|°🍂°|
سلامُ عَلی القَصیده الَتی ضَلّت قافیتها مِن بَعدک
سلام بر قصیدهای که قافیهاش پس از تو گم شد...
_ محمود درویش
@ir_miyan
|°🎀°|
دختر سیاسی، بهتر از پسر سیاسی است.
مردان، انگار که برای حضور در معرکهی سیاست
به دنیا میآیند؛ اما زنان، بر این میدان منت میگذارند که پا در آن مینهند. هر جا زنی هست که به خاطر عدالت میجنگد، آنجا عطری پیچیده است شیرین و شورانگیز و بهشتی.
ما بدون زنان خوب، مردان کوچکیم...
📚 آتش بدون دود | نادر ابراهیمی
@ir_miyan
|°🧸°|
اولاش فقط میگفتم پسر.
عماد میگفت:«چه پسر بشه چه دختر مطمئنم خندههای مهربونش شبیه تو میشه.»
اما نشد، نه اینکه نخواستیم، ولی قسمت نبود.
چند سال از این مطب به اون مطب، از این دکتر به اون دکتر رفتیم تا بعد از کلی دوا و درمون موسسه رویان رو پیدا کردیم.
میگفتم:«چه فایدهای داره؟ این هم شبیه بقیهشون هست، الان ۱۳ سال شده، من خسته شدم، دیگه نمیخوام تلاشی کنم؛ خدا اگه میخواست بده که تا حالا زجههای دلم رو شنیده بود.»
عماد میگفت:«مهربونم میدونم تو دیگه توان نداری، میدونم با هر بار سقط تو هم میمردی، ولی باشه اصلا هرچی تو گفتی اما این دیگه آخریشه؛ برای دل منم که شده وسایلاتو جمع کن که بریم تهران اما قبل از اون بریم به اختالرضا سلام بدیم، میدونی که جواب سلام بیجواب نمیمونه.»
دلمو به دریا زدم گفتم:«عیبی ندارد من که کلی تلاش کردم این هم روش.»
رفتیم پابوس خانم معصومه(س) نمیدونم عماد چی به خانم گفت که بعد از اون همه چیز به طور غیر ممکنی درست شد، هیچ وقت چشمای قرمزش از یادم نمیره اما راستم میگفت؛ هیچ وقت جواب سلام، بیجواب نمیمونه.
گذشت تا اینکه پنج ماهه شدم جنسیت مشخص شده بود، اسم «دختر» به قلبِ پسر دوست من، ناآشنا میاومد ولی به صورت غریبی هم دلنشین بود؛ تصمیم گرفتیم اسمشو بذاریم «هنا»، کوچولویی که با خودش شادی به زندگیمون آورد.
هر روز با هنا خانم صحبت میکردم، قربون صدقش میرفتم البته این وروجک خیلی خودشو برای باباش لوس میکرد یادمه هر موقع عماد صداش میکرد خودشو به شکمم میکوبید انگاری از همون موقع ذوق پریدن تو بغل باباش رو داشت، الحق که دخترا باباییان.
روز زایمان که رسید وقتی صدای گریههاشو شنیدم قند تو دلم آب شد، هیچ وقت فکر نمیکردم گریه برام این همه شعف بیاره، اونم گریهٔ بچه! آخه همیشه دلم ریشریش میشد از اشکهای معصومی که به گونههاشون میافتاد.
همینطور ایام دوید دوید تا هنا کوچولوی ما ۸ ساله شد، همیشه عکسهای دخترایی که به سن تکلیف رسیده بودن رو نگاه میکرد، میگفت:«مامان آتنا میشه منم وقتی ۹ سالم شد چادری که مامان جون برام دوخته رو بپوشم برم پیش آقا خامنهای؟»
بغلش میکردم و میگفتم چرا که نشه یکی یدونه من! حالا تو زودتر بزرگ شو خانم خانما بعد خودم میبرمت پیش آقا...
یادمه شب سردی بود، آخرین شبی که براش قصه خوندم رو میگم؛ قصهای از خواهری که به برادرش نرسید، داستان حضرت معصومه (س).
داشتم میگفتم:«که هیچ وقت ایشون به مقصدش نرسید.»
پرسید:«یعنی چی که هیچ وقت به مقصد نرسید؟»
گفتم:«یعنی ایشون نتونست امام رضا رو ببینه چون بیمار شدن و بعد از اون هم عمرشون رو دادن به ما.»
گفت:«مامان چرا اینطوری حرف میزنی؟ عمرشون رو دادن به ما یعنی چی؟»
گفتم:«یعنی ایشون دیگه زنده نبودن که بتونن برن پیش داداششون ولی از زندگیشون تو رو به ما هدیه دادن.»
گفت:«آهااا.»
چند ثانیه بعد ادامه داد:«منم خیلی دلم میخواد امام رضا رو ببینم، مثلا چی میشد جشن تکلیفم مشهد باشم با آقای خامنهای؟!»
فردای اون شب به آرزوش رسید.
گفتهبودم که دخترا خیلی باباییان، درست قبل از اینکه زنگ مدرسهشون بخوره همراه ۱۵۶ تا دانشآموز دیگه کولههاشون رو دوششون انداختن و راهی سفری شدند به مقصد بابا رضا؛ جایی که برای جشن تکلیف آقا خامنهای هم بود...
#داستانک
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
|° مرخصی°|
_ سراغی از علی آقا هم داری؟ چند روز هست که نمیبینمش، نکنه عاشق شده؟
_ آره، عاشق شده اونم چه عشقی!
_ آدم برای عشق چه کارها که نمیکنه؛ این اصلا مرخصی بگیر نبود.
_ باز شروع کردی؟!
_ مگه دروغ میگم؟
_پس بذار راستشو بهت بگم، اگر همهٔ ما عاشق بودیم، اون بینمون مجنون بود، آره اون سودای عشق داشت، چون اگه ما هم شبیه علی بودیم بهجای اینکه تو کویر دلدادگی خشک بشیم مثل اون گل میدادیم.
_ چی میگی تو؟!
_ میگم مرخصیش، شهادتش بود.
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
|°❤️🩹°|
میگفت:«نمیدانم چه کسی وطن را فروخت، ولی دیدم چه کسی بهای آن را پرداخت!»
@ir_miyan
|°دیالوگ فیلم°|
نمیتونم پسرم رو تنهایی تو یه جای یخ ولش کنم، اون اینجا سردش میشه، از سرما خوشش نمیاد.
ژاکت داداشت رو آوردی؟
«شهید ماکان نصیری»
@ir_miyan
هدایت شده از صَــریـر | 🫀+✒️
•
فردا که هر کسی به شفیعی زنند دست
ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی
_ سعدی
@Sarirman
|°قضاوت°|
قطعا به افتخارتان بلند میشویم و دست میزنیم!
بعد از پنجاه و چند روز تازه از خواب پر خیالتان بیدار شدهاید و از حقوق برابر صحبت میکنید؟
شما چه میدانید از جوان ۲۲ سالهای که دیگر دستی برای به آغوش کشیدن دخترکش ندارد؟
چه میدانید از پسر بچهای که سالها پدر و مادرش رویای دامادی آن را داشتند، اما قبری خالی از او نصیبشان شده!
شما چه میدانید از حلمای یکساله، دختری از دیار تبریز که تنها بازمانده از خانوادهای پنج نفره است؟
وجدان ندارید؟ یا آن را از خِفَّت خفه کردهاید؟
به شما دیگر ایمان نداریم! چون حرفهایتان از دل برون نمیآید بلکه از شکمبههایتان به سخن در میآیند.
آری؛ گرسنهاید، گرسنهٔ مال و منال و مقام و کورید از دیدنِ حقایقِ آشکار.
یعنی وجودتان به درد نیامد از هزاران جنایتی که بیگانگانِ بیریشه علیهتان انجام دادند؟ یا هنوز به دنبال عینکی برای ندیدن میگردید؟
دریغا، که شما از ندیدن دست شستهاید!
کم هم که میآوردید انگشت ناحقی را به سوی هموطنانتان میگیرید؛ کسانی که شبانه روز در تلاش برای شمایند، شمایی که در خانه آرام توییت میزنید و دست در دستان خائنین از عدالت استوری میگذارید!
اما به دنبال عدالت نگردید، که این واژه برای سلول به سلول بدنتان غریبه است، این را از فریاد سکوتتان وقتی که خانهمان از چنگِ لاشخورهای آواره به پناهگاه عقابهای مدافع آزادی زخم میخورد، یافتیم.
پس دیگر نگویید حقوق برابر! چون رهروان آن به تهمت شما قضاوت شدهاند، نمونهاش سفید خطانی که عرصهٔ رسانه را خالی نگذاشتند و راوی از آتش برخاستن ققنوسی که جهان با آن از خواب غفلت بیدار شده است، بودند.
اما شما در این مدت چه کار کردید؟ حداقل برای خودتان میجنگیدید، وگرنه وطن و خانواده و دیگران که برایتان جایگاهی ندارند؛ اگر آنها در رسانه جولان میدهند، بدانید که در حال رزماند، گاهی با ویروس ظلمت در دنیا و گاهی هم با جهالت در مغزها؛ پس حق ندارید از برابری صحبت کنید، چون شما طعم از خودگذشتگی را نچشیدهاید و نمیدانید چرا سهمیههایی متعلق به آنهاست که برای نمک نشناسانی مانند شما دست و پا و جان دادهاند.
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
|°رهگذر°|
رهگذری بر در خانهای کوبید!
صاحب خانه آمد.
پرسید:«ملاجان، کوچه خالیست، خانهی تو چه؟»
گفت:«خالی، گوشهی دل علیست که شاه و فقیرِ بیسرپرست را به آن راه میدهد.»
|| نرگس قربانی||
@ir_miyan