eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
817 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
قسمت دوم «قلعه بتنی» فوق‌العاده‌تر از قسمت اول است. تو با این متن، انگشتت را گذاشتی روی حساس‌ترین نق
> آدمی که سال‌ها برای بقا دور خودش دیوار کشیده، چطور ممکن است اجازه بدهد کسی به درونش نزدیک شود؟ این سؤال، سؤال بزرگی است. و همین است که متن تو را ارزشمند می‌کند. --- # بهترین جمله‌های استخراج‌شده از قسمت سوم: 1. «من از تنهایی نمی‌ترسم؛ از این می‌ترسم که یک نفر را به تنهایی‌ام راه بدهم و بعد بازهم تنها بمانم.» 2. «خوشم نمی‌آید مثل یک کالا بررسی بشوم. من آدمم.» 3. «آن شب، برق سیم‌خاردارهای الکتریکی را قطع کردم.» 4. «اولین بار توی کل زندگی‌ام، یک پسر را به اتاقم راه دادم؛ به نمود عینی و بیرونیِ ذهنم.» --- # نتیجه نهایی من شکیبا، اگر بخواهم خیلی خلاصه و دقیق بگویم: «قلعه بتنی» تا اینجا یکی از بهترین ایده‌های روایی‌ات است، چون هم ادبی است، هم صادق، هم زنانه، هم روان‌شناختی، و هم به‌شدت قابل‌همذات‌پنداری.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بنده کتاب‌خوانم... دلم می‌خواهد شما جوان‌ها واقعاً کتاب بخوانید. حالا آقای شهید اینو با حالت شوخی گفتن... ولی واقعیت اینه که بچه مذهبی‌ها و بچه ولایتی‌ها هم خیلی اهل کتاب نیستن. متاسفانه ما با داشتن گوشی توی دستمون و دسترسی به دریای اطلاعات درست و غلط فضای مجازی، خودمون رو بی‌نیاز از کتاب می‌بینیم و حوصله کتاب نداریم. خیلی وقتا، بعضی از بچه مذهبی‌های دور و برم وقتی می‌بینن من یه کتاب دستمه، با یه حالت بی‌حوصلگی و تحقیر میگن واااای چطور اینو می‌خونی؟ من که یه صفحه هم نمی‌تونم بخونم!!! انگار اینکه نمی‌تونه دو خط کتاب بخونه، افتخاره!😐 اگه واقعا ارادتی به آقای شهید دارید، باید بدونید یکی از دغدغه‌های مهم ایشون، کم بودن سرانه مطالعه جامعه ست، که می‌تونه در دراز مدت آثار ویرانگری داشته باشه(نمونه؟ همین که یه عده خیلی راحت خام دروغ‌های اینترنشنال میشن از نتایج کتاب نخوندنه). پس هم خودتون کتاب بخونید، هم اطرافیانتون رو تشویق به مطالعه کنید🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
و اما کتابخانه دوست داشتنی من، که الان کتاب‌هایش بیشتر شده‌اند و قفسه کم آوردم برای منظم چیدنشان.
