eitaa logo
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.4هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
669 ویدیو
83 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
همه‌‌ی فرصت‌های ما در درون خودشان تهدیدهایی هم دارند؛ اشاره کردید، یکی از موضوعاتی که در این جشنواره
دقیقا مشکلی که الان توی مراسم اعتکاف ما هست همینه: بیشتر جاها اعتکاف دانش‌آموزی برگزار می‌کنند؛ دانش‌آموزهایی که شاید هنوز خیلی به عمق معنای اعتکاف واقف نیستن رو جمع می‌کنند توی مسجد، عملا همه جور اتفاقی می‌افته جز اعتکاف! بعضی مساجد کلا برنامه‌ریزی ندارن، نوجوان رو ول می‌کنن به امان خدا و خدا می‌دونه این چقدر آفت و زیان داره. یا برنامه‌ریزی‌هایی می‌کنن که با روح اعتکاف و معنای اعتکاف سازگار نیست. پارسال که توی یه اعتکاف دانش‌آموزی سرگروه بودم، برنامه‌هایی که برای دانش‌آموزان طراحی شده بود و به ما می‌گفتن انجام بدیم، عملا هیچ جایی برای توجه به امور معنوی و خلوت نمیذاشت و تاثیر خاصی هم روی رشد بچه‌ها نداشت. در بهترین حالت، یه اردو بود.
برای روز پدر، به دوستم سفارش دوخت یه کمربند چرم طبیعی دادم، چند روز پیش به دستم رسید. خیلی دوخت تمیزی داره و قیمت‌هاش هم نسبت به بقیه جاها مناسبه. کیف پول، کیف، کمربند و سایر وسایل چرمی رو می‌تونین بهش سفارش بدین. آیدی دوستم: @Signora_msn
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
پیام تبلیغاتی نیست؛ صرفاً برای کمک به کسب و کار یه رفیقه که الان ۱۴ سال از دوستیمون می‌گذره😎🌱 کاراش خوش دوخت و تمیزه، با چرم گاوی و قیمتش هم عالیه✨
بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 🌱همیشه آرزو داشتم ببینمش...! باباجان می‌گفت وقتی به درمانگاه رسیده بود، از پنجره دیده بود دارند چراغ‌ها را روشن و خاموش می‌کنند و نگران شده بود؛ چون آن زمان‌ها وقتی یکی در حال احتضار بود چراغ‌ها را روشن و خاموش می‌کردند. باباجان رفته بود توی درمانگاه، سراغ پدرش را گرفته بود. برادرها گفته بودند پدر با تو کار دارد، سراغ تو را می‌گیرد. باباجان رفته بود بالای سر پدرش که صدایش می‌زدند «آقاجون». آقاجون سن زیادی نداشت که سکته کرده بود و پزشک‌ها امیدی نداشتند. توی بستر، گیج و سردرگم بود. تا باباجان را – پسر بزرگش را – دیده بود، گفته بود: اومدی؟ خوب شد اومدی... من یه چیزی رو یادم رفته، بیا کمکم کن. باباجان نشسته بود کنار تخت و آقاجون پرسیده بود: من یه ذکری رو همیشه می‌گفتم، خیلی دوستش داشتم، اون چی بود؟ یادم نمیاد. باباجان گفته بود: شما همیشه «یا علی» می‌گفتین. آقاجون خندید؛ طوری که انگار بار سنگینی از روی دوشش برداشته باشند. نفس آسوده‌ای کشید و شروع کرد: یا علی و یا علی و یا علی... یا علی و یا علی و یا علی... وسط «یا علی» گفتنش، به باباجان گفته بود: یه شعری بود که برام می‌خوندی، می‌شه بازم بخونیش؟ باباجان شروع کردند به خواندن شعر شهریار: علی ای همای رحمت! تو چه آیتی خدا را؟/که به ماسوی فکندی همه سایه‌ی هما را/ دل اگر خداشناسی، همه در رخ علی بین/ به علی شناختم من به خدا قسم خدا را... آقاجون یکباره گفت: مچ پاهام راحت شد. و باز هم ادامه داد: یا علی و یا علی و یا علی... کمی که گذشت، گفت: پاهام تا زانو راحت شد. و باز هم: یا علی و یا علی و یا علی... کمی بعد، میان «یا علی» گفتن‌ها، خبر داد که تا کمرش راحت شده و بعدتر، تا سینه‌اش. ناگاه دیگر یا علی نگفت، دو دستش را گرفت به میله‌های بالای تخت و بالای سرش را نگاه کرد. آنطور که باباجان گفته بود، صورتش پر بود از ذوق و اشتیاق. گفته بود: این حرم امام علیه که همیشه آرزو داشتم ببینمش! و چشمانش همانجا باز مانده بودند. این ماجرا را باباجان بارها برایم تعریف کرده. بعضی وقت‌ها خودم اصلا دلم می‌خواهد برایم تعریفش کند. همه‌اش را حفظم، حتی جملات باباجان و حالت چهره‌شان را موقع تعریف کردنش؛ ولی باز هم دوست دارم آن را بشنوم. دلم می‌خواهد یادم بیفتد که من هم یک زمانی، مثل آقاجون، در مرز مرگ و زندگی حیران می‌شوم و باید کسی به دادم برسد که بیاید و آرام آرام جانم را بگیرد. راستش من خیلی از مرگ می‌ترسم، ولی ماجرای آقاجون را که می‌شنوم، ترسم می‌ریزد. به این فکر می‌کنم که من هم اگر صدایش بزنم، می‌آید و می‌بینمش و با دیدنش، سختی سکرات موت را فراموش می‌کنم. شاید مثل آقاجون، آخرین حرفی که می‌زنم این باشد که من خیلی آرزوی دیدنش را داشتم. همیشه آرزوی دیدنش را داشتم، همیشه دوستش داشتم، بیشتر از هرچیز دیگری. و آن وقت شاید من هم مثل آقاجون نتوانم چشم‌هایم را ببندم؛ چون دلم می‌خواهد تا چشم‌هایم و مغزم و انتقال دهنده‌های عصبی‌ام زنده‌اند، فقط او را ببینم؛ حتی به اندازه چند ثانیه بیشتر. من باور دارم که مرگ، بازتابی کوتاه از زندگی ست. اگر آقاجون با ذکر یا علی جان داد بخاطر این بود که با این ذکر زندگی کرده بود و آن لحظه آخری که شیطان یاد خدا را از حافظه می‌برد، خدا آن ذکر را به یادش آورده بود. خدا نخواسته بود کسی که با علی زیسته، بی‌ علی بمیرد. الان هم مزار آقاجون توی گلستان شهداست، آن آخر، نزدیک لسان الارض، در یکی از راهروها. جایی تقریبا در مرز شهدا و مردگان. هر وقت می‌روم گلستان شهدا، به آقاجون سر می‌زنم و از او می‌خواهم دعا کند مثل خودش، با علی(علیه‌السلام) زندگی کنم و با علی(علیه‌السلام) بمیرم. ✍🏻ش. شیردشت‌زاده http://eitaa.com/istadegi
روزتون مبارک پدرهای مهربون مردم ایران🥲💚
روزت مبارک پدر مهربون امت اسلام💚 سایه‌تون مستدام✨
روز همه مردهای زحمت‌کش، سربه‌زیر و سربلند ایران‌زمین مبارک؛ مردهای شریفی که توی این شرایط اقتصادی دشوار، زحمت زیادی می‌کشن برای کسب درآمد حلال. ان‌شاءالله سایه‌شون بالای سر خانواده‌شون مستدام باشه🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام از ساعت سه و نیم مسجد شجره دانشگاه اصفهان ✨ اینطور که فهمیدیم، این مسجد زمان جنگ محل اعزام رزمندگان و وداع با پیکر شهدا بوده🥲