☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
این عالی بود😅
نوشته بود:
فکر کنم کشورها بسته ی شبانه جنگ خاورمیانه گرفتن شبا استفاده میکنن صبح ها میخوابن
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۲۸: خواهرم کجاست؟ ✍️ش. شیردشتزاده ترتیب وداعها را یا
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨
📚 #جنگنوشت
قسمت ۲۹: بالابلند بابا...
✍️ش. شیردشتزاده
تابوت را که باز کردند، مثل همیشه گریهها اوج گرفت و چند نفر غش کردند. اتفاقی بود که معمولا میافتاد. چهره شهید را دیدم. سالم سالم بود. حتی خراش نداشت. رنگپریده و دفرمه نبود. انگار زنده بود، فقط خوابیده بود. تابوت بزرگ بود؛ بیشتر از اندازه معمول تابوتها. حتما قد شهید بلند بود. جوان خوشسیمایی هم بود. ناخودآگاه یاد آن شعر افتادم که میگفت: بالابلند بابا... گیسوکمند بابا...
کمی بعد از این که تابوت را باز کردند، دختر نوجوانی آمد توی معراج. شاید پانزده، شانزده ساله. بجای روسری یک کلاه نقابدار سرش بود و هودی و شلوار مشکی پوشیده بود. چندتا پیرسینگ داشت و یک کوله روی دوشش. آمد تو ولی خیلی به تابوت نزدیک نشد. یکی از اعضای خانواده شهید، تا دختر را دید دوباره ضجهاش به آسمان رفت. حدس زدم خواهر کوچک شهید بود و از میان حرفهاشان فهمیدم با شهید خیلی صمیمی بوده. دست دختر را گرفتند و او را کشاندند بالای تابوت که شهید را ببیند. نمیدانم چی دید که انقدر ترسید. چشمانش گرد شدند و داشتند بیرون میزدند. دو دستی میکوفت توی صورتش و وحشتزده جیغ میکشید و عقب میرفت. چند قدم عقب رفت و پس افتاد. به پشت افتاد روی زمین و همچنان جیغ میزد و خودش را عقب میکشید. غمگین نبود، از واقعیت سهمناک سوگ ترسیده بود. همانطوری به پشت، پاشنهها را روی زمین میکشید و عقب میرفت و فرار میکرد و جیغ میزد، تا رسید نزدیک در حسینیه. به سختی برخاست و بیرون رفت. تلوتلوخوران رفت بیرون. با خودم گفتم الان میرود یک بلایی سر خودش میآورد؛ ولی یکی از اعضای خانوادهشان دنبالش رفت.
بالاخره فاطمه رسید؛ یعنی خانمی دیرتر رسید که فکر کنم فاطمه بود و از میان حرفهای خودش فهمیدم خواهر شهید است. مشکی نپوشیده بود. یک شال آبی خوشرنگ سرش بود، آبی روشن. شال هربار سر میخورد و میافتاد و خودش دوباره شال را میگذاشت روی سرش. گریه نمیکرد. شوکه بود. آمد بالای سر شهید و دست گذاشت روی صورتش. خیلی جدی به دور و بریهایش گفت: داداشم چرا انقدر سردشه؟ یه چیزی بندازید روش گرم بشه.
بعد کاپشن یکی از مردان همراهش را گرفت و انداخت روی پیکر شهید. پالتوی خودش را هم انداخت. بدون این که گریه کند، داشت مثل یک پرستار دمای بدن برادرش را بررسی میکرد و به دیگران میگفت: داداشم یکم سردشه. گرمش کنم خوب میشه.
ادامه دارد...
#مرگ_بر_امریکا
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۲۹: بالابلند بابا... ✍️ش. شیردشتزاده تابوت را که باز
یه سوال
این جنگنوشتها رو میخونید؟ یا فقط بلدید هربار بیاید غر بزنید که چرا محتوای کانال اینطوری شده؟😒
اللهم الغفر لنا ذنوبنا
و اسرافنا في امرنا
و ثبت اقدامنا
والنصرنا علي القوم الكافرين