مهشکن🇵🇸🇮🇷
عصر تابستون+خونه مادربزرگ+چایی+یه رمان جذاب= احساس رهایی و آزادی. پ.ن: تقریباً تنها جایی که چایی م
جذابیت کتابهای جک ریچر اینه که به طور همزمان کلی چیز جالب در زمینه سلاحشناسی، پزشکی قانونی، دفاع شخصی، آناتومی بدن، رانندگی، و حتی فیزیک یاد میگیری!!
و درضمن یاد میگیری همه پدیدههای ساده اطرافت رو هم تحلیل کنی.
جزئیات به ظاهر ساده رو کنار هم بچینی و استدلال کنی.
#معرفی_کتاب
پدرسرگی!
عنوانی که در وهله اول معنایش را درست متوجه نشدم؛ اما هرچه پیش رفت فهمیدم داستان در خصوص فردی است که یکباره تصمیم میگیرد کشیش شود.
زیبایی رمانهای خارجی وقتی است که به درک جهانی دیگر میرسی. این کتاب به من فهماند که دین اسلام نقشه راهی منسجم دارد و هرکجا گیری پیدا کنی با رجوع به نقشه میتوانی زیر و بمش را پیدا کنی و در جاده بندگی رشد کنی و قدم بگذاری.
و اما کشیش این کتاب و آئینش.. مسحیت، دینی که تحریف شده است، کشیشان آن در ظاهر متدین و پاک سیرت اما در باطن پر از اشکالاند. معنویتی که در دعا خلاصه میشود و تقوایی درش وجود ندارد، زندگی افرادی که به دور از جامعه(و به ظاهر دور از گناه) میگذرد و در مواجهه ناگهانی با گناه دستپاچه میشوند و نمیدانند چه کنند.
همه کتاب خلاصه میشود در یک چیز، فطرت به دنبال عبادت است؛ کشیش و غیر آن هم نمیشناسد. همه افراد درگیر این فطرتاند؛ اما گاهی پیرزنی در گوشه کنار شهر روسیه بدون آنکه به کلیسا سری زده باشد، میشود معلم کشیشی که سالها سختی کشیده و اعمال کلیسا را بجا آورده است.
✍️محدثه صدرزاده(پیشه)
#معرفی_کتاب #نقد_کتاب
https://eitaa.com/istadegi
سلام
رمان جذاب که زیاده، منم خیلیهاش رو یادم نمیاد.
ولی
اگه کتاب شهدایی میخواید: خط مقدم، یک روز بعد از حیرانی، سامان عشق، شهید نوید، محبوبه صبح، سربدار، درگاه این خانه بوسیدنی ست و...
اگه ادبیات مقاومت میخواید: همسایههای خانم جان، پانصد صندلی خالی، مهمانخانه بیوههای جوان، زندگی زیر پرچم داعش، تندتر از عقربهها حرکت کن، اجارهنشین خیابان الامین، از فرانکفورت تا رقه، مار و پله و...
اگه رمان ایرانی میخواید: رویای یک دیدار، گمشده در غبار، آسمان شیشهای نیست، پنجرههای تشنه، فصل فیروزه، سعی هشتم، پس از بیست سال، من برمیگردم، ماه به روایت آه، تاب طناب دار، ادواردو، سایه شوم، جانبها، خواب باران، غریب قریب، لاجورد، سنگ، چشمهایم در اورشلیم، نه آبی نه خاکی.
اگه رمان خارجی میخواید:
بعد، هشت قتل حرفهای، قرنطینه، یک شب فاصله، زمین سیارهای آبی ست، فروپاشی، بازمانده، جعبه پرنده و...
#معرفی_کتاب
بعد چندتا کتاب ترسناک و جنایی و مهیج، گفتم یه کتاب با فضای آروم و ملایم و مهربون بخونم😌
و این کتاب رو انتخاب کردم📚
بچه که بودم کارتونش رو دیده بودم و خیلی دوستش داشتم،
ولی کتابش واقعا خیلی خیلی خیلی قشنگتر و شیرینتر از کارتونش بود😍
از اون کتابهاییه که باهاش میخندی و آرامش میگیری و به فکر میافتی...
