☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨﷽✨ 🌱موکب فرشتگان ۳ (سفرنامه اربعین) ✍️ش. شیردشتزاده چهارم: زیارت لهیده توی حرم امام حسین، حرکت
تقریبا دو ساعت توی صف بودیم. گاهی فشار جمعیت به حدی میرسید که مطمئن میشدم ریههایم دیگر نمیتوانند تکان بخورند و کارم تمام است. چندبار حتی حس کردم هوشیاریام دارد کم میشود و چشمانم تار میبینند؛ ولی قسمت خوبش آنجا بود که هیچکاری نمیتوانستم بکنم و میتوانستم توی همان خلسه غرق شوم و خودم را دست دینامیک جمعیت بسپارم. آرامش محض بود. هیچ مشکلی با مردن به این شکل نداشتم.
توی یکی از پیچهای صف، جایی که دیگر ضریح را میشد دید، نزدیک بود خانمی زمین بخورد. همه چشمشان به ضریح بود و اشک میریختند و من برگشتم سمت آن خانم تا کمکش کنم. البته خیلی کاری از دستم برنمیآمد و به موقع توانست خودش را جمع کند. ولی من خیلی به این فکر کردم که درست بود که دقیقا اولین لحظه که چشمم به ضریح افتاد، چشمم را از آن برداشتم به این دلیل؟
در راه رسیدن به ضریح، همان موقع که مطمئن بودم ریههایم دیگر دارند از کار میافتند و داشتم بیهوش میشدم و احتمال میدادم بمیرم، خندهام گرفته بود. توی دلم داشتم میگفتم: یا امام حسین این زیارت لهیده را از ما قبول کن.
راستش تعبیر زیارت لهیده تنها چیزی بود که آن لحظه به ذهنم رسید. خندهام گرفته بود و گریهام گرفته بود. میان گریه میخندیدم و هی توی دلم تکرار میکردم: این زیارت لهیده را از همه ما قبول کن!
مادر همسرم پشت سرم داشت دعا میخواند و ذکر میگفت؛ ولی من زبانم طوری خشکیده بود که نمیچرخید. توی ذهنم تا رسیدن به ضریح، داشتم حاجاتم را و همه آدمهایی که التماس دعا گفته بودند را برای امام حسین مرور میکردم. میدانستم زیر قبه که برسم فرصت زیادی برای فکر کردن و دعا کردن نخواهم داشت و تازه ممکن بود یک دعای مهم از قلم بیفتد. برای همین همهاش را در آن فرصت دو ساعته توی صف مرور کردم و وقتی زیر قبه رسیدم، گفتم لطفا همه حاجاتی که توی صف گفتم را برایم فاکتور کنید که بروم!
هرچه به ضریح نزدیکتر میشدیم فشار بیشتر میشد و نفس من سختتر درمیآمد. ضریح جلوی چشمم بود و چشمم سیاهی میرفت. مطمئن بودم همینجاها میمیرم و با خودم میگفتم: خب این عالیه. بهترین حالت ممکن برای مردن. آخرین چیزی که میبینی هم ضریح امام حسینه. خیلی خوبه. واقعا موقعیت خوبی برای مردنه.
آن لحظه که مثل یک قطره توی دریا، هیچ اراده و کنترلی روی حرکتم نداشتم و فکر میکردم الان میمیرم و خیلی خوشحال هم بودم، یاد آن شعر افتادم که میگفت: در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم/ اصلا به تو افتاده مسیرم که بمیرم/ یک قطرهی آبم که در اندیشه دریا/ افتادم و باید بپذیرم که بمیرم...
تا برسم به ضریح این بیت روی لبم بود. وقتی رسیدم به ضریح، دنیا انگار فراخ شد. دیگر فشاری نبود. یک خادم بود که به زور مردم را از ضریح میکند و میانداخت آنطرف تا جای بقیه باز شود، ولی به من کاری نداشت. نه که توانسته باشم سیر نگاهش کنم، نه. فقط سلام کردم. گفتم که خیلی منتظر این لحظه بودم. دعاهای توی صف را یادآوری کردم و آخرش گفتم: از من مرا بگیر و خودت را به من بده.
