eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
817 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨مردم اومدن، ما نیایم؟! خاطره‌ای از شهیده زهرا حداد عادل🥀
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۱۹: تجهیز میت ✍️ش. شیردشت‌زاده وقتی داشتند پیکرها را د
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۲۰: خواب‌های پارچه‌ای ✍️ش. شیردشت‌زاده من و علی در اولین نوروز زندگی مشترکمان – نوروزی که قرار بود به عنوان تازه عروس و داماد همه جا دعوت شویم – تقریبا هیچ مهمانی‌ای نرفتیم، بجز خانه پدر و مادرها و مادربزرگ‌هایمان. من واقعا دید و بازدید عید را دوست داشتم؛ چون خویشاوندانمان را دوست دارم. امسال اما هیچکدام از فامیلمان را ندیدم، بجایش تا دلتان بخواهد خانواده شهید دیدم. مادربزرگم وقتی فهمیده بود توی معراج خدمت می‌کنیم، بهم تشر زد که: عروس تازه رو چه به این جاها؟ میری روحیه‌ت خراب می‌شه. خیلی‌ها البته این را می‌گویند. حتی مسئول خود معراج هم به علی گفته بود خانمت را نیاور اینجا، برای روحیه‌اش خوب نیست. و خب تا حدودی هم درست می‌گویند. خادمان معراج سنگ نیستند که با دیدن آن حجم غم، آب توی دلشان تکان نخورد؛ ولی شخصاً اگر آنجا ماندم، بخاطر این بود که دیدم این کار روی زمین مانده. خیلی‌ها می‌آیند برای خدمت و روز اول، آن جو سنگین و پر از اندوه را که می‌بینند می‌روند. حق هم دارند. ما توی معراج ماندیم چون کاری بود که از دستمان برمی‌آمد و نمی‌توانستیم بنشینیم و نگاه کنیم. چون جنگ است و توی جنگ آدم مجبور می‌شود خیلی کارهای ناخوشایند انجام بدهد؛ چون مجبور است. روزهای اولی که می‌رفتیم معراج، من هم همراه خانواده شهدا گریه می‌کردم. این کار از این جهت خوب بود که خانواده شهید حس همدلی دریافت می‌کردند؛ حس این که ما واقعا دردشان را می‌فهمیم و نسبت به غمشان بی‌تفاوت نیستیم. و از این جهت بد بود که باعث می‌شد هشیاری و آمادگی‌ام برای کمک به خانواده شهدا کم شود. کم‌کم یاد گرفتم خودم را کنترل کنم، بغضم را بخورم و نفس عمیق بکشم و در عین حال، چهره‌ام طوری غمگین باشد که حس همدلی را به خانواده شهدا منتقل کند. و البته گاهی تلاشم برای گریه نکردن بی‌نتیجه است؛ گاهی بغضم را می‌خورم و همانطور که مشغول کارم، اشک هم خودش راهش را باز می‌کند روی صورتم. بعضی وقت‌ها انقدر بغضم را نگه می‌دارم که گلو و فکم درد می‌گیرد. برای همین است که گاهی یک برنامه وداع خادمانه می‌گذارند. یک شهید را می‌آورند توی حسینیه برای ما، فقط برای ما خادمان معراج. و ما می‌نشینیم دورش گریه می‌کنیم. بدون هیچ آداب و تشریفات خاصی روضه می‌خوانیم و گریه می‌کنیم، تا دلمان سبک شود. یک بار پیکر دوتا خواهر را آوردند. یک دختر هفت ساله و خواهر دو ماهه‌اش را. مداح هرچه روضه می‌خواند خالی نمی‌شد. هی می‌خواند، هی می‌خواند. بدون نظم. هرچی به ذهنش می‌رسید. برای خودش می‌خواند. حتی وقتی برنامه تمام شد هم نشست یک گوشه، به دوتا تابوت کوچک خیره شد و هی برای خودش خواند. نشست برای خودش زمزمه کرد. باز هم بی‌نظم خواند. شعر پشت شعر. برنامه تمام شده بود و هیچکس نرفته بود. ما هم مثل آن مداح نشسته بودیم یک گوشه و با زمزمه‌هاش گریه می‌کردیم. تابوت‌ها خیلی کوچک بودند آخر. خیلی خیلی کوچک. انقدر که برای بلند کردنشان یک نفر کافی بود. بچه دو ماهه مگر چقدر وزن دارد؟ وقتی رفتم بالای سرشان، دلم می‌خواست بغلشان کنم. دلم می‌خواست نوزاد را بغل کنم و برایش شکلک دربیاورم و بخندانمش. وقتی خواهرم نوزاد بود خیلی برایم می‌خندید. بغلش می‌کردم و توی اتاق راه می‌رفتم و لالایی‌ای که از شبکه پویا یاد گرفته بودم را برایش می‌خواندم: دختر خوبم/ ناز و عزیزم/ خواهر ریز و/ تروتمیزم/ آفتاب سر اومد/ مهتاب می‌تابه/ بچه‌ی کوچیک/ آروم می‌خوابه/ بادومِ خونه/ پسته‌ی خندون/ صورت ماهت/ گله تو گلدون/ چقدر شیرینی/ قند تو قندون/ برات می‌خونم/ از دل و از جون/ لالا لالایی/ لالا لالایی... وقتی به قسمت «چقدر شیرینی» می‌رسید، دلم برایش می‌رفت. محکم به خودم می‌چسباندمش. برای آن نوزاد هم داشتم توی دلم لالایی می‌خواندم. دو دستی تابوت را گرفته بودم. دلم می‌خواست ببینم که دست و پا می‌زند؛ ولی دست و پا نمی‌زد. تابوت بسته بود. یک جعبه کوچک بود و نوزادِ داخلش دست و پا نمی‌زد. دلم می‌خواست برایش بخوانم: چیک و چیک و چیک صدای بارون/ داره می‌باره از تو آسمون/ شبنم می‌زنه رو گل و ریحون/ خدای خوبم/ ممنونم ممنون!/ لالا لالایی/ لالا لالایی... ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
خواب‌های پارچه‌ای.mp3
زمان: حجم: 4.8M
🥀💔 چیک و چیک و چیک، صدای بارون داره می‌باره از تو آسمون شبنم می‌زنه رو گل و ریحون خدای خوبم، ممنونم ممنون... http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۲۰: خواب‌های پارچه‌ای ✍️ش. شیردشت‌زاده من و علی در اول
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۲۱: ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود! ✍️ش. شیردشت‌زاده یک بار هم مادربزرگم ازم پرسید بعد از با دیدن چیزهایی که در معراج می‌بینی، می‌توانی لب به غذا بزنی؟ از سوالش خنده‌ام گرفت. معلوم بود که می‌توانم. متاسفانه یا خوشبختانه معده‌ی من هیچ کاری به حالات روحی‌ام ندارد. در هر شرایطی می‌تواند گرسنه شود و غذا هضم کند. این می‌تواند یک امتیاز باشد؛ چون به قول جک ریچر: توی جنگ هر موقع که می‌توانی غذا بخور و هر موقع که می‌توانی بخواب؛ چون معلوم نیست فرصت بعدی کی باشد. خیلی به این حرف جک ریچر اعتقاد دارم. و البته به این که هر موقع می‌توانی به عزیزانت محبت کن؛ چون معلوم نیست آخرین خداحافظی کی باشد. روز سوم عید، یکی از دوستان خیلی قدیمی‌ام با همسرش آمد خانه‌مان. تقریباً تنها کسی بود که دیدنم آمد. البته آن روز قرار بود برویم معراج، ولی علی گفت نیاز دارد یک روز بین معراج رفتنمان فاصله بیفتد تا کمی از نظر روحی بازسازی شود. انگار کشش روحی من از علی بیشتر است. وقتی داشتم وسایل پذیرایی را آماده می‌کردم، فکر کردم دختربچه‌ام و قرار است با دوستم خاله‌بازی کنم. وقتی بچه بودم چند دست سرویس چایخوری اسباب‌بازی چینی داشتم. سرویس پذیرایی جهیزیه‌ام هم به چشمم شبیه آن سرویس‌های اسباب‌بازی بود. با همان دوستم وقتی بچه بودیم خیلی بازی می‌کردیم. حالا هم انگار قرار بود بیاید خانه‌مان که مهمان‌بازی کنیم؛ ولی این‌بار توی قوری و فنجان‌ها واقعا چایی بود، لازم نبود ادای چای خوردن دربیاوریم. و با همه این‌ها، باز هم ما درحال بازی بودیم. چه آن وقت که سرویس چای‌خوری اسباب‌بازی داشتم و چه الان که توی قوری واقعی چایی دم کردم، همه‌اش بازی بود. زندگی دنیا بازی است دیگر. فرق ما با بچه‌ها هم این است که اسباب‌بازی‌های بزرگ‌تری داریم و بازی را زیادی جدی گرفته‌ایم. وگرنه خدا که فرموده: اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ...(حدید، 20). آن موقع که داشتم جهیزیه را می‌خریدم، سر سرویس پذیرایی چقدر وسواس به خرج دادیم. خیلی ذوقش را داشتم. با خودم می‌گفتم عید می‌شود و میوه‌خوری و شیرینی‌خوری و پیش‌دستی‌ها را از جعبه بیرون می‌آورم و با آن از مهمان‌ها پذیرایی می‌کنم. حالا عید شده بود و بجز یک مهمان، هیچکس خانه‌مان نیامده بود. و از آن بدتر، داشتم به تازه عروس و دامادهایی فکر می‌کردم که حتی فرصت نکردند با هم زیر یک سقف زندگی کنند؛ به شهیدی که خواهرش داشت بالای تابوتش می‌گفت: تو که می‌خواستی بری چرا خونه خریدی؟ چرا جهیزیه بردی توی خونه‌ت؟ یکی از شهدای شهرک صنعتی بود که قرار بود بعد از عید عروسی‌اش باشد. حالا یک تازه‌عروس مانده و جهیزیه و خانه نو. جهیزیه‌ای که آن را با ذوق خریده و شاید الان از آن متنفر باشد. شاید بخواهد هرچه زودتر همه جهیزیه را بفروشد و رد کند و برود. آن روز که نرفتم معراج، زینب را به‌جای خودم فرستادم. یکی از دانشجوهای ارشد نهج‌البلاغه بود که توی تجمعات شبانه دانشگاه بیشتر با هم صمیمی شدیم. اول عید، تا فهمید خادم معراجم گفت من را هم ببر. در نگاه اول به نظرم ایده خوبی نبود. از آن برونگراهای پر شر و شور بود و روحیه‌اش به آن فضای اندوهناک معراج نمی‌خورد؛ اما انقدر اصرار کرد و سرتق‌بازی درآورد که شد خادم معراج و تازه توی روز اول خادمی‌اش، مجبور شد برود سردخانه و پیکری را ببیند که اینجا نباید توصیفش کرد. البته نه که زینب از اینجور چیزها بترسد. نقطه اشتراکمان همین است که روحمان در این زمینه خیلی لطیف نیست. هردو عنکبوت‌ها را با دست می‌کشیم و از خون و جنازه و زخم نمی‌ترسیم و به تعبیر روانشناسی زرد امروزی، انرژی زنانه نداریم. ولی به هرحال، آن شب که زینب را توی تجمع دانشگاه دیدم، یک جوری بود. به گمانم همانجوری که من بعد از سردخانه بودم. مثل همیشه می‌گفت و می‌خندید، ولی وسط کار انگار عذاب وجدان می‌گرفت، تامل می‌کرد. بعد توی همان حالت شوخی و جدی به من گفت: من باورم نمی‌شه چنین چیزی دیدم و الان دارم می‌گم و می‌خندم. راستشو بخوای «ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود»! ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام. فعلا صبر کنید... چه توضیحی؟ تا حدودی با توجه به تجربه خودم از خدمت در هیئت نوشته شده.
در کل رشد میزان تحصیلات، افزایش نرخ اشتغال و مشارکت سیاسی و اجتماعی. باید برید از اینترنت آمار دقیقش رو دربیارید.
📣 پیام رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی 📝 بسم‌الله الرّحمن الرّحیم ▫️ زبان فارسی علاوه بر ابزار گفتار و نوشتار، قالب شناخت و رشته‌ی اتّصال اندیشه و مرزهای هویتی ایرانیان را تشکیل میدهد. زبان و ادب فارسی یکی از بزرگترین ظرفیتها برای ترویج فرهنگ و تمدّن غنی ایرانِ اسلامی در گستره‌‌ی جهانی است؛ و توصیه‌ی رهبر حکیم و شهیدمان اعلی‌الله مقامه‌الشریف به قدرتمند شدن زبان فارسی، چراغ راه اقتدارِ «تمدن ایرانی ـ اسلامی» می‌باشد. ▫️ ملت عزیز ایران در دفاع مقدس سوم نیز همچون دو جنگ تحمیلی قبلی ثابت کردند که داستانهای اسطوره‌ای فردوسی، واقعیت زندگی و شخصیت قهرمانانه‌ی آنان بوده و مفاهیم انسان‌ساز، سلحشورانه، و قرآنیِ شاهنامه، همه‌ی اقوام و اقشار ایران را در حفظ هویت، اصالت و استقلال خود و مبارزه با «ضحّاک‌وَشانِ» متجاوز، همدل و همراه و همساز میکند. این حماسه‌ی حضور و دفاع و پیروزی، تکلیف بزرگی را بر دوش اهالی فرهنگ و ادب و هنر می‌گذارد تا همچون فردوسی برخیزند و بعثت هنرمندان را در امتداد بعثت مردم رقم زنند؛ فکر و قلم و زبان را با هنر درآمیزند و روایت خیزش عظیم ملت را در تاریخ، ماندگار کنند. ▫️ از سوی دیگر مقاومت غیورانه و پیروزی افتخارآمیز در برابر تهاجم دیوسیرتان و شیاطین جهان، ملت را برای پاسداری از استقلال تمدنی و مقابله با تهاجم زبانی، فرهنگی، و سبک زندگی امریکایی آماده‌تر کرده است تا با ابتکار و نوآوریِ فعالان عرصه‌ی فرهنگی در جهت تأمین پدافند زبانی و گفتمانی و رشد و بالندگی کودکان، نوجوانان و جوانان، مراحل باقیمانده تا پیروزی نهایی را با استواری بیشتر بپیماید، بِعَون‌ِ الله تعالی. ✍🏼 سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای 🗓 ۲۵/اردیبهشت/۱۴۰۵ 📱 @rahbar_enghelab_ir
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
⚠️چند نکته بسیاااار مهم دیگه: ❌استفاده از "می‌باشد" ممنوع!: فعل «می‌باشد» کم‌تر مورد استفاده است و
شما رو به روح فردوسی قسم میدم توی این روز بزرگداشت فردوسی و زبان فارسی، بیاید درست نویسی رو یاد بگیرید و انقدر توی فضای مجازی تن فردوسی رو توی گور نلرزونید😫 به خدا فردوسی نفرین‌تون می‌کنه وقتی می‌بینه هکسره رو اشتباه به کار می‌برید یا وقتی از واو بجای علامت مفعول استفاده می‌کنید. منم وقتی این صحنه‌ها رو می‌بینم کهیر میزنم. (بارها دلم خواسته مسابقه داستان‌نویسی تو کانال بذارم، ولی وقتی متن‌های سرشار از غلط نگارشی رو می‌بینم تشنج می‌کنم) هشتگ رو جستجو کنید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به مناسبت نمایشگاه کتاب، یکم کتاب معرفی کنیم؟