☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
جنایات آمریکا در عراق الجرائم الأمريكية في العراق Crimes of The UNITed States America in Iraq روا
اینو یکی از اعضای مهشکن ساخته🌱
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت ۱ ایران، ا
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 2
منطقی نبود. ضارب ناگهان سلاح را چرخانده بود به سمت دختر موسویان، ولی او را دقیق هدف نگرفته بود.
کنار در سمت چپ ایستادم و تصور کردم بهجای موسویان نشستهام. مقابل پارکینگ توقف کردهام و ریموت را زدهام که در باز شود. یکباره دوتا موتورسوار مقابلم سبز میشوند؛ احتمالا از سمت چپ، چون هدفشان منم که سمت چپ نشستهام. چند صدم ثانیه وقت لازم است که قصدشان را بفهمم و به این نتیجه برسم که سر دخترم را هل بدهم پایین؟
البته که موسویان آدم باتجربهای بوده، هشیارانهتر از آدمهای معمولی رفتار کرده و البته یک پدر بوده؛ یک پدر فداکار. برای همین قبل از خودش به دخترش فکر کرده و سر دخترش را داده پایین. شاید اگر دختر توی ماشین نبود، موسویان فرصت پیدا میکرد خودش را نجات بدهد؛ ولی تا به خودش بیاید، سهتا تیر سمت چپ بدنش نشسته. و بعد موتورسوار سلاح را چرخانده... سوال این است که چرا؟
نگاهم را از سمند گرفتم و روی زمین، دنبال پوکه گشتم. نگاهم روی زمین بود که ناگاه یک جفت کفش توی میدان دیدم آمد.
-من پوکهها رو پیدا کردم.
سر بالا آوردم و مردی را دیدم که شاید دو سه سال از خودم بزرگتر بود. پای چشمانش سیاه بود و سفیدی چشمانش به سرخی میزد. معلوم بود که خیلی قبلتر از من سر صحنه رسیده. پلاستیک زیپدار مخصوص مدارک را برابر چشمانم گرفته بود و چهارتا پوکه طلایی در آن میدرخشیدند.
-شما؟
این را او پرسید و فکر کنم منطقی بود که او بپرسد. کلمات در دهانم ماسیدند. نمیتوانستم دقیقا توضیح بدهم که اینجا چکار میکنم؛ پس تاکتیک فرار به جلو را انتخاب کردم و ظاهرم را نباختم.
-شما؟
البته شاید کمی لحنم تهاجمی بود؛ طوری که حس کردم الان صدایش را بالا میبرد و دعوا میکند؛ ولی انقدر خسته بود که حال دعوا نداشت. از جیبش کارت شناساییای درآورد و نشانم داد. از طرف اطلاعات سپاه آمده بود که البته بعید هم نبود. موسویان سرتیپ دوم سپاه بود و حمله به او هم کاملا مشکوک به ترور بود و قطعا باید سر و کله بچههای سپاه اینجا پیدا میشد.
-فکر میکردم طول بکشه تا ناجا پرونده رو بسپاره دست شما.
شانه بالا انداخت. حوصله بحث نداشت؛ ولی حواسش بود سوالش را پی بگیرد.
-و شما؟
آب دهانم را قورت دادم. بالاخره من هم به این صحنه یک ربطی داشتم دیگر. سرم را بالا گرفتم و گفتم: ضابط سازمان قضایی نیروهای مسلح.
-حفاظت؟
-بله.
اخم کرد. معلوم بود که فکر نمیکرده حفاظت و سازمان قضایی نیرو به این زودی ورود کنند؛ واقعا هم ورود نکرده بودند و واقعا هم پرونده به این زودی – فقط چهار ساعت بعد از حادثه – به سازمان قضایی نیرو ارجاع داده نمیشد. باید صبح میشد و روال اداریاش را طی میکرد و اگر توی بررسیها به این نتیجه میرسیدند که لازم است، پرونده را میدادند دست ما؛ که باز هم بعید بود کسی بخواهد سراغ من بیاید. برای این که آن نگاه مشکوکش را جمع کند، کارت شناساییام را نشانش دادم.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 2 منطقی نبو
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 3
با دقت کارتم را دید و سرش را تکان داد. گفتم: این که تو اینجایی یعنی انگیزه ضارب براتون مشخصه؟
نیشخند سردی زد. گفتم: این فعلا یه پرونده سوءقصده. معلوم نیست ترور باشه. شاید ضارب انگیزه شخصی داشته.
باز هم همان نیشخند را تحویلم داد و به فضای خالی جلوی در پارکینگ اشاره کرد.
-پوکهها رو اونجا پیدا کردم.
سمند کمی بیشتر از یک متر با در پارکینگ فاصله داشت و کافی بود برای عبور موتور. منطقی بود که از آن نقطه شلیک کرده باشند. کنارم ایستاد و گفت: فایو-سِوِن بوده.
-چی؟
-سلاحی که باهاش موسویان رو زدن.
جا خوردم. لحنش شبیه کسی نبود که حدس میزند؛ شبیه کسی بود که میدانست.
-روی چه حسابی اینو میگی؟
پلاستیک را توی دستش سبک و سنگین کرد.
-تقریبا اندازه پوکه فشنگهای رایفله، کالیبر حدود پنج میلیمتری. سلاحهای کمری معمولا کالیبر نُه یا ده میلیمتری دارن. فقط یه سلاح کمریه که این کالیبر بهش میخوره. افان فایو-سون.
-خب از کجا معلوم از رایفل استفاده نکرده باشه؟
- رایفل به درد یه عملیات تروریستی کوچیک توی شهر نمیخوره. درضمن، اگه حدسم درست باشه و پوکه دقیقا پنج و هفت دهم در بیست و هشت میلیمتر باشه، این کالیبر فقط به یه مدل مسلسل دستی میخوره. و خب من اگه میخواستم یکی رو توی شهر ترور کنم، مسلسل دستی نمیگرفتم دستم.
یارو بدون شک در بخش ضدتروریسم کار کرده بود، بهش میآمد از آن تجربهدارهای معتاد به کار باشد. بدون توجه به مکث ناشی از حیرت من، ادامه داد: اگه حدسم درست باشه، یعنی حتی حساب جلیقه ضدگلوله رو هم کرده بوده و احتمالش رو میداده. از فشنگی استفاده کرده که بتونه جلیقه رو هم بشکافه. ویژگی خاص این نوع کالیبره که میتونه از جلیقه ضدگلوله هم رد شه. تقریباً فقط همین یکی همچین قدرتی داره. کلا جزو کالیبرهای خیلی دقیق و کشنده ست.
اینها را انقدر آرام گفت که انگار داشت با خودش حرف میزد و بعد با یک لبخند ملیح نگاهم کرد.
-واقعا هنوز مشخص نیست که این کار یه حرفهای بوده؟
نوبت من بود که نیشخند حوالهاش کنم.
-نه!
به جای گلولهها روی شیشه اشاره کردم.
-چهارتا گلوله شلیک کرده، ولی حتی یکیش هم به قلب نخورده. گلوله چهارمی رو خیلی پرت زده. اصلا تیرانداز خوبی نبوده. یا زیادی به سمت چپ زده، یا زیادی به سمت راست!
مرد سرش را پایین انداخت و متفکرانه اخم کرد. معلوم بود که او هم مثل من، این را از بخت و اقبال بلند موسویان نمیدانست. بعد از چند لحظه گفت: وقتی گلوله شیشه رو میشکنه و ازش رد میشه، ممکنه یکم منحرف یا ناپایدار بشه.
-ولی این بازم اونهمه انحراف توی شلیک چهارم رو توجیه نمیکنه.
صادقانه سر تکان داد.
پرسیدم: سلاحی که میگی، خشابش چندتاییه؟
-بیستتایی.
- بیست تا تیر داشته، ولی فقط چهار تا زده. میخواسته قلب رو نشونه بگیره، ولی هیچکدوم به قلب نخورده. خب چرا بازم نزده؟ چرا سر رو هدف نگرفته؟
- شاید وقت زیادی نداشته، یا فکر کرده که به هدف زده.
از چهرهاش معلوم بود که خودش هم حرف خودش را نپذیرفته است. زیر لب گفت: به قصد کشت زده، ولی نتونسته بکشدش...
حرفش را کامل کردم.
- و البته که وقتی کسی میخواد عملیات تروریستی انجام بده، قبلش خیلی تمرین میکنه. هر ننه قمری رو برای چنین عملیاتی انتخاب نمیکنن.
مرد داشت به ریشهایش دست میکشید و فکر میکرد؛ اما گفتوگوی مفیدمان را، صدای زنگ تلفن همراه من قطع کرد. عابدزاده بود، بازپرس پروندهای که داشتم روی آن کار میکردم.
-بله؟
- کجایی؟
آب دهانم را قورت دادم و با احتیاط گفتم: سر صحنه جرم.
عابدزاده جا خورد.
-وسط بیابون؟ این وقت شب؟
لهجه ترکیاش غلیظتر شده بود. گفتم: نه نه... یه صحنه جرم دیگه.
-یعنی چی؟
-صحنه حمله به موسویانم.
آنطور که این خبر مثل بمب صدا کرد، مطمئن بودم عابدزاده هم فهمیده بود. و مطمئن بودم داشت از کنجکاوی میترکید، ولی خودش را کنترل کرد و به من تشر زد.
-تو مگه خودت کار نداری؟
چند قدم فاصله گرفتم تا مرد صدایمان را نشنود و نفهمد من نباید اینجا باشم. آرام گفتم: آخرین نتیجه استعلامها رو براتون فرستادم. تا پسره پیدا نشه هم نمیشه کاری کرد.
عابدزاده آهی از سر کلافگی کشید.
-مشکل همینه. قضیه یکم پیچیده شده...
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 4
***
هشیار بودم.
این را میدانستم.
چشمهام میدید. گوشهام میشنید. حتی زبانم کار میکرد.
ولی انگار توی آب افتاده بودم. ادراکم شناور و سیال بود. واقعیت روی سطح آب بود و من زیر آب بودم. فقط صداها و تصاویر مبهم میشنیدم و میدیدم. و انگار دائم خوابم میبرد. معلق میشدم و بعد که بیدار میشدم، باز هم هیچ چیز نبود.
بیرون آب، هیاهو بود.
من اما از خودم جدا شده بودم.
انگار یک مسکن قوی، من و درد را با هم از پا انداخته باشد.
ته ذهنم، پر از ترس و خشم بود.
ولی یادم نمیآمد از کی. یادم نبود چرا.
ادراک بود.
گریه بود.
سوال پرسیدن بود.
ولی پاسخ نبود.
خلاء بود.
شناوری بود.
هیاهویی از دور. خیلی دورتر از این که دست من به آن برسد.
مغزم خسته از فشار، ارتباطش را با گذشته قطع کرده بود.
***
ناصر اتاقک کوچکی را روی پشتبام یک خانه در حاشیه شهر اجاره کرده بود. با دو مامور مسلح رفتیم بالای پشتبام و محاصرهاش کردیم. ساعت چهار صبح بود و مطمئن بودیم اگر در خانه باشد، حتما خواب است. صاحبخانه گفته بود دو روز است که از خانه بیرون نیامده؛ اما ممکن بود از پشتبام به خانههای دیگر فرار کرده باشد.
در سکوت، جلوتر از دو مامور دیگر پیش رفتم و سلاحم را به سوی اتاقک نشانه گرفتم. در اتاقک شیشهی مات بود و حصار فلزی داشت. قسمتی از شیشه شکسته بود و وقتی نزدیکتر شدم، بوی گند تعفن به مشامم خورد. از پشت شیشه، نگاهی به داخل کردم. شکل مبهمی از اتاقکش پیدا بود و حرکتی دیده نمیشد. از شکستگی شیشه، دست بردم داخل و در را باز کردم. بوی تعفن داشت اعصاب بویاییام را میچلاند و به مغزم هشدار میداد. بخشی از مغزم از همین حالا ناامید شده بود و بخش دیگر، امید داشت علت بو چیزی نباشد که فکر میکردم. ترجیح میدادم ناصر فرار کند، در را باز نکند، درگیر شود... ولی دلم نمیخواست بیایم و ببینم بوی گند از در خانهاش بیرون میزند.
در نگاه اول، اتاقک همانقدر بهم ریخته بود که محل زندگی یک پسر معتاد تنها باید باشد؛ ولی بوی گندی که میآمد، حتی برای محل زندگی یک معتاد هم زیاد بود. اسباب و اثاثیه زیادی نداشت. یک کاناپه بود که روی آن خوابیده بود و یک میز چوبی کوتاه و چندتا لباس که روی زمین افتاده بودند و یک بخاری برقی و یخچال کوچک. میز پر از پوستههای ساندویچ نیمخورده و ظرفهای فستفود بود. از در و دیوار کثافت میبارید؛ اما منشا اصلی بو، خود ناصر بود که روی کاناپهی کهنه دراز کشیده بود.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 4 *** هشیار
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 5
مرده بود.
زیر لب فحش دادم.
ناصر مرده بود و یک روز یا بیشتر از مرگش گذشته بود؛ احتمالا همان دو روزی که صاحبخانه میگفت. بدنش یخ بود و نبضش خیلی وقت بود که نمیزد. بدنش سالم به نظر میرسید؛ ممکن بود اوردوز کرده باشد.
دماغم را گرفتم. بیشتر از آن نمیتوانستم در آن بو دوام بیاورم؛ اما خودم را مجبور به ماندن کردم و خانه را به دنبال اثری از درگیری گشتم. اتاق بهم ریخته بود و بعد از دو روز، تشخیص لکه خون سخت میشد.
بیرون آمدم و در هوای باز نفس تازه کردم. یکی از مامورها جلو آمد و گفت: کسی این دور و بر نیست.
-مُرده.
قیافه مامور هم وا رفت. گفتم: به چیزی دست نزنید، به بچههای آگاهی بگید بیان بررسی کنن.
زودتر از دوتا مامور که داشتند با ناجا تماس میگرفتند از پلهها پایین آمدم و تمام طول پلهها به ناصر بد و بیراه گفتم. کار را پیچیده کرده بود، دو نفر را کشته بود و در رفته بود.
قضیه ناصر البته مربوط به من نبود. پرونده من، اول کار یک پرونده سرراست و به ظاهر ساده بود: قتل و خودکشی. پروندهای که میشد آن را به راحتی بست، چون قاتل مشخص بود و زنده هم نبود. و بعد سروکله ناصر پیدا شد و به قول عابدزاده، همهچیز پیچیده شد توی هم.
دقیقا یک شب قبل از ترور موسویان بود. ساعت دوازده شب بود که به صحنه قتل رسیدم. باغی کوچک در حاشیه شهر بود؛ باغی که معلوم بود خیلی وقت است رها شده و کسی به آن نمیرسد. وقتی رسیدم، پلیس دور ماشین نوار زرد کشیده بود و داشتند از دوتا جنازه عکس میگرفتند؛ یک مرد و یک دختر.
مرد از پهلو روی زمین افتاده بود؛ پشت به چراغ گردان ماشین پلیس. گلوله، شقیقه راستش را ترکانده بود و صورتش متلاشی بود. یک سلاح کمری میان انگشتانش بود؛ یک کلت45 قدیمی. سرگرد ناجا که سر صحنه بود، رو به ما توضیح داد: وقتی ما رسیدیم هردو فوت کرده بودن. به نظر میاد اول دختره رو کشته و بعد به شقیقه خودش شلیک کرده.
نگاهم چرخید سمت جنازه دختر جوانش که در فاصله چهار، پنج متری افتاده بود. نور قرمز و آبی چراغ گردان، رنگ لباسهایش را عوض میکرد. دوتا گلوله به قفسه سینهاش خورده بود. موهایش از زیر شال کوتاهی که روی سرش انداخته بود بیرون ریخته بودند. ماشین مرد در چند قدمیاش بود، انگار دختر میخواسته پناه ببرد به ماشین.
سرم سنگین شد. زبانم هم. دلم نمیخواست آن پرونده مال من باشد. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: در باغ باز بود؟
-بله، کامل باز بود. قفلش شکسته بود. انگار با ماشین زده در رو باز کرده و رفته تو.
-چی شد که خبردار شدید؟
-مادر دختر با پلیس تماس گرفت، گفت پدر و دختر دعواشون شده و با هم رفتن بیرون. خیلی پریشون بود، میگفت پدره خیلی عصبانیه. گفت چند ساعته که رفتن و خبری ازشون نشده.
سرگرد با تاسف به صحنه قتل نگاه کرد. او هم بغض کرده بود. داشتند جنازهها را در کاور میگذاشتند. پرسیدم: نگفت دعواشون سر چیه؟
-نه. فقط گریه میکرد و میخواست جلوشون رو بگیریم.
-از کجا فهمیدین اینجان؟
-مادر دختر بهمون گفت توی دعواشون شنیده میان اینجا.
-هویتشون مشخصه؟
-بله. فرشاد وکیلی... کارمند نیروهای مسلح بوده. برای همین با شما تماس گرفتیم.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 5 مرده بود.
توی ۵ قسمت، ۴ نفر مردن و یه نفر تا دم مرگ رفت، علی برکت الله😶
نظرتون چیه؟
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکر میکنید تا الان با کدوم یکی از این شخصیتها توی رمان آشنا شدید؟