میان|نرگس قربانی
مرگ لحظه به لحظه مرا فرا میخواند. پاهایم یاریام نمیکردند، انگار میخواستند زودتر به من طعم مرگ را
چشم انتظار حادثهای ناگهان مباش
با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر
|| فاضل نظری ||
@ir_miyan
گرچه جفا، گرچه وفا
با من بیچاره چرا
توبه کنم یا نکنم
زود رها کردی مرا
گفته به من دیر نرو، زود بیا
رفتم و دیر آمدم اما چرا
مست نه، مستانه چرا
کذب گفته بودند چرا
لحظهای بودم به شوق زیستن
پوچی دیدم اندکی بیشتر چرا
در پی دوست دشمنی را یافتم
توبه کردم ولی گریه چرا
حال کذب گویم به دروغ
پس دروغها حرف بود، خالی چرا
#شعر_سپید_از_میان_دل
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
« از میان بگو »
میپرسند چرا میان؟ میگفتم: میان بین رفتن و نرفتن، بین نور و تاریکی، بین ایستادن و دویدن، بین هزاران بین است.
دقیقتر که بگویم میان به دنبال «خَیرُ الأُمورِ أَوسَطُها» بود. اما حالا فهمیدم میان، «نفس» است؛ و نفس بت بزرگ، پس تا آن را نشکستهام خود را یوسفی میبینم که پشت میلههای زندان افتاده است. عاقبت تا فرصت دارم باید خود را به خود بیاورم وگرنه از میان میروم.
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
|°🕊️°|
الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّـهِ
مومنین به شدت خدا را دوست داشته و به هیچ چیز جز خدا فکر نمیکنند .
@ir_miyan
گفت « ایرانی که از پشت خنجر بزنه، دیگه هموطن نیست، دیگه همخون نیست، دیگه دوست نیست. هیچ فرقی با عراقی و آمریکایی و اسرائیلی نداره»
_ همسفر آتش و برف
@ir_miyan
حضرت امام گفته بود:
نبرد ما اعتقادیست و مرز و جغرافیا ندارد.
او گفته بود تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم.
_صحیفه امام خمینی - جلد 21 - صفحه 88
@ir_miyan
پسر شجاع، پدرت نه ولی عموهات اومدن کمک!
میگفتی شریفی هستی اما ما جز بیشرفی ازت ندیدیم.
همیشه مشتاق بودی که پهلوی بیاد اون بشه پادشاه تو بشی گوش به فرمان.
دوست داشتی جلو ملکه زانو بزنی و دستشو ببوسی.
حتی خیلی میخواستی اسم دانشگاهت بشه صنعتی آریامهر؛ حالا خوشحال شدی همون شد که گفتی، عموهات اومدن کمک.
این تو و این هم دانشگاه صنعتی آریامهر که سنگشو به سینه میزدی.
#میانک
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
|°🤍°|
به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است
#قمر_بنی_هاشم
@ir_miyan
هدایت شده از رادیو محمدعلی
ظهر بود. رفتم یه جا سمت بازار شهرمون. یه چنتا هموطنِ خوشتیپ تو صنف رنگ فروشا باز بودن. سلام و احوال کردم و نگاهشون خیره بود به کفشای خاکی و صورت زخمی و دستای پینه بسته از پشت و رو و عجله ای که داشتم. گفتن الانم مگه ساختمون رنگ میکنن؟ گفتم همه چی رنگ میکنیم. تا چی دلت بخواد؟ خندید بنده خدا! گفت کارگر کجایی؟ گفتم کارگر شمام! فندقی تر خندید و گفت زنده باشی داداش! ملیح ترین و دخترونه ترینشو باید میگرفتم. گفت خب بگو عزیز چی میخوای؟ گفتم بهترین رنگ صورتی جهان، ملیح ترین و در عین حال دخترونه ترینشو میخوام! گفت یجوری توصیف میکنی انگاری اتاق دختر خودتو میخوای رنگ کنی! گفتم دخترم؟! اومم! دختر عزیزم. سینه صاف کردم. به خودم اومدم گفتم حالا دیگه. خب چی میدی بهم؟ گفت از اینا دارم. کشید بیرون. تست هم نداشت. گفتم همونیه که میخوام؟ گفت آره. واسه دیوار میخوای یا وسیله خاصی؟ گفتم یه چیزی که هم دخترم خوشش بیاد هم رنگش با آتیش و داغ شدن نپره! بنده خدا پراش از عجیب بودنم ریخته بود. کارتو کشیدم و خداحافظ. برگشتم بهش گفتم: داداش نا امید نشیا...! ابرو تو هم کرد و نگاه خیره و دستی تکون دادم و رفتم. رسیدم شهر! طاقت فرساتر از شلیک، رسیدن به شهرامونه! بچه ها نماز میخوندن. آروم شروع کردم به رنگ زدن. انقدر خوشگل شد که حد نداشت. «قربونت بشه بابایی! چشم فداتشم. دردت به جونم. صورتی هم میدیم بالا برات. تو فقط امر کن عزیز دلم. زانوهات نلرزه ها! اکه زدن نترسیا. اینا هیچی نیستن. تو خدا رو داری. بابایی رو داری. کاش تو دختر من بودی بابایی. همون روزای اول آسمونی شد. بچمو نتونستم خاک کنم. چیزی ازش نبود. عروسکاش بودن. دلم برای بویِ لاکِ دست بچم تنگ شده. خودمم براش میزدم. آخ! بابایی!» رنگ زدنش تموم شد. برگشتم دیدم بچه ها پشتمن! هم میخندن و هم بغض دارن. گفتن حاجی ببریم؟ گفتم مختصات هدف استیبله؟ گفتن بله حاجی جان، کل منطقه رو صورتی میکنه. گفتم تقدیم شما. فقط ذکر یا رقیه س یادتون نره ها! این یکی خیلی سفارشیه، واسه دختر باباست! موشک رو بردن! تو دلم گفتم کاش ما کربلا بودیم! کاش....