☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
دیشب میخواستیم بریم حرم. لازم به توضیح نیست که خیلی شلوغ بود. از هر سمتی خواستیم بریم تو، نشد. نه ج
گفتی موج، یاد این شعری که یه سال توی راهیاننور شعارمون بود افتادم:
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما، عدم ماست
یادش بخیر 🥲
عمیقا به این نتیجه رسیدم که:
ما به کربلا نمیرویم.
ما به کربلا باز میگردیم.
#اربعین
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 12 سرش را ت
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 13
***
جلسه قرار بود ساعت سه آغاز شود؛ ولی دو دقیقه از سه گذشته بود و هنوز همه ساکت بودند. جَو اتاق کنفرانس خفهکننده بود؛ همه مثل سنگ سرجایشان نشسته بودند و فقطک نفس میکشیدند. هیچکس با دیگری تماس چشمی برقرار نمیکرد و سرشان پایین بود. فقط من بودم که از سر بیحوصلگی، صندلیِ ناراحت و بزرگ میز کنفرانس را به چپ و راست میچرخاندم. کولرها را روشن کرده بودند. اولش مطبوع بود؛ ولی کمکم داشت سردم میشد. روبهروی پنجرهها، سمت چپ اتاق کنفرانس نشسته بودم و به حرکت موزون برگهای درختان توی باد بهاری نگاه میکردم. تنها صدایی که به گوش میرسید، صدای ضربههای دارکوبوار انگشت عابدزاده به میزک بود. منتظر بود و شاید کمی عصبی. از کنار شقیقههایش، عرق آرام روی صورتِ سرخ و سفیدش میریخت.
چرخاندن صندلی دیگر برای بیحوصلگیام کافی نبود. دست دراز کردم و یک بیسکوییت ساقهطلایی از ظرف روی میز برداشتم. حالا صدای خرد شدن تکههای بیسکوییت زیر دندانهای من هم به صدای ضربههای دارکوبی عابدزاده اضافه شده بود و یک سمفونی روانخراش ساخته بود.
بیشتر صندلیهای اتاق خالی بود. درواقع غیر از خودم، چهار نفر دیگر توی اتاق نشسته بودند. عابدزاده کنار من و نزدیک به راس میز نشسته بود؛ درواقع مدیر جلسه بود و قرار بود گزارش بدهد. راس میز، شفیعی نشسته بود؛ معاون حفاظت نیروی استان. تعداد موهای سفیدش از دفعه قبلی که دیدمش بیشتر شده و خط پیشانیاش عقبتر رفته بود؛ اما مثل همیشه، مشخص بود تازه اصلاح کرده است.
روبهروی من، سرگرد مردانی نشسته بود؛ از اداره آگاهی ناجا. قبلا سر چند پرونده دیگر هم دیده بودمش. هیکل درشت و تپلی داشت و وسط موهایش داشت خالی میشد؛ فکر کنم سی را رد کرده بود. کنار مردانی، با دوتا صندلی فاصله، مردی نشسته بود که نمیشناختمش. پشت به پنجره نشسته بود و صورتش ضدنور شده بود؛ برای همین نمیتوانستم دقیقا چهرهاش را ببینم. کت و شلواری و اتوکشیده، صاف و شق و رق نشسته بود. حضور چنین آدمی توی جلسه، نشان میداد برخلاف آرزوی عابدزاده، پای ضدجاسوسی به پرونده باز شده است.
سه دقیقه از سه گذشته بود که در اتاق باز شد و صدای گامهای کسی به گوش رسید. بدون این که برگردم، با دهان بسته، آهی سرزنشبار کشیدم تا بفهمد دیر آمدن به جلسه چقدر کار زشتی بوده.
صدای پا از پشت سرم رد شد و بعد صندلیِ کنارم تکان خورد. وقتی روی صندلی نشست، زیرچشمی نگاهش کردم و تکههای باقیمانده از بیسکوییت توی گلویم پرید.
همان مامور اطلاعات سپاه بود که سر صحنه ترور موسویان دیده بودمش. نامش را روی کارت شناساییاش دیده بودم: عباس شمس.
هیچکس به سرفههای حاکی از خفه شدنم هم واکنش نشان نداد و خودم تکههای بیسکوییت را به زور آب معدنیِ روی میز قورت دادم. وقتی مامور روی صندلیاش قرار گرفت، عابدزاده به ضربههای دارکوبوارش پایان داد و یک نفس عمیق کشید.
-خب، آقای شمس هم اومدن. دیگه میتونیم شروع کنیم.
شفیعی یک دور همهمان را از نظر گذراند و گفت: بسم الله!
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
Mehdi Rasouli ~ UpMusicMehdi Rasouli _ Hala mnamo (320).mp3
زمان:
حجم:
4.3M
این که دل بیقرار عباس است
کار دل نیست، کار عباس است
هرکه پروردگار عباس است
اوست تنها خدا، خدا را شکر🥲
درد ما چیست؟ عاشقی! مستی!
ای که درمان دردها هستی
این که لطفت نکرده تا حالا
درد ما را دوا، خدا را شکر🥲