☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 6 در بررسی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 7
-یعنی وکیلی اینو از پادگانای زمان شاه برداشته و پس نداده؟
موسویان پوزخند زد.
-نه... خود وکیلی که اون موقع بچه بوده... ولی شاید پدرش این کارو کرده باشه. تا جایی که میدونم پدر مرحومش توی جریانات انقلاب فعال بود.
-تئوری جالبیه.
موسویان باز هم شانه بالا انداخت.
وقتی درباره سلاح از همکاران و خانواده وکیلی پرس و جو کردیم، همه اظهار بیاطلاعی کردند. نه همسرش و نه هیچکدام از اعضای خانواده، هیچ وقت توی خانه یک کلت45 پیدا نکرده بودند. از طرفی، وقتی محتوای تلفن همراه دختر وکیلی چک شد و پای ناصر وسط آمد، احتمال دادم که اگر قرار باشد کسی چیزی بداند، آن آدم ناصر است؛ اما جنازهاش را پیدا کردم و این احتمال قویتر شد. و وقتی پزشکی قانونی، علت مرگش را ضربه جسم سخت به سر اعلام کرد، مطمئن شدم که ناصر چیزهایی میدانست.
***
چهارتا چهرهی کنجکاو داشتند نگاهم میکردند؛ دو مرد و دو زن.
یکی از مردها روپوش سفید داشت، میانسال بود؛ شاید پنجاه ساله. موهای جلوی پیشانیاش درحال عقبنشینی بودند و تک و توک سفید شده بودند. دور چشمانش تیره بود؛ شاید از بیخوابی. داشت صدایم میزد و منتظر بود جوابش را بدهم.
یکی از زنها هم روپوش سفید داشت. جوانتر از مرد بود، شاید سی، چهل ساله. پایین تختی که روی آن دراز کشیده بودم ایستاده بود. مرا نگاه نمیکرد، نگاهش به مرد سفیدپوش بود.
زن دیگر، پنجاه ساله میزد. روسری سرمهای و چادر سرش بود. او هم با چشمانی مضطرب خیره به من بود؛ هم او و هم مرد دیگری که در کنارش، سمت چپ تخت ایستاده بود. مرد پیراهن چهارخانه قهوهای رنگی پوشیده بود و کت آبیاش را روی دستش انداخته بود. ریش جوگندمی کوتاهی داشت و موی کمپشتی که انگار اندکی بهم ریخته بود.
هردو را میشناختم. از نزدیک.
مادرم. و داییام.
چشمانم را در حدقه چرخاندم. توی اتاقی سراسر سفید بودم و بجز من و آن چهارنفر کسی آنجا نبود. صدای همهمهای از بیرون میآمد؛ اما اتاق آرام بود. دوتا تخت خالی دیگر توی اتاق بود که باعث میشد نتیجه بگیرم اینجا بیمارستان است و مرد و زن سفیدپوش هم پزشک یا پرستارند.
هر چهارنفر داشتند با دقت من را نگاه میکردند و منتظر بودند جواب بدهم؛ و من فقط گیج و مردد به صورتهایشان خیره بودم. میدانستم چه شده، ولی نمیدانستم. حال و گذشته توی مه بود، انگار از پشت یک شیشهی مات نگاهشان میکردم. تنها چیزی که یادم بود و درک میکردم، یک درد شدید بود. نه درد بدن، روحم درد میکرد. میدانستم که خیلی عصبانی و ناراحتم. میدانستم که اتفاق بدی افتاده و من نزدیک است از ناراحتی خرد شوم. دلم میخواست گریه کنم.
-خانم موسویان!
دکتر به من نگاه میکرد؛ خانم موسویان من بودم. سرم را تکان دادم. نمیدانستم چطور سوال بپرسم که آن ابر بزرگِ مه را کنار بزنم. فقط به دو کلمه بسنده کردم.
-چی شده؟
صدایم از بغض میلرزید. حتما اتفاق بدی افتاده بود.
مادرم نگاهی ناامیدانه به دکتر کرد و گفت: هربار همینو میپرسه.
هربار؟
من باز هم با اینها حرف زده بودم. و هربار پرسیده بودم «چی شده؟»؛ ولی اصلا یادم نبود چنین اتفاقی افتاده باشد. اولین بار بود که آن اتاق را و آن آدمها را میدیدم. پیش از آن، همهچیز در مه بود. مطمئن نبودم خوابم یا بیدار. پیش از آن شاید هشیار هم بودم؛ یعنی فکر نکنم خواب بوده باشم. بیدار بودم ولی تمام دنیا محو و درهمپیچیده بود. چیزی یادم نمیآمد. فقط یادم میآمد که ترسیدهام. سرشار از ترس، غم و خشم بودم و بالاخره لبریز شدم.
زدم زیر گریه. هقهق.
مادر خودش را به سمتم خم کرد و سرم را در آغوش گرفت. بوی آشنایی میداد؛ و من وحشتزدهتر، خشمگینتر و غمگینتر از آن بودم که آرام شوم. دایی جلو آمد و دست راستم را گرفت؛ چون دست چپم در آتل بود و نمیدانستم چرا.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
خیلی از باغبانی سر درنمیارم، ولی فکر میکنم بتونید یه گیاهی متناسب با آب و هوای شهرتون بکارید.
سلام
درک میکنم.
همه کم و بیش همینطوریم.
نمیتونم بگم ایرادتون نابهجاست.
به جاست. به حقه.
این متن رو بخونید:
https://eitaa.com/istadegi/15930
شاید خیلی جوابها یا همدلیها درش باشه.
یه توصیه برای عزیزانی که مشرف میشن زیارت اربعین:
دمای هوا خیلی بالاست و احتمال گرمازدگی زیاده.
اگه گرمازدگی و کمآبی بدن سریع درمان نشه، میتونه یه تهدید خیلی خطرناک باشه.
معمولا خوردن شربت آبلیمو یا دوغ خنک یا سایر مایعات(در صورتی که فرد گرمازده هشیار باشه) میتونه مفید باشه؛ البته در موارد خفیف.
ولی راه سریعتر و بهتر، استفاده از محلول ORS هست.
پودر مخصوص اوآراس رو میتونید از داروخانهها تهیه کنید که بهتره همین کار رو بکنید.
یا میتونید خودتون توی خونه درست کنید. ولی باید حتما به نسبت مواد دقت کنید.
به ازای هر لیتر آب، ۶ قاشق چایخوری شکر و نصف قاشق چایخوری نمک لازمه.
نسبت ترکیبات واقعا مهمه چون اگه کم یا زیاد بشه ممکنه مشکلات دیگه به وجود بیاره.
اگر خدای نکرده گرمازده یا کمآب شدید، این محلول رو جرعه جرعه و مکرر بنوشید.
دقت کنید که اگر دیابت، فشار خون، مشکلات و نارسایی کلیوی و بیماری قلبی دارید، یا به هر دلیلی منع مصرف سدیم دارید، و یا کسی که گرمازده شده، کودک زیر ۶ ماه هست، نباید ORS مصرف کنید.
انشاءالله به سلامت تشریف ببرید کربلا و برای اعضای مهشکن دعا کنید🌷
#اربعین
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 7 -یعنی وکی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 8
-عزیز دلم، چیزی نیست. تموم شد.
مادر چند لحظه سرم را در آغوش گرفت و بعد سر جایش ایستاد. دکتر به مادر و دایی گفت: اجازه میدید باهاشون صحبت کنم؟
هردو بدون اعتراض از اتاق بیرون رفتند. دکتر و زن سفیدپوش ماندند. زن دستمالی از کنار تخت برداشت و به من داد تا اشکهایم را پاک کنم. دکتر رو به من کرد و لبخند زد. صبر کرد تا آرام شوم و گفت: یادتون اومد که چی شده؟
دلم میخواست دو دستی بزنم توی سرم و بگویم مشکلم دقیقا همین است؛ یادم نمیآید چرا انقدر ناراحت و وحشتزدهام. سرم را تکان دادم. گفتم: چرا اینجام؟ دستم چی شده؟
-چیز خاصی نیست. یه تصادف بود و آسیب جدی ندیدین. چیزی یادتون میاد؟
-نه... هیچی.
-از بیمارستان چی؟ یادتون میاد چطور اومدین اینجا؟
-نه اصلا.
دوباره نزدیک بود گریهام بگیرد. دکتر نگاهی به زن کرد و با چشم و ابرو چیزی به او گفت که نفهمیدم. شاید میخواست بگوید عجیب است که این هربار با ما حرف زده، ولی چیزی یادش نیست. گفتم: یه چیزای محوی توی ذهنم هست... ولی نمیدونم چی شده. هیچی یادم نیست.
دکتر سرش را پایین انداخت و گفت: خیلی خب...
چند لحظه فکر کرد.
-اسمتون چیه؟
چند لحظه فکر کردم و نقطه تاریکی روشن شد.
-ریحانه... ریحانه موسویان.
لبخند زد.
-خوبه... متولد چه ماهی هستین؟
-تیر... هجده تیر.
-آفرین. چه رشتهای میخونین؟ کدوم دانشگاه؟
فقط چند ثانیه طول کشید تا به یاد بیاورم.
-مهندسی پزشکی... دانشگاه اصفهان.
هردو، هم من و هم دکتر خوشحال بودیم. حداقل یادم نرفته بود کی هستم. امیدوارانهتر پرسید: اون خانم و آقا رو شناختین؟
-آره... مامانم... و داییم.
دکتر دوباره به زن نگاه کرد. گفت: یادتون میاد یه ماه پیش کجا بودید؟
اخم کردم. این سوال به زمان بیشتری برای فکر کردن نیاز داشت و فکرهایم به نتیجه نرسید.
-نه، یادم نمیاد. یادم نیست قبلا چی شده... فقط میدونم اتفاق بدی افتاده. ترسیدم و ناراحتم. میشه بگین چی شده؟
-گفتم که، یه تصادف بوده. چیز خاصی نیست. آسیب جدی ندیدین.
به زن گفت برود خانوادهام را صدا کند. پرسیدم: نکنه... نکنه کسی از اعضای خانوادهم مرده؟
دکتر لبخند زد.
-نه. موقع تصادف پدرتون هم توی ماشین بود، ولی زندهن. البته به مراقبت بیشتری نیاز داره، ولی شرایطش بد نیست. خوب میشه.
لبخند کمجانی زدم؛ ولی گیجتر شدم. گفتم: چی شد که تصادف کردیم؟ کجا بودیم؟
-خانوادهتون بهتون میگن.
مادر و دایی آمدند توی اتاق و پرسشگرانه دکتر را نگاه کردند. انگار با چشمانشان میپرسیدند: عقلش سر جاش اومد؟
-چرا هیچی یادم نمیاد؟
این را من پرسیدم و دکتر سر کممویش را خاراند. از قیافه مادر و دایی معلوم بود که این سوال آنها هم هست. دکتر گفت: مشکل حافظهش طبیعیه. گاهی مغز توی مواجهه با تجربههای سختی مثل تصادف، اینطوری واکنش نشون میده و فراموشش میکنه. از اونجایی که سر دخترتون ضربه نخورده، جای نگرانی نیست. کمکم یادش میاد؛ خیلی بهش فشار نیارین. ولی به نظرم لازمه یه روانپزشک یا متخصص مغز و اعصاب هم ببیندش تا خیالتون راحت بشه.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi