eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
775 ویدیو
90 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام خوش اومدید✨ سنجاق کانال رو ببینید حتما
یادتونه سال‌های گذشته بعد نمایشگاه کتاب همه‌ش عکس بسته‌هایی که برامون می‌رسید رو میذاشتیم توی کانال؟ یادتونه چقدر کتاب می‌خریدیم؟ امسال بخاطر این قیمت‌های عجیب و غریب نمایشگاه حتی یه کتاب هم نتونستم ازش بخرم!! و کاش فقط کتاب گرون شده بود... کاش مسئولین فقط یکم در برابر خون شهدا و پایداری مردم احساس مسئولیت می‌کردن و بجای دویدن دنبال مذاکره، یه سر و سامونی به وضعیت اقتصادی می‌دادن.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۲۵: بادیگارد ✍️ش. شیردشت‌زاده آن روز تا ظهر پیکرها برا
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۲۶: چرا مذاکره نکردین؟ ✍️ش. شیردشت‌زاده جمله‌اش مثل پتک توی سرم خورد. شاید بتوانم بگویم این دردناک‌ترین خاطره‌ام است. همین الان هم وقتی یاد آن چهره‌ی درمانده و آن لحن مستأصل افتادم گریه‌ام گرفت. صدایش هنوز توی گوشم هست و چهره‌اش جلوی چشمم. نمی‌دانستم چی بگویم. می‌خواست از آن درد شدید غیرقابل تسکین نجاتش بدهم. التماس می‌کرد بکشمش. و من درمانده‌تر از او، بهت‌زده، فقط نگاه کردم و اشک ریختم. هیچ جوابی نداشتم. نمی‌توانستم خواسته‌اش را عملی کنم و می‌دانستم عمیق‌ترین خواسته‌ی کسی که دلتنگ است، مردن است؛ نمی‌توانستم بی‌رحمانه بگویم نه. فقط نگاهش کردم. هیچ کلمه‌ای در دهانم نچرخید. مادر دوتا دختر، مبهوت و ساکت میان دوتا تابوت کوچک نشسته بود. نه جیغ می‌زد نه گریه می‌کرد. فقط به صورتشان دست می‌کشید. شاید داشت تصور می‌کرد که توی تختشان خوابیده‌اند و این نوازش و بوسه قبل خواب است. پدرِ دخترها هم آرام بود؛ ولی مبهوت نه. واقعا قوی بود. با این که خودش صاحب عزا بود، بقیه را در آغوش می‌گرفت و دلداری می‌داد. اینجاست که آدم می‌فهمد مرد بودن چقدر سخت است؛ این که درد کشنده‌ی خودت را انکار کنی و اجازه بدهی دیگران به تو تکیه کنند. مادربزرگشان اما، بالای یکی از تابوت‌ها نشسته بود و میان شیون‌هایش فریاد می‌زد: مرگ بر اسرائیل! مرگ بر یهود! وقتی خواستند تابوت‌ها را ببرند، پدر و مادر دخترها خودشان برخاستند و زیر تابوت‌ها را گرفتند. خودشان با دست خودشان، دسته‌گل‌هاشان را توی آمبولانس گذاشتند و بعد، خاموش و ساکت، یک گوشه نشستند. نه اشک، نه جیغ، نه کلمه. سکوت بود. سوختگی درجه سه یا حتی چهار، آنجا که به استخوان می‌رسد. برای وداع یکی از خانواده‌ها نتوانستم بروم. کار معراج داشت کم‌کم نظم می‌گرفت و خادم‌ها در روزهای مختلف تقسیم می‌شدند. راستش کمی از این قضیه لجم گرفته بود. دلم می‌خواست برای وداعی که شهدای خانم بودند باشند که آن را از دست دادم. شهدای بمباران ششم فروردین کم نبودند. یک نفرشان یک پسر نوجوان بود. فکر کنم سیزده، چهارده ساله. شاید کمتر. نمی‌دانم. خودش شهید شده بود و مادرش مجروح. خاله‌ها و مادربزرگ و عمه‌هایش آمده بودند برای وداع. هرکدام یک جور از شهید می‌گفتند. از این که می‌خواستند دامادش کنند. از این که می‌آمد بهشان سر می‌زد. از این که می‌رفت مسجد. مادر شهید دیرتر رسید؛ با بدنی مجروح و قلبی مجروح‌تر. روی صندلی