💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 4
***
هشیار بودم.
این را میدانستم.
چشمهام میدید. گوشهام میشنید. حتی زبانم کار میکرد.
ولی انگار توی آب افتاده بودم. ادراکم شناور و سیال بود. واقعیت روی سطح آب بود و من زیر آب بودم. فقط صداها و تصاویر مبهم میشنیدم و میدیدم. و انگار دائم خوابم میبرد. معلق میشدم و بعد که بیدار میشدم، باز هم هیچ چیز نبود.
بیرون آب، هیاهو بود.
من اما از خودم جدا شده بودم.
انگار یک مسکن قوی، من و درد را با هم از پا انداخته باشد.
ته ذهنم، پر از ترس و خشم بود.
ولی یادم نمیآمد از کی. یادم نبود چرا.
ادراک بود.
گریه بود.
سوال پرسیدن بود.
ولی پاسخ نبود.
خلاء بود.
شناوری بود.
هیاهویی از دور. خیلی دورتر از این که دست من به آن برسد.
مغزم خسته از فشار، ارتباطش را با گذشته قطع کرده بود.
***
ناصر اتاقک کوچکی را روی پشتبام یک خانه در حاشیه شهر اجاره کرده بود. با دو مامور مسلح رفتیم بالای پشتبام و محاصرهاش کردیم. ساعت چهار صبح بود و مطمئن بودیم اگر در خانه باشد، حتما خواب است. صاحبخانه گفته بود دو روز است که از خانه بیرون نیامده؛ اما ممکن بود از پشتبام به خانههای دیگر فرار کرده باشد.
در سکوت، جلوتر از دو مامور دیگر پیش رفتم و سلاحم را به سوی اتاقک نشانه گرفتم. در اتاقک شیشهی مات بود و حصار فلزی داشت. قسمتی از شیشه شکسته بود و وقتی نزدیکتر شدم، بوی گند تعفن به مشامم خورد. از پشت شیشه، نگاهی به داخل کردم. شکل مبهمی از اتاقکش پیدا بود و حرکتی دیده نمیشد. از شکستگی شیشه، دست بردم داخل و در را باز کردم. بوی تعفن داشت اعصاب بویاییام را میچلاند و به مغزم هشدار میداد. بخشی از مغزم از همین حالا ناامید شده بود و بخش دیگر، امید داشت علت بو چیزی نباشد که فکر میکردم. ترجیح میدادم ناصر فرار کند، در را باز نکند، درگیر شود... ولی دلم نمیخواست بیایم و ببینم بوی گند از در خانهاش بیرون میزند.
در نگاه اول، اتاقک همانقدر بهم ریخته بود که محل زندگی یک پسر معتاد تنها باید باشد؛ ولی بوی گندی که میآمد، حتی برای محل زندگی یک معتاد هم زیاد بود. اسباب و اثاثیه زیادی نداشت. یک کاناپه بود که روی آن خوابیده بود و یک میز چوبی کوتاه و چندتا لباس که روی زمین افتاده بودند و یک بخاری برقی و یخچال کوچک. میز پر از پوستههای ساندویچ نیمخورده و ظرفهای فستفود بود. از در و دیوار کثافت میبارید؛ اما منشا اصلی بو، خود ناصر بود که روی کاناپهی کهنه دراز کشیده بود.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 4 *** هشیار
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 5
مرده بود.
زیر لب فحش دادم.
ناصر مرده بود و یک روز یا بیشتر از مرگش گذشته بود؛ احتمالا همان دو روزی که صاحبخانه میگفت. بدنش یخ بود و نبضش خیلی وقت بود که نمیزد. بدنش سالم به نظر میرسید؛ ممکن بود اوردوز کرده باشد.
دماغم را گرفتم. بیشتر از آن نمیتوانستم در آن بو دوام بیاورم؛ اما خودم را مجبور به ماندن کردم و خانه را به دنبال اثری از درگیری گشتم. اتاق بهم ریخته بود و بعد از دو روز، تشخیص لکه خون سخت میشد.
بیرون آمدم و در هوای باز نفس تازه کردم. یکی از مامورها جلو آمد و گفت: کسی این دور و بر نیست.
-مُرده.
قیافه مامور هم وا رفت. گفتم: به چیزی دست نزنید، به بچههای آگاهی بگید بیان بررسی کنن.
زودتر از دوتا مامور که داشتند با ناجا تماس میگرفتند از پلهها پایین آمدم و تمام طول پلهها به ناصر بد و بیراه گفتم. کار را پیچیده کرده بود، دو نفر را کشته بود و در رفته بود.
