☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 8 -عزیز دلم
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 9
***
عابدزاده دوتا دستش را روی میز ستون کرده بود و همانطور که ایستاده بود، داشت گزارش پزشکی قانونی را میخواند. هوای اتاق سنگین و گرم بود؛ ولی هنوز کولرها را روشن نکرده بودند. روی مبل کهنهی وسط اتاق ولو شده بودم و سعی میکردم خطوط چهره عابدزاده را بخوانم. صورت سفیدش سرخ شده بود و عرق از روی پیشانیاش تا صورتش سر میخورد.
ناصر با ضربه جسم سخت به سر کشته شده بود؛ چیزی که من آن اول متوجهش نشده بودم. ضربه به پس سرش خورده بود؛ اما چون به پشت روی مبل خوابیده بود من زخم را ندیده بودم. پس سرش به میز عسلی خورده بود؛ روی میز لکههای خون بود اما بعد یک روز طوری تغییر رنگ داده بودند که نشود در نگاه اول تشخیص داد. و روی زمین هم چند قطره خون بود که باز هم من در نگاه اول ندیده بودمشان. توی خونش بیشتر از گلبولهای قرمز، متآمفتامین پیدا کرده بودند. اگر چیزی پس کلهاش نمیخورد هم احتمالا بخاطر اوردوز میمرد.
عابدزاده سرش را از روی گزارش بلند کرد و دستانش را از لبه میز برداشت. عینک بزرگش را روی چشمانش جابهجا کرد. توی این دو روز، تهریشش کمی درآمده بود و پوست سرخ و سفیدش، از بیخوابی کدر و تکیده شده بود.
-خب؟
-کارشناس آگاهی میگفت اثر درگیری توی خونه نبود. احتمالا یکی اومده توی خونهش، خیلی راحت هلش داده و سرش خورده به لبه میز. بعدم قبل این که خیلی خونریزی کنه، برش داشته گذاشتتش روی مبل. احتمالا خیلی درشت و قوی بوده، چون خیلی سریع بدن ناصر رو جابهجا کرده.
-پس آگاهی هم فکر میکنه قتل بوده؟
-بله. خودمم همینطور.
قبل از این که عابدزاده چیزی بپرسد، خودم اضافه کردم: گوشیش توی صحنه جرم پیدا نشده. یکی برش داشته، و قطعا قصدش سرقت خود گوشی نبوده.
-یعنی فکر میکنی اطلاعاتش رو میخواسته؟
-آره، یا شایدم فقط میخواسته دست ما نیفته.
-پلیس سر صحنه چیزی پیدا کرده؟
-نه. خیلی تمیز کارشو کرده.
عابدزاده دست به کمر زد و آمد مقابل من، روی مبل نشست.
-یعنی ناصر از عمد به دختر وکیلی نزدیک شده... خب هدفش چی بوده؟
آرام و با احتیاط گفتم: اخاذی؟
-اخاذی از کارمند دولت خیلی معقول نیست. اونقدرا پولدار نبودن.
با دست راست چانهاش را خاراند. احتمالا هردو به یک چیز فکر میکردیم و من آن را به زبان آوردم.
-ناصر برای یه نفر کار میکرده؛ شاید یه سرویس جاسوسی. هدف اخاذی اطلاعات بوده. ناصر هم فقط یه مهره بوده که سوخته و کشتنش.
سرش را تکان داد.
-وایسا انقدر تند نرو. شایدم یه تسویه حساب شخصی بوده، یا مثلا با یه باند توزیع مواد مخدر یه خرده حسابی داشته.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از ٬ مهمانی چایِ دیوانهها
میگما یکمی اگه اینجا رو مثلا یه وقت شاید احتمالا خدایی نکرده ممکنه بد نباشه که ازش حمایت کنید نمیدونم همینطوری گفتم به عنوان پیشنهاد اصلا فراموشش کنید.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
میگما یکمی اگه اینجا رو مثلا یه وقت شاید احتمالا خدایی نکرده ممکنه بد نباشه که ازش حمایت کنید نمی
شاید براتون جالب باشه بدونید توی کانال خواهرم چی میگذره😅
البته فضاش کاملا با اینجا متفاوته😶
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
شاید براتون جالب باشه بدونید توی کانال خواهرم چی میگذره😅 البته فضاش کاملا با اینجا متفاوته😶
نه اتفاقا خواهرم هم به شدت اهل کتابه. البته بیشتر رمان خارجی و کتابها و پادکستهای تاریخی رو دوست داره.
