یه توصیه برای عزیزانی که مشرف میشن زیارت اربعین:
دمای هوا خیلی بالاست و احتمال گرمازدگی زیاده.
اگه گرمازدگی و کمآبی بدن سریع درمان نشه، میتونه یه تهدید خیلی خطرناک باشه.
معمولا خوردن شربت آبلیمو یا دوغ خنک یا سایر مایعات(در صورتی که فرد گرمازده هشیار باشه) میتونه مفید باشه؛ البته در موارد خفیف.
ولی راه سریعتر و بهتر، استفاده از محلول ORS هست.
پودر مخصوص اوآراس رو میتونید از داروخانهها تهیه کنید که بهتره همین کار رو بکنید.
یا میتونید خودتون توی خونه درست کنید. ولی باید حتما به نسبت مواد دقت کنید.
به ازای هر لیتر آب، ۶ قاشق چایخوری شکر و نصف قاشق چایخوری نمک لازمه.
نسبت ترکیبات واقعا مهمه چون اگه کم یا زیاد بشه ممکنه مشکلات دیگه به وجود بیاره.
اگر خدای نکرده گرمازده یا کمآب شدید، این محلول رو جرعه جرعه و مکرر بنوشید.
دقت کنید که اگر دیابت، فشار خون، مشکلات و نارسایی کلیوی و بیماری قلبی دارید، یا به هر دلیلی منع مصرف سدیم دارید، و یا کسی که گرمازده شده، کودک زیر ۶ ماه هست، نباید ORS مصرف کنید.
انشاءالله به سلامت تشریف ببرید کربلا و برای اعضای مهشکن دعا کنید🌷
#اربعین
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 7 -یعنی وکی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 8
-عزیز دلم، چیزی نیست. تموم شد.
مادر چند لحظه سرم را در آغوش گرفت و بعد سر جایش ایستاد. دکتر به مادر و دایی گفت: اجازه میدید باهاشون صحبت کنم؟
هردو بدون اعتراض از اتاق بیرون رفتند. دکتر و زن سفیدپوش ماندند. زن دستمالی از کنار تخت برداشت و به من داد تا اشکهایم را پاک کنم. دکتر رو به من کرد و لبخند زد. صبر کرد تا آرام شوم و گفت: یادتون اومد که چی شده؟
دلم میخواست دو دستی بزنم توی سرم و بگویم مشکلم دقیقا همین است؛ یادم نمیآید چرا انقدر ناراحت و وحشتزدهام. سرم را تکان دادم. گفتم: چرا اینجام؟ دستم چی شده؟
-چیز خاصی نیست. یه تصادف بود و آسیب جدی ندیدین. چیزی یادتون میاد؟
-نه... هیچی.
-از بیمارستان چی؟ یادتون میاد چطور اومدین اینجا؟
-نه اصلا.
دوباره نزدیک بود گریهام بگیرد. دکتر نگاهی به زن کرد و با چشم و ابرو چیزی به او گفت که نفهمیدم. شاید میخواست بگوید عجیب است که این هربار با ما حرف زده، ولی چیزی یادش نیست. گفتم: یه چیزای محوی توی ذهنم هست... ولی نمیدونم چی شده. هیچی یادم نیست.
دکتر سرش را پایین انداخت و گفت: خیلی خب...
چند لحظه فکر کرد.
-اسمتون چیه؟
چند لحظه فکر کردم و نقطه تاریکی روشن شد.
-ریحانه... ریحانه موسویان.
لبخند زد.
-خوبه... متولد چه ماهی هستین؟
-تیر... هجده تیر.
-آفرین. چه رشتهای میخونین؟ کدوم دانشگاه؟
فقط چند ثانیه طول کشید تا به یاد بیاورم.
-مهندسی پزشکی... دانشگاه اصفهان.
هردو، هم من و هم دکتر خوشحال بودیم. حداقل یادم نرفته بود کی هستم. امیدوارانهتر پرسید: اون خانم و آقا رو شناختین؟
-آره... مامانم... و داییم.
دکتر دوباره به زن نگاه کرد. گفت: یادتون میاد یه ماه پیش کجا بودید؟
اخم کردم. این سوال به زمان بیشتری برای فکر کردن نیاز داشت و فکرهایم به نتیجه نرسید.
-نه، یادم نمیاد. یادم نیست قبلا چی شده... فقط میدونم اتفاق بدی افتاده. ترسیدم و ناراحتم. میشه بگین چی شده؟
-گفتم که، یه تصادف بوده. چیز خاصی نیست. آسیب جدی ندیدین.
به زن گفت برود خانوادهام را صدا کند. پرسیدم: نکنه... نکنه کسی از اعضای خانوادهم مرده؟
دکتر لبخند زد.
-نه. موقع تصادف پدرتون هم توی ماشین بود، ولی زندهن. البته به مراقبت بیشتری نیاز داره، ولی شرایطش بد نیست. خوب میشه.
لبخند کمجانی زدم؛ ولی گیجتر شدم. گفتم: چی شد که تصادف کردیم؟ کجا بودیم؟
-خانوادهتون بهتون میگن.
مادر و دایی آمدند توی اتاق و پرسشگرانه دکتر را نگاه کردند. انگار با چشمانشان میپرسیدند: عقلش سر جاش اومد؟
-چرا هیچی یادم نمیاد؟
این را من پرسیدم و دکتر سر کممویش را خاراند. از قیافه مادر و دایی معلوم بود که این سوال آنها هم هست. دکتر گفت: مشکل حافظهش طبیعیه. گاهی مغز توی مواجهه با تجربههای سختی مثل تصادف، اینطوری واکنش نشون میده و فراموشش میکنه. از اونجایی که سر دخترتون ضربه نخورده، جای نگرانی نیست. کمکم یادش میاد؛ خیلی بهش فشار نیارین. ولی به نظرم لازمه یه روانپزشک یا متخصص مغز و اعصاب هم ببیندش تا خیالتون راحت بشه.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 8 -عزیز دلم
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 9
***
عابدزاده دوتا دستش را روی میز ستون کرده بود و همانطور که ایستاده بود، داشت گزارش پزشکی قانونی را میخواند. هوای اتاق سنگین و گرم بود؛ ولی هنوز کولرها را روشن نکرده بودند. روی مبل کهنهی وسط اتاق ولو شده بودم و سعی میکردم خطوط چهره عابدزاده را بخوانم. صورت سفیدش سرخ شده بود و عرق از روی پیشانیاش تا صورتش سر میخورد.
ناصر با ضربه جسم سخت به سر کشته شده بود؛ چیزی که من آن اول متوجهش نشده بودم. ضربه به پس سرش خورده بود؛ اما چون به پشت روی مبل خوابیده بود من زخم را ندیده بودم. پس سرش به میز عسلی خورده بود؛ روی میز لکههای خون بود اما بعد یک روز طوری تغییر رنگ داده بودند که نشود در نگاه اول تشخیص داد. و روی زمین هم چند قطره خون بود که باز هم من در نگاه اول ندیده بودمشان. توی خونش بیشتر از گلبولهای قرمز، متآمفتامین پیدا کرده بودند. اگر چیزی پس کلهاش نمیخورد هم احتمالا بخاطر اوردوز میمرد.
عابدزاده سرش را از روی گزارش بلند کرد و دستانش را از لبه میز برداشت. عینک بزرگش را روی چشمانش جابهجا کرد. توی این دو روز، تهریشش کمی درآمده بود و پوست سرخ و سفیدش، از بیخوابی کدر و تکیده شده بود.
-خب؟
-کارشناس آگاهی میگفت اثر درگیری توی خونه نبود. احتمالا یکی اومده توی خونهش، خیلی راحت هلش داده و سرش خورده به لبه میز. بعدم قبل این که خیلی خونریزی کنه، برش داشته گذاشتتش روی مبل. احتمالا خیلی درشت و قوی بوده، چون خیلی سریع بدن ناصر رو جابهجا کرده.
-پس آگاهی هم فکر میکنه قتل بوده؟
-بله. خودمم همینطور.
قبل از این که عابدزاده چیزی بپرسد، خودم اضافه کردم: گوشیش توی صحنه جرم پیدا نشده. یکی برش داشته، و قطعا قصدش سرقت خود گوشی نبوده.
-یعنی فکر میکنی اطلاعاتش رو میخواسته؟
-آره، یا شایدم فقط میخواسته دست ما نیفته.
-پلیس سر صحنه چیزی پیدا کرده؟
-نه. خیلی تمیز کارشو کرده.
عابدزاده دست به کمر زد و آمد مقابل من، روی مبل نشست.
-یعنی ناصر از عمد به دختر وکیلی نزدیک شده... خب هدفش چی بوده؟
آرام و با احتیاط گفتم: اخاذی؟
-اخاذی از کارمند دولت خیلی معقول نیست. اونقدرا پولدار نبودن.
با دست راست چانهاش را خاراند. احتمالا هردو به یک چیز فکر میکردیم و من آن را به زبان آوردم.
-ناصر برای یه نفر کار میکرده؛ شاید یه سرویس جاسوسی. هدف اخاذی اطلاعات بوده. ناصر هم فقط یه مهره بوده که سوخته و کشتنش.
سرش را تکان داد.
-وایسا انقدر تند نرو. شایدم یه تسویه حساب شخصی بوده، یا مثلا با یه باند توزیع مواد مخدر یه خرده حسابی داشته.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از ٬ مهمانی چایِ دیوانهها
میگما یکمی اگه اینجا رو مثلا یه وقت شاید احتمالا خدایی نکرده ممکنه بد نباشه که ازش حمایت کنید نمیدونم همینطوری گفتم به عنوان پیشنهاد اصلا فراموشش کنید.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
میگما یکمی اگه اینجا رو مثلا یه وقت شاید احتمالا خدایی نکرده ممکنه بد نباشه که ازش حمایت کنید نمی
شاید براتون جالب باشه بدونید توی کانال خواهرم چی میگذره😅
البته فضاش کاملا با اینجا متفاوته😶
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
شاید براتون جالب باشه بدونید توی کانال خواهرم چی میگذره😅 البته فضاش کاملا با اینجا متفاوته😶
نه اتفاقا خواهرم هم به شدت اهل کتابه. البته بیشتر رمان خارجی و کتابها و پادکستهای تاریخی رو دوست داره.
به موسیقی و فیلم هم علاقه داره.
و نه،
حرص خوردن نداره.
گاهی با هم فیلم میبینیم.
دربارهش حرف میزنیم.
و دنیای نوجوونی اقتضائات خودشو داره، حرص خوردن لازم نیست☺️
ولی شما هرچی بیشتر عمر کنی،
بیشتر به همون چیزی میرسی که محمد الجنامی میگه:
ما شفنا غیر حسین صاحب صدیق...💚
#اربعین