☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 10 سکوت کرد
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 11
به ساعت نگاه کردم. چند دقیقه تا ساعت ملاقات مانده بود. نمیدانستم کسی برای ملاقات خواهد آمد یا نه؛ اما من دلم نمیخواست موقع آمدنشان اینجا باشم و برای بار چندم سوالپیچ شوم. مامان رفته بود سری به خانه بزند و من خودم داوطلب شدم که اینجا بمانم؛ ولی حالا کم و بیش پشیمان بودم و ته دلم دعا میکردم کسی به دیدنمان نیاید.
مردی با لباس شخصی جلوی در نگهبانی میداد. توی آن هوای تقریبا گرم، کت و شلوار پوشیده بود. میدانستم زیر کتش سلاح دارد؛ و این برایم غیرعادی نبود. این را به یاد آورده بودم که بابا شغل حساسی دارد. تمام بیست و دو سال زندگیام، تنها چیزی که درباره شغل بابا میدانستم همین بود: بابا توی وزارت دفاع شغل حساسی دارد. همین. هیچ اطلاعات اضافهای نداشتم.
صدای پاهایی از راهرو آمد و بر خلاف میلم، به اتاق ما نزدیک شد. پشت در اتاق ایستاد و بعد ضربهای به در خورد. سریع از روی تخت پایین آمدم. در چارچوب در، دختری چادری ایستاده بود، احتمالا همسن خودم، اما کمی کوتاهتر. صورت گرد و پوست گندمگون و ابروهای بهم پیوستهاش برایم آشنا بود. میشناختمش. دوستم بود. با دیدنش، قلبم تندتر تپید. نه دقیقا از دیدن خودش؛ انگار از پشت چشمانش کس دیگری به من خیره بود. نمیدانستم دقیقا کی؛ اما حس خوبی نداشتم. به هرحال اگر آن دختر آنجا بود، یعنی مرد محافظ هم او را دیده بود و در آن لحظه خطری نداشت.
-سلام.
انگار او هم معذب بود؛ اما لبخند زد. چند لحظه نگاهم کرد و بعد به سمتم دوید. دستانش را باز کرده بود که بغلم کند. ناخودآگاه خودم را پس کشیدم. دستانش در هوا ماندند و لبخندش وا رفت. آرام دستش را پایین آورد و با یک قدم فاصله ایستاد. آب دهانم را فرو دادم و گفتم: سلام...
نمیدانستم باید بعدش چی بگویم. زبانم سنگین شده بود. او را میشناختم. حتی اسمش نوک زبانم بود. مطمئنم زمان طولانیای او را میشناختم؛ اما به دلیلی که یادم نبود، دلم نمیخواست او اینجا باشد.
با دیدن رفتار من، چند لحظه گیج شد و ابروهای بهم پیوستهاش درهم پیچ خوردند. انگار یادش رفت چکار کند و اصلا چکار داشت. آرام پرسید: خوبی؟
میدانستم اگر بپرسم «شما؟» سوال بیادبانهای ست. پس بیشتر به ذهنم فشار آوردم.
نرگس. نامش نرگس بود. یکی از دوستانم.
ولی فهمیدن این موضوع باعث نشد احساس راحتی کنم. برعکس، بدنم سفت شد. گلویم خشکید. دوست نداشتم نزدیک شود. دلم میخواست برود. میتوانستم خاطراتی از گذشته را با نرگس به یاد بیاورم؛ این که همکلاسی دبیرستانم بود و چندین سال بود که با هم دوست بودیم؛ اما چیز بدی هم درباره او بود که معذبم میکرد؛ نمیدانستم دقیقا چی. انگار میان ما اتفاق بدی افتاده بود؛ هرچند رفتار نرگس این را نشان نمیداد.
گفتم: آره.
-خیلی نگرانت شدم. بهت زنگ زدم ولی گوشیت در دسترس نبود.
-گوشیم توی تصادف گم شده.
آرام گفت: آهان...
چند لحظه فکر کرد. سرش را تکان داد و پرسید: بابات حالشون خوبه؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
در توصیف خوشقدم بودنم همین بس که به محض ورودم به خاک عراق، برق پایانه مرزی عراق رفت😐
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کمکراننده ون بود.
وقتی پرچم رو دست علی دید ذوق کرد.
بدون هیچ حرفی گرفتش، میخواست چند قدم هم که شده، با پرچم ایران و تصویر آقا راه بره.
جلوی ماشینش هم پر از عکسهای آقا بود...
#اربعین
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
کمکراننده ون بود. وقتی پرچم رو دست علی دید ذوق کرد. بدون هیچ حرفی گرفتش، میخواست چند قدم هم که شده
از بدو ورود طنین صدای مهدی رسولی که میگه: «بزن که خوب میزنی» رو از موکبهای عراقی میشنوی.
تهمتنهای ایران شدن قهرمان عراقیها.
🇮🇷😎
#اربعین
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
دیروز پشت صحنه یک برنامه زنده تلویزیون نشسته بودم و داشتم به جای قاب تلوزیون، زنده برنامه را نگاه میکردم.
میهمان برنامه همسر شهید حسین رمضانی بود. هنگامی که او را دیدم دلم گرفت، از بین چهار شهید میدان علیخانی همسر دو تا از این شهدا که از قضا با یکدیگر رفیق بودهاند از هم دانشگاهیهای من بودهاند. هم دانشگاهیهایی که گاها با یکدیگر سلام و علیکی داشتیم و....
بگذریم، وقتی مجری شروع کرد از روز حادثه سوال کند، همسر شهید با بغض و گریه و به سختی توانست شرح ماجرا دهد، مجری گریهاش دیگر کنترل شدنی نبود، عوامل پشت صحنه همین طور، همراهان و... همه یک غم بزرگ را به دوش میکشیدند، هرچند شاید خبری از دل پر از داغ دختر روبهرویشان نداشتند که چه سخت است شنیدن تکه تکه کردن شوهرت از زبان قاتلانش، چه سخت است بروی دادگاه و وکیل از قاتل بی رحم دفاع کند و بعد از آن هم که قاتلان با کمترین چیزی نسبت به عملشان قصاص میشوند هشتک نه به اعدام ببینی.
اما چیزی که مرا بیش از همه اذیت کرد این بود که سختیهای زندگی این افراد کمتر بازگو میشود. وقتی همسر شهید میان برنامه پیشنهاد داد که از شرایط زندگیاش قبل از شهادت همسرش و بعدش بگوید و وضعیت نیروهای نظامی و حقوقشان و...، گفتند در خصوص چیز دیگری حرف بزند.
پیش از این در کنار همسر شهید خشوعی هم که نشسته بودم همین حرفها را برایم بازگو کرد، هنگامی که به او گفتم چرا هیچ یک از این موارد را نمیگویی که بدانند شما هم مثل خیلی از مردم مشکل اقتصادی داشتید، گفت در خیلی از مصاحبهها از شرایط اقتصادی و... گفته است اما خیلی نشر ندادهاند.
علتش را نمیدانم چیست؟
اما حداقل کسانی که به دلیل کودتایی که به خاطر اقتصاد شکل گرفت و بی گناه به شهادت رسیدند باید شرایط اقتصادیشان بیان شود، کسانی که به قول همسر شهید خشوعی خودشان از معترضان به وضعیت معیشت و اقتصاد بودند اما...
حالا اقتصادشان که درست نشده هیچ همسرشان را هم از دست دادهاند و سخت ترین بخش گفت و گوی امروز آن بخشی بود که همسر شهید از گفتهها و گوشه کنایههای مردم گفت، میگفت خیلی وقتها شده به او گفتهاند خدا را شکر باز شوهرت شهید شد حالا توی رفاه زندگی میکنید، حالا بهتون بیشتر میرسند، باز یکی رفت که سه نفر در آسایش باشند و...
کاش یاد میگرفتند مردم همه چیز را باهم قاطی نکنند، همین افراد با تمام مشکلات اقتصادی و وضعیتی که شاید از خیلی از آن معترضان کودتای دی ماه بدتر بوده، زندگیشان را کردند و هیچ نگفتند، خانهشان را با محبت و عشق به اهل بیت و انقلاب گرم نگه داشتند. حالا به این افرادی که اینگونه عزتمند زندگی کردهاند اینگونه طعنه میزنند.
ایکاش کمی از زندگی شهدای نظامیمان بیشتر میگفتیم، از سختیها و مشکلاتشان، از زندگی دخترکانی که با چه سختی زندگی را سپری میکنند، کاش کمی فرصت میدادیم برای درد و دل به این افراد.
درد دلی که اگر بگذاریم تا ابد در دل بماند میشود زخم زبان، میشود کنایه و...از مردم.
🌱+اگر دوست داشتید گفت وگوی همسر شهید را ببینید. https://telewebion.ir/episode/0x16c9f1bf
@istadegi
هدیه از امیرالمومنین علی علیه السلام 💚🌱
نمیدونم چرا، ولی یه طور عجیبی مشتاق زیارت نجفم.
حتی از کربلا بیشتر.
خیلی اینجا خوبه.
مثل خونه پدری آدمه.
راحته. آرومه. تمیزه. امنه.
صبح رسیدیم.
آرومترین خواب عمرم توی رواق حضرت رقیه بود.
شاید علت اینهمه علاقه به اینجا، اینه که دخترها باباییاند.
#اربعین
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 11 به ساعت
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 12
سرش را تکان داد و پرسید: بابات حالشون خوبه؟
-بهترن. فکر کنم خیلی زود مرخص بشن.
