eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
764 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ممنونم از محبتتون و حسن نظرتون🌷😅 سلام و ما چه می‌فهمیم حال خانواده‌های نیروهای نظامی رو!!! ممنونم از دعای خیرتون، همچنین
سلام به نظر من حداقلش اخراج آمریکا از منطقه ست، ولی باید دید فرماندهان و کارشناسان نظامی نظرشون چیه. سلام تنگه هرمز که باز نشده و هنوز دست ایرانه، مذاکره هم با توجه به پیام رهبری، زیر نظر ایشونه، و هرچند من هم مثل شما خوش‌بین نیستم، ولی امیدوارم همه بدبینی‌های ما اشتباه باشه. اینم در نظر بگیرید که ایران الان در میدان دست برتر رو داره و اگه مذاکره هم به نتیجه نرسه، بازهم ما برنمی‌گردیم سر پله اول.
سلام شاید باورتون نشه ولی ما اولین ملتی نیستیم که جلوی این قلدر ایستاده. ویتنامی‌ها قبل از ما، با شرایطی خیلی خیلی بدتر از ما جلوی آمریکا ایستادن و پیروز شدن. ویتنامی‌ها واقعا هیچی نداشتن، دست خالی بودن، آمریکا توی کشورشون بود، روی سرشون بمب شیمیایی می‌ریخت، ولی چون محکم مقاومت کردن، پیروز شدن. یا مثلا حزب‌الله لبنان توی جنگ ۳۳ روزه، با دست خالی در برابر یکی از قوی‌ترین ارتش‌های دنیا ایستادن. هیچکس تا قبل جنگ ۳۳ روزه باورش نمی‌شد اسرائیل شکست بخوره. اسرائیل یکی از قوی‌ترین ارتش‌های دنیا شناخته می‌شد. ولی حزب‌الله شکستش داد. خود ما، توی جنگ ۸ ساله با توان نظامی خیلی کمتر از این، جلوی ارتشی ایستادیم که حدود ۷۰ کشور داشتن بهش کمک می‌کردن، تجهیزش می‌کردن، بهش نیرو می‌رسوندن و ما تحریم بودیم. ولی ما پیروز شدیم. مثال‌های زیادی از این دست وجود داره. میخوام بگم فقط نیروی نظامی نیست که تعیین کننده پایان جنگه. مقاومت هرچند هزینه داره، ولی در نهایت، اگه مردم واقعا محکم بایستن، جواب میده. حتی خیلی ربطی به دین اعتقادات هم نداره. ملتی که مقاومت کنه پیروز میشه.
عزیزان ان‌شاءالله قصد داریم تصویر بانوان شهیده جنگ رمضان رو هم به مجموعه لشکر فرشتگان اضافه کنیم؛ بنابراین از شما عزیزان خواهشمندیم اگر بانوی شهیده‌ای رو می‌شناسید که در جنگ رمضان شهید شده، تصویر باکیفیتش رو به همراه نام و نام خانوادگی و سایر اطلاعاتی که از شهیده دارید(تاریخ تولد و شهادت، محل شهادت، شغل، تحصیلات، فعالیت‌ها، خاطرات و...) برای این آیدی بفرستید: @Eriha_ad
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۱۱: عموی زهرا سادات ✍️ش. شیردشت‌زاده الان دوباره رفتم دفتر برنامه‌ریزیِ سال ۰۴ را نگاه کردم و دیدم تشییع شهدا را از قلم انداخته‌ام. چهاردهم اسفند، اولین شهدای جنگ رمضان را در اصفهان تشییع کردند؛ شهدایی که تهران و – اغلب در حمله به بیت رهبری – شهید شده بودند. تشییع از میدان بزرگمهر شروع می‌شد؛ ولی از خیلی قبل‌تر از آن، از کوچه و خیابان آدم می‌جوشید. مردم گروه گروه سمت میدان بزرگمهر سرازیر بودند. البته این چیز جدیدی نبود؛ ما خیلی شهید توی میدان بزرگمهر تشییع کرده‌ایم. از شهید گمنام گرفته تا مدافع حرم و مدافع امنیت. همین دو ماه قبل، بیست و دوم دی، توی همین میدان پیکرهای سوخته و پاره‌پاره‌ی پاره‌های تنمان را – مدافعان