هدایت شده از گروه فرهنگی فانوس
روی دیوارا ردّی از سوال جا گذاشتیم 👀
اما جوابا توی پرونده زمینگیر منتظرته 📖
بیا کتاب و بگیر و توی گعده شرکت کن تا معما رو باهم کامل کنیم ✨
رفقای فانوسی برای تهیهی کتاب پول نقد فراموش نشه😁
#گروه_فرهنگی_فانوس
@fanousgroup_ir
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
روی دیوارا ردّی از سوال جا گذاشتیم 👀 اما جوابا توی پرونده زمینگیر منتظرته 📖 بیا کتاب و بگیر و توی گ
توی جلسات هفتگی لحظههای ناب(فانوس) میتونید هم کتاب پرونده زمینگیر رو تهیه کنید، هم توی گعدههاش شرکت کنید 😁
ولی میدونید چیه؟
این که توی یه نقطهای از دنیا نسلکشی اتفاق میافته، و مردم مناطق دیگه دنیا، کیلومترها دورتر از محل نسلکشی و بدون اشتراک ملی، زبانی و مذهبی، به نسلکشی اعتراض میکنن، بخاطر اعتراض به نسلکشی از کار و تحصیل اخراج میشن، دستگیر میشن و کتک میخورن، ولی بازم اعتراض میکنن، و آخرش هم سوار کشتی میشن و میرن که به مظلوم کمک کنن، درحالی که میدونن ممکنه دستگیر یا کشته بشن، باعث میشه عمیقا به آینده بشریت امیدوار بشم.
شاید بشر اونقدری که ما فکر میکنیم تباه و حیوانصفت نیست.
آدمای واقعی هنوز وجود دارن و خدا رو شکر تعدادشون کم نیست.
#صمود #طوفان_الاقصی #مرگ_بر_اسرائیل
آیه ۳۰ سوره مبارکه بقره:
وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ۖ قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ
و آن زمان را یاد آر که پروردگارت به فرشتگان گفت: به یقین جانشینی در زمین قرار می دهم. گفتند: آیا موجودی را در زمین قرار می دهی که در آن به فساد و تباهی برخیزد و به ناحق خون ریزی کند و حال آن که ما تو را همواره با ستایشت تسبیح می گوییم و تقدیس می کنیم. [پروردگار] فرمود: من [از این جانشین و قرار گرفتنش در زمین اسراری] می دانم که شما نمی دانید.
من اون قسمتِ "مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ" رو ما همیشه میبینیم و با خودمون میگیم چقدر انسان به تباهی رسیده، همین باعث میشه فکر کنیم "انسان گرگ انسانه"، ولی این فقط یه روی سکه ست.
شاید، شاید یکی از مصداقهای "إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ"، همین کاروان صمود باشن، همین فطرتهایی باشن که دارن بیدار میشن.
و آخرش همینا قراره زمین رو به ارث ببرن و جانشین خدا روی زمین باشن.
آخرش زمین مال اوناییه که فقط خدا میشناسدشون!
#صمود #طوفان_الاقصی #مرگ_بر_اسرائیل
🔰بسم الله قاصم الجبارین🔰
📍داستان کوتاه آسمان خطخطی
(بخش اول)
✍🏻 فاطمه شکیبا
کمتر از یک لحظه شد. در کمتر از یک لحظه، صدای آژیر همهجا پیچید و شهرِ بهم ریخته را بیشتر بهم ریخت؛ انگار که یک نفر با یک ملاقه بزرگ، محتوای یک دیگِ درحال جوش را هم زده باشد.
از وقتی که آژیر در سرم پیچید، تا وقتی که ناخودآگاه به سوی مقصدی نامعلوم دویدم و دنبال جانپناه گشتم، حتی چندثانیه هم نشد. صدای هیاهو میشنوم، صدای فریاد دوستانم را. نمیفهمم چه میگویند. کلماتشان با هم قاطی شده. فقط میدوم و یک لحظه خشکم میزند. میایستم.
دیگر در اشکلون نیستم. اینجا اشکلون نیست. ساختمانها و خیابانها و مردم محو شدهاند. اینجا مرز است. مرز غزه. حصار شرقی خانیونس.
و او آنجاست.
انقدر سریع اتفاق میافتد که مغزم از تحلیلش عقب میماند. خاک، غبار، صدای غرشی سنگین که نه فقط پردههای گوشم، که تمام گوشت و استخوانهام را میلرزاند. جای آسمان و زمین عوض میشود. نمیفهمم کجا هستم و هنوز دارم میدوم یا نه. کمی آسمان را میبینم و کمی زمین را. انگار دارم میچرخم. خاک و غبار. بالاخره تصویر آسمان پیش چشمانم ثابت میشود، آسمانی پر از رد سپید راکتهای حماس.
صدای هیاهو میآید؛ اما از دوردست. نمیتوانم تکان بخورم. انگار فقط چشم دارم و تمام اعضای بدنم بیحس شدهاند. میتوانم بفهمم که روی زمین دراز کشیدهام. روی زمین اشکلون، کف خیابان. گردنم را کمی میچرخانم. یک ماشین دارد در آتش میسوزد. صدا از حلقم درنمیآید. تنها چیزی که میبینم، آسمانی ست پر از رد موشک. صدای آژیر هنوز از دوردست میآید. خیلی دور. خیلی خیلی دور. و هنوز موشکها را میبینم که دارند گنبد آهنین را میشکافند و روی سرمان خراب میشوند.
آسمان محو میشود و دوباره نوار مرزی خانیونس را میبینم، پنج سال پیش را. در میدان دیدِ گردِ دوربین سلاحم هیچکس نبود، جز مرد فلسطینیای با پیراهن زرد که داشت میدوید به سوی سیمخاردارها، سنگ در دست. مغز به انگشتم فرمان داد که ماشه را فشار دهد. زدمش. افتاد.
به خودم تکانی میدهم و چشم باز میکنم. بدنم بیحس است. این بار بجای آسمانِ خطخطیِ اشکلون، چهره یکی از سربازها را میبینم. درست نمیشناسمش. مال جوخه ما نبود. دارد بالای سرم حرف میزند و صدایش مثل صدای فیلمی در دوردست شنیده میشود که میگوید: هی! خوبی؟ منو میبینی؟ صدامو میشنوی؟
سرم را تکان میدهم. درماندگی و هولزدگی از چهرهاش میبارد. دستهاش را در هوا نگه داشته و نمیداند باید ازشان چه استفادهای بکند. بچهسال است، شاید هجده، نوزده ساله. سرباز صفر تازهکار است و تمام هنرش این است که تجهیزاتش را با خودش اینطرف و آنطرف بکشد. چشمهام تار میشوند و سرم گیج میرود.
مردِ زردپوش افتاده بود روی زمین، ولی تکان میخورد. زنده بود. دوربین سلاح را چرخاندم روی حصار مرزی. فلسطینیها کمی دورتر از مرز غزه جمع شده بودند و شعار میدادند؛ ولی نزدیک سیمخاردارها هیچکس نبود، جز یک نفر. یک نفر وارد میدان دیدم شد، داشت میرفت سمت مرد زخمی. با دوربینم دنبالش رفتم.
ضربهای به صورتم میخورد و چشم باز میکنم. کنار کلهی آن سرباز صفر، کله یک نفر دیگر را میبینم که باز هم نمیشناسمش، ولی میخورد سنش بیشتر باشد و باتجربهتر. میگوید: صدامو میشنوی؟
-آره...
-خوبه...
احساس میکنم شیره جانم دارد مکیده میشود. درد کمکم سراغم میآید، در تمام بدنم دور میزند و در جایی نزدیک استخوان رانم متمرکز میشود. سرباز دومی، سرش را میچرخاند به سویی دیگر. به دستهایم فشار وارد میکنم تا بتوانم منبع درد را ببینم. کمی که سرم را بالا میآورم، فقط خون میبینم، خونی که با فشار کف خیابان پخش میشود. پایم... پای راستم نیست. پلک میزنم بلکه ببینمش؛ ولی نیست. از جایی کمی بالاتر از زانو، پایم تمام شده و بجایش فقط خون بیرون میزند. نعره میکشم: پاااام!
و درد طوری به همه جانم هجوم میآورد که به خودم میپیچم. چشمانم را به زور باز نگه میدارم و دنبال پایم میگردم. پای خودم را در شلوار زیتونی و پوتین مشکی میشناسم که چندمتر آنسوتر افتاده، نزدیک یک گودال بزرگ روی زمین، نزدیک جایی که راکت خورد. سرباز صفر صورتم را میگیرد و سعی میکند به سمت دیگری برش گرداند تا پایم را نبینم. چشمانم سیاهی میروند و سرم روی زانوی سرباز میافتد.
کسی که داشتم از پشت دوربین میدیدمش، یک زن بود. روسری آبی سرش بود، با روپوش بلند سپید. روی زمینِ ناهموار و خاکیِ مرز داشت به سختی قدم برمیداشت و نزدیک بود زمین بخورد، به سختی تعادلش را حفظ میکرد. دو دستش را بالا گرفته بود.
ادامه دارد...
#طوفان_الاقصی #فلسطین
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
🔰بسم الله قاصم الجبارین🔰
📍داستان کوتاه آسمان خطخطی
(بخش دوم)
✍🏻 فاطمه شکیبا
بجز یک جعبه کوچک کمکهای اولیه، چیزی در دستانش نبود. داشت به سمت مرد مجروح میرفت. روپوش سپید و دستان بالا به نشان تسلیمش، به این معنا بود که یک امدادگر است و خطری ندارد.
امدادگر...
این کلمه را داد میزنم. پس نیروهای امدادی کدام گوریاند؟
این را هم داد میزنم. دوباره سرم را بالا میآورم تا پایم را ببینم. شاید اینها یک کابوس بوده. سرباز باتجربهتر، بالای سرم نشسته و پایم همچنان سر جایش نیست. از درد به زمین پنجه میکشم. سرباز پارچهای را بالای قسمتِ قطع شده میبندد. همین که گره پارچه را محکم میکند، با تمام وجود عربده میکشم و سرم را به سمت عقب خم میکنم. سرباز صفر سرم را محکم میگیرد و زار میزند. میدانم که بستن پارچه فایده زیادی ندارد. خون همچنان دارد از پای قطع شدهام بیرون میجهد. از درد نفسم بند میآید چشمانم بسته میشوند.
دختر امدادگر داشت میرفت به سمت مجروح. صورتش درست پیدا نبود؛ اما از چابکیاش در دویدن میشد فهمید جوان است. لاغر بود و جوان. حالم به اندازه کافی گرفته بود؛ چون نتوانسته بودم مردِ زردپوش را بکشم. اگر همانجا میماند و خونریزی میکرد ممکن بود بمیرد؛ ولی با رسیدن امدادگر همین شانس کوچک من هم از دست میرفت و یک شلیک موفق را از دست میدادم. پس باز هم، مغزم به دستم فرمان شلیک داد. امدادگر درست وسط مدار مدرج دوربین سلاح بود.
تق.
زدمش.
چند ثانیه بعد از این که دختر امدادگر روی زمین افتاد و یک دایره قرمز روی روپوش سپیدش پیدا شد، یادم افتاد تیراندازی به نیروهای امدادی ممنوع است. خندهام گرفت. امدادگر روی زمین افتاده بود، نزدیک حصار مرزی. درست به سینهاش زده بودم. دایره قرمز روی روپوشش داشت بزرگ میشد. تکان نمیخورد. یا مُرده بود یا به زودی میمُرد. هم او، هم آن مرد زردپوش. یاکوب که کنارم نشسته بود، در گوشم گفت: هی، اون امدادگر بود.
شانه بالا انداختم و خندیدم. گفتم: خب که چی؟
-ممکنه برات بد بشه.
-برو بابا. هیچوقت برای هیچکدوم از ماها بد نشده!
بشکن زدم و مسرورانه گفتم: دوتا شلیک موفق!
چشم باز میکنم. دنیا سیاه است. درد تمام جسمم را فشار میدهد. فکر کنم تا الان از پنج لیتر خون، حتی پنج سیسیاش هم نمانده باشد. تشنهام. بالای سرم، دختری را میبینم با روپوش سپید و روسری آبی، و یک دایره قرمز روی سینهاش. آسمان دیگر نه آبی ست، نه خطخطی. آسمان آتش گرفته و دارد روی سرم میبارد. نعره میزنم؛ اما اینبار از ترس.
پس آمبولانس کجاست؟
چرا هیچکس کاری نمیکند؟
نمیتوانم تکان بخورم. اینبار نه چهره سرباز صفر را میبینم، نه آسمان را. گردنم دارد میان پنجههای هیولای نامرئی درد میشکند. درد دارد تمامم میکند. زمین داغ شده و دارد من را میبلعد. قبل از این که حتی چشمانم را ببندم، آسمانِ سراسر آتش روی سرم سقوط میکند و در زمینِ داغ بلعیده میشوم. صدا در گلویم میخشکد.
-نـ...
پایان.
تقدیم به شهیده رزان النجار🥀
#طوفان_الاقصی #فلسطین
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی ازم میپرسن: چرا رمانت رو منتشر نمیکنی؟
پ.ن: به نظرتون این سریال رو تحلیل کنیم؟
دستش را مشت میکند و سنگ زیر دستش را میفشارد. با مشت شدن دستش، درد است که در وجودش میپیچد. هرکاری میکند، نمیتواند تکان بخورد. تنها چیزی که چشمانش در این چند ساعت دیدهاند دست دراز شده و بی جان مادرش است و صدای گریههای متوالی برادرش از فاصلهای دورتر.
چشمانش را روی هم میفشارد، با روان شدن اشکش و خیس شدن صورتش، زخمهایش به سوزش میافتند.
با صدای گریههای متوالی برادرش و انفجار مکرر موشکها، چشمانش را تا حد ممکن باز میکند تا اشکهایش سرازیر نشوند.
باید کاری کند، آخرین بار پدرش گفته بود:«او مرد خانه است.» دیروز هم مادرش با گریه بازوانش را گرفته بود و همان طور که تکانش میداد تاکید کرده بود:اگر زیر آوار ماند با یک سنگ هرچقدر میتواند صدا تولید کند تا بیایند به کمکش.
سنگ را میفشارد و به سختی دستش را بلند میکند، ضربه اول، صدای تق سنگ و انفجار موشک قاطی میشود. زمین میلرزد، باقی مانده خانه روی تنش میریزند.
از شدت درد دندانهایش را به هم فشار میدهد و نفسش را به سختی با درد بیرون میفرستد.
ضربه دوم، صدای تق و گریههای متوالی برادر خردسالش.
کلافه میشود، هر لحظه دست مادرش را تارتر میبیند و صدای برادرش را ضعیفتر میشنود، انگار تنها موشکها هستند که صدای کمک خواستنش را میشنوند.
با اینکه همه وجودش تیر میکشد و میسوزد، با شتاب بیشتری دستش را بالا میآورد و ضربه سوم را میزند.
تق، زمین باز هم میلرزد.
صدای غرش موشک، نزدیکتر میشود و ضربه چهارم.
چشمان پسرک بسته میشوند و دیگر هیچ صدای گریهای به گوش نمیرسد.
روز جهانی کودک......
#مرگ_بر_اسرائیل
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کدخدا گفت که ساکت باشید!
ناخدا گفت به دریا بزنیم...🌊🇵🇸
#صمود #مرگ_بر_اسرائیل
http://eitaa.com/istadegi