eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 41 -نرفتید
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 42 -وسایل ناصر هنوز اونجاست؟ -وسایل ناصر رو وقتی سه چهار ماه از رفتنش گذشت جمع کردم. چیز زیادی هم نداشت. الان اونجا انباریه. وسایل ناصرو هم یه گوشه‌ش گذاشتم. گفتم شاید بیاد. نفسش را داد بیرون. -ولی خب نیومد. - می‌شه بهم نشونش بدید؟ سرش را تکان داد. -باشه. بیاید دنبالم. برخاست و من هم پشت سرش برخاستم. همان‌طور که به سمت زیرپله قدم برمی‌داشت، دستش را توی جیب شلوار ورزشی‌اش کرد و دسته‌کلیدی درآورد. پر از کلید بود. تا برسد به زیر پله، کلیدها را یک به یک از نظر گذرانده بود و کلید اتاق زیرپله را پیدا کرده بود. در اتاق زیرپله آهنی بود و قسمت بالای آن، پنجره‌ای با شیشه مشجر داشت. به معنای واقعی یک انباری بود. درش را باز کرد. داخلش با لوازم ورزشی، تاتمی و خرت و پرت‌های دیگر پر شده بود. به سختی می‌شد داخلش رفت. کریم گفت: وقتی فرار کرد تختش رو فروختم، بجای خسارتی که زده بود. چند دست لباس و اینجور چیزا ازش مونده. توی اون کوله ست. می‌خواستم بندازمشون دور. به کوله‌پشتیِ خاک گرفته‌ای که گوشه انبار بود اشاره کرد. -نمی‌دونم به دردتون می‌خوره یا نه. خودم هم نمی‌دانستم به درد می‌خورد یا نه؛ ولی می‌دانستم هرچیز به ظاهر بی‌اهمیتی می‌تواند مدرک باشد. یک لنگه دستکش پلاستیکی از جیبم درآوردم و گفتم: با اجازه‌تون می‌برمش. شانه بالا انداخت. -باشه. کیف را با دستی که دستکش پوشیده بود بلند کردم. چندان سنگین نبود. از انبار بیرون آمدم و گفتم: ممنونم که بهمون کمک کردید. ببخشید اگه مزاحم شدم. در انبار را بست و قفل کرد. -خواهش می‌کنم... خواستم با دست دیگرم با او دست بدهم؛ ولی نگاهش به زمین بود. انگار چیزی می‌خواست بگوید. -چیزی مونده که به نظرتون لازمه بگید؟ -چی؟ نه... فقط... این پا و آن پا کرد. یک قدم به سمت پله‌ها برداشتم تا بفهمد می‌خواهم بروم و سریع‌تر حرفش را بزند. گفت: ناصر رو کجا خاک می‌کنن؟ صدایش کمی گرفته‌تر از قبل بود. بالاخره هرچه بود، خیلی وقت بود که ناصر را می‌شناخت. دوست داشتن آنچنانی نه، ولی حتما یک محبت نصفه‌نیمه‌ای به او داشت دیگر. یک محبت پدرانه مثلا. -افرادی که هیچکس رو ندارن، توی قطعه هشتاد و هفت باغ رضوان دفن می‌شن. -لازم نیست کاری بکنم برای مراحل کفن و دفنش؟ -نه. خود شهرداری انجامش میده. *** ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
آمریکا پنج‌تا از شهرهای جنوب ایرانمون رو زده😑 پ.ن: آره بابا این تفاهم‌نامه سند افتخار بود و جنگ رو به نفع ما تموم کرد🤡
فکر کن داری آسمون رو نگاه می‌کنی، یهو یه نقطه قرمز کوچولوی نورانی توی آسمون می‌بینی، فکر می‌کنی ستاره ست ولی می‌بینی حرکت می‌کنه، بعد می‌بینی می‌ره بالا، رد میندازه، و از جو خارج میشه🥲😍✨ و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━ «بسم الله الرحمن الرحیم» «قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَىٰ وَفُرَادَىٰ» (بگو: من شما را فقط به یک حقیقت اندرز می دهم [و آن] اینکه دو دو و یک یک برای خدا قیام کنید) سباء ۴۶ پیاده روی حجاب فاطمی 🇮🇷✨ 🔷 تاریخ پیاده روی: پنجشنبه ۱۴۰۵/۶/۱۲ 🔷 ساعت: ۹:۳۰ صبح 🔷مسیر حرکت: مترو ایستگاه علیخانی تا ایستگاه آزادی و برگشت از ایستگاه آزادی به طرف مترو ایستگاه علیخانی ✅لطفاً با پلاکارد حجاب و حجاب زهرا پسند همراه باشید. ✅لطفاً اصفهان کارت (مترو) همراه داشته باشید. ✅به دغدغه مندان عفاف و حجاب اطلاع رسانی کنید. اجر قدم هاتون را نذر ظهور امام زمان کنید.🌱✨ مبلغ در زمینه امر به معروف و نهی از منکر باشید.🌸🍃 لبیک یا فاطمه ✋🏻 https://eitaa.com/joinchat/3680305889C7c8ae1ca72 ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━ «بسم الله الرحمن الرحیم» «قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِل
یه گروهه که در زمینه حجاب و عفاف فعالیت می‌کنند. اگه دغدغه‌مند هستید می‌تونید باهاشون همکاری کنید🌱
🔻۴ شهید و حداقل ۱۰ مصدوم در حادثۀ برخورد خودرو با تجمع‌کنندگان در مشهد استاندار مشهد دستور پیگیری ویژه برای مشخص شدن ابعاد حادثه را صادر کرد. امیدوارم اتفاق بوده باشه! @istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
همزمان شیراز هم این برخورد به وجود اومده. واقعا اتفاقیه؟!
شیراز رو نمیدونم؛ ولی درباره مشهد به نظر میاد راننده بیمار بوده. فعلا بهتره صبر کنیم تا ابعادش مشخص تر بشه. و نباید خیابان رو رها کنیم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 42 -وسایل ن
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 43 *** خودم را روی نیمکت سنگی جمع کرده بودم و دور و برم را می‌پاییدم. عادتم شده بود که به همه حساس باشم و از این که یک نفر دنبالم باشد بترسم. دانشگاه توی بهار مثل بهشت می‌شد؛ مخصوصا پارک روبه‌روی مصلی. یک لحظه از این که لیسانس را هفت ترمه تمام کرده‌ام و حالا باید تا نتیجه کنکور ارشد منتظر بمانم پشیمان شدم. اگر باز هم واحد داشتم، می‌توانستم هر روز توی هوای بهشتی دانشگاه نفس بکشم. دلم برای دانشجو بودن تنگ شده بود. کمی پایین‌تر از مصلی نشسته بودم، روی نیمکت سنگی‌ای که فقط کمی با مرکز مشاوره دانشگاه فاصله داشت. با فروغی نوبت مشاوره پیش از ازدواج داشتیم و بخاطر گذاشتن چنین قراری، دائم به خودم می‌گفتم: تو چقدر احمق و سنگدلی... تو چقدر احمق و سنگدلی... تو چقدر احمق و سنگدلی. نوبت‌مان ساعت نُه و نیم صبح بود؛ ولی من ساعت هشت و ربع دانشگاه بودم. می‌خواستم صبا را ببینم؛ یکی از سه تا دوست صمیمی‌ام را. بجز نرگس و زهرا، فقط صبا بود که با او صمیمی بودم. همین سه‌تا. کس دیگری نبود. صبا دختر دوست مادرم بود و دوستی مادرانمان ما را به هم نزدیک کرده بود. از من دو سال بزرگ‌تر بود؛ ولی هم پشت کنکور مانده بود و هم نیمه دومی بود. برای همین، هنوز کارشناسی را تمام نکرده بود و خیلی هم عجله نداشت. صبا با دوتا شیرکاکائو و کیک شکلاتی برگشت. چهارزانو و رو به من، روی نیمکت سنگی نشست و گفت: بازگشت غرورآفرینت به دانشگاه رو تبریک می‌گم! کیک و شیرکاکائو را از دستش قاپیدم. صبحانه نخورده بودم و معده‌ام داد و بیداد راه انداخته بود. گفتم: هنوز که برنگشتم. معلوم نیست چی می‌شه. آرام به بازویم زد. -مطمئنم کنکور رو قبولی. تو قبول نشی کی بشه؟ شانه بالا انداختم. یادم نبود کنکور ارشد را چکار کرده‌ام. کیک را باز کردم و یک گاز بزرگ به آن زدم. -وای چقدر دلم برات تنگ شده بود. این مدت با یه من عسل هم نمی‌شد خوردت! این را صبا گفت. کیک در گلویم گیر کرد. به سختی قورتش دادم و گفتم: چرا؟ صبا نگاهش را این‌سو و آن‌سو چرخاند. کیکش را باز کرد و گفت: کنکور داشتی دیگه. تو هم که شب امتحان وحشی می‌شی، پاچه همه رو می‌گیری. خندیدم. متاسفانه راست می‌گفت. صبا اخم کرد. -خجالت بکش. دختر گنده انقدر درس می‌خونه؟ تو که دیگه داری شوهر می‌کنی، ول کن این بدبختیا رو. من بیچاره باید کتابا رو بزنم تو سر و مغز خودم. خنده روی لبم ماسید. صبا وقتی اسم شوهر را آورد، با چشم و ابرو به مرکز مشاوره دانشگاه اشاره کرد. کیک به آن خوشمزگی کوفتم شد. دوباره یادم افتاد که یک احمق سنگدلم. گفتم: درس خوندن که ربطی به این قضیه نداره. صبا نی را توی قوطی شیرکاکائو زد. -جون به جونت کنن یه خرخون نفرت‌انگیز و بی‌شعوری. لابد سر سفره عقد و شب عروسی هم می‌خوای کتاب همراهت ببری و درس بخونی. اه. عق. ادای عق زدن درآورد و ادامه داد: باید با این حاج آقا که می‌خواد بگیردت حرف بزنم. بهش بگم این شبای امتحان از تعادل روانی خارج می‌شه، نزدیکش نشو، ممکنه حمله کنه. اگه نذاری درس بخونه، ممکنه با همون کتاب بکوبه تو سرت و بکشدت. نمره‌هاش رو بیشتر هرچیزی دوست داره. شبا هم کتاب رو بغل می‌کنه و می‌خوابه. اگه نمره‌ش زبونم لال بیست و پنج صدم کم بشه، تا یک هفته توی خونه عزای عمومی اعلام می‌کنه. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا