eitaa logo
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.4هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
668 ویدیو
83 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
اصلا انقدر از دست شهدا و این مسخره‌بازی که توی زندگی‌ام راه افتاده لجم گرفته بود که گفته بودم یا این
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت دوازدهم خرداد 03 شنبه شب با نرگس حرف زدم؛ هرچند فرصت زیادی نبود و آخرش به نتیجه نرسیدیم، فقط یک خروار نگرانی دیگر آوار شد روی سرم. همان نگرانی‌های قبلی که داشت از یادم می‌رفت پررنگ شد، بعدش زهراسادات اصرار کرد توی کانال آقای محمدی عضو شوم و خواندن تجربه‌های وحشتناک ملت از دوران عقد و جدایی و ازدواجشان طوری لرزه به تنم انداخت که چند روز است خواب و خوراک ندارم؛ به معنای واقعی. شب‌ها بیشتر از این که بخوابم سکرات موت را طی می‌کنم، چرتم می‌برد و کابوس می‌بینم و بیدار می‌شوم و این روند تا صبح ادامه دارد. تمام طول شب و روز انگار کسی دست گذاشته بیخ گلویم و می‌خواهد خفه‌ام کند. انگار کسی دارد سینه‌ام را فشار می‌دهد. چشمم به غذا می‌افتد حالت تهوع می‌گیرم. تنگی نفس و سرگیجه هم دیگر همراه دائمی وقت‌هایی ست که بیرون می‌روم. یک هفته است رمانم را هم نتوانسته‌ام بنویسم چون انقدر ذهنم درگیر است که یادم رفته قرار بود چه اتفاقی بیفتد. کلا از زندگی افتاده‌ام. فقط احتمالات ترسناک به ذهنم می‌رسد؛ این که در دوران عقد مطلقه شوم، این که از کارم پشیمان شوم، این که دائم توهین و تهمت بشنوم، این که اعتماد کنم و ضربه بخورم، این که بعدا هر وقت دعوایمان شد بگوید ارزش نداشتی بخاطرت انقدر تلاش کنم، این که نه راه پس داشته باشم نه راه پیش. این را هم می‌دانم که اینبار اگر زود عقب بکشد دیگر نمی‌گذارم ادامه پیدا کند. یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی‌پایان است، هم برای من هم برای او. چند روز است که حالم ترکیبی از اضطراب، غم و خشم است. بیشتر از همه از دست خودم عصبانی‌ام که انقدر می‌ترسم و نمی‌توانم تصمیم بگیرم و طوری تنها شده‌ام که هیچکس نمی‌تواند کمکم کند. بعضی وقت‌ها دلم می‌خواهد خدا خودش شخصا بیاید بگوید این ازدواج به صلاح هست یا نیست. اگر نیست که بیخودی تلاش نکنم و اگر هست باید چکار کنم؟ مامان اواخر اسفند می‌گفت این که این اتفاقات افتاد خیلی بد نشد؛ می‌گفت بگذار مهندس برایت تلاش کند، اینطوری بعدا بیشتر قدرت را می‌داند. اگر خیلی راحت به دستت می‌آورد ارزشت را نمی‌فهمید. من اما احساس می‌کنم بیشتر از این که این اتفاق افتاده باشد گرفتار یک فرسایش شده‌ایم؛ انقدر که اصلا یادمان رفته چی می‌خواستیم و چی نه و قدر چی را می‌دانستیم و ارزش دیگری چقدر بود. بابا چهارشنبه برایم نوبت دکتر ریه گرفته است. از دکتر قلب به نتیجه نرسیده و نمی‌خواهد باور کند ریشه درد قفسه سینه و تنگی نفس من فقط عصبی ست. وقتی رفتیم مطب دکتر قلب، انگار ترجیح می‌داد من دچار احتقان و گشادی دریچه قلب و هزار و یک چیز دیگر باشم، ولی زیر بار نرود که ریشه این درد به روان برمی‌گردد نه جسم. توی مطب که بودیم دوست داشتم آب شوم و بروم توی زمین، وقتی دکتر پرسید: تو که خیلی جوونی، چرا اومدی دکتر قلب؟ و بدتر از آن وقتی بود که موقع اکو یادم افتاد مطب دکتر دقیقا توی خیابان مهندس است و داشتم با خودم حساب می‌کردم احتمالا پیاده فقط یک ربع تا خانه‌شان راه است و دلم پیچید توی هم. گوش تیز کردم که ببینم صدای شلپ‌شلپ ضربان قلبم حین اکو تغییر می‌کند یا نه، ولی قلبم مثل همیشه کارش را انجام می‌داد و به بطن چپش هم نبود که خانه مهندس همین نزدیک است. قلب من از آن قلب‌هایی نیست که ضربانش برای کسی بالا و پایین شود. دستورش را از مغز می‌گیرد و مغز می‌گوید توی مسائل احساسی دخالت نکن و خونت را پمپاژ کن فقط. آخرش هم دکتر آب پاکی را ریخت روی دستمان که بجز یک گشادی دریچه خفیف که نه مشکل‌ساز است نه درمان‌پذیر، مشکل خاصی ندارم. بابا بعد آن اصرار کرد برویم دکتر ریه. دکتر ریه هم لابد می‌گوید مشکلی نیست ولی بابا قبول نمی‌کند؛ من را انقدر می‌برد پیش متخصص‌های مختلف که بالاخره یک سرطانی چیزی از من دربیاورد و درد قفسه سینه را بیندازد گردن آن، ولی زیر بار نرود که ریشه عصبی دارد. امروز خیلی دلم هوای قم کرد. آخرین بار پنج سال پیش رفتم قم. دلم یک زیارت و گریه درست و حسابی توی حرم حضرت معصومه می‌خواهد و بعدش، نشستن پای حرف‌های بی‌بی رحمت. الان دیگر اگر بروم قم، فقط می‌توانم بروم سر خاکش. دوست دارم بغلش کنم و بگویم برایم دعا کند. بی‌بی رحمت مستجاب‌الدعوه بود. دوست داشتم همه ماجرا را یک دور برایش بگویم و او راه پیش پایم بگذارد. الان دیگر او هم نیست. قسمت اول یادداشت: https://eitaa.com/istadegi/14366 ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ممنون از محبتتون و ممنون که هنوزم همراهید🥲
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
واقعا باور دارم که این ۱۲ نفر، از ماهایی که ادعای مسلمانی و شیعه بودن داریم بیشتر به ائمه اطهار نزدی
پای حق ایستادن هزینه داره، و همینه که سخته، همینه که مهمه... بیشتر آدما می‌دونن حق چیه، ولی دل و جرات پرداخت هزینه‌ش رو ندارن!
درباره مرحوم الهه حسین‌نژاد هم پرسیده بودید... راستش می‌خواستم صبر کنم تا یکم ابعاد قضیه روشن بشه و شتاب‌زده حرفی نزنم. اگه وقت کنم، چندتا نکته مهم رو می‌گم درباره‌شون. امیدوارم خدا به خانواده‌شون صبر بده.
میسر نگردد به کس این سعادت به کعبه ولادت، به مسجد شهادت🌱 این شعر بالای آینه باشگاهمون نصب شده بود🥲 چرا تاحالا بهش دقت نکرده بودم که چقدر قشنگه؟✨
شما یه درخت میکاری و با هزار مصیبت، حفظش میکنی، با دیدن ثمراتش چقدر ذوق میکنی... ببین خدا چه ذوقی میکنه برات وقتی به ثمر نهایی برسی...
فتبارک الله به این خلقت و به جهان آفرینش... به رنگ آبی و سبز💚💙
این ایده امروز به ذهنم رسید، البته ایده جدیدی نیست😅 دوتا از جملات امام علی علیه السلام در کنار یه شکلات رو برای غدیر عیدی میدم ان‌شاءالله ✨ ساده و کم‌هزینه(هزینه‌ش زیر ۱۰۰ هزارتومن شد)
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت دوازدهم خرداد 03 شنبه شب با نرگ
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت سیزدهم ادامه خرداد ۰۳ امروز رفته بودیم شهرک سلامت. نوبت دکتر ریه داشتم، برای همان درد قفسه سینه. کلی شرمنده بابا شدم که برای پیدا کردن ریشه‌ی واضح این درد و تنگی نفس نزدیک یک میلیون تومان خرج روی دستش افتاد. به هرحال تست ریه پوستم را کند، هربار باید توی آن لوله فوت می‌کردم نفسم کم می‌آمد ولی پرستار اصرار داشت که باید باز هم فوت کنی. آخرش هم محکوم شدم به دوتا قرص و یک اسپری. امروز داشتم به هشدارهای بعضی از اطرافیانم فکر می‌کردم. به توصیه‌هایی مبنی بر سخت‌گیری، محکم گرفتن، گربه را دم حجره کشتن، رو ندادن، محل نگذاشتن... کارهایی که باعث بشود دست نیافتنی به نظر برسم و به قول آن‌ها، کاری کنم مهندس بیشتر قدرم را بداند و از این حرف‌ها... بخواهم خوش‌بینانه نگاه کنم اسمش ناز کردن است و بدبینانه‌اش می‌شود بازارگرمی خاله‌زنکی. ناز کردن یا بازارگرمی... متاسفانه یا خوشبختانه نه بلدم و نه خوشم می‌آید از این اداها دربیاورم. غرورم و ایستادن سر خط قرمزها سر جای خودش، ولی من آدمِ با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن نیستم. می‌گویند این مدل رفتار کردنم بعداً به ضررم می‌شود. کسی چه می‌داند؟ شاید راست بگویند. هیچ‌کس از آینده خبر ندارد. شاید هم منظور دیگران رفتار «باسیاست» است که متاسفانه آن را هم بلد نیستم. می‌توانم منطقی همه‌چیز را تحلیل کنم و دنبال راه حل بگردم ولی نمی‌توانم با بدجنسی و زبان ریختن و به موقع توجه کردن یا نکردن، کاری کنم طرفم آن‌طور که من می‌خواهم رفتار کند. نمی‌توانم کسی را مثل موم در دستم بگیرم و خواسته‌ام را بدون به زبان آوردن عملی کنم. من زیادی ساده‌ام. شاید اسم قشنگ‌ترش صداقت باشد. من فقط با همه سادگی و صداقت دخترانه‌ام به میدان آمده‌ام. مثل این است که بخواهم با تیرکمان چوبی، موشک کروز رهگیری کنم. مثل این است که بخواهم با کارد میوه‌خوری به جنگ مینی‌گان ام۱۳۴ بروم. اصلا برای همین تا الان پشت دیوارهای بتنی قایم شده بودم. حالا اولین بار است که دارم بنا را می‌گذارم بر این که اگر فقط یک چاقوی میوه‌خوری توی دستم باشد، اگر صادقانه و بدون سیاست و گربه را دم حجره کشتن بخواهم برخورد کنم، طرفم با مینی‌گان من را به رگبار نمی‌بندد. و اگر بست؟ با یک ذره جانی که برایم مانده، با همان چاقوی میوه‌خوری گلویش را می‌برم! من با کسی سر جنگ ندارم که بخواهم گربه را دم حجره بکشم و از همان اول خط و نشان بکشم و رویش را کم کنم و حالش را بگیرم. ازدواج است، جنگ که نیست، شطرنج که نیست. دختر هم با این ادا و اطوارها عزیز نمی‌شود؛ حتی اگر بشود من چنین عزتی را نمی‌خواهم. تنها چیزی که من می‌خواهم حریفی ست که مثل من با همان چاقوی میوه‌خوری – همان صداقت و سادگی‌اش – به میدان بیاید و بعد توی میدان دستانمان را بالا ببریم و همان چاقو را هم روی زمین بگذاریم. شاید هم این‌ها همه از بی‌تجربگی‌ام است، از نادانی ست. وگرنه وقتی زن‌های دیگر چنین توصیه‌ای به من می‌کنند حتما یک چیزی می‌فهمند، حتما زنان در طول هزاران سال یاد گرفته‌اند راه سروکله زدن با جنس مرد و راه حفظ بقا در این جهان زن‌ستیزِ مردسالار همین است که باسیاست باشی و ناز کنی و خود واقعی‌ات را نشان ندهی. ولی من نمی‌خواهم اینطور باشم. می‌خواهم قواعد این جهان مردسالار زن‌ستیز را بهم بریزم و به خودم حق بدهم خودم باشم، خودم را سانسور نکنم و از یک راه منطقی به هدفم برسم نه با رفتارهای نمایشی و فریبکارانه. این هم از همان ژست‌های آرمان‌گرایانه است که از یک دخترِ جامعه‌شناسی‌خوانده برمی‌آید. و از آن می‌ترسم که مثل خیلی از جوان‌های آرمان‌خواهِ قبل از خودم، سرم به سنگ تجربه بخورد و بفهمم از این آرمان‌های روشنفکری چیزی به آدم نمی‌رسد و این حرف‌ها فقط برای توی کتاب‌ها و دیالوگ رمان‌های فلسفی خوبند... آن وقت چیزی برای از دست دادن دارم...؟
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعه‌ی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت سیزدهم ادامه خرداد ۰۳ امروز رف
من اصلا نمی‌دانم آن ناز کردنی که همه ازش حرف می‌زنند چطوری ست. دقیقا وقتی داشتم چنین چیزی را در وجودم کشف می‌کردم همه‌اش سوخت. حتی فرصت نکردم کمی به این گنجِ دفن شده در وجودم نگاه کنم و بفهمم چه شکلی ست. و انگار یک تکه از آن میلِ سوخته هنوز باقی ست، آن ته ته وجودم. دوده گرفته و نیم‌سوخته. و دارد اذیتم می‌کند. تصمیم گرفته‌ام این دندان خراب را بکشم و بیندازم دور. من به روش خودم زندگی می‌کنم. صداقتم را، هرچه هستم را سر دست می‌گیرم و به میدان می‌روم. می‌دانم کله‌خرابیِ محض است، حماقت محض برای منِ همیشه محتاطِ ریسک‌ناپذیر. یا کسی که با او طرفم لیاقت این صداقت را دارد و مثل خودم صادق است یا نیست. اگر هست که خوش به حالش، چون راهش می‌دهم به همان قلعه بتنی و همیشه همان‌قدر بی‌سلاح و بی‌نیرنگ با او رفتار خواهم کرد. اگر نیست هم، متاسفانه مجبور است با بدترین حالت من مواجه شود. یعنی آن حالتی که همه صداقت و اعتمادت را خرج کرده‌ای، جوانی‌ات و اولین فرصت انتخابت را حرام کرده‌ای و نه راه پس داری نه راه پیش. آن حالتی که چیزی برای از دست دادن نداری. من بنا را بر صداقت گذاشته‌ام. به باسیاست رفتار نکردن. به ساده بودن. حالا دیگر این به او بستگی دارد که بخواهد با کدام وجه من روبه‌رو شود؟ قسمت اول یادداشت: https://eitaa.com/istadegi/14366 ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا