eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
819 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
خانواده‌اش که رفتند، ما ماندیم، ما خادم‌ها. نمی‌دانم قضیه چی بود ولی انگار آن دخترک برای همه‌مان خاص بود. بدجور دلمان را برده بود. صدایش را که دعای سلامتی امام زمان را می‌خواند از بلندگوها پخش کردیم. زبانش موقع تلفظ حرف «ر» و «ک» می‌گرفت. کمی ته‌لهجه اصفهانی داشت. رفتم کنار تابوتش نشستم. صورتش خیلی کوچک بود. شاید اندازه یک کف دست. از آن زاویه که من می‌دیدم، مشخص بود بینی‌اش صاف و قلمی و کوچک است. لبانش نیمه‌باز بود و دوتا دندان شیری از میان آن‌ها پیدا بود. لب‌هایش کوچک و خوش‌فرم بودند. چشمانش هم نیمه‌باز بودند و مژه‌هایش صاف و بلند. مثل برگ گل بود. لطیف، کوچک، زیبا. انقدر لطیف که می‌ترسیدم اگر لمسش کنم بشکند. یک طرف صورتش کمی کبود بود. کبود هم نه؛ ارغوانی بود. کنار لبش و روی گونه‌اش رد خون بود، خونِ خشکیده. شاید زخم بود. روی سرش سربند بسته بودند. موهای لخت و سیاهش از زیر سربند بیرون ریخته بود. آرام خوابیده بود؛ خیلی آرام. باز هم آن حس مادرانه درونم فعال شده بود. دلم می‌خواست بغلش کنم. دلم می‌خواست از آنجا ببرمش. دلم می‌خواست موهایش را نوازش کنم و برایش لالایی بخوانم: آفتاب سر اومد/ مهتاب می‌تابه/ بچه‌ی کوچیک/ آروم می‌خوابه... لالا لالایی... لالا لالایی.. بینی‌اش کوچک و قلمی بود. لب‌هایش ظریف بودند. دندان‌هایش هنوز شیری بودند. مژه‌هایش بلند بود. خیلی لطیف بود؛ مثل برگ گل. دست بردم که صورتش را نوازش کنم. سردی پوستش که به دستم خورد، شوکه شدم. انتظار این‌همه سرما را از چنین پیکری نداشتم. ترسیدم اذیت شود. انقدر لطیف بود که می‌ترسیدم اگر لمسش کنم بشکند.
سرتاسر وطن همه‌اش دشت لاله‌هاست اینجا مزار فاطمه‌ای پنج ساله است شیرین سخن برای پدر ناز می‌کند با دست کوچکش گره را باز می‌کند.... @istadegi
زمان: حجم: 189.3K
شیرین سخن، فاطمه‌زهرا نصر آزادانی😭 @istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نویسنده بودن اینطوریه که هرروز کلی چیز جدید یاد می‌گیری. یه روز می‌فهمی آزمایش ژنتیک قانونی چطوریه. یه روز کلی اطلاعات فنی درباره نحوه کار اتوبوس یاد می‌گیری. یه روز هم مجبور میشی عضلات و عروق قسمت گردن، بازو، شانه و سینه رو بشناسی. بعد هم یهو به خودت میای می‌بینی داری درباره هیپوکامپ و آمیگدال و لوب پیشانی مطالعه می‌کنی. و یه روز هم میری زیر و بم نحوه کار آبگرم‌کن گازی و احتراق ناقص رو در میاری. برای همینه که عاشق نویسندگی‌ام. پ.ن: فکر می‌کنید رمان جدید درباره چیه؟
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
نویسنده بودن اینطوریه که هرروز کلی چیز جدید یاد می‌گیری. یه روز می‌فهمی آزمایش ژنتیک قانونی چطوریه.
فکر کردن نمیخواد که پیچاره کردن یه شخصیت دیگه از هنرهای یک نویسنده است😎 و موضوع حول همون میچرخه هرچی میخواد باشه.
نظرتون درباره یه چالش برای چیه؟ که قبل انتشار، یکم ذهنا آماده بشه...😎
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
اعصاب و روانتون رو آماده کنید که من دارم میام😈😎 #قاتل_اردیبهشت
چالش از این قراره: این عکس(که توی کلیپ هم بود)، عکس یکی از شخصیت‌های داستانه که با هوش مصنوعی ساخته شده. شما باید حدس بزنید این شخصیت فرعیه یا اصلی، مثبته یا منفی، شغلش چیه، پس زمینه زندگی‌ش چیه و توی داستان چه نقشی داره. حتی می‌تونید اسمش رو هم حدس بزنید. ببینم چقدر حدس‌ها به واقعیت نزدیکه...؟ برای این آیدی بفرستید: @eriha_ad
حدس‌هاتون😁 که البته خیلی دور از واقعیت نیست... ولی بازم...😶