانات رو بشدت تحریک می‌کنه. این یعنی چاقوی دولبه، این یعنی لزوم مراقبت شدید برای اونچه گوش می‌کنیم... دریچه ذهنمون رو برای هر شنیده‌ای باز نکنیم... آخه چرا وقتی میشه هیجان مثبتی رو ایجاد کرد، وقتی میشه زندگی رو در جهت معنا و ارزش‌هامون پیش ببریم، ناخواسته درگیر هزار حس منفی و ناخوشایندش کنیم... روی ورودی‌های ذهنمون، از دیده‌ها و شنیده‌ها، حساس باشیم... تاثیرپذیری گاه تدریجی و نرم هست و در لحظه متوجه اون نمیشیم. اما موسیقی خوب، می‌تونه جزئی از زندگی ما و سازنده هیجانات مثبت باشه... ✍راضیه @interior_whisper
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
(دکتر علی صاحبی یکی از روانشناسان مطرح و شناخته شده در جامعهٔ روانشناسی) و چقدر این سخنان کاربردی، درست و درمان‌کنندهٔ مشکلات روحی و روانیه. پذیرش اینکه جوانی، زیبایی، سلامت، قدرت، دارایی و حتی روابط انسانی، ناپایدار و کاهنده‌ست. و اگر این رنج رو از آدمی بگیرند، چقدر می‌تونه احساس سبکی و آرامش کنه... خوبه که هر روز به مصادیق عدم پایداری این جهان فکر کنیم و با پذیرش این اصلِ خدشه‌ناپذیر، برای از دست‌دادن‌ها، افسوس نخوریم. اما یک چیزی ته دل همه ما میگه، من پایداری رو‌ دوست دارم. با این میل شدید که در عمیق‌ترین لایه‌های وجودی من رخنه کرده چه کنم؟ انگار چیزی بهم میگه یک حقیقت پایدار و همیشه زنده و هوشیار درین جهان هست که اگر من بهش چنگ بزنم، اگر من خودم، عمرم، داراییم، باورهام و عملم رو بهش پیوند بزنم به خوشنودی و رضایتی پایدار دست پیدا می‌کنم. نمیشه این نیازِ عمیق من بدون پاسخی در دنیای حقیقی بمونه و من در پوچی و سردرگمی اینهمه ناپایداری درین جهان، تنها رها شده باشم... میشه؟ انگار روانشناسی میگه میشه و تنها راه رهایی از رنج همین پذیرشه. آره! شاید رنج از دست دادن، رهام کنه... اما با غم پذیرش پوچی و تنهایی چه کنم؟ ✍راضیه @interior_whisper
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی رفتارهای غیرمنطقی و غیرعقلانی که ما بخاطر سنت گذشتگانمون انجام میدیم، شاید بظاهر لطمه‌ای به کسی نزنه، با این توجیه که مثلاً ما گوشت قربونی رو صدقه میدیم، حالا چه اشکالی داره خون اون رو به پلاک ماشین هم بزنیم و یا قربونی رو جلوی پای عروس و دوماد، یا مسافری که از سفر برگشته انجام بدیم که ته دلمون بخاطر عمل به سنت پدرانمون، آروم هم بشه. اشکالش اینه که جوون امروز دیگه مثل شما پیرو سنت پدرانش نیست. ازطرفی تفکر انتزاعی و قدرت تحلیلش هم اونقدر شکل نگرفته که چنین رفتار غیرعلمی و غیرعقلانی رو بذاره بپای ترس‌های شما از ترک‌ سنت گذشتگان، نه حقیقت اسلام... پس هربار با دیدن این خرافات، یک‌ مُهر تایید زده میشه بر هجمهٔ گسترده‌ای که این‌روزها علیه دین و تضادش با عقل و علم وجود داره... از کنار خرافات و بدعت در دین به راحتی رد نشید، اگر نگران نسل جدید هستید... ✍راضیه @interior_whisper
سالها طول کشید که بفهمم چیزی توی این دنیا به توصیه و سفارش فلان آدم بظاهر تاثیرگذار درست نمیشه و اگر هم الان درست بشه، نه باقی می‌مونه، نه برکت می‌کنه و نه اثرش تو زندگیت موندگار میشه. نه اینکه منظورم فقط پارتی‌بازی در سطح کلان باشه... حتی توصیه ریز یک مادر به معلم که هوای بچه منو بیشتر داشته باش، یا سفارش یک آشنا به فروشنده‌ که به فلانی بیشتر تخفیف بده... انگار کل این دنیا بر اساس یک نظم از عدالت و شایستگی اداره میشه... در این عالم به میزان رنجی که انتخاب می‌کنی، زحمتی که می‌کشی، توجه و تمرکزی که خرج می‌کنی، بهایی که با جان، مال، عمر، سلامت و محبت پرداخت می‌کنی، به حس رضایت از زندگی می‌رسی... مگه این چیزی نیست که ما تهِ همه آرزوهامون به دنبالش هستیم؟ اگر قدرت، ثروت، اعتبار و لذت میخوایم، برای اینه که تهش بگیم «آخیش چه خوب بود، حال کردم» شاید شما توی جوونی متوجه این قصه نشید، مثلا ممکنه توی این مقطع زمانی، هنوز چیزی به‌دست نیاورده باشید، اما دوستتون بواسطه پارتی، ثروت پدری، زیبایی ارثی و هزار دلیل غیر از تلاش و شایستگی خودش، در حال به دست‌آوردن و لذت‌بردن باشه... اونوقت باور این حرفم براتون سخت میشه... اما باید سالهای طولانی عمر رو تجربه کنید تا به چشم ببینید و بشنوید که دنیا با هیچ‌کس از قبل نبسته و قرار نذاشته همیشه به کامش باشه... پس بیاید و به این حرف که من اولین کسی نیستم که میگمش، اعتماد کنید و بدون شتاب، بدون دلخوری از روزگار، بدون چشم‌داشت از دیگران، متکی به اراده و تلاش خودتون حرکت کنید و سرانجام و نتیجه کار رو واگذار کنید به اون منبع هستی بخشی که بهش اعتقاد دارید که همیشه حواسش به همه‌ هست... ✍راضیه @interior_whisper
گاهی حالم که بد میشه، می‌فهمم کودک آسیب‌دیده‌ درونم دلش می‌خواد غر بزنه، انگار به نوازش من نیاز داره... مثلا این روزها می‌شنوم که بهم میگه می‌ترسم... از آینده مبهم، از گیج شدن، ازینکه نمیدونم چی پیش میاد... می‌دونم دلش بغل می‌خواد. می‌خواد که بهش بگم دوستش دارم، بگم که ازش راضی‌‌ام. بگم که خیلی چیزا توی این دنیا تقصیر تو نیست. بگم به‌اندازه ظرفیتت، سهمی که از ژن و تربیت بردی، به اندازه استعداد و امکاناتی که داشتی، تلاش کردی. اگر جایی کم آوردی، تنبلی کردی، عجله کردی، بازیگوشی کردی، لجبازی کردی، مال اینه که آدمی و مسیر آدمیت همین تجربه‌هاست. فقط بدون برام عزیزی و دوست داشتنی. تو همون ظرفیت انسانی هستی که من بهش نیاز دارم. نشاطت، آرزوهات، بازیگوشی‌هات، زود فراموش کردنات، کنار اومدنات، شوقت برای تغییر و... همه اینا به من انرژی میده و درین میانه‌سالی گاه سخت و رنج‌آور، برای رفتن و رشد و حرکت، ترغیبم می‌کنه... پذیرش خود یعنی خودتون رو به عنوان مجموعه‌ای از نقاط ضعف‌ و قوت، مجموعه‌ای از مشکلات و امکانات، مجموعه‌ای از کارهای نادرست و درست، بپذیرید... دست از گیر کردن در گذشته، هرچند سالی که ازون سپری شده، بردارید و برای آینده پیش‌رو فکری بکنید و کاری رو از همین لحظه، دقیقا همین الان شروع کنید. حتی به اندازه یک بلند شدن، دعوت خودتون به چای و شکلات، برداشتن یک کاغذ و قلم و آغاز یک مرحله جدید از خودشناسی و مسیر شناسی... ✍راضیه @interior_whisper
امروز وقتی سوار ماشین جدید شدم دوباره همون اضطراب آشنا اومد سراغم. به خودم گفتم اینجوری نمیشه من 20 ساله رانندگی می‌کنم و تقریبا هیچ وقت جز مواقعی که ماشینی رو برای بار اول می‌شینم دچار این اضطراب نمیشم. بخشی ازون طبیعیه چون هر ماشینی قلق خودش رو داره و تا میزان گاز و ترمز دستت بیاد زمان می‌بره. اما برای من از حد طبیعی گذشته بود. تو مسیر حرم، موسیقی رو قطع کردم و دنبال دلیل این قصه گشتم. یادم اومد. اولین ماشینم یک پراید هاچ‌بک قدیمی بود و من مسیر کوتاه پنج دقیقه‌ای خونه تا شرکت رو باهاش می‌رفتم. بعد از چند ماه که از اوایل رانندگی من گذشت، محیط کارم عوض شد و من مجبور بود برای رفتن به کارخونه از غرب برم شرق تهران اونم توی اتوبان شلوغ و پرترافیک آزادگان که همیشه پر از خودروهای سنگین و باری بود. اولین روزِ کاری، همسرم گفت، بهتره با این پراید نری، با سمند برو که مطمئن‌تره. هنوز وحشت اون روز یادمه.😢 وسط اتوبان ماشین خاموش شد و من نمی‌تونستم از شدت اضطراب دوباره روشنش کنم. ☘شاید یک هفته نگذشته بود که نود درصد نگرانی من فروکش کرد و سرانجام همون اتوبان و همون مسیر طولانی و خسته‌کننده،‌ منو به یک اعتماد به نفس بالا توی رانندگی رسوند. اما انگار هربار قراره ماشین جدیدی رو برونم، هیجان منفی اون اتفاق عجیب از آچمز شدن وسط اتوبان برمیگرده. من می‌تونستم اون روز برای همیشه رانندگی رو کنار بذارم و با سرویس‌ کارخونه برم سرکار... اما وقتی سمند رو روشنش کردم، در حالیکه حس می‌کردم زیر نگاه تحقیرآمیز راننده‌هایی که با تمسخر و بوق‌ممتد از کنارم رد میشن، لِه میشم، به خودم گفتم. راضیه تو حق نداری الان کم بیاری... امروز وقتی این خاطرات برام زنده شد و با علت ترسم روبرو شدم، دیدم این فقط یک خاطره‌ست و دلیلی نداره این هیجان منفی رو هنوز نگهش دارم. دوباره موسیقی رو روشن کردم و از رانندگی با ماشین جدید لذت بردم... ✍راضیه @interior_whisper