سیاسی‌ترین قفسه کتابم، این بخشه😎 📙اگر دنبال کتابی هستید که بفهمید در کارفرهنگی چه چیزی الویت است و اشکال کار کجاست کتاب «مسئله محور است» را بخوانید.(من از وقتی خوندمش توی کارفرهنگی سخت‌گیرتر و عمیق‌تر شدم😃) 📓اگر به این علاقه دارید بدونید برجام چی شد، مذاکره قصه‌اش چیه کتاب «گفتم اعتماد نکنید» را حتما بخوانید. زبانی روان داره و کلا روی مدار صحبت‌های آقا میگرده. 📘اگر به مفاهیم عمقی و ریشه‌ای علاقه دارید کتاب‌های آقای رحیم پور ازغدی از بهترین‌هاست. 📗اگر دوست دارید رسانه را بهتر بشناسید و با افکار شهید آوینی و دوستانش در خصوص رسانه آشنا شوید کتاب «راز رسانه» استاد طالب زاده را بخوانید. 📕سلسله کتاب‌های سخنرانی شهید دیالمه، با موضوعات متفاوت از اون کتاب‌هاییه که دیدی جدید بهتون میده. 📚
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان سیستان، کتابیه که من بعد از خوندنش اونو خریدم!! از بس این کتاب قشنگ بود و به من چسبید و دوستش داشتم، دیدم نمی‌تونم ازش جدا بشم! این کتاب روایت سفر استانی آقای شهید به استان سیستان و بلوچستانه؛ به قلم رضا امیرخانی که توی هیئت همراه آقا بوده. طنز شیرینی داره، و کمک می‌کنه از جنبه دیگه‌ای شخصیت آقا رو ببینید. سفرنامه جالبی هم هست درباره سیستان و بلوچستان. (یه اشاره ریزی هم به آقا سیدمجتبی خامنه‌ای(حفظه الله) داره😍) به دوستداران آقای شهید توصیه می‌کنم این کتاب رو از دست ندن. 📚
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۲۳: بچه‌ی کوچیک، آروم می‌خوابه...! ✍️ش. شیردشت‌زاده خا
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۲۴: صدای پای هیولا ✍️ش. شیردشت‌زاده علم روانشناسی، اختلال اضطراب پس از سانحه را اینطور تعریف می‌کند: سندرمی پس از تجربه یا مشاهده پیشامدهای بسیار نگران‌کننده و مواجهه با موقعیت‌هایی که جان و سلامتی فرد را تهدید می‌کنند. به عبارت ساده‌تر، این که آدم دائم در موقعیتی باشد که فکر کند الان است که بمیرد و هی با مرگ چشم در چشم شود، می‌تواند باعث این اختلال بشود. و طبق این تعریف، تجربه حملات هوایی و صدای جنگنده‌ای که وقت و بی‌وقت بالای سرمان پرواز می‌کند و با بمب ریختنش شیشه‌ها و چهارستون خانه‌مان را می‌لرزاند و این که هر وقت می‌آید، فکر می‌کنم بمب بعدی صاف توی خانه ما می‌خورد، عوارضش بدتر از حضور در معراج شهداست. یک روز بعد از نماز صبح سر و کله هواپیما پیدا شد. دور بود و من نیمه‌خواب بودم. علی خواب خواب بود. صدای انفجاری از دوردست آمد. شیشه لرزش خفیفی کرد. انقدر گیج خواب بودم که حوصله ترسیدن نداشتم. انفجار بعدی نزدیک‌تر بود. لرزش شیشه هم بیشتر. بعدی نزدیک‌تر و نزدیک‌تر. آخری انقدر شدید لرزید که بیدارترم کرد؛ ولی همچنان سر جایم دراز کشیدم. مثل توی کارتون‌ها بود؛ وقتی که یک غول پاهای بزرگش را روی زمین می‌کوبید و پیش می‌آمد و من با خودم می‌گفتم الان قدم بعدی‌اش را روی ما می‌گذارد. و من از آن غول نمی‌ترسیدم؛ نه چون شجاع بودم، چون دیگر حال ترسیدن نداشتم و خوابم می‌آمد و به هرحال آدم مگر چقدر می‌تواند بترسد؟ مگر ترسیدن وقتی یک بمب‌افکن بالای سرت است و تو وقتی برای پیدا کردن پناهگاه نداری چه فایده‌ای دارد؟ آن شب که یکی دو ساعت داشتند محله هفتون را می‌زدند هم من خواب بودم؛ خواب خواب نه، خواب و بیدار. توی خواب صدای انفجارها را می‌شنیدم؛ ولی همچنان حال ترسیدن نداشتم. علی بیدارم کرد. وقتی بیدارتر شدم تازه فهمیدم صدای انفجارها خیلی بدتر و شدیدتر است. چپ و راست می‌زد. صدایش ما را هم می‌لرزاند. علی هشیارتر بود. دستم را گرفت و با خودش برد نشاند دم چارچوب در و داشت زیر لب به جنگنده فحش می‌داد. بعد هم در را باز کرد و چندبار پدرش را صدا زد که بیایند پایین؛ ولی نیامدند. آن‌ها هم مثل من خواب را به پناه گرفتن ترجیح می‌دادند. نمی‌دانم چقدر طول کشید. زمان زیادی آنجا ماندیم انگار. خیلی زیاد. بوم بوم بوم... مثل بوم بوم کوبیدن خانواده شهدا روی تابوت شهیدشان. شیشه‌ها دائم می‌لرزیدند و صدای لرزششان شبیه یک تهدید بود؛ تهدید به این که الان است که خرد شوند. وقتی بمب‌افکن رفت، خوابیدیم و صبح که بیدار شدیم، من کدبانوگری‌ام گل کرد و نان برشته فرانسوی درست کردم. زندگی همین است دیگر. شب بمباران می‌شوی و صبح نان برشته فرانسوی درست می‌کنی و آن را با سلیقه توی ظروف مخصوص پذیرایی‌ات می‌چینی. تازه صبحانه‌مان را خورده بودیم که از معراج زنگ زدند و گفتند بیایید. به زینب زنگ زدم که ببینم اگر می‌خواهد بیاید، برویم دنبالش. اصلا در جریان نبود که دیشب یک کیلومتری خانه‌شان را مثل چی زده‌اند. تمام مدت در خواب ناز بود، طوری که وقتی بهش زنگ زدم که بیا برویم معراج، برایش سوال بود که چرا؟ مگر چه خبر شده؟! ما خادم‌های خانمِ توی حسینیه کار خاصی نداشتیم. سردخانه شلوغ بود. داشتند شهدا را از صحنه حادثه و بیمارستان می‌آوردند آنجا. این را علی گفت. گفت زیادند. بیشتر غیرنظامی. نامرد چندین خانه را با خاک یکسان کرده بود. چندتا بچه شهید شده بودند؛ چندتا خانواده کامل؛ مهدورها. خودسیانی‌ها. ملکی‌ها. اصلانی‌ها. انگار غزه بود... نه این چه حرفی ست؟ ما کجا و غزه کجا؟ ما فقط یک ساعت از دو سال جنگ در غزه را زندگی کرده بودیم. فقط یک ساعت. شاید حتی کمتر. و همان یک ذره از غم غزه، ما را در حیرت فرو برده بود، در بهت. از حسینیه بیرون آمدم. زنگ زدم به خاله مریمم. قرار بود عصر برویم خانه‌شان عید دیدنی. زنگ زدم گفتم نمی‌توانیم بیاییم چون خیلی شهید داریم و احتمالا چند روز آینده دستمان بند است. خاله‌ام گفت یکی از شهیده‌ها از آشناهایش بود. گفت اگر کمکی می‌خواهیم بگوییم. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام خود رمان خوندن به خودی خود می‌تونه به آدم کمک کنه. یه مجموعه آموزش داستان‌نویسی هم هست که سوره مهر منتشر کرده. من کتاب طرح و ساختار رمان رو از این مجموعه خوندم و دنبال بقیه جلدها هم هستم. کتاب حرکت در مه هم خوبه. برای تمرین هم، زیاد می‌نوشتم. موقعیت‌های داستانی مختلف رو در نظر می‌گرفتم و می‌نوشتم.
سلام نظام حقوق زن در اسلام(شهید مطهری) زن در آیینه جلال و جمال(آیت‌الله جوادی آملی) راه سوم(نگاه منظومه‌وار به بیانات رهبری)
سلام نه نخونید تا ویرایش بشه