به موسیقی و فیلم هم علاقه داره.
و نه،
حرص خوردن نداره.
گاهی با هم فیلم میبینیم.
دربارهش حرف میزنیم.
و دنیای نوجوونی اقتضائات خودشو داره، حرص خوردن لازم نیست☺️
ولی شما هرچی بیشتر عمر کنی،
بیشتر به همون چیزی میرسی که محمد الجنامی میگه:
ما شفنا غیر حسین صاحب صدیق...💚
#اربعین
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 9 *** عابدز
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 10
سکوت کردم. حرفش میتوانست منطقی باشد. ناصر یک معتاد تنها بود. معلوم نبود پیش از آن چه غلطهایی کرده و با چه کسانی ارتباط داشته. ممکن بود کشتنش درست قبل از رسیدن ما به او، کاملا اتفاقی بوده باشد.
-ولی چرا گوشیش رو دزدیدن؟
عابدزاده انگشتش را در هوا تکان داد.
-نکته همینه.
-و نکته اصلی اینه که چتهای دختر وکیلی با ناصر هم موجوده. فکر میکنم اصلیترین چیزی که باید بررسی بشه هم همون چتهاست.
-خب پس بررسیشون کن. سپردم قفلش رو باز کنن. رمز گوشیش رو حتی مادرش هم نمیدونست.
از جا برخاست؛ من هم برخاستم.
-عصر یه جلسه با معاون حفاظت داریم. انتظار دارم دست پر باشی. و عمیقا امیدوارم پای حفاظت و ضدجاسوسی به پرونده باز نشه.
***
کنار بابا نشسته بودم. هنوز چشمانش بسته بود و در محاصره تجهیزات پزشکی، خیلی کوچک به نظر میرسید. دوتا عمل سخت را پشت سر گذاشته بود و حالا، شانه و دستش توی آتل بود. سینهاش هم پانسمان شده بود. توضیح کاملی درباره وضعیتش به من نداده بودند؛ فقط میدانستم که از لبه مرگ برگشته. روی صورتش اثری از زخم یا خراش نبود و بقیه بدنش، تا آنجایی که من میدیدم سالم بود. گفته بودند به زودی بههوش میآید و اگر حالش خوب بود، میتواند مرخص شود.
از رنگ پریدهاش پیدا بود خون زیادی از دست داده؛ ولی زنده بود. بابا زنده بود و همین کافی بود و من آرام اشک میریختم و میخندیدم.
بابا را و بقیه خانوادهام را میشناختم؛ ولی باز هم چیزی از حادثه و قبل از آن یادم نیامد. فقط چندتا تک صحنه بود. مثل وقتی که اطرافت تاریک باشد و هربار برای چند صدم ثانیه روشن شود.
یادم میآمد که با دست خونین و لرزان، داشتم شماره اورژانس را میگرفتم.
یادم میآمد که یک نفر گوشی را از دستم گرفته بود تا به اپراتور اورژانس گزارش بدهد؛ چون من لکنت داشتم.
یادم میآمد که همهجا را خون گرفته بود.
یادم میآمد که شیشههای ماشین شکسته بودند و روی شیشه سمت بابا خون پاشیده بود.
ولی فقط همین. نه بیشتر.
روی تختِ خالیِ کنارش نشسته بودم و با خودم کلنجار میرفتم. بعد از هشیار شدنم، یک مامور پلیس چندبار آمد و درباره اتفاقی که افتاده بود پرسید؛ ولی من چیزی نمیدانستم، جز این که ترسیدهام و عصبانیام. تصاویر تصادف محو و بریده بریده شده بودند، تنها چیزی که مانده بود، احساسش بود و درد دستم که زخمی شده بود.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
شاید براتون جالب باشه بدونید توی کانال خواهرم چی میگذره😅 البته فضاش کاملا با اینجا متفاوته😶
پناه بر کادوسئوس خب زن حسابی یه خبر بده که فوروارد میکنی قلبم اومد تو کفشم😭(دستت درد نکنه برای واقعی💘).
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
نه اتفاقا خواهرم هم به شدت اهل کتابه. البته بیشتر رمان خارجی و کتابها و پادکستهای تاریخی رو دوست د
چقدر سر بسته گفتی. (خودم میتونم سیوشیش ساعتو پنجاهوسه دقیقه در اینباره صحبت کنم و به نتیجهای نرسم منظورت چیه.)