eitaa logo
میان|نرگس قربانی
221 دنبال‌کننده
77 عکس
13 ویدیو
1 فایل
«بسم رب الفاطمة» به نام او، برای او... زیست‌شناسی که نزیست تا آنکه فهمید باید بنویسد تا خود را بشناسد 🔬🧫 میانک: میان نوشت کوچک✍🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
در باب غم مولوی می‌گوید: وقتی من به دنبال حقیقت عشق می‌گشتم، به صحرای کربلا رسیدم، دیدم عجب رقص مستانه‌ای برپاست. دیدم اصلا در آنجا قیامتی به‌پاست و مطربان حقیقی آنجا هستند، اینان افراد عادی نیستند. _ زمزم عشق، ص۱۴ @ir_miyan
فکر می‌کنی کمر شکسته؟ نه، من کلید خونمو گم کردم. بالاخره بعد از ۱۵ سال تونستم یه خونه بخرم. چه شبایی که بیدار می‌موندم تا لباس بچه‌هایی که مشتاق یک مهر بودند رو بدوزم. یادم نمیره گاهی تو برش پارچه‌ها، خودم هم تو اون لحظه قیچی می‌شدم؛ و تو اولین لبخندی که یه کلاس اولی به مامانش می‌زد غرق می‌شدم. فکر میکردم به لباس‌هاشون، به چهره‌های معصوم‌شون، به کوله‌پشتی‌هایی که از خودشون بزرگتر بودن، به ساعتی که تعطیل می‌شدن و مشتاق رسیدن به بغل ماماناشون بودن. حالا باید پیداش کنم. کلید رو می‌گم، چون محبوبه خانم گفته: «این خونه که بی‌کلید شد، اما تو دنبال کلید خونهٔ قلبت باش. که نه فقط ۱۵ سال، بلکه تمام عمرت سعی کردی از محبت خدا پرش کنی.» می‌گفت: «این دنیا محلِ سوخت و سازه؛ اگه به چیزی رسیدی، قبلش خیلی چیزا رو از دست دادی. پس خدا رو شکر کن که ستون سقف آخرتت محکمه.» حالا هرچی هم بین آجرا نگاه کنم، فقط خودمو می‌بینم که آواره نشده. چون حاج خانم میگفت ساختمون دلِ خیلی‌ها رو با پارچه ساختم. || نرگس قربانی || @ir_miyan
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما هر شب عروسی داریم. آسمان را که نگاه می‌کنی با ستاره نه! بلکه با موشک آذین بندی شده است. در رژه‌های خودرویی‌ بیرق وطن را به سوی موشک‌های امید تکان می‌دهیم؛ و هلهله جای خود را به الله اکبر داده‌ است. هر صبح با سجیل و خرمشهر حجلهٔ یهودیانِ اسرائیل را باز می‌کنیم. اما، آنچه دیده‌اند آغاز راه است. مسیری که شروع کرده‌اند در آن پایان خود را رقم می‌زنند. || نرگس قربانی || @ir_miyan
به راستی حقیقت روح چه بود که پس از مدت کوتاهی دوری از جسم، بدن این چنین از هم می‌پاشید. _ کهکشان نیستی، ص۲۳۰ @ir_miyan
مرگ لحظه به لحظه مرا فرا می‌خواند. پاهایم یاری‌ام نمی‌کردند، انگار می‌خواستند زودتر به من طعم مرگ را بچشانند. روز گذشته در تشییع پسری ۱۷ یا شاید ۱۸ ساله‌ای بودم که بجای اینکه مرگ به سراغ‌ او بیاید، او به سراغ مرگ رفته بود. تابوت را که بلند کردند صدای کِل کشیدن زن‌ها با جیغ مادر و خواهرش درهم آمیخت. دیگران می‌گفتند او تا به حال مشکلی نداشته، اما خودش را... خودش را... گریه و شیون مهلت ادامه دادن به آنها را نمی‌داد. خواهرش را دیدم که کت و شلوار قهوه‌ای رنگی پوشیده بود و با دستمالِ رقصِ مشکی، همراه مادرش جلوی تابوتِ برادر می‌رقصید. اما امان از پسرک... پسرک در مسیر رسیدن به خانهٔ خاکی خود بود که تابوتش را چندین و چندبار بر زمین گذاشتند، از خانم‌های سیاه پوش کنارم شنیدم که می‌گفتند چقدر دوست دارد بماند، دلش نمی‌خواهد‌ برود؛ و من با خویش گفتم اگر نمی‌خواست برود پس چگونه خود به سراغ مرگ رفت؟! در فکرم حرف‌ها بود، می‌گفتم یعنی چگونه انسان می‌تواند طنابی را بخرد، آن را به جایی وصل کند، وسیله‌ای را زیر پا بگذارد و بعد... در همین حین، تازه صداهای اطرافم را شنیدم، که گاهی ساز و نقاره‌ای برای جوانی ناکام بود و گاهی هم روضهٔ سوزناکی از امام حسین و حضرت ابوالفضل که جگر هر‌ کربلا ندیده‌ای را می‌سوزاند. اما من یکه و تنها میان خودم و تابوت سفید رنگی که چند متر بیشتر فاصله نداشت مانده بودم. می‌بایست تصمیم می‌گرفتم، یا باید منتظر مرگ‌هایی که مرا وصله به عالم ماده می‌زدند می‌ماندم که عاقبت شرمندهٔ خدا می‌شدم یا خویش را برای مرگی بهتر آماده می‌کردم. پس فکر کردم، دیدم وجودم توانایی مرگی که خود قاتل خود فروخته به دنیا می‌شود را ندارد‌‌. در نهایت تصمیم گرفتم تا فرصت دارم مرگ را زندگی کنم، و از آن موقع روحم بهانهٔ پروازی را گرفت که ساکت نمیرد. || نرگس قربانی || @ir_miyan
قبرستان‌ها همیشه پر بوده از انسان‌هایی که آرزوی تغییر و تحول را داشته‌اند. _کهکشان نیستی، ص۳۵۹ @ir_miyan
انسان گاه خودش را فراموش می‌کند که بدن دارد. فراموش می‌کند که چقدر ضعیف است، فراموش می‌کند که مسافر الی الله است که باید کجا برود. || شهید چمران || @ir_miyan
می‌گویند در این چادری که پوشیده‌ای نمی‌سوزی؟ ابتدا گفتم: من آن را پوشیده‌ام، تو از نپوشیدن آن می‌سوزی؟ سکوت کرد، چیزی نگفت. حق دارم، تا کی باید در برابر حرف‌هایی که دل‌ نه بلکه جگر را می‌سوزانند سکوت کنم؛ آدمی حدی دارد، بالاخره روزی صبرش لبریز می‌شود. درست است در این جمع مدافعی ندارم، ولی می‌دانم عمویم عباس هست، همان شهید بی‌سرِ یکه دست را می‌گویم که سنگینی نام حضرت عباس را ادا کرد. درست است که ضربه خوردم از کسانی که عَلَم دین را بلند کرده بودند. اما آنها دیندار نبودند. علم‌شان مصنوعی بود و به دینی که ادعایش را داشتند کافر بودند. حالا من رانده شده‌ام، هم از جمعِ با دین‌های بی‌دین و هم از جمعِ بی‌دین‌های دیندار شده. کدام را باور کنم؟ افراط یک گروه را یا تفریط گروه دیگر را. دیگر این سردرگمی بس است؛ باید میان را پیدا کنم. || نرگس قربانی || @ir_miyan
از چلچله گنجشکان بهاری بگویم یا از صدای سحرخیز جیرجیرک‌ها از ذوق وصال رود و دریا بگویم یا از جدایی رود و کوه به زمان آب شدن برف‌ها از عرش و فرش و زمین و زمان بگویم یا از دل کندن موج به وقت خداحافظی از سنگ‌ها || نرگس قربانی|| @ir_miyan
گرچه جفا، گرچه وفا با من بیچاره چرا توبه کنم یا نکنم زود رها کردی مرا گفته به من دیر نرو، زود بیا رفتم و دیر آمدم اما چرا مست نه، مستانه چرا کذب گفته بودند چرا لحظه‌ای بودم به شوق زیستن پوچی دیدم اندکی بیشتر چرا در پی دوست دشمنی را یافتم توبه کردم ولی گریه چرا حال کذب گویم به دروغ پس دروغ‌ها حرف‌ بود، خالی چرا || نرگس قربانی || @ir_miyan
از صلح می‌گویند... @ir_miyan