مادری برای مشاوره یک جلسه‌ای حرم پیشم اومد، با شکایت از فرزند دختر و پسرش با دو اخلاق کاملا متفاوت... ♦️پسر بزرگم هیچ دوستی نداره، بجز خونه و دانشگاه جایی نمیره، یکبار در گرفتن گواهینامه رد شده و دیگه حاضر به ادامه نیست. حتی برای تفریح با ما بیرون نمیاد و با فامیل ارتباطی نداره. به طرز وسواسی منظم و تمیزه. حاضر نیست برای خرید بازار بره. هر لباسی که ما براش انتخاب کنیم می‌پوشه. ♦️ اما دختر کوچیکم کاملا برعکس، پرخاشگر، عصبی، لجباز، ولخرج، از موندن تو خونه فراری، شلخته... 🌿اینکه فرزندان ما تبدیل به چه نسخه‌ای از خودشون بشن، تحت تاثیر عموما دو عامل ژنتیک و تربیت هست. دلیل تفاوت دو فرزند در یک خانواده حتی با وجود تربیت همزمان، ممکنه در تفاوت خُلق و خوی اونها باشه که از پدر و مادر یا اجدادشون به ارث می‌برند. مثلا همین مادر رو درنظر بگیرید که در جریان گفتگو متوجه شدم همیشه در حال خدمت‌رسانی به خانواده در همه جزییات بوده و بخاطر نگرانی‌های بیش از حدش اجازه هیچ استقلالی رو به اونها نمی‌داده و مدام در حال تذکر اخلاقی، قانونی و انتقال ترسهاش از قضاوت و حرف مردم به بچه‌هاش بوده. پسر بزرگش با خُلق (سبک مقابله‌ای) اجتنابی، تبدیل به جوانی بی‌دست و‌ پا، محتاط، وابسته، دوری‌گزین و ناتوان در برقراری ارتباط با جمع شده... و دخترش با سبک مقابله‌ای جبران و تلافی، تبدیل به نوجوانی پرخاشگر، عصبی، پنهان‌کار، لجباز، استقلال‌طلب و فراری از خانواده شده... اما هر دوی اینها رو مادری کنترل‌گر، کمال‌گرا، سختگیر، حساس به قضاوت دیگران و درگیر با نقش مادری و البته مضطرب و بی‌اعتماد، تربیت کرده... ✍راضیه @interior_whisper
سالها قبل، مدتی مسئول پیاده‌سازی سیستم‌های مدیریت کیفیت توی کارخونه بودم. یک مشاور ISOداشتیم که بسیار انسان فرهیخته و جالبی بود. یادمه یه بار که قرار شد برای تسریع در کارها، جمعه بریم سرکار، ایشون عذرخواهی کرد و گفت من ده ساله پدرم فوت کرده و من هر صبح جمعه مادرم رو می‌برم سرمزار پدرم. اونروز داشتن یک استمرار ده‌ساله برای یک عمل زیبا، به‌نظرم خیلی قابل احترام و ستودنی اومد. امروز که در کتابهای مختلف دنبال کشف روان انسان هستم، بسیار پرتکرار به اهمیت داشتن عادت و روتین روزانه برمی‌خورم. عادت‌های سالم، بهتون حسِ توانایی و تحمل فشار و باور به شدنی بودن یه کار، میده، انگار اراده سازه... در ترک‌ عادت‌های غلط و اشتباه، بهترین راه حل، جایگزین کردن یک عادت سالمه... مثلا شاید غیرممکن به نظر برسه که برای رژیم گرفتن، مدت‌های طولانی از خوردن یک خوراکی لذیذ خودداری کنی، اما شاید بشه اینجوری تغییرش داد که هر وقت چشمت به شیرینی میوفته، شروع کنی به زمزمه یک‌شعر، یک ذکر یا انجام یک حرکت ورزشی ثابت که شرطیت کنه و تبدیل به عادت بشه. اونوقت هرجا شیرینی می‌بینی اون عادت جدید، ذهنت رو از رنج نخوردن شیرینی رها می‌کنه... سعی کنید برای خودتون و فرزندان کوچکیتون یک عادت روزانه ایجاد کنید، ولو خیلی کوتاه مثل مسواک زدن، خوردن یک لیوان شیر، پنج دقیقه نرمش صبح‌گاهی، دوخط نوشتن وقایع روزانه موقع خواب، یک‌دقیقه نوشتن برنامه‌های روزانه هنگام صبح... 🌿دانشمند علوم رفتاری معتقدند، این عادت‌های کوچیک معجزه‌ می‌کنند. ✍راضیه @interior_whisper