مهشکن🇵🇸🇮🇷
واقعا باور دارم که این ۱۲ نفر، از ماهایی که ادعای مسلمانی و شیعه بودن داریم بیشتر به ائمه اطهار نزدی
پای حق ایستادن هزینه داره،
و همینه که سخته،
همینه که مهمه...
بیشتر آدما میدونن حق چیه، ولی دل و جرات پرداخت هزینهش رو ندارن!
درباره مرحوم الهه حسیننژاد هم پرسیده بودید...
راستش میخواستم صبر کنم تا یکم ابعاد قضیه روشن بشه و شتابزده حرفی نزنم.
اگه وقت کنم، چندتا نکته مهم رو میگم دربارهشون.
امیدوارم خدا به خانوادهشون صبر بده.
این ایده امروز به ذهنم رسید،
البته ایده جدیدی نیست😅
دوتا از جملات امام علی علیه السلام در کنار یه شکلات رو برای غدیر عیدی میدم انشاءالله ✨
ساده و کمهزینه(هزینهش زیر ۱۰۰ هزارتومن شد)
#عید_غدیر
مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعهی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت دوازدهم خرداد 03 شنبه شب با نرگ
✨هو اللطیف✨
🏰"قلعهی بتنی"
سرگذشت یک پیوند🌱
✍️ فاطمه شکیبا
قسمت سیزدهم
ادامه خرداد ۰۳
امروز رفته بودیم شهرک سلامت. نوبت دکتر ریه داشتم، برای همان درد قفسه سینه. کلی شرمنده بابا شدم که برای پیدا کردن ریشهی واضح این درد و تنگی نفس نزدیک یک میلیون تومان خرج روی دستش افتاد.
به هرحال تست ریه پوستم را کند، هربار باید توی آن لوله فوت میکردم نفسم کم میآمد ولی پرستار اصرار داشت که باید باز هم فوت کنی. آخرش هم محکوم شدم به دوتا قرص و یک اسپری.
امروز داشتم به هشدارهای بعضی از اطرافیانم فکر میکردم. به توصیههایی مبنی بر سختگیری، محکم گرفتن، گربه را دم حجره کشتن، رو ندادن، محل نگذاشتن... کارهایی که باعث بشود دست نیافتنی به نظر برسم و به قول آنها، کاری کنم مهندس بیشتر قدرم را بداند و از این حرفها... بخواهم خوشبینانه نگاه کنم اسمش ناز کردن است و بدبینانهاش میشود بازارگرمی خالهزنکی.
ناز کردن یا بازارگرمی... متاسفانه یا خوشبختانه نه بلدم و نه خوشم میآید از این اداها دربیاورم. غرورم و ایستادن سر خط قرمزها سر جای خودش، ولی من آدمِ با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن نیستم. میگویند این مدل رفتار کردنم بعداً به ضررم میشود. کسی چه میداند؟ شاید راست بگویند. هیچکس از آینده خبر ندارد.
شاید هم منظور دیگران رفتار «باسیاست» است که متاسفانه آن را هم بلد نیستم. میتوانم منطقی همهچیز را تحلیل کنم و دنبال راه حل بگردم ولی نمیتوانم با بدجنسی و زبان ریختن و به موقع توجه کردن یا نکردن، کاری کنم طرفم آنطور که من میخواهم رفتار کند. نمیتوانم کسی را مثل موم در دستم بگیرم و خواستهام را بدون به زبان آوردن عملی کنم.
من زیادی سادهام. شاید اسم قشنگترش صداقت باشد. من فقط با همه سادگی و صداقت دخترانهام به میدان آمدهام. مثل این است که بخواهم با تیرکمان چوبی، موشک کروز رهگیری کنم. مثل این است که بخواهم با کارد میوهخوری به جنگ مینیگان ام۱۳۴ بروم. اصلا برای همین تا الان پشت دیوارهای بتنی قایم شده بودم. حالا اولین بار است که دارم بنا را میگذارم بر این که اگر فقط یک چاقوی میوهخوری توی دستم باشد، اگر صادقانه و بدون سیاست و گربه را دم حجره کشتن بخواهم برخورد کنم، طرفم با مینیگان من را به رگبار نمیبندد.
و اگر بست؟
با یک ذره جانی که برایم مانده، با همان چاقوی میوهخوری گلویش را میبرم!
من با کسی سر جنگ ندارم که بخواهم گربه را دم حجره بکشم و از همان اول خط و نشان بکشم و رویش را کم کنم و حالش را بگیرم. ازدواج است، جنگ که نیست، شطرنج که نیست. دختر هم با این ادا و اطوارها عزیز نمیشود؛ حتی اگر بشود من چنین عزتی را نمیخواهم. تنها چیزی که من میخواهم حریفی ست که مثل من با همان چاقوی میوهخوری – همان صداقت و سادگیاش – به میدان بیاید و بعد توی میدان دستانمان را بالا ببریم و همان چاقو را هم روی زمین بگذاریم.
شاید هم اینها همه از بیتجربگیام است، از نادانی ست. وگرنه وقتی زنهای دیگر چنین توصیهای به من میکنند حتما یک چیزی میفهمند، حتما زنان در طول هزاران سال یاد گرفتهاند راه سروکله زدن با جنس مرد و راه حفظ بقا در این جهان زنستیزِ مردسالار همین است که باسیاست باشی و ناز کنی و خود واقعیات را نشان ندهی. ولی من نمیخواهم اینطور باشم. میخواهم قواعد این جهان مردسالار زنستیز را بهم بریزم و به خودم حق بدهم خودم باشم، خودم را سانسور نکنم و از یک راه منطقی به هدفم برسم نه با رفتارهای نمایشی و فریبکارانه. این هم از همان ژستهای آرمانگرایانه است که از یک دخترِ جامعهشناسیخوانده برمیآید. و از آن میترسم که مثل خیلی از جوانهای آرمانخواهِ قبل از خودم، سرم به سنگ تجربه بخورد و بفهمم از این آرمانهای روشنفکری چیزی به آدم نمیرسد و این حرفها فقط برای توی کتابها و دیالوگ رمانهای فلسفی خوبند... آن وقت چیزی برای از دست دادن دارم...؟
مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعهی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت سیزدهم ادامه خرداد ۰۳ امروز رف
من اصلا نمیدانم آن ناز کردنی که همه ازش حرف میزنند چطوری ست. دقیقا وقتی داشتم چنین چیزی را در وجودم کشف میکردم همهاش سوخت. حتی فرصت نکردم کمی به این گنجِ دفن شده در وجودم نگاه کنم و بفهمم چه شکلی ست. و انگار یک تکه از آن میلِ سوخته هنوز باقی ست، آن ته ته وجودم. دوده گرفته و نیمسوخته. و دارد اذیتم میکند.
تصمیم گرفتهام این دندان خراب را بکشم و بیندازم دور. من به روش خودم زندگی میکنم. صداقتم را، هرچه هستم را سر دست میگیرم و به میدان میروم. میدانم کلهخرابیِ محض است، حماقت محض برای منِ همیشه محتاطِ ریسکناپذیر.
یا کسی که با او طرفم لیاقت این صداقت را دارد و مثل خودم صادق است یا نیست. اگر هست که خوش به حالش، چون راهش میدهم به همان قلعه بتنی و همیشه همانقدر بیسلاح و بینیرنگ با او رفتار خواهم کرد. اگر نیست هم، متاسفانه مجبور است با بدترین حالت من مواجه شود. یعنی آن حالتی که همه صداقت و اعتمادت را خرج کردهای، جوانیات و اولین فرصت انتخابت را حرام کردهای و نه راه پس داری نه راه پیش. آن حالتی که چیزی برای از دست دادن نداری.
من بنا را بر صداقت گذاشتهام. به باسیاست رفتار نکردن. به ساده بودن. حالا دیگر این به او بستگی دارد که بخواهد با کدام وجه من روبهرو شود؟
قسمت اول یادداشت:
https://eitaa.com/istadegi/14366
ادامه دارد...
http://eitaa.com/istadegi