11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#معرفی_کتاب📚
_اگر بخواهیم ولایتپذیریِ واقعی داشته باشیم، اول باید ولیّ خود را بشناسیم؛ چراکه تا شناختی شکل نگیرد، اطاعت هم نمیتواند عمیق و آگاهانه باشد.
باید درباره شخصیت، اندیشه، سیره و مسیر او مطالعه کنیم؛ از کتابها و سخنرانیها گرفته تا روایتها و خاطرات کسانی که سالها در کنار ایشات بودهاند.
«شناخت، مقدمهی اطاعت است و هرچه معرفت ما به ولیّ بیشتر شود، ولایتپذیری ما نیز عمیقتر و محکمتر خواهد شد.»
📖 کتاب «آقا مجتبی» از همین جنس است؛ روایتی که به ما کمک میکند با ابعاد مختلف شخصیت و سیره امام سید مجتبی خامنهای«مدظله» بیشتر آشنا شویم و شناختمان را عمیقتر کنیم.
@istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 50 عباس تکی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 51
ابروهای شفیعی بالا رفتند و پیشانیاش چروک افتاد. گفتم: پس سه نفرن.
عباس سر تکان داد.
-به احتمال زیاد.
-و فقط سلاح کمری خریدن. اون فایو-سون برای عملیات بوده، چون دقتش بالاست و همونطور که خودت گفتی، برای ترور مناسبه. ولی با برتاها میخوان چکار کنن؟ با اونهمه فشنگی که خریدن؟ یه عملیات دیگه؟
-شایدم برای محافظت شخصی از خودشونه. به هرحال میدونن که ما دنبالشونیم. احتمال درگیری میدن. شاید دو نفرن؛ فایو-سون رو گذاشتن فقط برای ترور و نمیخوان دیگه ازش استفاده کنن تا ردشون رو نزنیم.
شفیعی گفت: درباره کسی که سلاحا رو تحویل گرفته چیزی فهمیدی؟ ماشینش یا چهرهش؟
-یه نفر بوده. ماسک داشته. ماشینش هم یه لندکروز سفید قدیمی بوده. و تنها هم اومده بوده. با توجه به مشخصات اون مخبر و با کمک راهور، تونستم ماشین رو تا یکم قبل کاشان رهگیری کنم؛ ولی بعدش دیگه پیداش نکردم. معلومه که ماشینش رو عوض کرده.
-درباره پلاک ماشین تحقیق کردی؟ به اسم کیه؟
-پلاکش جعلی بود. ثبت نشده بود.
عابدزاده گفت: خب معلومه. حتما خود ماشینو هم یه جایی همون طرفا معدوم کرده.
شفیعی به عباس نگاه کرد.
-فکر میکنی ممکنه از ماشین بتونیم به چیزی برسیم؟
-شاید. ممکنه یه اثر انگشت یا دیانای توش مونده باشه؛ البته بستگی داره به این که طرف چقدر حرفهای بوده. ممکنه همهچیو پاک کرده باشه.
گفتم: امتحانش ضرر نداره.
شفیعی سر تکان داد.
-توی اون محدوده دنبال ماشینش بگرد. بعیده رهاش کرده باشه. احتمالا بیسروصدا گم و گورش کرده، مثلا شاید اسقاطش کرده باشه. فعلا این تنها چیزیه که داریم.
-چشم.
شفیعی خواست برخیزد؛ ولی چیز دیگری به یادش آمد.
-تا یادم نرفته... با موسویان و دخترش صحبت کنین. اونا ضاربها رو دیدن. شاید بتونن کمک کنن. به هرحال دیگه دخترش باید یادش اومده باشه.
عباس چشم دیگری گفت و پشت گردن من مورمور شد.
جلسه که تمام شد، متوجه شدم عباس همچنان مثل قاتلها نگاهم میکند. وقتی شفیعی از اتاق بیرون رفت، عباس هم از جایش کنده شد. عابدزاده کیف سامسونت چرمیاش را برداشت و گوشیاش را درآورد. میخواست یک تماس بگیرد. برخاستم و دنبال عباس، از اتاق جلسات بیرون زدم. با آن پاهای درازش تندتند توی راهرو قدم برمیداشت. من هم قدم تند کردم تا به او برسم. مطمئنم میدانست دارم پشت سرش میروم؛ ولی عمدا محل نمیگذاشت. دست انداختم و بازویش را گرفتم. خواستم برش گردانم، ولی محکم مقاومت کرد. فشار دستم را بیشتر کردم.
مچم را گرفت و فشار داد. کمی برگشت.
-چته تو؟
مچم را از دستش رهاندم.
-منم سوالم همینه. چته؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 51 ابروهای
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 52
کامل برگشت و با نگاه تیزش به چشمانم زل زد. چشمش کاسه خون بود و همین ترسناکترش کرده بود؛ البته نه برای من. گفتم: یه طوری نگاه میکنی انگار قاتلی چیزیام!