امنیت را – روی دست گرفتیم و تا گلستان شهدا بردیم. ما عادت داریم به بدرقه کردن شهدا از اینجا، عادت داریم به دویدن دنبال ماشین حمل پیکر شهدا و گرفتن تبرک از آن، عادت داریم به پا به پای شهدا رفتن و اشک ریختن. از میدان بزرگمهر می‌شد ستون دود را دید؛ جایی در جنوب بود. نمی‌دانستیم کجا را زده‌اند و برای کسی هم مهم نبود. کسی نمی‌ترسید. نماز را بر پیکر شهدا خواندیم و تا گلستان شهدا رسیدیم و ستون دود هنوز بود و هیچکس از ترس خانه نمی‌رفت. جایی همان اطراف گلستان شهدا را زده بودند. حتی وقتی شهدا به گلستان رسیدند هم هنوز داشت می‌سوخت و مسیرهای اطراف را بسته بودند؛ ولی کسی عین خیالش نبود. کمی جلوتر از شهدا رفتیم داخل گلستان و ایستادیم به انتظارشان. غلغله بود. مردم روی هم موج می‌خوردند و آن وسط، همان نزدیک در، یک پیرمرد خمیده روی یک چهارپایه تاشو نشسته بود و کفش مردم را واکس می‌زد و پیرمرد دیگری کفش‌هایش را سپرده بود به او که برایش واکس بزند! شهدا آمدند؛ مثل قایق‌های روان بر امواج دست مردم. تابوت دومی بود به گمانم؛ شهید سیدمجید مرتضوی. تا دیدمش، ناخودآگاه زدم به پهلوی علی و بلند گفتم: عموی زهرا سادات! وقتی بچه بودم، خیلی دلم می‌خواست عمو داشته باشم و نداشتم. شاید چون یکی از دخترهای فامیل با عمویش خیلی صمیمی بود. همیشه به نظر می‌رسید با عمویش دوتایی خیلی خوش به حالشان است. یک بار – در همان عالم بچگی – توی یکی از سفرها، اتفاقی عموی آن دختر را در هواپیما دیدم و ناخودآگاه بلند به مادرم گفتم:«عموی فلانی!». حتی اسم آن مرد را نمی‌دانستم. برای من او عموی فلانی بود؛ همین. وقتی با دیدن تابوت شهید مرتضوی، هیجان‌زده و منقلب زدم به پهلوی علی و بلند گفتم عموی زهرا سادات، یاد آن روز توی هواپیما افتادم. شهید سیدمجید مرتضوی هم برای من فقط عموی زهرا سادات بود؛ از همان عموها که آدم با خودش می‌گوید حتما با برادرزاده‌اش خیلی خوش به حالشان است. عموی زهرا سادات از جلویمان رد شد و رفت به سمت خانه ابدی‌اش. توی مراسم ترحیم عموی زهرا سادات، یاد خاطره‌ای افتادم که چند سال پیش از عمویش گفته بود. یادم هست آن موقع که آن خاطره را گفت، کلی با هم خندیدیم. حتی خودم بعدها هر وقت یادش می‌افتادم خنده‌ام می‌گرفت. آن روز در مراسم ترحیم، خاطره را به زهرا سادات یادآوری کردم و پرسیدم: همین عموت بود؟ اولش خنده‌اش گرفت و گفت: آره. بعد وسط خنده، برای نمی‌دانم چندمین بار بغضش ترکید. فکر کنم آن خاطره دیگر خنده‌دار نباشد. یعنی فکر کنم از این به بعد، هر وقت یادش بیاید، اول بخندد و بعد گریه کند. هفته‌ی آخر سال، خودم را جمع کردم و به جان خانه افتادم. با این که همه معتقد بودند که خانه تازه‌عروس خانه‌تکانی ندارد، دلم می‌خواست موقع تحویل سال خانه‌ام تمیز باشد. جاروبرقی کشیدم، گردگیری کردم، آشپزخانه را تمیز کردم، سرامیک‌ها را دستمال کشیدم و از اینجور کارها. و حین همین کارها، با خودم می‌گفتم اگر یک بمب بیفتد اینجا، گردگیری دیگر معنا ندارد. از طرفی با خودم می‌گفتم خب شاید بیرون خانه شهید شدم. آن‌وقت می‌خواهند اینجا مراسم ترحیم بگیرند و زشت است جلوی فامیل که