بعد هم خوشحال و خندان، راهم را به سمت خروجی کشیدم و رفتم. دیگر نفسم تنگ نبود.
ادامه دارد...
#اربعین #موکب_فرشتگان
https://eitaa.com/istadegi
✨﷽✨
🌱موکب فرشتگان ۳
(سفرنامه اربعین)
✍️ش. شیردشتزاده
پنجم: ضَرَبَ ضَرَبا ضَرَبوا...
طیفی از مذهبیها هم هستند که مشکلشان جمهوری اسلامی ست. حرفشان این است که دین حرف درست و درمانی برای حکومت و سیاست ندارد، با دین نمیتوان کشور اداره کرد، اگر حکومت دینی باشد مردم به دین بدبین میشوند. میگویند همین مشکلات وحشتناک اقتصادی و فساد و ناکارآمدیهای اداری و...، نشانه همین ناتوانی دین در اداره کشور است. با جمهوری اسلامی دشمنند بخاطر تورم، بخاطر گرانی، بخاطر این که فکر میکنند جمهوری اسلامی عامل دینگریزی مردم است. فکر میکنند دین باید از سیاست جدا باشد. مرجعیت باید توی بیتش بنشیند و درباره طهارت و نجاست و شک بین رکعت دو و سه فتوا بدهد و کاری به سیاستِ کثیف و دنیوی نداشته باشد.
اینها نتیجه گفتوگو با کسی بود که خودش اینطوری فکر میکرد و اتفاقا روحانی هم بود. بسیار مومن، بسیار خوشاخلاق... توی بحث هم البته کاملا ملایم بود؛ ولی باز هم جای تاسف داشت؛ چون در ادبیات و منطقش بیمبنایی بدجور توی چشم میزد و همچنین ناآگاهی درباره تاریخ معاصر استعمار. من نمیدانم چی توی حوزه علمیه یاد میدهند که یک روحانی با این سن و سال نه درک درستی از تاریخ دارد و نه مبنای درستی برای نگرش سیاسی و اجتماعی و حرفهایش فقط متاثر از اخبار سطحی فضای مجازیست(البته که همهی روحانیون اینطوری نیستند).
گفتم خب احکام اجتماعی اسلام را چطور بدون حکومت اجرا کنند؟ نباید یک نهادی باشد که درباره قصاص و دیات و حدود تصمیم بگیرد؟ اگر نباشد که سنگ روی سنگ بند نمیشود! گفتم خب اگر شیعه حکومت نداشته باشد و حکومت مردم را وادار کند به حرام شرعی(مثلا کشف حجاب)، شیعه باید چه خاکی به سرش بریزد؟ لبخند زد و گفت تقیه! راستش دلم میخواهد بدانم خودش توی کتش میرود که زن و دخترش تقیه کنند و بیحجاب بروند بیرون؟ یا مثلا زندانیشان میکند توی خانه؟ آخرش فهمیدم مدل مدنظر طرفداران صادق شیرازی همان مدل ایران در زمان پهلوی ست. حکومت هر غلطی دوست دارد بکند و با تمام قدرت بیدینی را ترویج کند و شیعیان و مذهبیها بچپند گوشه مسجد و فقط به دعا و نمازشان برسند. گفتم شما که میگویی این حکومت باعث دینگریزی شده، این را هم ببین که خیلی جاها همین حکومت زمینه دینداری را فراهم کرده. همین حکومت شرایط را برای من طوری فراهم کرده که سریع پاسپورت زیارتی بگیرم و بدون نیاز به روادید و عوارض خروج از کشور، با سهمیه ارز دولتی بیایم کربلا. گفتم اگر این حکومت نبود، الان اثری از همین عزای امام حسین علیهالسلام هم در ایران نبود. الان خود شما نمیتوانستی بیایی زیارت. اگر حکومت شاه ادامه پیدا میکرد، دیگر اثری از دین نمیماند. دینداری انقدر سخت میشد که مردم کمکم بیخیالش میشدند(مثلا دخترها بیخیال حجاب میشدند که بتوانند درس بخوانند).
بحث رسید به تمدنسازی. گفتم اصلا اینها به کنار، خب ما باید برای ظهور امام زمان چکار باید بکنیم؟ زمینه ظهور را چطور باید فراهم کنیم؟ خیلی مظلومانه گردن کج کرد که: آدمای خوبی باشیم، دعا کنیم.
-همین؟
-همین!
من واقعا فکر نمیکردم یک نفر جدی جدی اینطوری فکر کند و خندهاش هم نگیرد. واقعا باورم نمیشد کسی باورش شود که با همین نشستن و دعا کردن و خوب بودنِ فردی، امام زمان بیایند. اگر اینطوری بود که امام باید صد سال، دویست سال قبل میآمدند که مردم دیندارتر بودند! چرا امام آن موقع نیامدند؟ مردم آن زمان نماز و روزه و حجابشان بهجا بود؛ ولی سرسپرده شاهان بودند، ناآگاه بودند، ساکن بودند، رخوتزده بودند، خرافاتی بودند. این مدل دینداری به درد امام زمان نمیخورد. مردم دینداری که اجازه دادند استعمار بیاید و تا مغز استخوانشان نفوذ کند و غارتشان کند و هیچیشان نشد، موقع قیام امام هم مینشستند کنج پستوهایشان. امام زمان به دیندارهایی نیاز دارند که دینشان در پستو حبس نشود، به متن جامعه برود و گرهها را باز کند. دیندارهایی که برای دینداری بهتر دنبال حکومت دینیاند.
تازه فهمیدم بیچاره امام خمینی چه کشید از دست این حوزویهای متحجری که فکر میکردند اسلام فقط برای کنج پستوی خانه و سر سجاده خوب است. حوزویهایی که ترجیح میدادند بجای حرف زدن درباره فلسفه سیاسی و عدالت اجتماعی و تمدنسازی، درباره غسل میت و شک بین رکعت دوم و سوم حرف بزنند و دائم تکرار کنند: ضَرَبَ ضَرَبا ضَرَبوا...!
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨﷽✨ 🌱موکب فرشتگان ۳ (سفرنامه اربعین) ✍️ش. شیردشتزاده پنجم: ضَرَبَ ضَرَبا ضَرَبوا... طیفی از مذه
جالب است که ما روایت داریم: الاسلام یعلو و لایُعلی علیه(اسلام برتری دارد و هیچچیز بر آن برتری نخواهد یافت)، و همین روایت پایه بسیاری از احکام فقهی ست، ولی بازهم برخی آقایان حوزوی اعتقاد دارند که اسلام نباید وارد حوزه حکومتسازی و تمدنسازی شود! یعنی این تفکر شیعه ساکن، این تفکر شیعهی صادق شیرازی، این تفکر شیعهی اخباری، یک ترمز خیلی قوی ست برای تمدن اسلام. دقیقا وقتی که میخواهی تلاش کنی، پیشرفت کنی، از جایت تکان بخوری و قوی شوی، این تفکر ترمزت را میکشد که: آهای کجا؟ تو که نمیتوانی! بنشین دعای فرجت را بخوان!
دقیقا همین تفکر بود که سالها ما را از دنیا عقب انداخت، مسلمانان را استعمارزده کرد، بدبخت کرد و هنوز هم آثار ریز و درشتش هست. خدا را شکر که آخرش زور امام خمینی بر آن حوزویهای متحجر چربید. واقعا خدا را شکر.
بعد میگوید جمهوری اسلامی اگر میتوانست، ما نباید اقتصادمان انقدر وضعش خراب میبود. نمیدانستم چطور باید برایش توضیح بدهم که بیماری اقتصادی ما، از انقلاب اسلامی آغاز نشده و قبل از آن، ریشههای عمیقتر تاریخی داشته. حالا باید چطور برایش درس جامعهشناسی میدادم که نباید تکعلتی به بحرانها نگاه کرد و این که بگویی «اینا همهش تقصیر آخونداست» فقط بیسوادیات را به رخ میکشد. بله البته که مسئولین جمهوری اسلامی خیلی جاها به آرمانهای اصیل امام و انقلاب خیانت کردند و نتیجهاش شد همین وضع فاجعهبار اقتصاد؛ ولی مشکل آرمان امام نبود، مشکل خیانت به آن بود. مشکل اسلام نبود، دور شدن از اسلام بود. اگر بعضی از مسئولین جمهوری اسلامی فقط یک ذره خدا را در نظر میگرفتند و یک ذره خودشان را دربرابر کشور و مردمشان مسئول میدیدند، دست و پایشان را جمع میکردند. و البته که مسئولین جمهوری اسلامی از کره ماه نیامدهاند. همین ما بودهاند. احتمالا یک زمانی کارمند جزء بودهاند و توی آن موقعیت برایشان مهم نبوده که در ساعت کاریشان کارهای شخصی انجام بدهند و بعدش که به جاهای بلندتر رسیدهاند، برایشان مهم نبوده که هزاران میلیارد تومان از بیتالمال را برای خودشان بردارند. و البته که مسئولین جمهوری اسلامی را همین ما مردم مسئول کردهایم، بعضی با رای دادن و بعضی با رای ندادن.
جالب است که وقتی بحث به اسرائیل رسید، نظرش همان بود که: چکار داشتید به اسرائیل؟ انقدر شعار مرگ بر اسرائیل دادید که عصبانیاش کردید، زورتان هم که به اسرائیل نمیرسد!
دیگر رسما شاخ درآوردم. باورم نمیشد طرف خادم و زائر امام حسین باشد و چنین حرفی بزند! همسرم گفتند خب پس پیامبر هم نباید با مشرکان میجنگید؟ گفت جنگهای پیامبر دفاعی بود! فرصت نشد بگویم برود آیات اول سوره توبه را بخواند تا ببیند چقدر این آیات تهاجمی ست و اعلام جنگ به مشرکان است! و واقعا نمیتوانم باور کنم یک روحانی تا حالا آیات سوره توبه را نخوانده باشد. گفتم خب اگر قرار به دفاع است، دشمنی ما با اسرائیل هم از اول دفاعی بود! اول اسرائیل بود که آمد مسلمانان را آواره کرد و فلسطین را اشغال کرد! ما که نبودیم! طوری نگاهم کرد که انگار به زبان مریخی حرف میزنم. انگار اولین بار بود این را شنیده بود. گفت خب آمریکا روی ژاپن بمب اتم انداخت ولی ژاپنیها گذشته را فراموش کردند، با آمریکا دوست شدند و الان تلفن روی میز رییسجمهوری امریکا پاناسونیک است! (لعنت بر آن که این افسانه تلفن پاناسونیک را ساخت!). گفتم اولا آن تلفن لعنتی پاناسونیک نیست. دوما فرض که باشد؛ ژاپن گذشته را فراموش کرد ولی ماهیت سلطهطلب و زورگوی امریکا عوض نشد. ژاپن هم عملا مستعمره امریکا شد، نه متحدش. پیشرفت کرد ولی توی ذلت، پیشرفت کرد ولی الان اقتصاد ژاپن شکنندهتر از امریکاست و تمام بیماریهای اقتصادی امریکا به ژاپن منتقل میشود، الان ژاپن ارتش ندارد و جرات ندارد بیاجازه امریکا نفس بکشد!
خیلی عجیب بود که خادم امام حسین انقدر از منطق قیام امام حسین دور بود. امام حسین حرفش این بود که ترجیح میدهم بمیرم و سرم را جلوی زورگو خم نکنم، تا این که جلوی حرف زور گردن کج کنم حرف حقم را زمین بگذارم که بتوانم آب بخورم. منطق ژاپن به امام حسین نزدیکتر است یا جمهوری اسلامی ایران؟ گفتم شما اصلا در جریانید که چی شد امام حسین توی همین سرزمین تشنه شهید شد؟ میدانید امام حسین و هفتاد و دو یارش هم زورشان به سی هزار نفر سپاه ابنزیاد نمیرسید؟ بله زورشان نمیرسید ولی حرفشان حق بود. معیار زور نیست، حق است. واقعا نمیدانم فهمیدن چنین چیزی انقدر سخت است؟
خدا به ما رحم کند!
ادامه دارد...
#اربعین #موکب_فرشتگان
https://eitaa.com/istadegi
به مناسبت ماه ربیعالاول تخفیف گذاشتیم توی فروشگاهمون:
https://eitaa.com/Eriha_shop
یه سر بهش بزنید✨
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨﷽✨ 🌱موکب فرشتگان ۳ (سفرنامه اربعین) ✍️ش. شیردشتزاده پنجم: ضَرَبَ ضَرَبا ضَرَبوا... طیفی از مذه
✨﷽✨
🌱موکب فرشتگان ۳
(سفرنامه اربعین)
✍️ش. شیردشتزاده
ششم: بیچارهتر شدم
خیلیها مثل من شب جمعهشان با بقیه شبها فرق دارد. هوای حرم به سرشان میزند و دلشان تنگ میشود. خب من هم مثل خیلیها. البته نه که همیشه باشد. بعضی شب جمعهها هم اینطوری نیست؛ بالاخره آدم همیشه حال معنوی ندارد. با این حال، شب جمعهها برایم فرقی ندارد که خیلی هوای حرم کردهام یا کم. سعی میکنم سلام شب جمعهام رو به کربلا ترک نشود.
آن شب جمعه که به وقت عراق شب اربعین هم بود، کربلا بودم. جمعیت اطراف و دور حرم طوری بود که نمیشد به داخل حرم رفتن فکر کرد. از همه کوچههای تنگ و باریک آدم میجوشید. بعد از مغرب، ما هم به آدمهایی که توی هم وول میخوردند پیوستیم. راستش من از خیابانهای شلوغ متنفرم. توی اصفهان از بازار رفتن بدم میآید، از بوهای مختلفی که توی بازار باهم قاطی میشود و از تنه به تنه شدن با آدمها و از این که نمیتوانی راحت راه بروی. ولی آن شب انقدر دلم تنگ شده بود که برایم مهم نبود. همهاش دو سه ساعت بود که از حرم و کنار ضریح آمده بودم و دلم تنگ شده بود.
راستش آن موقع که رسیدم به ضریح، یک کسی در گوشم گفت: بیچاره شدی رفت. حالا چه خاکی به سرت میریزی؟
توی راه حرم داشتم با خودم میگفتم خب عیبی ندارد. حالا فعلا دوباره میروم حرم... ولی بقیهاش را چکار کنم؟ نشد توی حرم برویم. قصد زیارت حضرت عباس را داشتیم که آن هم نشد. فکر کنم حرم برای بانوان بسته بود. من هم از عصر بدجور تنگی نفس گرفته بودم. توی خیابانهای اطراف حرم که هم شلوغ بود و هم با آبپاشها رطوبت هوا بالا میرفت و گرم هم بود و دود و بوی غذای موکبها و بوی هزار چیز دیگر درهم رفته بود، خیلی تنگی نفس داشتم. انگار یک نفر نشسته بود روی قفسه سینهام. تا رفتیم توی بینالحرمین بهتر شدم. نه که چیزی از شلوغی و گرما و رطوبت کم شده باشد... نه. ولی به طور محسوسی حس کردم بهتر نفس میکشم.
