7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مشهد رفته بودم که دلم سبک شود.
که وداع کنم.
که یک دل سیر گریه کنم، درد دل کنم، آقا را بدرقه کنم و بالاخره با این سوگ کنار بیایم.
نشد.
روز آخر حسرت دیدن آقا به دلم ماند.
بدجور ماند.
شد مثل استخوان شکستهای که جا نیفتاده و درست جوش نخورده، کج جوش خورده و درد میکند.
مثل یک زخم بدشکل که درست بخیه نخورده، فقط خون روی آن لخته شده، ولی هنوز باز است.
داغش سر جگرم ماند.
بدجور ماند.
طوری ماند که فکر نمیکنم سرد شود.
مشهد نشد.
حالا دارم میروم کربلا.
میدانم گرم است. شلوغ است. برای منِ بدسفر، بدترین گزینه است.
میدانم نمیشود یک دل سیر زیارت کرد.
ولی من برای همان یک لحظه که چشمم بیفتد به گنبد میروم.
برای چند دم و بازدم سنگین توی هوای گرم و شرجی بینالحرمین.
توی جهنم دنیا همین یک ثانیه هم غنیمت است.
خدا را چه دیدی؟
شاید دلم سبک شد.
عراقیها خیلی به معجزه حضرت عباس باور دارند.
شاید آن استخوان شکستهی بد جوش خورده شفا گرفت.
شاید آن زخم باز، خودش بسته شد و جایش نماند.
به هرحال کربلاست و معجزههایش. ممکن شدن ناممکنهایش.
فقط با یک نگاه، با یک نفس.
#اربعین #اربعین_صفر_پنج
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
مشهد رفته بودم که دلم سبک شود. که وداع کنم. که یک دل سیر گریه کنم، درد دل کنم، آقا را بدرقه کنم و با
یکی از فامیلها که رفته بودن تشییع آقا توی تهران، گله میکردن که چرا پیکر رو از یه مسیر دیگه بردن و نشد آقا رو تشییع کنن و خیلی ناراحت بودن.
داشتن میگفتن باز خوب شد من مصلی وداع کردم. وگرنه دیوونه میشدم. داغون میشدم.
بهش گفتم من الان توی همون وضعیت «وگرنه» هستم که تو گفتی.
من اصلا وداع نکردم.
باهاش کنار نیومدم.
نپذیرفتمش.
و خیلی حال افتضاحیه...💔
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 10 سکوت کرد
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 11
به ساعت نگاه کردم. چند دقیقه تا ساعت ملاقات مانده بود. نمیدانستم کسی برای ملاقات خواهد آمد یا نه؛ اما من دلم نمیخواست موقع آمدنشان اینجا باشم و برای بار چندم سوالپیچ شوم. مامان رفته بود سری به خانه بزند و من خودم داوطلب شدم که اینجا بمانم؛ ولی حالا کم و بیش پشیمان بودم و ته دلم دعا میکردم کسی به دیدنمان نیاید.
مردی با لباس شخصی جلوی در نگهبانی میداد. توی آن هوای تقریبا گرم، کت و شلوار پوشیده بود. میدانستم زیر کتش سلاح دارد؛ و این برایم غیرعادی نبود. این را به یاد آورده بودم که بابا شغل حساسی دارد. تمام بیست و دو سال زندگیام، تنها چیزی که درباره شغل بابا میدانستم همین بود: بابا توی وزارت دفاع شغل حساسی دارد. همین. هیچ اطلاعات اضافهای نداشتم.
صدای پاهایی از راهرو آمد و بر خلاف میلم، به اتاق ما نزدیک شد. پشت در اتاق ایستاد و بعد ضربهای به در خورد. سریع از روی تخت پایین آمدم. در چارچوب در، دختری چادری ایستاده بود، احتمالا همسن خودم، اما کمی کوتاهتر. صورت گرد و پوست گندمگون و ابروهای بهم پیوستهاش برایم آشنا بود. میشناختمش. دوستم بود. با دیدنش، قلبم تندتر تپید. نه دقیقا از دیدن خودش؛ انگار از پشت چشمانش کس دیگری به من خیره بود. نمیدانستم دقیقا کی؛ اما حس خوبی نداشتم. به هرحال اگر آن دختر آنجا بود، یعنی مرد محافظ هم او را دیده بود و در آن لحظه خطری نداشت.
-سلام.
انگار او هم معذب بود؛ اما لبخند زد. چند لحظه نگاهم کرد و بعد به سمتم دوید. دستانش را باز کرده بود که بغلم کند. ناخودآگاه خودم را پس کشیدم. دستانش در هوا ماندند و لبخندش وا رفت. آرام دستش را پایین آورد و با یک قدم فاصله ایستاد. آب دهانم را فرو دادم و گفتم: سلام...
نمیدانستم باید بعدش چی بگویم. زبانم سنگین شده بود. او را میشناختم. حتی اسمش نوک زبانم بود. مطمئنم زمان طولانیای او را میشناختم؛ اما به دلیلی که یادم نبود، دلم نمیخواست او اینجا باشد.
با دیدن رفتار من، چند لحظه گیج شد و ابروهای بهم پیوستهاش درهم پیچ خوردند. انگار یادش رفت چکار کند و اصلا چکار داشت. آرام پرسید: خوبی؟
میدانستم اگر بپرسم «شما؟» سوال بیادبانهای ست. پس بیشتر به ذهنم فشار آوردم.
نرگس. نامش نرگس بود. یکی از دوستانم.
ولی فهمیدن این موضوع باعث نشد احساس راحتی کنم. برعکس، بدنم سفت شد. گلویم خشکید. دوست نداشتم نزدیک شود. دلم میخواست برود. میتوانستم خاطراتی از گذشته را با نرگس به یاد بیاورم؛ این که همکلاسی دبیرستانم بود و چندین سال بود که با هم دوست بودیم؛ اما چیز بدی هم درباره او بود که معذبم میکرد؛ نمیدانستم دقیقا چی. انگار میان ما اتفاق بدی افتاده بود؛ هرچند رفتار نرگس این را نشان نمیداد.
گفتم: آره.
-خیلی نگرانت شدم. بهت زنگ زدم ولی گوشیت در دسترس نبود.
-گوشیم توی تصادف گم شده.
آرام گفت: آهان...
چند لحظه فکر کرد. سرش را تکان داد و پرسید: بابات حالشون خوبه؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
در توصیف خوشقدم بودنم همین بس که به محض ورودم به خاک عراق، برق پایانه مرزی عراق رفت😐
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کمکراننده ون بود.
وقتی پرچم رو دست علی دید ذوق کرد.
بدون هیچ حرفی گرفتش، میخواست چند قدم هم که شده، با پرچم ایران و تصویر آقا راه بره.
جلوی ماشینش هم پر از عکسهای آقا بود...
#اربعین
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
کمکراننده ون بود. وقتی پرچم رو دست علی دید ذوق کرد. بدون هیچ حرفی گرفتش، میخواست چند قدم هم که شده
از بدو ورود طنین صدای مهدی رسولی که میگه: «بزن که خوب میزنی» رو از موکبهای عراقی میشنوی.
تهمتنهای ایران شدن قهرمان عراقیها.
🇮🇷😎
#اربعین