خانه‌ام تمیز نباشد. بعد با خودشان می‌گویند شهیده حتی عرضه تمیز نگه داشتن یک خانه نو را هم نداشته. البته من کلا از تمیزکاری لذت می‌برم؛ نه دقیقا از خودش، از بعدش. از این که بعدش به خانه‌ای که برق می‌زند نگاه کنی و بگویی: آخیش! تمیز کردن منطقه هم همینطور است. سخت است، جان آدم درمی‌آید، ولی بعدش نگاه می‌کنی می‌بینی نه امریکا توی منطقه هست نه اسرائیل. مثل وقتی یک لکه سمج روی سرامیک را پاک می‌کنی، لکه‌ای که همیشه سوهان روحت بوده. بعدش دیدن جای خالی و تمیز لکه لذت دارد، دل آدم را خنک می‌کند. روزهای آخر سال خیلی متن برای نوشتن داشتم؛ کلی حرف، خیلی چیزها که باید می‌نوشتم و الان همه‌اش یادم نیست. نمی‌رسیدم بنویسم. شب‌ها تا دیروقت کف خیابان بودیم و شب دیر می‌خوابیدیم و سحر هم بیدار بودیم؛ و بعد از سحر هم معمولا یک ساعتی با صدای جنگنده و انفجار بیدار می‌ماندیم.
بعدش تا خود ده صبح از بیهوش می‌شدیم؛ یعنی زودترین زمانی که می‌توانستم بیدار شوم ده صبح بود. وقتی بیدار می‌شدم هم ظرف‌های روز قبل بودند که باید شسته می‌شدند و خانه‌ای که باید جمع و جور می‌شد. بعد از نماز ظهر، یک جزء قرآن می‌خواندم و بعد از ظهر هم نمی‌توانستم بخوابم؛ چون باید افطاری و سحری می‌پختم و همین باعث کمبود خوابی می‌شد که همان چرخه دیر بیدار شدن را تکرار می‌کرد و تمرکز نوشتن را می‌گرفت. تا قبل از جنگ، شب‌ها می‌توانستم بنویسم یا به درس و پایان‌نامه‌ام برسم؛ که الان نمی‌توانم. ولی هیچکدام از این‌ها دلیلی برای نرفتن به خیابان نبوده و نیست. اگر خسته باشیم راهپیمایی ماشینی می‌رویم. حتی اگر لازم باشد، پرچم ایران دست می‌گیرم و سینه‌خیز به خیابان می‌روم؛ ولی می‌روم. آقا گفتند خیابان را رها نکنید پس رها نمی‌کنیم. محکم تنگه احد را می‌چسبیم، تا روز پیروزی. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
عزیزان ان‌شاءالله قصد داریم تصویر بانوان شهیده جنگ رمضان رو هم به مجموعه لشکر فرشتگان اضافه کنیم؛ بنابراین از شما عزیزان خواهشمندیم اگر بانوی شهیده‌ای رو می‌شناسید که در جنگ رمضان شهید شده، تصویر باکیفیتش رو به همراه نام و نام خانوادگی و سایر اطلاعاتی که از شهیده دارید(تاریخ تولد و شهادت، محل شهادت، شغل، تحصیلات، فعالیت‌ها، خاطرات و...) برای این آیدی بفرستید: @Eriha_ad
جمهوری اسلامی پای میز مذاکره هم رفت، تا نشون بده دنبال جنگ نیست؛ بلکه به دنبال حفظ استقلال و حقوق مسلم خودشه. و برای حفظ این حقوق گاهی جنگ و گاهی مذاکره(البته مذاکره عزتمندانه) لازمه. حالا دیگه کسی نمی‌تونه بگه جمهوری اسلامی برای جون مردم ارزش قائل نبود و اگه مذاکره می‌کردن جنگ تموم می‌شد. مذاکره کردن؛ ولی سلطه‌جویی آمریکا طبق معمول مانع توافق شد. این دیگه تقصیر جمهوری اسلامی نیست! اینم بگم... مذاکره یعنی همین که یکی دو روز برن صحبت کنن، شروط خودشون رو واضح و روشن بگن، یکم چونه بزنن و یا به نتیجه می‌رسن یا نه! نه اینکه هشت سال کشور رو معطل مذاکره کنن و هی کشش بدن و هی مردم رو معلق نگه دارن و تهش هم به توافقی برسن که نه تنها هیچ آورده‌ای نداره، بلکه طرف مقابل خیلی راحت ازش خارج میشه!
🚨🚨در پی عملیات شکست خورده دیروز نفوذ دو ناوشکن آمریکا به تنگه هرمز شبکه پرس تی وی به اطلاعات بیشتری در باره این حادثه دست یافته است 🔹بر اساس اطلاعات معتبر پرس تی وی به نقل از یک مقام ارشد نظامی تلاش دیروز آمریکا برای عبور دو ناوشکن فرانک پترسون و مایکل مورفی از تنگه هرمز به یک عملیات تبلیغاتی شکست خورده تبدیل شد. 🔹هدف از تلاش این ناوشکن ها برای عبور از تنگه هرمز، سوءاستفاده از شرایط آتش بس برای دستاورد سازی دروغین از ادعای عبور از تنگه هرمز از سویی و تاثیر گذاری روی مذاکرات اسلام آباد از سوی دیگر بود. 🔹تلاش ناوشکن های پترسون و مورفی یک اقدام بشدت پر ریسک توصیف شده که می توانست به یک فاجعه برای آمریکا تبدیل شود. تحقیق پرس تی وی به نقل از مقام ارشد نظامی حاکی است دو ناوشکن فرانک پترسون و مایکل مورفی دیروز همزمان با آغاز مذاکرات اسلام آباد تلاش کردند نفوذ غافلگیر کننده ای به تنگه هرمز داشته باشند. 🔹این دو ناوشکن با جنگ الکترونیک و خاموش کردن سامانه اعلام موقعیت خودکار قصد فریب نیروی دریایی سپاه را داشتند. 🔹ناوشکن ها با جعل هویت قصد داشتند خود را کشتی تجاری متعلق به عمان معرفی نمایند که در قسمت جنوبی دریای عمان قصد تردد ساحلی دارند. 🔹این ناوشکن ها همچنین با انتخاب مسیری بسیار نزدیک به ساحل و کم عمق، ریسک بالایی را متحمل شدند تا فقط بتوانند از طریق پنهان کاری، فریب و امید به غفلت نیروهای ایرانی در آتش بس از این مسیر عبور کرده و وارد خلیج فارس شوند. 🔹نیروی دریایی سپاه به این دو ناوشکن در حوالی بندر الفجیره در دریای عمان مشکوک شد و پس از رصد و پایش فنی بیشتر ، شناورهایی برای بررسی آن اعزام می‌کند. شناورها در دهانه خلیج فارس این ناوشکن ها را شناسایی و به قصد توقف آنها حرکت می‌کنند. 🔹ناو فرانک پترسون ابتدا تلاش کرد ادامه مسیر دهد که بلافاصله متوجه قفل راداری موشک های کروز روی خود شد و توسط شناورهای سپاه متوقف شد. همزمان پهپادهای سپاه نیز بر فراز دو ناوشکن به پرواز در آمدند. ناوشکن پترسون سپس ابلاغیه‌ای روی کانال ۱۶ بین المللی دریافت نمود که یا ظرف مدت ۳۰ دقیقه اقدام به بازگشت نموده و از محدوده خارج می‌شود و یا هدف نیروهای مسلح ایران قرار خواهد گرفت. 🔹با اصرار ناوشکن به ادامه مسیر آخرین هشدار به ناوشکن داده شد به گونه ای که این ناوشکن تنها چند دقیقه با انهدام و نابودی فاصله داشت. 🔹همزمان نیروی دریایی سپاه به همه شناورها در منطقه هشدار داد که حداقل ۱۰ مایل از این ناوشکن ها فاصله بگیرند زیرا آنها هدف آتش نیروی دریایی سپاه هستند و در صورت هدفگیری آنها توسط سپاه بقیه شناورهای اطراف آسیب نبینند. 🔹در نهایت هر دو ناوشکن بدون اینکه امکان عبور از تنگه هرمز را داشته باشند در ورودی دهانه خلیج فارس در آبهای دریای عمان مجبور به عقب نشینی می شوند. 🔹این اقدام یک حرکت بسیار خطرناک برای نظامیان مستقر بر این دو ناوشکن بود که فرماندهان حرفه ای بصورت طبیعی آن ر ا نمی پذیرند اما تحت فشار سیاسی دولت ترامپ و در غیاب ژنرال های برکنار شده ارتش آمریکا وادار به این کار شدند. 🔹وزیر جنگ کم تجربه آمریکا در حقیقت جان سربازان آمریکایی را به خطر انداخت تا یک شوآف همزمان با مذاکرات به راه بیندازند. اقدامی که البته ناکام ماند و چنانچه ایران در شرایط آتش بس نبود یقینا این ناوها لقمه چربی بودند که هرگز از صید آن نمی گذشت.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۱۱: عموی زهرا سادات ✍️ش. شیردشت‌زاده الان دوباره رفت
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۱۲: سرباز شطرنج ✍️ش. شیردشت‌زاده *** -یکی از وداع‌ها افتاده جلو، اولین شهید هم یه شهید خانومه. دو کلمه آخر قلبم را به تپش انداخت. این‌ها حرف‌هایی بود که دوست علی پشت تلفن گفت؛ وقتی ما داشتیم تندتند لباس می‌پوشیدیم که برویم معراج. خادم خانم می‌خواستند و قرار شد من هم بروم. قبلا نشنیده بودم اصفهان معراج شهدا داشته باشد. استرس داشتم. دوست علی پشت تلفن توضیح مختصری داده بود از فضای سنگین وداع و این که لازم است چند خادم خانم هوای خانواده‌های داغدار را داشته باشند. مطمئن نبودم با این روحیه درونگرا و ارتباط‌گریز اصلا بتوانم کاری بکنم. اصلا نمی‌دانم چرا قبول کردم. مثل همان جریان موکب لشکر فرشتگان شده بود. درباره موکب هم اصلا توانش را در خودم نمی‌دیدم. کاملا مطمئن بودم در این زمینه نه استعداد دارم نه توانایی و نه آمادگی. انگار یک نفر هلم داده بود جلو؛ مثل یک سرباز توی صفحه شطرنج. وارد حسینیه معراج شهدا شدیم. کف حسینیه با فرش‌های مخصوص نمازخانه فرش شده بود. خیلی بزرگ نبود. جلویش یک جایگاه سخنرانی درست کرده بودند؛ یک منبر و یک بنر با تصویر امام خامنه‌ایِ شهید. آن وسط، یک سکوی مشکی با ارتفاع کم گذاشته بودند؛ اندازه تابوت. معلوم بود قرار است تابوت را روی آن بگذارند. دوتا خادم خانم دیگر هم آمده بودند؛ ولی من طبق معمول خجالت کشیدم بروم جلو و سلام کنم. اصولا در مواجهه با آدم‌های جدید، بیشتر و شدیدتر پشت دیوارهای قلعه بتنی‌ام پنهان می‌شوم. کمی که گذشت، خانواده شهید آمدند. دوتا خانم نسبتاً جوان بودند. نه چادری بودند نه حجاب سفت و سختی داشتند. یکی‌شان که بعداً فهمیدم خواهر شهید است، از شدت گریه افتاد روی زمین. ناخودآگاه رفتم طرفش و کمک کردم برخیزد؛ کاری که در حالت عادی هرگز نمی‌کردم. ولی آن لحظه، من فقط یک سرباز توی صفحه شطرنج بودم و نه بیشتر. همزمان با رسیدن ماشین حمل تابوت، پیرزنی هم رسید که فکر کنم مادربزرگ شهید بود. حسینیه یک در دیگر برای ورود تابوت داشت. پیرزن که قدش