قضیه ناصر البته مربوط به من نبود. پرونده من، اول کار یک پرونده سرراست و به ظاهر ساده بود: قتل و خودکشی. پروندهای که میشد آن را به راحتی بست، چون قاتل مشخص بود و زنده هم نبود. و بعد سروکله ناصر پیدا شد و به قول عابدزاده، همهچیز پیچیده شد توی هم.
دقیقا یک شب قبل از ترور موسویان بود. ساعت دوازده شب بود که به صحنه قتل رسیدم. باغی کوچک در حاشیه شهر بود؛ باغی که معلوم بود خیلی وقت است رها شده و کسی به آن نمیرسد. وقتی رسیدم، پلیس دور ماشین نوار زرد کشیده بود و داشتند از دوتا جنازه عکس میگرفتند؛ یک مرد و یک دختر.
مرد از پهلو روی زمین افتاده بود؛ پشت به چراغ گردان ماشین پلیس. گلوله، شقیقه راستش را ترکانده بود و صورتش متلاشی بود. یک سلاح کمری میان انگشتانش بود؛ یک کلت45 قدیمی. سرگرد ناجا که سر صحنه بود، رو به ما توضیح داد: وقتی ما رسیدیم هردو فوت کرده بودن. به نظر میاد اول دختره رو کشته و بعد به شقیقه خودش شلیک کرده.
نگاهم چرخید سمت جنازه دختر جوانش که در فاصله چهار، پنج متری افتاده بود. نور قرمز و آبی چراغ گردان، رنگ لباسهایش را عوض میکرد. دوتا گلوله به قفسه سینهاش خورده بود. موهایش از زیر شال کوتاهی که روی سرش انداخته بود بیرون ریخته بودند. ماشین مرد در چند قدمیاش بود، انگار دختر میخواسته پناه ببرد به ماشین.
سرم سنگین شد. زبانم هم. دلم نمیخواست آن پرونده مال من باشد. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: در باغ باز بود؟
-بله، کامل باز بود. قفلش شکسته بود. انگار با ماشین زده در رو باز کرده و رفته تو.
-چی شد که خبردار شدید؟
-مادر دختر با پلیس تماس گرفت، گفت پدر و دختر دعواشون شده و با هم رفتن بیرون. خیلی پریشون بود، میگفت پدره خیلی عصبانیه. گفت چند ساعته که رفتن و خبری ازشون نشده.
سرگرد با تاسف به صحنه قتل نگاه کرد. او هم بغض کرده بود. داشتند جنازهها را در کاور میگذاشتند. پرسیدم: نگفت دعواشون سر چیه؟
-نه. فقط گریه میکرد و میخواست جلوشون رو بگیریم.
-از کجا فهمیدین اینجان؟
-مادر دختر بهمون گفت توی دعواشون شنیده میان اینجا.
-هویتشون مشخصه؟
-بله. فرشاد وکیلی... کارمند نیروهای مسلح بوده. برای همین با شما تماس گرفتیم.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 5 مرده بود.
توی ۵ قسمت، ۴ نفر مردن و یه نفر تا دم مرگ رفت، علی برکت الله😶
نظرتون چیه؟
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکر میکنید تا الان با کدوم یکی از این شخصیتها توی رمان آشنا شدید؟
🔴جنایتکاران حادثۀ تروریستی دیماه ۱۴۰۴ ملکشهر اصفهان اعدام شدند
♦️دقایقی پیش قانون برای سه نفر از مجرمان حادثۀ تروریستی ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ میدان ملکشهر اصفهان اجرا شد.
♦️این افراد، ماموران انتظامی را با طناب به تابلو بسته و پس از مجروحکردن آنها با سنگ، روی آنها بنزین ریخته و آتش زدهاند. سپس در حالی که هنوز ماموران تأمین امنیت زنده بودند، آنها را روی زمین کشیده و بعد با چاقو و قمه، ضربات متعددی بر پیکر آنها وارد کردهاند.
@istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔴جنایتکاران حادثۀ تروریستی دیماه ۱۴۰۴ ملکشهر اصفهان اعدام شدند ♦️دقایقی پیش قانون برای سه نفر از
521.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 🔞 فیلمی که فارس از لحظات ضربه به دو ماموری که در آتش میسوزند منتشر کرد!
@istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🎥 🔞 فیلمی که فارس از لحظات ضربه به دو ماموری که در آتش میسوزند منتشر کرد! @istadegi
الحمدلله که این وحوش توی همون مکانی که این اتفاقات رو رقم زدند اعدام شدند، باشد که عدهای جاهل، پند بگیرند.