باز هم سرش را تکان داد؛ ولی گیج بود. انگار حرفم را نشنیده بود. کمی سکوت کرد و من هم حرفی نداشتم که این سکوت را پر کنم. نرگس دوست من بود و من دوستان زیادی نداشتم، پس حتما با هم صمیمی بودیم؛ اما فاصلهای میان ما بود که این را هم از رفتار او و هم از احساس خودم میتوانستم بفهمم.
-یادته چی شد؟
این را نرگس بعد یک دقیقه سکوت پرسید؛ سوالی تکراری که تکرارش از سوی همه، داشت آن را نفرتانگیز میکرد. گفتم: نه. هیچی یادم نیست. مثل این که تصادف بوده.
سوالش تکراری بود؛ ولی واکنشش به کلمه تصادف، با همه آدمهای قبلی فرق داشت.
-تصادف کردین؟
-اینطور میگن.
-تو هم آسیب دیدی؟
با دقت بیشتری نگاهم کرد. من همان دیروز مرخص شده بودم، رفته بودم خانه و لباسم را عوض کرده بودم؛ ولی احتمالا نرگس انتظار داشت من را در لباس بیمارستان ببیند. گفتم: فقط دستم آسیب دیده. یکم زخم شده، چیزی نیست.
آرام پانسمان دستم را از روی چادر لمس کردم. کمی میسوخت.
-مطمئنی؟ حالت کاملا خوبه؟
-آره... خوبم. فقط یکم حافظهم بهم ریخته. دکتر میگه بخاطر شوک تصادفه و به مرور خوب میشه.
-عجیب نیست؟
-چی؟
-این که تصادف کردی ولی فقط دستت زخم شده؟ این چهجور تصادفی بوده که صورتت یه خراش هم برنداشته؟
دلم درهم پیچید. سوالش به ذهن خودم هم آمده بود؛ ولی عقب رانده بودمش. در ذهن خودم جوابی نبود و همه خیلی قاطع درباره تصادف حرف میزدند. آرام گفتم: نمیدونم... حتما خفیف بوده...
نرگس حرفی نزد. داشت با انگشتانش بازی میکرد و طوری فشارشان میداد که تقتق صدا بدهند. یادم آمد که این عادت همیشگیاش بود. گفتم: تو چیزی میدونی؟
به فشردن انگشتانش ادامه داد؛ با سرعتی بیشتر. و باز هم کمی زمان برد تا جواب بدهد.
-نه... فقط برام عجیب بود.
جواب واقعی، کلماتی نبود که از دهانش درآمد؛ بلکه مکث پیش از پاسخ دادنش بود. او میدانست؛ ولی نمیخواست بگوید. برای به حرف آوردنش، کمی اطلاعات دادن ضرر نداشت.
-هیچی یادم نمیاد ولی حس میکنم خیلی عصبانیام. انگار یه اتفاق بد افتاده.
-خب... همون تصادف بوده دیگه...
صدای نرگس گرفته بود. به صورتش دقیق شدم. برخلاف هنگام ورودش، حالا تماس چشمی برقرار نمیکرد. انگار رازی را لو داده بود که نباید و حالا پشیمان شده بود. با دیدنش قلبم میگرفت و تیر میکشید؛ نه با دیدن خودش. با دیدن کسی که پشت چشمانش بود.
دستی به روسری و چادرش کشید؛ طوری که انگار میخواست مرتبشان کند.
-من دیگه برم... وقتتو نمیگیرم.
برای بیشتر ماندنش تعارف نکردم. ترجیح میدادم حالا که حاضر نیست حرف بزند، بگذارد تنها باشم. و واقعا دلم نمیخواست بماند؛ چون حضورش هوای اتاق را کم کرده بود و تنفس را دشوار.
-ممنون که اومدی.
دستپاچه بود. هول داشت که زودتر برود.
-ببخشید گل نیاوردم. نمیخواستم مامانت بفهمه من اینجا بودم.
یک سرنخ دیگر. نرگس نباید اینجا میآمد.
-چرا؟
لبخند مسخرهای زد؛ به زور.
-خب... از من خوششون نمیاد. یادت نیست؟
و بیشتر دهانش را کش داد. سرم را تکان دادم.
-آهان... بازم ممنون.
روسریاش را جلوتر کشید؛ درحدی که چشمانش به سختی پیدا بود شتابان بیرون رفت. قلبم هنوز تند میتپید و هنوز حس بدی داشتم. انگار قطبنمایی در سینهام بود که همچنان نرگس را نشان میداد و او را به آن حس خشم مرتبط میدانست.
به طرف بابا برگشتم و دوباره نگاهش کردم. بجز شانه و سینهاش، زخم دیگری نداشت؛ واقعا نداشت.
این یک تصادف نبود.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
Mohammad Aljnami mohammad_aljnami_darb_aleshg 128.mp3
زمان:
حجم:
18M
برای گمشده و ترسان، کربلا وطن است...
#اربعین