حتی جا برای نشستن نبود. یعنی بود ولی قبلا پر شده بود. همانطور ایستادیم. اولین بار توی زندگیام، سوره اسراء و کهفِ شب جمعه را ایستاده خواندم و هی شعرِ احمد بابایی توی ذهنم میآمد که: یک طرف مهر بود و قهر فرات/ یک طرف ماه بود با مشکش/ دست بر سینه زائری آرام/ عکس سلفی گرفت با اشکش...
یا آن قسمتش که میگفت: این خیابان که قلب تاریخ است/ قبلهی آخرالزمانیهاست/ یکی از پشت سر صدایم زد/ لهجهاش مثل آسمانیهاست!/ حججی بود با همان لبخند/ زل زد و شربتی تعارف کرد/ در گلو رد بغض شیرینی/ آن طرف ساعت حرم میخواند/ غزلی با صدای آوینی:/ «تو مپندار کربلا شهری ست...».
اسراء و کهفم که تمام شد، همینطور زل زدم به دو حرم.
یک خیابان، مسیر خوشبختی/ بزم دیدار نوکر و ارباب/ یک خیابان، تلاقی دو حرم/ یک طرف مهر، یک طرف مهتاب!
همینطور نگاه میکردم که باورم شود و همینطور به این فکر میکردم که بعدش را چکار کنم؟ عصر که توی حرم بودیم، یک نفر داشت برای خودش میخواند که: بیچاره اون که حرم رو ندیده/ بیچارهتر اون که دید کربلا رو.
من بیچاره بودم، حالا بیچارهتر شدم. نمیدانستم باید بعدش چکار کنم. نمیدانستم قرار است چطوری از این حرم بیایم بیرون. نمیدانستم بعدش چطور باید زندگی کنم و حرم را نبینم. هی به خودم میگفتم: بیا همینو میخواستی؟ بیچارهتر شدی رفت! حالا چطوری میخوای از اینجا بری؟
این همان چیزی بود که دم ضریح هم به ذهنم رسید. این که حالا چطور بروم. نمیدانم چرا میگویند زمانی که زائر امام حسین توی سفر است جزء عمرش حساب نمیشود. من هرچه فکر میکنم واقعیترین و زندهترین بخش زندگیام آن چند ثانیه بود که ایستاده بودم جلوی ضریح و آن لحظه بود که توی بینالحرمین هی چشمم میان دوتا حرم میگشت. من هرچه فکر میکنم، قبل و بعدش اصلا زندگی نکردهام. من فقط همان لحظات زنده بودم و زندگی کردم.
هی همسرم میگفت برویم و من هی میگفتم کمی دیگر... کمی دیگر... یک زیارت عاشورا بخوانم بعد... یک دعای دیگر بخوانم بعد... نمیدانستم باید چکار کنم. نمیدانستم چطور باید برگردم توی آن خیابان شلوغ و نفسم نگیرد. دوست داشتم تا ابد توی آن شلوغی گم و گور شوم. بروم زیر دست و پا. چه میدانم. فقط دوست داشتم آنجا بمانم.
الان هم خیلی دلم تنگ میشود. خیلی. انگار از اول آنجا زندگی کردهام. انگار سالها آنجا بودهام و حالا مهاجرت کردهام اینجا. انگار دیگر خودم نیستم. قلبم توی سینه نیست. روحم در جسم نیست. اصلا از اول هم نبود، از اول همانجا بود. کربلا کلا آدم را بیچاره میکند. نرفتنش یک جور، رفتنش یک جور.
بیا آقای امام حسین. همین را میخواستید؟ بیچاره بودم، بیچارهتر شدم...
حالا شما بگو چکار کنم؟
ادامه دارد...
#اربعین #موکب_فرشتگان
https://eitaa.com/istadegi