چرخ‌دار، با صورت کبود. ولی آن لحظه اصلا حواسش به جراحاتش نبود. درد قلبش انقدر زیاد بود درد تن را نفهمد. تابوت را باز کردیم. خواهر بزرگ‌تر شهید داشت صورت برادرش را نوازش می‌کرد. خیلی جدی داشت با برادرش حرف می‌زد، کمی با اخم. نمی‌دانم چه می‌گفت. بیشتر عصبانی بود. به ما می‌گفت قرار بوده برادرش را ببرد بیرون تفریح. می‌گفت مواظب برادرم باشید. جان برادرم و جان شما. دلم می‌خواست بغلش کنم. ما خواهر بزرگ‌ترها هم را می‌فهمیم. ما مثل مادر دومیم. خواهر یا برادر کوچک مثل بچه‌مان است. مثل بچه‌مان دوست داریم ببریمش بیرون بگردانیمش و برایش خوراکی بخریم. هزارتا آرزو برایش داریم. حالا همه آرزوهای خواهر شهید با بدن سرد توی تابوت خوابیده بود. یکی از بستگان شهید انگشت اشاره‌اش را گرفته بود سمت عکس رهبری که توی سالن حسینیه بود و داد می‌زد: من از این رهبرتون نمی‌گذرم. تقصیر شماهاست. شماها جنگ راه انداختید. چرا مذاکره نکردید؟ چرا صلح نکردید؟ چرا بچه‌هامونو به کشتن دادین؟ بدیهی بود که آن لحظه زمان مناسبی برای تبیین و گفت‌وگو نبود. توی دلم داشتم می‌گفتم خب ما که وسط مذاکره بودیم. ما که همیشه تا اسم مذاکره آمد، با کله رفتیم سر میز مذاکره. وسط مذاکرات به ما حمله کردند. اصلا مگر جنگ را ما شروع کردیم؟ مگر ما دلمان می‌خواست اسرائیل حمله کند و نصف شب، مردم بی‌گناه را بکشد؟ هیچ‌کس جواب آن بنده خدا را نداد. گذاشتیم فحش و نفرینش را تقدیم ما کند، شاید خنک شود. داغ دیده بود. حق داشت. آدم وقتی سوگ می‌بیند از مدار منطق خارج می‌شود. آدم داغ‌دیده عصبانی ست. دوست دارد مقصری دم دستش باشد که بتواند له و لورده‌اش کند. بنابراین هرچه می‌گفت حق با او بود؛ ولی انصافا رسانه چیز وحشتناکی ست. کاری می‌کند که بمب اسرائیلی بیفتد توی خانه‌ات و عزیزت را بکشد و تو باز هم انگشت اتهام را سمت خودی بگیری و اسرائیل را دشمن ندانی. رسانه بد چیزی ست. خیلی راحت جای ظالم و مظلوم را عوض می‌کند، مثل آب خوردن. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
به آقا بگید صحبت رفتن نکنه... @istadegi
اهل کوفه نبودیم اما علی در تنهایی‌اش به شهادت رسید😭
حالا تو از فرصت تخفیف ۲۰ درصدی استفاده نکن و تا آخر شب دوره رو نخر کی ضرر می‌کنه؟ من یا تو؟😅 دوره نویسندگی مه‌شکن: https://eitaa.com/istadegi/17523
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حق نوازی علیرضا زادبر: زبان دنیا صلحه؟ مادورو رو دزدیدند، اونوقت زبان دنیا صلحه؟ به عراق و لیبی حمله کردند، اونوقت زبان دنیا صلحه؟ توی جنگ جهانی اول، چند میلیون ایرانی رو با قحطی مصنوعی کشتند، زبان دنیا صلحه؟ میخواید گاو باشید؟ خب بفرمایید گاو باشید 🇸🇦 @istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بعد لبنان نوبت ماست حالا شما هی بگو ایران نباید وارد تله تنش بشه😒😐
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۲۶: چرا مذاکره نکردین؟ ✍️ش. شیردشت‌زاده جمله‌اش مثل پت
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۲۷: من حسین رو دوست دارم. ✍️ش. شیردشت‌زاده توپخانه ارتش را زده بودند و تعداد زیادی سرباز و چند درجه‌دار شهید شده بودند؛ برای همین از آن روز به بعد، بیشتر وداع‌ها برای شهدای سرباز بود. پیکر بعضی از شهدا با تاخیر شناسایی می‌شد، حتی بعضی به آزمایش دی‌ان‌ای نیاز داشتند و تو خود بخوان حدیث مفصل... برای وداع اولین شهید سرباز، فقط سه چهارتا خانم مانتویی آمده بودند. یک نفرشان بیشتر از دوتای دیگر بی‌تابی می‌کرد. جوان بود، طوری که احتمال دادیم همسر یا خواهر شهید باشد. وقتی شهید را آوردند و رفت بالای تابوت و گفت: «محمد مامان پاشو بریم خونه!»، فهمیدیم ای داد بی‌داد... مادر شهیدی ست که برای مادر شهید شدن خیلی جوان بود. خب خود شهید مگر چقدر سن داشت؟ نهایتش نوزده، بیست سال. سرباز بود دیگر. برادر شهید هم سنش کم بود. شاید شانزده هفده ساله. یک خانواده کوچک چهار نفره بودند. پدر شهید هم بهش می‌خورد جوان باشد؛ ولی موها و ریشِ کم‌پشتش سفید بود. انگار تازه سفید شده بود، سریع، یک‌شبه. یاد پدر شهید حججی و شهید آرمان علی‌وردی افتادم. آن‌ها هم یک‌شبه مویشان سفید شد. تا قبل از شهادت پسرشان عکس‌هاشان را که می‌دیدی جوان بودند. پدرها اینطوری‌اند دیگر. گریه نمی‌کنند، جیغ نمی‌زنند، فقط مو سفید می‌کنند. پدر شهید هی می‌رفت توی حسینیه دور می‌زد، راه می‌رفت، بعد می‌آمد سرش را می‌گذاشت روی تابوت. کمی شانه‌هایش می‌لرزید و دوباره برمی‌خاست توی حسینیه راه می‌رفت و هی این کار را تکرار می‌کرد. آرام و قرار نداشت. مثل کسی بود که یک گلوله آتش در دستش نگه داشته باشد. نمی‌توانست بنشیند. داشت می‌سوخت. آتش درونش داشت آخرین موهای سیاهِ مانده روی سرش را خاکستر می‌کرد. وقتی شهید را بردند گذاشتند توی ماشین، مادرش گریه‌کنان دنبالش رفت؛ اما آرام‌تر شده بود. کمی آرام‌تر. خیلی‌ها نفهمیدند آن لحظه چه شد، ولی من دقیقا کنار مادر شهید ایستاده بودم. فهمیدم چه شد که ای کاش نمی‌فهمیدم. پدر شهید آمد شانه‌های مادر شهید را گرفت. گفت: بیا یه چیزی بهت بگم... مادر شهید را کشاند توی حسینیه. گفت: بیا یه چیزی بهت بگم... این سر نداره... مادر شهید دو دستی زد توی صورتش و دوباره صدای جیغش بلند شد. نتوانست بایستد. پاهایش شل شد و افتاد روی زمین و تکرار کرد: بچه‌ی من سر نداره... بچه‌ی من سر نداره... وای بچه‌م سر نداره... پدر شهید اما نتوانسته بود حرفش را کامل کند. جلوی گریه‌اش را گرفته بود که جمله‌اش تمام شود. شانه همسرش را گرفت و تکان داد و گفت: یادته تو دفترش نوشته بود من حسین رو دوست دارم؟ حالا مثل امام حسین سر نداره. تازه آنجا بود که فهمیدم آن گلوله آتش که توی گلوی پدر شهید گیر کرده بود چی بود. انگار تازه بارش را زمین گذاشت. بغضش اشک شد. با همسرش نشستند به گریه کردن. یکی می‌گفت و آن یکی گریه می‌کرد. هی تکرار می‌کردند: توی دفترش نوشته بود من حسین رو دوست دارم. حالا مثل امام حسین سر نداره... ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
رسانه ها و صدا و سیما که در حال انتقاد هستند و رئیس جمهور میخواهد جوابشان را بدهد! مردم هم که کف خیابان منتقد هستند و دائم در حال سانسور هستند! دقیقا یک نفر معنای وحدت را برای همه توضیح بدهد. شاید وحد منظور این است که سکوت کنیم تا امام امت اسلامی حرفش روی زمین بماند و به مقتل برود و به راحتی مورد تهدید قرار گیرد و سرانجام شهید شود؟ تکلیف را مشخص کنید مردم و رسانه تحت امر رهبر انقلاب دشمن اند یا دوست؟