همچنان نگاهم کرد.
-باید با شفیعی حرف بزنم. تو نباید توی این پرونده باشی.
این را که گفت، قلبم تندتر تپید. صدای ضربانش را توی گوشهایم میشنیدم. سعی کردم صدایم را آرام نگه دارم.
-تو چیزی که هیچی ازش نمیدونی دخالت نکن.
-برام مهم نیست که قضیه چی بوده. تو با آقای موسویان یه ارتباط شخصی داشتی که انگار هنوزم داری و برای همین صلاحیت پیگیری پرونده رو نداری.
این را گفت و برگشت. راه افتاد سمت دفتر شفیعی. پشت سرش دویدم و دوباره بازویش را گرفتم. حالت تهاجمیام نترساندش. خونسرد سر جایش ایستاد. گفتم: اتفاقا دقیقا منم که صلاحیت پیگیری این پرونده رو دارم، چون چیزایی درباره این خانواده میدونم که تو ابدا بتونی بهش برسی.
باز هم خونسرد نگاهم کرد. در واقع داشتم برای این که گزارشم را ندهد التماس میکردم؛ ولی مهم نبود. مهم این بود که باید خودم هم سر این پرونده میماندم. باید بازهم کنجکاویاش را قلقلک میدادم.
-وقتی با خانواده موسویان طرفی، همهچیز پیچیدهتر از اونه که فکرشو بکنی.
عباس باز هم نگاهم کرد؛ حتی به خودش زحمت نداد بگوید «خب که چی». بیشتر تلاش کردم.
-تو آدم تیزی هستی، ولی داری جای اشتباهیو میگردی. مطمئنم رفتی زیر و روی پرونده منو درآوردی، خوب میدونی که من پاکم. خطر جای دیگهس. دارن یکی یکی تیم اشراق رو میزنن و تو گیر دادی به من. بذار من بمونم. پشیمون نمیشی.
باز هم نگاه تیزش را به چشمانم دوخت؛ انگار داشت مغزم را میخواند و نمیدانم به چه نتیجهای رسید که اندکی از تیزی نگاهش کم شد. گفتم: معلومه دلت نرم شدا! حالا که اینطوره، یه مشورت ازت میخواستم.
دوباره اخمش غلیظ شد. منظورش این بود که: خیال خام به سرت نزند، من هنوز به تو اعتماد ندارم.
خب این فعلا مهم نبود. گفتم: اخماتو باز کن. یه کار جدی دارم باهات.
-میخوام برم خونه. خستهم و میخوام دوش بگیرم.
-من میرسونمت.
جلوتر راه افتادم به سمت خروجی و او هم با کمی تاخیر پشت سرم آمد. موتورم را از پارکینگ برداشتم و سوارش کردم. گفت: تو درباره موسویان چی میدونی؟
مجبور بودم کمی داد بزنم تا صدایم به او برسد.
-خیلی چیزا. ولی فعلا یه کار مهمتر باهات دارم.
دهانش بیخ گوشم بود. گفت: چکار؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
یه چیز جالب کشف کردم...
داشتم بعد مدتها کانال یکی از نویسندگان خیلی خیلی معروف مذهبی که با رمانهای امنیتی شناخته شده رو میدیدم.
قبلا به دلایل زیادی منتقدش بودم. قلم ضعیفی داشت مخصوصا از لحاظ نگارشی؛ ولی خب طرفدار پروپاقرص زیااااددددد داشت و کتاب هم چاپ کرده.
اخیرا یکی از کتابهای چاپ شدهش رو خوندم. قلم به طور واضحی قلم خودش بود. خودمونی، با سبکی که بیشتر شبیه خاطره تعریف کردنه تا داستان. البته مشخص بود چاپهای جدیدترش رو بهتر ویراستاری کردن و غلط نگارشی کمتر داشت.
کانالش رو دیدم، و رمان جدیدش رو خوندم.
متوجه شدم به شکل خیلی شدیدی، رمان جدیدش از هر لحاظ حرفهایتره.
چه از لحاظ پیرنگ و ساختار داستانی، چه از لحاظ نگارش و دیالوگنویسی و شخصیت پردازی...
خلاصه یه چیز خیلی خفنی شده...
بعد حس کردم طبیعی نیست.
نه که پیشرفت اون بنده خدا طبیعی نباشه ها... پیشرفت که در نتیجه تمرین طبیعیه.
لحن طبیعی نبود. جزئیات توصیف شده، ماشینی و قالبی بودن. شخصیتها هم همینطور.
خلاصه که چون این چند وقت زیاد با هوش مصنوعی سروکله زدم، شک کردم بهش... چون لحن لحن هوش مصنوعی بود.
پس متن رو دادم به هوش مصنوعی و گفت: