eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از آنتی‌بیوتیک
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
واقعا این حجم از فرومایگی رو درک نمی‌کنم... چرا برای روح و روان و فکر و مغزتون ارزش قائل نیستید؟ این رمان‌های زرد چیه که می‌خونید و انقدر براش ذوق می‌کنید و حتی براش پول هم میدید؟ آخه کی گفته هرکس فانتزی‌های ذهنیش رو با فیلم‌های ترکیه‌ای قاطی کرد و درحالی که حتی املای درست فارسی بلد نبود، اون‌ها رو نوشت، میشه نویسنده؟ اینا نویسنده نیستن، انگل‌هایی هستن که به زبان فارسی و مغز شما چسبیدن تا نابودش کنن. تو رو خدا یه ذره برای مغزتون ارزش قائل باشید. تو رو خدا یکم روی محتوای ورودی مغزتون دقت کنید. واقعا زشته... خیلی زشته... پ.ن: نقدهای جدی و زیادی به کانال آنتی‌بیوتیک دارم. بخشی از محتواهاش رو قبول ندارم. ولی در این زمینه کاملا باهاش موافقم
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
واقعا این حجم از فرومایگی رو درک نمی‌کنم... چرا برای روح و روان و فکر و مغزتون ارزش قائل نیستید؟ این
گاهی به این فکر می‌افتم که برم به همین کانال‌های رمان تبلیغ بدم و مخاطبی که ذائقه‌ش به رمان زرد عادت کرده رو اینطوری بکشونم توی مه‌شکن و ذائقه‌ش اصلاح بشه... ولی بعد با خودم می‌گم آخه چرا پول بریزم تو شکم این انگل‌ها؟😕 شما نظرتون چیه؟😕
سلام ممنونم از نظر لطفتون راستش مسئله اینه که مه‌شکن باید جایی تبلیغ بشه که مخاطب هدفش هست. مخاطب هدف مه‌شکن غالبا نوجوان‌ها و جوان‌های اهل رمان خوندن هستن(بر اساس آخرین نظرسنجی که سال ۰۳ انجام دادیم). تبلیغ توی کانال‌هایی که مشابه مه‌شکنن و مخاطب رمان‌خون دارن بازده بیشتری داره برامون. از طرفی کم پیدا میشه کانالی که نرخ تبلیغاتش معقول باشه. اگه کانالی می‌شناسید که هزینه تبلیغاتش معقوله، برام بفرستید(کانال روزمرگی و بلاگری نباشه)
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 45 با چشمان
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 46 صبا دوباره دستان داغم را گرفت. -ببخشید. نباید یادت میاوردم. اصلا حواسم نبود که یادت رفته. -چرا مامانم گفت بهم نگی؟ -گفتم که، می‌خواست فراموشش کنی. برای صلاح خودت بود. اون یارو که دیگه رفته، همون بهتر که بی‌خیالش بشی و به خواستگارای دیگه فکر کنی. این مدت عین برج زهر مار بودی. گریه نمی‌کردیا، فقط همینطوری بق کرده بودی و تو هم بودی. انگار بهت برخورده بود. شاید خدا خواسته اینطوری همه‌چی یادت بره تا بتونی از این قضیه هم بگذری. سرم را تکان دادم و دستم را از دست صبا بیرون کشیدم. این که صبا حس کرده بود من از این قضیه ناراحتم، بیشتر از خود قضیه آزارم می‌داد. دلم می‌خواست حافظه صبا را پاک کنم، آن قسمتش را که می‌گفت «این مدت عین برج زهر مار بودی. گریه نمی‌کردیا، فقط همینطوری بق کرده بودی و تو هم بودی. انگار بهت برخورده بود». دلم می‌خواست همه‌اش را پاک کنم، ذهن همه را پاک کنم تا کسی یادش نباشد که من ناراحت شده‌ام. گفتم: دیگه یادم نمیاد اون کی بود. مهم نیست. صبا لبخند زد. -خدا رو شکر. کسی که قسمت تو نیست رو همون بهتر که فراموش کنی. تلفن همراهم لرزید. پیامی از شماره ناشناس داشتم؛ ولی از لحن پیام مشخص بود که فرستنده کیست. نوشته بود: سلام علیکم و رحمه الله. من روبه‌روی مرکز مشاوره ایستادم. فروغی بود. چشم انداختم جلوی در مرکز. آنجا ایستاده بود و سرش انقدر پایین بود که ما را ندیده بود. دلم برای این‌همه خوب بودنش سوخت. صبا هم چشم چرخاند سمت جایی که من نگاه می‌کردم. لب‌هایش کش آمدند. -اومده؟ قوطی تقریبا خالی شیرکاکائو و پوسته کیک را انداختم توی پلاستیک. دستم را با دستمال پاک کردم و کیفم را انداختم روی دوشم. صبا گفت: اوه! پس خودشه! دوباره خیره شد به فروغی و با نیش باز، فروغی را دید زد. -واو. پس آقای مهندس ایشونه. شنیدم خیلی بچه مثبته، شبیه خودته. وای نگاهش کن! شبیه طلبه‌هاس! چه قدش بلنده! وای ریحانه این همونه که می‌خوای. خیلی با هم جورین. کوبیدم توی پهلویش. -از کی شنیدی بچه مثبته؟ -مامانت به مامانم گفته بود. کلی ذوق داشت، می‌گفت خیلی به تو میاد و درکت می‌کنه. دستی به بالای چادر و لبه روسری‌ام کشیدم. مرتبشان کردم و برخاستم. -خب دیگه من برم. صبا غش‌غش خندید. -خب حالا هول نشو. صبا هم برخاست و بغلم کرد. -برو عروس خانوم. بعداً همه‌شو برام تعریف کن باشه؟ ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
▶️ طعنه مجری برنامه زمانه به اظهارات سخیف حسن روحانی: از پیمانی که شما ببندید می‌ترسیم! به خاطر برجام ؛ به خاطر لوزان ؛ به خاطر سعدآباد ؛ من به خاطر ونزوئلا ؛ به خاطر ویتنام ؛ به خاطر همه این قصه‌هایی که این شب‌ها می‌خونیم. از کشوری که به هیچ‌کدوم از تعهداتش پایبند نیست، می‌ترسیم معامله کنم. از کشوری که هیچ وقت پای حرفی که می‌زند نمی‌ایستد، می‌ترسیم. چون ما همیشه به پیمان‌ها عمل کردیم. چرا حس می‌کنید یک کشوری آن دست دنیا ایستاده و می‌خواهد ما رو بغل کند، حق و حقوق ما رو بدهد، با ما دوست باشد و ما لج می‌کنیم و نمی‌رویم؟ چرا این را مدام به مردم مخابره می‌کنید؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
گاهی به این فکر می‌افتم که برم به همین کانال‌های رمان تبلیغ بدم و مخاطبی که ذائقه‌ش به رمان زرد عادت
سلام بله خودم هم با خودم میگم در شان مه‌شکن نیست😕 ولی خب از طرفی شاید ذائقه به مرور تغییر کنه...
سلام. ببینید اینطور نیست که همه محتوای کانال رو زیر سوال ببرم. خودم هم از محتواش استفاده می‌کنم. ولی فکر می‌کنم گاهی نگرشش خیلی سختگیرانه و غیرمنصفانه ست. حالا در ادامه میگم...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
سلام. ببینید اینطور نیست که همه محتوای کانال رو زیر سوال ببرم. خودم هم از محتواش استفاده می‌کنم. ولی
ببینید، اولا ما باید بین عمل افراد و شخصیت افراد تفکیک قائل بشیم. ما می‌تونیم بگیم این رفتار فلانی اشتباه بود به این دلیل، این حرف فلانی غلط بود به این دلیل... ولی نمی‌تونیم کل شخصیت یه نفر رو زیر سوال ببریم و با دیدن یه اشتباه از یه نفر، بگیم خب این دیگه منافق و مزدور و جاسوسه و عاقبت به شر میشه و جاش ته جهنمه!! چون ما از باطن افراد آگاه نیستیم، از کل زندگی یه فرد آگاه نیستیم و قضاوت همه ما با خداست. ما فقط می‌تونیم رفتاری که می‌بینیم رو بگیم درست بود یا غلط. شنیدین مثلا بی‌حجاب‌ها میگن دل من پاکه و چرا منو قضاوت می‌کنی؟ خب شاید راست بگه. شاید دلش پاک باشه. قضاوت باطنش در توان ما نیست، علمش رو نداریم. ولی می‌تونیم بگیم این عمل بی‌حجابی گناهه و ما داریم گناهی که دیدیم رو زیر سوال می‌بریم، نه کل شخصیت اون فرد رو. ما با گناهی که مرتکب شدی مشکل داریم، نه با شخصیت تو! گاهی حس می‌کنم توی این کانال، افراد و اشخاص قضاوت می‌شن، نه کارهای غلطشون. یعنی حس می‌کنم گاهی بجای تبیین، تخریب می‌کنه😅 دوما، ما باید این احتمال رو در نظر بگیریم که هر انسانی غیر از امام معصوم ممکنه اشتباه کنه. ممکنه اشتباه نظر بده. ممکنه اشتباه موضع‌گیری کنه. مثل خیلی از خواص ما در چند سال گذشته. ما نباید اون خواص رو انقدر برای خودمون بت کنیم که وقتی اشتباه میکنن، نتونیم بپذیریم... ولی باید یه درصد هم احتمال بدیم که خب این بنده خدا هم ادراک فرابشری نداره که! ممکنه داده و اطلاعات اشتباه بهش رسیده باشه و به نتیجه اشتباه برسه. ممکنه توی فرایند منطقی و استدلالی دچار خطای محاسباتی بشه. اصلا ممکنه بخاطر هوای نفس یا فریب شیطان یه حرف غلطی بزنه. بازهم ما نباید کلا بگیم خب دیگه یه حرف اشتباه زدی، پس تو سرباز مواجب‌بگیر ارتش اسرائیلی😐 می‌تونیم بگیم حرفت اشتباه بود به این دلایل... و اصلا لازمه بگیم، تبیین کنیم، نقد کنیم حرف اشتباهش رو. ولی نباید از اساس خودشو زیر سوال ببریم و از قطار انقلاب پرت کنیم بیرون! شاید با نقد منصفانه ما متوجه اشتباهش شد. شاید سعی کرد جبران کنه. ما خدا نیستیم که درباره عاقبت افراد تعیین تکلیف کنیم. ما وظیفه‌مون تبیینه. همین. ضمن اینکه گاهی دیدم فقط بر اساس یه پست از یه کانال، کل اون کانال یا شخص رو قضاوت کرده و گفته بیا دیدین اینم پروژه‌بگیر فلانیه؟ درحالی که اگه کل کانال رو ببینی می‌بینی این بنده خدا موضعش با خود کانال آنتی‌بیوتیک یکیه😅 و مخصوصاً سر جریان توافق‌نامه، به افراد و کانال‌هایی برچسب پروژه‌بگیر زد که واقعا ناحق بود... و واقعا از انصاف دور شد... ولی به هرحال فرد دغدغه‌مندی هست، محتوای کانالش هم در کل خوبه، و همون‌طور که گفتم، یه اشتباه باعث نمیشه من کل این کانال رو زیر سوال ببرم و بهش برچسب نامربوط بزنم. تفکر نقاد داشته باشید. حرف هیچ شخص و کانالی رو چشم بسته قبول نکنید.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 46 صبا دوبا
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 47 یک جوری شدم؛ حس خوبی نبود. به زور لبخند زدم. -باشه. از صبا فاصله گرفتم و به طرف در مرکز مشاوره قدم تند کردم. قلبم تند می‌زد و عرق کرده بودم. مرکز مشاوره هم برایم آشنا بود. یادم بود که قبلا هم برای مشاوره ازدواج اینجا آمده بودم. به چند قدمی فروغی که رسیدم، صدایم به سختی درآمد. -سلام. فروغی فقط کمی سرش را بالا آورد. لبخند ملیحی زد و گفت: سلام علیکم. خوبید؟ -ممنون. به ساعت مچی‌ام نگاه کردم. نُه و بیست و هشت دقیقه بود. فروغی با دستش به در اشاره کرد. -بفرمایید داخل. دیر می‌شه. وارد مرکز که شدم، هوای خنک کولرهای گازی به صورتم خورد. نزدیک بود ترک بخورم. طوری از درون داغ بودم که انگار تب داشتم. باد کولر عرق روی پیشانی‌ام را خشکاند، ولی از حرارت درونم کم نکرد. جلوتر از فروغی از پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاق منشی شدم. چهره خانم منشی آشنا بود. اسمش را نمی‌دانستم؛ ولی قطعا دیده بودمش. تا من را دید، طوری به گرمی سلام کرد که معلوم بود من را می‌شناسد؛ ولی وقتی چشمش به فروغی افتاد، خنده‌اش بر لب ماسید. چشمانش داد می‌زدند که: پس آن پسری که دفعات قبلی همراهت بود کجاست؟ دلم می‌خواست خجالت جمع شوم توی خودم؛ ولی به روی خودم نیاوردم. گفتم: ما ساعت نُه و نیم با خانم کریمی نوبت مشاوره داشتیم. همان‌طور که از توی قفسه دنبال پرونده‌ام می‌گشت، گفت: بله، تشریف ببرید اتاق یازده. الان پرونده‌تونو میارم. سعی کردم لبخندم طبیعی و صمیمی باشد. -نه دستتون درد نکنه. بدید به خودم، خودم می‌برمش. پرونده‌ام را از قفسه بیرون کشید. یک پرونده با جلد زرد. -چه دم دست هم بود! چون من دانشجوی دانشگاه اصفهان بودم، پرونده به نام من تشکیل شده بود و جای شکر داشت. منشی پرونده را دستم داد و گفت: خدمت شما. پرونده را گرفتم و به نشانه تشکر، کمی خم شدم. -ممنونم. با اجازه. برگشتم و به فروغی گفتم: بفرمایید. بریم. فروغی تقریبا در آستانه در ایستاده بود و راهرو تنگ بود؛ برای همین تعارف نزد که جلوتر بروم. فقط به اندازه ده، دوازده قدم فرصت داشتم یک لحظه پرونده را باز کنم و ببینمش. صبر کردم فروغی دو قدم جلوتر بیفتد و بعد، کمی لای پرونده را باز کردم. دستانم خیس عرق بود. به سختی نوشته‌های بد خط مشاور را می‌دیدم و ورق می‌زدم. قبلا هم یکی دوبار برای مشاوره آمده بودم و صفحه مشاوره ازدواج، جلوتر بود. دلم می‌خواست فروغی را جایی دک می‌کردم تا بتوانم یک گوشه بنشینم و همه آنچه مشاور درباره من و خواستگار قبلی نوشته را بخوانم؛ ولی فقط توانستم صفحه اول را ببینم؛ نامش را. احسان دهکردی. نامش احسان دهکردی بود، و نامش همراه خود، خیلی چیزها را به خاطرم آورد. *** ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi