☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله الذی یکشف الحق✨ 📖داستان #آخرین_نفس ✍🏻محدثه پیشه(صدرزاده) 🔻قسمت دوم صدایم برای خودم هم
✨بسم الله الذی یکشف الحق✨
📖داستان #آخرین_نفس
✍🏻محدثه پیشه(صدرزاده)
🔻قسمت سوم(آخر)
گلویم میسوزد. از دیشب حالا، بغض نگذاشته بود حرف بزنم. عماد لب تر میکند و میگوید: من مطمئن نیستم اون تو باشه. نمیدونم اونجا قراره چه اتفاقی بیوفته.
چشمانم را روی هم فشار میدهم بلکه آرام شوم. این بار آرامتر میگویم: من میرم اون تو، هرچی شد هم گردن خودم. فقط بگو یکی با فاصله بیاد دنبالم که اگه سید رو پیدا کردیم کمکش کنیم.
میخواهد حرفی بزند که انگار پشیمان میشود. دستش را دوبار به بازویم میزند و به سمت جمعیت میرود. نمیدانم آنجا چه میگوید که جابر به سمتم میدود و میگوید: کجا میخوای بری دیوونه؟ پس پیدا کردن راحله چی میشه؟
نفسم در گلویم حبس میشود. اصلا فراموش کرده بودم شاید اوهم زیر آوار باشد. لبخند بیجانی میزنم و به جابر نگاه میکنم. کلافه دستی به موهای پرپشت خاکیاش میکشد و میگوید: لعنتی یه چیزی بگو.
میخواهم حرفی بزنم که عماد به همراه مرد جا افتادهای کنارم میایستد و ماسک تنفسی را به سمتم میگیرد. گوشه ماسک را میگیرم، اما عماد آن طرفش را رها نمیکند و میگوید: اول اینکه اگه از نیروهای باسابقهام تو امداد نبودی نمیذاشتم بری. دوما خودت داوطلب شدی.
سری تکان میدهم و سریع ماسک را از دستش میگیرم. قبل از اینکه ببندمش به جابر لبخندی میزنم و همانطور که مشغول بستن ماسک هستم میگویم: جابر تا وقتی با سید بیام بیرون باید راحله رو پیدا کرده باشی.
ماسک دقیق روی صورتم جا گرفته است. از جیب کناری شلوارم چراغ قوه را در میآورم و به مردی که قرار است همراهیام کند نگاه میکنم. او هم آماده است. بدون لحظهای درنگ به سمت ورودی تونل حرکت میکنم. قبل از آنکه وارد تونل شوم صدای جابر را میشنوم: سید رو زنده بیرون بیار هرطور که شده.
***
به مرد همراهم نگاه میکنم. درگیر جابهجا کردن آوار است. آن قدر ذهنم درگیر بود که حتی نامش را هم نپرسیدم. آخرین سنگ راهم با احتیاط کناری میگذارد و نگاهم میکند. از این جا به بعدش کار خودم است. نگاهش میکنم و میگویم: اگه سید رو زودتر از من پیدا کردی خبر بده.
سری تکان میدهد. کمی جلوتر که میروم قلبم میایستد. خم میشوم و با دستانی لرزان، عمامه مشکی خاکی و له شده سید را برمیدارم. لبانم از هم باز نمیشود اما در ذهنم مدام و پشت سرهم میگویم: فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین.
آب دهانم را نمیتوانم پایین بفرستم. با پایی لرزان از روی آوارهای اتاق رد میشوم. میخواهم از کنار مبلی تکهتکه شده بگذرم که تکهای پارچه مشکی توجهم را جلب میکند. مبل و آوارها را دور میزنم. پاهایم توان حرکت ندارند. بغضم یواشیواش آب میشود. با زانو کنار سید میافتم. دست و پایم را گم کردهام. نمیدانم باید چه کاری انجام دهم. دستان لرزانم را جلو میبرم. نرسیده به سید مشتشان میکنم. ضربان قلبم آن قدر بالاست که صدایش را میشنوم. نفسم را محکم بیرون میدهم و با جرئتی که نمیدانم از کجا آوردهام دستم را زیر سر سید میبرم. انگار خانوادهام را پیدا کردهام. دستی به موهای خاکیاش میکشم. کمی تکانش میدهم. لبانم نمیجنبد که صدایش کنم، انگار لال شدهام. از کنار سرش عینک شکستهاش را بر میدارم، با گوشه لباس تمیزش میکنم و کنارش میگذارم. صورتش را نوازش میکنم و گرد و غبارهایی که روی تار ریشهایش نشسته را میتکانم. دست آزادم را روی بدنش میکشم، سالم است. بدون هیچ آسیب یا خونریزی. زیر لب الحمدالله میگویم. یکباره انگار که پتکی به سرم بخورد، یاد ماسک صورتم میافتم. سر سید را روی پاهایم میگذارم و بیدرنگ ماسک روی صورتم را باز میکنم. نفسم را حبس میکنم و ماسک را روی صورت سید میبندم. سر سید را به آغوش میکشم.
- سید نفس بکش.
لبم را زیر دندان فشار میدهم. چشمانم تار میبیند. آستین لباسم را به صورتم میکشم. خیس است؛ انگار بغض مانده در گلویم آب شده است. نفسی میگیرم به سرفه میافتم. گلویم میسوزد. لبخند میزنم. دیگر نگران راحله و فرزند در شکمش نیستم؛ فدای یک تار موی سید. سرم سنگین میشود. نگاهم به سید است بلکه نفسش را حس کنم. دستم را روی سینهاش میگذارم تا ضربان قلبش را حس کنم.
چشمانم سیاهی میروند. دیگر سید را نمیبینم. زیر لب با خس خس مینالم: سید زنده بمون!
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان شهید رجایی اصفهان
🔸️نشست تخصصی نخبگانی دانشجویان مرکز شهید رجایی با حضور جناب آقای داریوش سجادی روزنامه نگار و تحلیلگر مقیم آمریکا، خانم نورالهدی رونقی عضو سازمان جهانی زنان برای صلح و آزادی ،خانم ادیلیا کاراواکا از رهبران سازمان جهانی زنان برای صلح و آزادی،خانم الهام والی پی پرزیدنت جهانی اسبق این سازمان و آقای آلن شرب پرفسور بازنشسته دانشگاه بالتیمور در رشته ریاضی، با موضوع برسی مسائل زنان و جایگاه زنان ایران در جهان در تاریخ ۲۷ آبان ۱۴۰۳ برگزار شد.
#معاونت_مطالعات_زنان
#گزارش_تصویری_اول
💠بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان شهید رجایی اصفهان
•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~
https://zil.ink/bsrajaii