قلم خیلی ساده و سرراستی داره، داستان هم در عین سادگی شیرین و دوستداشتنیه.✨
شخصیتها هم بسیار زنده و پویا و صمیمیاند.
فکر نمیکردم خوشم بیاد ولی یه نفس ۲۵۰ صفحهش رو خوندم.
احتمالا توی کمتر از ۲۴ ساعت تمومش میکنم😎✨
#معرفی_کتاب
#معرفی_کتاب 📚
سرمشق📕
✍🏻#نشر_شهید_کاظمی
شهدا آدمهای معمولی بودند، ممکنالخطا بودند و هوای نفس داشتند، مثل ما.
اشتباه هم میکردند، مثل ما.
قطعا همه کارهایشان درست نبود؛
اما راز شهید شدنشان، جهتگیری کلیشان برای خوب بودن بود.
یعنی اگر اشتباه هم میکردند، اصرار بر تکرارش نداشتند. از آن برمیگشتند و درستش میکردند.
آرام آرام، قدم به قدم، پله به پله، با کارهای خوب کوچک، روحشان اوج میگرفت و وقتی به خودشان میآمدند، انقدر خوب شده بودند که میشدند شهید.
محسن حججی هم، تلاشش و هدفش این بود که رشد کند و خودش را به قله برساند. کارهای خوب کوچک را روی هم انباشته میکرد تا رشد کند و برسد به کارهای خوب بزرگ، برسد به آنجا که بشود قهرمان یک ملت.
سرمشق، خاطرات کوتاه از همین کارهای خوب کوچک است.
همین رفتارهای شهیدگونهی ریز و درشت،
همین ایستادنهای مقابل هوای نفس،
همین چیزهای به ظاهر کوچکی که از آدم شهید میسازد.
الگوی خوبی ست برای آنها که میخواهند مثل محسن حججیِ دهه هفتادیِ شهرستانیِ ساده و بیآلایش، کارهای بزرگ بکنند و برای امام زمانشان عزیز شوند.
بریده کتاب📖
در حلب بودیم. هوا خیلی سرد بود و از بارانی که آمده بود، زمین، گلوشل بود. دهلیزی زیر تانک باز شده بود، دقیقاً طرف رانندۀ تانک. هر لحظه ممکن بود تانک مورد اصابت موشک قرار بگیرد. محسن گفت: «این تانک بیتالماله!» در آن سرما و گلولای رفت زیر تانک؛ دهلیز را تعمیر کرد و بست.
#مدافعان_حرم #شهید_حججی
http://eitaa.com/istadegi
#معرفی_کتاب 📚
سربلند📗
✍🏻محمدعلی جعفری
#نشر_شهید_کاظمی
بریده کتاب📖
برگشتم به حاجسعید گفتم: «آخه من چطور این بدن ارباً اربا رو شناسایی کنم؟!» خیلی به هم ریختم. رفتم سمت آن داعشی. یک متر رفت عقب و اسلحهاش را کشید طرفم. سرش داد زدم: «شما مگه مسلمون نیستید؟» به کاور اشاره کردم که «مگر او مسلمان نبود؟ پس سرش کو؟ چرا این بلا را سرش آوردید؟» حاجسعید تندتند حرفهایم را ترجمه میکرد. آن داعشی خودش را تبرئه کرد که این کار ما نبوده و باید از کسانی که او را بردهاند بپرسید. فهمیدم میخواهد خودش را از این مخمصه نجات دهد. دوباره فریاد زدم که «کجای اسلام میگوید اسیرتان را اینطور شکنجه کنید؟» نمایندۀ داعش گفت: «تقصیر خودش بوده!» پرسیدم: «به چه جرمی؟» بریدهبریده جواب میداد و حاجسعید ترجمه میکرد: «ازبس حرصمون رو درآورد، نه اطلاعاتی به ما داد، نه اظهار پشیمونی کرد، نه التماس کرد! تقصیر خودش بود...»
تقصیر خودش بود؛
تقصیر خودش بود که انقدر برای شهادت به این در و آن در زد،
تقصیر خودش بود که انقدر برای کتابخوان شدن مردم شهرش تلاش کرد،
تقصیر خودش بود که دلش میتپید برای اردوی جهادی و خدمت به مردم،
تقصیر خودش بود که دائم کشیک نفسش را میکشید و حواسش به اخلاق و تقوا و معرفتش بود،
تقصیر خودش بود که دودستی به واجبات دینش، از نماز تا امر به معروف و... چسبیده بود،
تقصیر خودش بود که با حاج احمد رفاقت کرد،
تقصیر خودش بود که شهید شد...
#شهید_حججی #مدافعان_حرم #کربلا
http://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
#معرفی_کتاب 📚 سربلند📗 ✍🏻محمدعلی جعفری #نشر_شهید_کاظمی بریده کتاب📖 برگشتم به حاجسعید گفتم: «آخه من
#معرفی_کتاب 📚
سربلند📗
✍🏻محمدعلی جعفری
#نشر_شهید_کاظمی
📌معرفی به نقل از: khamenei.ir
«خدای متعال این شهید را عزیز کرد، بزرگ کرد. البته عزّتی که خدا میدهد به کسی یک دلیلی دارد، یک حکمتی دارد؛ یعنی بیخود و بیجهت نیست. یک خصوصیّاتی در این جوان بود که ممکن است بعضی از آنها را ما خبر داشته باشیم، از خیلی هم خبر نداشته باشیم.»
اینها جملاتی بود که رهبر معظم انقلاب در مهرماه سال ۹۶ در دیدار با خانواده شهید مدافع حرم محسن حججی بیان کردند. جوان دهه هفتادیِ اهل نجفآباد، که در رفت و آمد مسجد و مؤسسه و کتاب جوانه زد، در مدت کوتاهی در سپاه قد کشید و بعد از برومندی میوه داد، میوه شهادت. میوهای که حسوحالش و عطر آن به دست یکایک ملت ایران رسید.
کتاب «سربلند» نوشته محمدعلی جعفری، روایتهایی از زندگی شهید محسن حججی است؛ شهیدی که در همین مؤسسه شهید کاظمی فعالیت داشت، رشد کرد و در آخر با شهادت عاقبت بهخیر شد.
شهید محسن حججیِ کتاب «سربلند»، البته تفاوتهایی با محسن حججیِ معرفی شده در رسانهها دارد. شیطنتها و شوخیها، تفریحات و عاشقانههای پدرانه با فرزند کوچکش علی، تلاشهای او برای کسب معرفت و افزایش تقوا، او همه اینها را در کنار هم داشت و عصاره همه اینها شد شخصیتی به نام محسن حججی. کارهایش عجیب بود و شاید به مذاق بعضی از بچه مذهبیها خوش نمیآمد؛ ولی محسن با همهی اینها محسن بود و دستیافتنی، نه یک آدم فرازمینی. با این حال همیشه دنبال راهی برای رسیدن به دروازه شهر شهادت بود.
محمدعلی جعفری در کتاب «سربلند» سعی کرده از زاویه دید افراد مختلف و از جهات متفاوت شخصیت و زندگی اجتماعی شهید حججی را به تصویر بکشد.
کتاب در شش فصل تدوین شده و خانواده شهید، راویان فصل اول کتاب هستند. هر کدام از آنها خاطرات و قطعاتی از پازل وجودی محسن را به مخاطب نشان میدهند. محسنی که قیافه مظلومی داشت؛ ولی پرجنبوجوش بود. محسنی که چهل شب جمعه رفته بود قم و جمکران و برات شهادتش را از همین سفرها و مشهد رفتنهایش گرفته بود. محسنی که اگر سر کنترل تلویزیون با خواهرش بگومگو نمیکرد، روزشان شب نمیشد و دهها خاطره دیگر که همهی آنها محسن حججی واقعی را نشان خواننده میدهند. تأکید نگارنده این سطور بر روی این موضوع به این خاطر است که شهدای دفاع مقدس و شهدای مدافع حرم، در همسایگی، در محله و در شهر ما زندگی میکردند و از جای خاصی نیامده بودند.
در فصل دوم و سوم، دوستان محسن، خاطراتی از رفاقتشان را بیان میکنند که هر کدام از آنها شنیدنی است. خاطراتی که ناخودآگاه برای ما محسن را یک فرد شجاع و نترس جلوه میدهد: «لابهلای حرفها بهش گفتم: هر بلایی میخواد سرمون بیاد؛ ولی خیلی ترسناکه اگه اسیر بشیم و بعد شهید. خیلی خونسرد حدیثی از پیامبر را برایم خواند: «مرگ برای مؤمن مانند بوییدن دستهگلی خوشبو است.» بعد هم گفت: مطمئن باش توی اسارت هم همینطوره!»
وقتی کتاب «سربلند» را تمام میکنی، به این نتیجه میرسی که محسن انگار آدمی بود که حواسش جمع خیلی از چیزهای دور و بر ما بود. چیزهایی که ما به آنها توجه نمیکنیم یا انجام بعضی از کارها را در شأن خودمان نمیدانیم؛ ولی احساس میکنم، معادله شهادت، طور دیگری است. انگار خدا به همین کارهای ساده بیشتر از کارهای مهم اهمیت میدهد. مثل کارهای سادهای که محسن انجام میداد و همانها شدند پلههایی برای رسیدن به درب شهادت:
«پیرمردی نودوپنجساله زخم بستر گرفته بود. کمتر کسی حاضر میشد تمیزش کند. محسن گفت: «بیا بریم بهخاطر خدا یه کاری براش بکنیم.» مرا بهزور اینکه «همین پیرمرد شفاعتمون میکنه» برد توی اتاق. حدود یک ساعت پیرمرد را با مواد بدنشوی تمیز کرد. آخر سر هم پیشانیاش را بوسید؛ در حالی که اصلاً پیرمرد قدرت تشخیص نداشت.»
و چقدر این جملات سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی بر کتاب «سربلند» تلخ و شیرین است: «سلام بر حججی که حجتی شد در چگونه زیستن و چگونه رفتن. فدای آن گلویی که همچون گلوی امام حسین علیهالسلام بریده شد و سلام بر آن سری که همچون سر مولای شهیدان دفن آن نامشخص و به عرش برده شد. دخترم! آنها را الگو بگیر و مهمترین شادی آنها عفت و حجاب است.»
#شهید_حججی #مدافعان_حرم #کربلا
http://eitaa.com/istadegi
#معرفی_کتاب 📚
عباس توام بانو!📕
✍🏻راضیه تجار
#نشر_روایت_فتح
"ایستاده بود رو به حرم و زده بود به سینهاش و گفته بود: منم عباس تو بانو! هم قدم بلنده، هم سینهم فراخه."
تمام نوجوانی و جوانیاش توی جبهه و جنگ گذشته بود؛ تا دل دشمن میرفت و سالم برمیگشت. گاه ماهها دور از خانواده و خانه بود و خانوادهاش بیخبر.
بارها مجروح شده بود و تا چند قدمی شهادت رفته بود.
جوانیاش را پای وطن گذاشته بود.
بعد از جنگ هم تا چند سال، همراه خانوادهاش نزدیک مرز زندگی کرد و هوای امنیت مردم را داشت.
بازنشسته که شد، برگشت به شهرش، جویبار مازندران. میانسالیاش را با باغداری و پرورش ماهی و کشاورزی گذراند. زندگیاش سروسامانی گرفت، باغی و مزرعهای و خانهای و خانوادهای... از دیدن ثمر زندگیاش کیف میکرد، با خانوادهاش و کشاورزیاش خوش بود، داشت برنامه میریخت برای آیندهی فرزندانش.
و این آرامش حق اویی بود که جوانیاش را برای آرامش ما صرف کرده بود.
حق داشت به خودش فرصت دهد سالهای خونین جبهه را از یاد ببرد و به فکر خودش و خانوادهاش باشد.
ناگاه شهدای غواص، با دست بسته رسیدند و سراغش را گرفتند. عباس که دیدشان، انگار دوباره جوان شد.
دیگر مرد میانسالِ باغداری نبود که سرگرم خودش باشد؛ جوانی بود با آرمانهایی به بلندای ظهور.
عباس جوان شد و شور دفاع از حرم به سرش افتاد؛ انقدر که دل از همهی آنچه دوست داشت کند: آسایش و آرامشش، خانوادهاش، باغهایش، مزرعهاش...
خدا نخواست مجاهدی چون او، پیر و پلاسیده شود و توی بستر بمیرد؛ حیف بود. او باید شهید میشد.
#مدافعان_حرم
http://eitaa.com/istadegi
#معرفی_کتاب 📚
روزگار طیبه📕
✍🏻مریم فهیمی
#نشر_جمکران
بعضی زندگیها مایه حسرت دیگرانند؛ زندگیهایی که از دور به چشم نمیآیند ولی نزدیکشان که میشوی، حسرت همهچیزشان را میخوری حتی حسرت نداشتههاشان را.
زندگی طیبه از همان زندگیهاست که آدم حسرتش را میخورد و دلش ضعف میرود برایش؛ آن هم درحالی که طیبه در طول زندگیِ نوزده سالهاش، خیلی چیزها را نداشت. فقیر بود، مدرسه نرفت، از کودکی کار میکرد، در سن کم ازدواج کرد، بعد ازدواج هم فقیر بود و زندگی مشترکش توام بود با مبارزه و دلهره و مخفی شدن از ساواک و دوری از خانواده، آخرش هم در زندان کمیته مشترک شهید شد.
ولی با همه اینها من حسرت نوزده سال زندگیِ سخت طیبه را میخورم؛ چون طیبه واقعا زندگی کرد. علائم حیاتی واقعیِ یک آدم، فقط نفس کشیدن و ضربان قلب که نیست! کسی زنده است که برای خدا درحال دویدن و مبارزه باشد. کسی زنده است که به اندازه خودش، گوشهای از دنیا را تغییر بدهد؛ هرچند کوچک. طیبه واقعا زنده بود.
انقدر زندگی طیبه و ابراهیم الهی بود و لحظهلحظهاش با یاد خدا شیرین بود که تلخیهایش هم خواستنی میشدند. نه که تلخیها نباشند، نه که نرنجانند... میرنجاندند ولی شیرینیِ نیتهای الهیِ طیبه و ابراهیم بیشتر بود؛ شیرینیِ این که یک هدف بزرگ داشتند و راهشان یکی بود و بال پرواز هم بودند.
روزگار طیبه، کتابی ست به شیرینی زندگی طیبه. غیر از ترسیم شیرینیهای زندگیِ شهیدان واعظی و شهیدان جعفریان، تصویر روشنی ست از ایران دهه چهل و پنجاه؛ که خواندنش لازم است برای این نسل.
راستی چقدر جای طیبه و ابراهیم خالی ست در این بهارِ آزادی...
#لشگر_فرشتگان
@istadegi
#معرفی_کتاب 📚
ده غلط مشهور درباره اسرائیل📘
✍🏻ایلان پاپه/ وحید خضاب
#نشر_کتابستان_معرفت
📍معرفی به قلم: عارفه فاتح
در طول تاریخ، اسرائیل افسانههایی ساخت تا خودش را مقبول و صاحب حق نشان بدهد.
افسانههایی که اکثرمان باورش کردیم و فکر میکنیم واقعیت است!
حالا یک یهودی متولد حیفا تصمیم گرفته است این افسانهها و تحریفهایی که درمورد فلسطین اتفاق افتاده را برطرف کند و حقیقت را جای دروغها بنشاند.
چه میشود که یک اصیلزاده یهودی تصمیم میگیرد که هرآنچه در تاریخ تحریف کردهاند برای جهانیان بنویسد و آشکار کند؟
📖بریده کتاب
جوامع یهودی در مناطق مختلف جهان، در آن زمان فلسطین را همان سرزمین مقدسی که در تورات از آن یاد شده میدانستند. زیارت در یهودیت همان نقشی که در مسیحیت و اسلام دارد را دارا نبود اما با این وجود بعضی یهودی ها سفر زیارتی (به اورشلیم) را به عنوان وظیفهی دینی خود تلقی و در دستههای کوچکی به عنوان زائر به این کشور سفر میکردند.
چنانکه یکی از فصلهای همین کتاب نشان خواهد داد، پیش از ظهور صهیونیسم، عمدتا مسیحی ها بودند که بنا به دلایل کلیسایی تمایل داشتند یهودی ها به صورت دائمیتری در فلسطین سکونت پیدا کنند.
#نابودی_اسراییل
http://eitaa.com/istadegi
#معرفی_کتاب 📚
خط مقدم📘
✍🏻 فائضه غفار حدادی
#نشر_شهید_کاظمی
📍معرفی به قلم: عارفه فاتح
از زمانی که اسرائیل به ایران حمله کرده، مثل دفعات قبل هرروز و هرشب منتظر حمله موشکی سپاه به اسرائیل هستیم.
.
به راحتی از فرماندهان سپاه درخواست زدن موشک میکنیم.
.
ولی چی شد که به این سطح از فناوری ساخت انواع موشکهای فراصوت و نقطهزن و قارهپیما رسیدیم؟
.
یه زمانی تو شرایطی که حتی سیمخاردار هم برای دفاع از کشور و مردممون نداشتیم(البته از نظر مادی میگم، ما مهمترین چیز یعنی خدا رو داشتیم)،
یه کسی به اسم حسن طهرانی مقدم، شد فرمانده یگان موشکی سپاه!
یگانی که اصلا موشک نداشت!
و اصلا متخصص موشکی هم نداشت!
.
یه زمانی ما نه خود موشک رو داشتیم، نه علم ساختش رو،
و نه کسی به خاطر تحریم بهمون میفروخت، و نه علمش رو حاضر بود به ما یاد بده.
.
ولی حسن آقای طهرانی مقدم با اعتقاد به این جمله که خدا میگه: «شروع کن، یک قدم با تو / تمام گامهای ماندهاش با من»،
به خاطر هموطنهاش که زیر موشکهای دشمن بعثی به خاک و خون کشیده میشدن، تلاش کرد تا هم موشک بخره و هم به فناوری ساخت موشک برسه؛
ولی مگه به این راحتی بود؟؟ هیچکس این فناوری رو در اختیار ما نمیذاشت!
پس چطوری تونست؟
چطوری یگان موشکی رو به جایی رسوند که موشک فراصوت و نقطهزن داشته باشیم؟
به جایی رسوند که مثلا ابرقدرت دنیا که آمریکا باشه، میاد بهمون التماس میکنه که میشه جواب حملهی اسرائیل رو ندی؟؟!!😎
اگه میخوای بدونی داستان پر فراز و نشیب فناوری موشک ما چطور شروع شد، حتماً «خط مقدم» رو بخون.
یه داستان خیلی جذاب و امیدبخش!✨🇮🇷
#وعده_صادق
@istadegi
#معرفی_کتاب 📚
از چیزی نمیترسیدم 📕
✍🏻 سردار حاج قاسم سلیمانی
#نشر_مکتب_حاج_قاسم
برای نسل راحتطلب ما، مخصوصا ما ساکنان شهرهای بزرگ، «محرومیت» فقط یک کلمه است؛ یک تصور مبهم است و برای همین است که خوشی زندگی زیر دلمان زده و با کوچکترین چیزی احساس بدبختی میکنیم.
راه نجات از این افسردگی ساختگی، خواندن سرگذشت آدمهای واقعی ست؛ آدمهایی که محرومیت را بهانه نکردند برای خرج کردن انسانیتشان؛ محرومیت را پله کردند برای بزرگ شدن، برای رشد.
حاج قاسم یک آدم واقعی ست.
کسی باورش نمیشود ابرمردی که تأثیری چنان شگرف بر تحولات جهان گذاشت، از یکی از محرومترین نقاط ایران و از اوج فقر برخاسته باشد؛
ابرمردی که از اول ابرمرد نبود، قدم به قدم خودش را ساخت، دوید، تلاش کرد و با حوادث آبدیده شد، تا شد حاج قاسم سلیمانی.
این کتاب داستان سالهای اول زندگی این ابرمرد است؛ از کودکیاش که در فقر شدید اقتصادی و فرهنگی گذشت تا نوجوانیاش که آرام آرام از سایه به سوی نور آمد، قد کشید و دل به امام خمینی سپرد.
قلم شیرین حاج قاسم خواندن دارد...
#حاج_قاسم
http://eitaa.com/istadegi