کاملا خم بود و به زحمت راه می‌رفت، شیون‌کنان تا جلوی آمبولانس دوید: ننه اومدم ببرمت! پاشو اومدم ببرمت! تابوت که روی جایگاهش قرار گرفت، خانواده شهید کنارش افتادند. اسم شهید را روی یک کاغذ آچار نوشته بودند و چسبانده بودند به تابوت. با فونت بی‌تیتر، تایپ کرده بودند شهید فلانی(از ذکر نام شهدا معذورم) و یک نفر با خودکار، یک ة به کلمه شهید اضافه کرده بود. شهیدة فلانی. اولش نمی‌دانستم چند ساله است؛ فقط می‌دانستم توی حملات هوایی اخیر شهید شده. از میان حرف‌های پیرزن که حالا کنار تابوت نشسته بود و روضه می‌خواند و به سینه می‌زد، فهمیدم مادرش هم مجروح شده و توی بیمارستان است. خواهر شهید می‌کوبید روی تابوت و جیغ می‌کشید: بلند شو. در اینو باز کنین. من می‌دونم چیزیش نیست. این فقط یکم استرس داره. بلند شو. بلند شو. در اینو رو باز کنین. بیارینش بیرون. من باهاش حرف بزنم خوب می‌شه. بلند شو. با خودم گفتم: مرحله اول سوگ. انکار. پیرمردی کت و شلواری وارد حسینیه شد. مو و محاسنش همه سفید شده بودند. خواهر شهید تا پیرمرد را دید، ضجه زد: بابا بیا دسته گلت رو ببین. بابا ببین دسته گلت پرپر شد... پیرمرد مظلومانه و آرام نشست بالای تابوت، سرش را گذاشت روی آن و هق‌هق گریه کرد. انگار از همه تنهاتر و غریب‌تر بود. به هرحال همان‌قدر که دخترها بابایی‌اند، باباها هم دختری‌اند و رفتن دختر تنهایشان می‌کند. صدای بوم بوم کوبیدن خواهر شهیده روی تابوت. صدای جیغ خواهر شهید. صدای هق‌هق پیرمرد. صدای یا حسین گفتن پیرزن. به خودم آمدم و دیدم من هم دارم همراه خانواده شهید گریه می‌کنم. جا خورده بودم. اولین بار نبود که جیغ و شیون آدم‌ها را موقع سوگواری می‌دیدم. بارها پیش آمده بود و همیشه هم دلخراش بود؛ ولی این یکی دلخراش‌تر بود. نمی‌دانم چرا. شاید چون پیش از این همه کسانی که در مراسم ترحیمشان بودم، مسن و بیمار بودند. به هرحال اطرافیانشان کم و بیش احتمال فوتشان را می‌دادند؛ ولی این شهیده جوان بود. حتی همسر و بچه نداشت. نظامی هم نبود و در یک مکان کاملا غیرنظامی شهید شده بود. نمی‌دانستم چکار کنم. نه می‌شد حرف زد، نه می‌شد خانواده شهید را آرام کرد. روانشناس نیستم ولی در این حد می‌دانستم که باید گریه کنند، جیغ بزنند و هرکاری را بکنند که یک آدم سوگوار می‌کند. متاسفانه در چنین سوگی، هیچ راهی جز مواجه شدن با تلخ‌ترین و غم‌انگیزترین احساسات وجود ندارد. تا وقتی به خودشان صدمه نمی‌زدند، لازم نبود کاری کنم. فقط کنارش نشستم و سعی کردم کمی آب به لب‌های خشکش برسانم که قبول نکرد. روزه بود. یک طرف تابوت ما بودیم و سمت دیگر مردی که احتمالا برادر شهیده بود. هربار می‌آمد خودش را روی تابوت می‌انداخت و گریه می‌کرد، بعد بلند می‌شد می‌رفت یک دوری می‌زد و دوباره می‌آمد.