1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
|°👩🏻🍼°|
مگر نگفت جدل با سـپاه داشت فقط
گناه طفل چه بوده؟ دو ماه داشت فقط
_ امیرحسین ثابتی
@ir_miyan
|°🗡°|
طفل، طفل است.
ایرانی و لبنانی چه فرقی میکند؟
دو ماهه و شش ماهه و هفت ساله چه فرقی میکند؟
دبستان میناب باشد یا صحرای کربلا، این خون است که خاک تشنه را سرخ میکند؛ آنگاه که هلهلهٔ حرامیان به پا میخیزد سرختر هم میشود، و مرد از نامرد مشخص میگردد.
تا زمانی که بانگ خونخواهی فرا میرسد و این ذوالفقار است که کودک خواران ورطه نیست را از هستی ساقط میکند.
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
|°🌿°|
آقا امیرالمؤمنین(علیهالسلام):
دنیا برای رسیدن به آخرت آفریده شده، نه برای رسیدن به دنیا.
_ نَهجُالبَلاغه،حکمت۴۶۳
@ir_miyan
|°🎭°|
«خودِ ابلیس»
فتنه، شاید روزی سر بر سجاده میگذاشته و ذکر «یا رحمان یا رحیم» بر لب میآورده. اما دیری نگذشته که بعد از پارو کردن باورهای سپید همسایهها، پایش لیز خورده و بر کوچهای افتاده که ابلیس از آن عبور میکرده. و از آنجا، ابلیس عاشق و شیفتهٔ او میشود.
او، دستهای چون پنبهاش را بر گیسوان آن بانوی خفته به نوازش درمیآورد. اما آن زیباروی مو طلایی، چشمانش را زیر خرمن مژهها پنهان کرده، شاید از نوازش ابلیس خوشش آمده، اما بعید نیست که این یکی دیگر از نیرنگهایش باشد.
و اما ابلیسِ بیچاره!
یعنی چه شده بود که ابلیسِ دلفریب از بارگاه خویش پا به بیرون گذاشته؟
او همیشه شعلهای بیبوی و بخار، در جدالی میان سرخی و کبودی خویش، میان مقرّبان بود. با این حال، هیچگاه پیش نیامده بود که ملکهای دیگر، نور نیلوفری رنگ او را ببینند. تا آن روز که ابلیس از سرِ نخوت، سجده بر تربتی که همیشه با او سکون مییافت نگذاشت و جرقهٔ شعلهاش، شروع به دمیدن گرفت.
همزمان که در این اندیشه بود، دستهایش را به آهستگی زیر سرِ بانو فتنه برد و ناگاه، خونی دید به زردی خورشید؛ خونی که سرشار از بخاراتی بود که شعلهٔ سرخ ابلیس را به سوی کبودی میبرد. اما همین که لبهای خشکیدهاش را بر پیشانی فتنه گذاشت، آتشی که درونش بود، شعلهورتر شد. و خون، به ناچار در این اشتعال، زیر ذرات سنگهای آگاه از ماجرا، بیمقدمه فرو رفت.
بیدرنگ، نفسِ بانو فتنه بازگشت و نخستین چیزی که دید، چشمان خاکستری رنگ ابلیس بود که حالا بوی زندگی گرفته است. بانو، همین که خواست بلند شود، دستش لیز خورد و در آغوش به آتش کشیده شدهٔ مجنوناش افتاد.
این تلاقی نگاهها، دوباره او را شرمگین ساخت و لب گشود تا عذرخواهی کند. اما ابلیس نگذاشت تا لیلیاش به سختی بیفتد. انگشتانش را گرفت و دستش را حلقه بر کمر نحیف فتنه کرد. با طمأنینه، او را به خانهاش رساند. اما بعد از آن روز، او آوارهٔ خانه و کاشانهٔ فتنه شد.
پس، تصمیم گرفت شعلهاش را نذر کند. اما نه، آن کم بود. باید تمام وجودش را نذر میکرد. بر تمنا افتاد؛ نه یک سال، نه ده سال، بلکه چند هزار سال، تا به دلبرکش برسد.
تا رسید زمانی که سحرها با بانو فتنه از چشمهٔ عشق وضو میساخت و شامگاه تا سپیدهدم برای لیلیاش دست به دعا برمیداشت. تا آن که از بخت سوختهٔ بانو فتنه، او نیز عاشق شد.
اکنون، شب و روز را کنار هم میگذرانند. نه مسجد میشناسند، نه میخانه. و هیچ چیز را نمیبینند، مگر دیگری را. درست است که جانشان به لب رسید، اما این شیدایی، آنها را به منزلگاهی رسانده که نه ابلیس، ابلیس است و نه فتنه، آن فردِ قبلی. حالا هر دو کافر شدهاند و برای به دست آوردن دل یکدیگر، از هیچ ستمی روا نمیکنند.
آری، شیطان شعلهای بود که در یکتاپرستی رقیبی نداشت. اما امان از آن روز! در واقع، هیچگاه یادش نمیرود هنگامی که آدم به درِ گه منزلش کوبید و امرِ باری تعالی را در دست داشت. ولیکن او خود را فریفت. با خود گفت: «مگر خاک را چه حاصل که آتش برای آن سر به تعظیم آورد؟»
حالا چه؟
به کجا خواهد رسید؟
آیا ریشهٔ طمعش خشکیده میشود؟
یا خود را در نخوت خویش غرق میکند؟
اما معلوم است که راه گریزی ندارد. چرا که او فریب خورده است؛ فریبِ فتنهای به نامِ ابلیس.
|| نرگس قربانی||
@ir_miyan
|°🌻°|
گفتم شراب ِ وصل، به اُوباش میدهند؟
با خنده گفت: بندهی « او » باش، میدهند
_ محمدعلی بهمنی
@ir_miyan
|°🤍°|
روز خلقت در گِل ما شوق دیدار تو بود
از همان آغاز ما را کم تحمل ساختند
_ فاضل نظری
@ir_miyan
|°💕°|
اسم همهٔ الههها فاطمه هست.
همچون مادری در شبهای گمنامی یا مانند فرشتهای در لحظهٔ سستی.
نرم نوازشات میکند و نور دلش را به شعلهٔ گمراهیات میتاباند تا از تاریکی خاموش شود و از روشنایی ریشه دواند.
رهایت نمیکند تا شکوفه دهی، محبت کنی، و فاطمه شوی.
پس رهایش نکن که ریشهات خشک میشود و در صحرای بیکسی گمنام نه؛ بلکه بینام میشوی.
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
هدایت شده از هیئت رهروان کربلا
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌شروع پیاده روی
غروب سه شنبه ۱۴ مرداد
@rahrovankarbala
میان|نرگس قربانی
📌شروع پیاده روی غروب سه شنبه ۱۴ مرداد @rahrovankarbala
|°💚°|
من از الان تو فکر رسیدن به توام.
نمیدونم امسال چی میشه؛ البته هر سال نمیدونم که راهم میدی یا نه! ولی همیشه آخرش میگفتی بذار بیاد حداقل تولدش تو اربعینم هست، بهش اذن اومدن بدم.
اما امسال خیلی میترسم.
کم روسیاه نیستم که، پارسال هم یادم نرفته چه آدمی بودم برات، میدونم خوب نوکری نکردم.
اصلا من بد، من روسیاه، من هر چی تو گفتی.
ولی دورم ننداز.
من اصلا دنیای بدون تو رو نمیتونم تصور کنم.
شاید امسال کربلا عراق نباشم شاید ایران امسال کربلام باشه.
اما قولم بده که هرچی شد منو سریع به خودت برگردونی.
#میانکی_از_دل
@ir_miyan
|°🫂°|
من چگونه میتوانم برای تو جان ندهم؟
منی که هنوز خود را نیافتهام،
اما در وجود تو غرق شدهام.
و تو مرا یافتی از میان تمام گنهکاران.
چه در اندیشه داشتی که سیه روی را به میان نور آوردی؟
از من که فرار میکردم،
و از تو که در پی من میدویدی؛
من دورتر میشدم،
و تو نزدیکتر.
چه سودایی در سر داشتی که مرا لنگلنگان با کمری خمیده از خویش به سوی تو میکشاند؟
و تو مرا در آغوشت رها نمیکردی.
#فروا_الی_الحسین
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
هدایت شده از وحید یامین پور
گر می برندت واصلی
گر میروی بی حاصلی
روزهای جنگ چیزی ما را چونان خاشاکی که بر جویباری افتاده باشیم، شبها به اقیانوس خیابانها میکشاند. چهچیزی؟ درست نمیدانیم. در لحظهی فقدان رهبری که ۳۷ سال گویی چیزی را از جانب ما به دوش گرفته بود و حالا آنرا به ما سپرده بود و رفته بود... ناگهان و بدون اطلاع قبلی!
ما در بُهت و درماندگی مانده بودیم که چگونه باید راه را پیمود. گویی ما پیش از او همه چیز را به او سپرده بودیم. ما هم چیزی شبیه به بنیاسرائیل شده بودیم آنگاه که موسی آنها را دعوت کرد که به سرزمین مقدس وارد شوند...
يَا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ(مائده آیه ۲۱) اما در کمال ناباوری وقتی مردمان سختی ورود در آن سرزمین را ديدند به موسی گفتند تو و پروردگارت بار ما را بردارید و بهجای ما بجنگید:
قَالُوا يَا مُوسَىٰ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَهَا أَبَدًا مَا دَامُوا فِيهَا ۖ فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّكَ فَقَاتِلَا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ
(گفتند: ای موسی! تا آنان در آنجایند، ما هرگز وارد آنجا نخواهیم شد، پس تو و پروردگارت بروید و بجنگید که ما در همین جا نشسته ایم.)[مائده آیه ۲۴]
گویی شهادت رهبرمان ناگهان ما را از کفری شبیه به کفر بنیاسرائیل بیرون آورد و در درگاه ارض مقدس بیپناه رهایمان کرد. بیپناهی، رعبآور و هولناک است. ما دو راه داشتیم، یا آنکه فرار کنیم و یا برای برداشتن آن بار مبعوث شویم. خداوند ما را در ۹ اسفند ۱۴۰۴ مبعوث کرد... ما را که حالا بیاراده شده بودیم از خانهها بیرون کشیدند و زیر آسمان بهم پیوند دادند. پیوند و بعثت ما از عجز و بیارادگی ما بود. از حیرتمان در برابر ارادهی الهی، از احساس ناگهانی بیپناهی، از شک به خود و دارایی و تواناییمان و انتظار کشیدن برای نصرت الهی. این بود که ناگهان ما را مظهر قدرت خدا کرد و کشوری را که میرفت زیر آوارهای خیابان کشور دوست دفن شود، چون ققنوسی برکشید... خیابانها هنوز مملو از جمعیت است؛ اما من نمیدانم که هنوز ما را میبرند یا خودمان میرویم؟! گر میبرندت واصلی، گر میروی بیحاصلی... آیا ما هنوز در شور و گرمای بعثت که از عجز در درگاه حق نشات میگرفت به خیابان کشانده میشویم یا آنرا همچون عادتی سیاسی از سر ارادهی معطوف به حفظ قدرت انجام میدهیم؟ نمیدانم.
🖋 وحید یامینپور
➕️ @Yaminpour