بچه که بودم یه انیمیشن سریالیای میدیدم به اسم «جیمی نوترون» که ماجراهای یه پسربچه نابغه به همین اسم بود.
یکی از شخصیتهای کارتونی مورد علاقهم بود.
توی یکی از قسمتهای انیمیشن، مدرسه جیمی نوترون یه مسابقه شکلاتفروشی میذاره و دانشآموزها باید به صورت دورهگرد شکلات بفروشن و هرکس بیشتر بفروشه برنده ست.
جیمی نوترون که یه دانشآموز خرخون و باهوشه، برای این کار میره درباره شکلات کلی تحقیق میکنه و تمام اطلاعات علمی درباره شکلات رو دستهبندی میکنه و به مشتریها ارائه میده.
بیشتر مشتریها حتی حوصله نمیکنن کامل به حرفاش گوش بدن و در رو روش میبندن؛ چه برسه به این که ازش بخرن.
جیمی نوترون براش سوال میشه که چرا نمیخرن؟ من که اطلاعات خیلی خوبی جمعآوری کردم!
همون موقع یکی از دوستاش رو میبینه که خیلی خوب فروش داشته.
دوستش میگه وایسا نگاه کن راه درست فروش چیه!
این دوست جیمی، برای مشتریها داستانهای ساختگی سرهم میکنه، با دروغ احساسات اونا رو تحریک میکنه، مظلومنمایی میکنه یا با آواز خوندن و رقصیدن، توجه مشتری رو جلب میکنه تا ازش بخرن.
اونجا جیمی نوترون یه دیالوگ فوقالعاده و طلایی میگه که سالهاست توی ذهن من مونده. اون میگه:
«اصلا مسئلهی ذهن مافوق مطرح نیست! همهش به ظاهرسازی و احساسات مربوطه، و حرکات جلف و زننده!»
هربار وقتی میبینم رمانهای زرد و ضعیف و عامهپسند انقدر مخاطب دارن و انقدر مورد توجهن و چاپ هم میشن، صدای جیمی نوترون درحال گفتن این دیالوگ توی سرم پخش میشه😂
واقعا اصلا مسئله هوش مافوق مطرح نیست.
اصلا مهم نیست قلم خوب باشه، پیرنگ قوی باشه، نویسندگی اصولی باشه.
بیشتر مردم دنبال سرگرمی آنی و هیجان فوری و روابط عاطفی کلیشهای هستن، نه اصالت و عمق و نبوغ...
بیشتر مخاطبا معتاد دوپامین هستن.
دلشون میخواد فوری با یه داستان پرهیجان و توخالی سرشون گرم بشه.
و یه تعداد کمی هستن که واقعا برای مغزشون ارزش قائلن.
ترجیح میدم همیشه جزو اون اقلیت باشم.
شما هم همینطور باشید.
چون اون اکثریت، معمولا به جایی نمیرسن.
و زردنویسها و نویسندههای عامهپسند، در نهایت فراموش میشن.
پ.ن:
اون قسمت از انیمیشن رو میتونید اینجا ببینید:
https://www.aparat.com/v/p833dg3
کلا ۱۱ دقیقه ست.
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باشه آقا باشه...
حواسمون پرت شد...
خیالتون راحت، اصلا حواسمون نیست توی دولت کدوم رییسجمهور و کدوم جریان فکری دلار رسید به ۲۲۰ تومن.
آقای پزشکیان و مشاورهاش که خیلی باسواد و اقتصاد بلدن.
اصلا باید نوبل اقتصاد داد بهشون.
باشه آقا باشه.
شهید رییسی بیسواد... شما باسواد.
جنگ و گرونی بنزین و آشوب داخلی سر مشکلات اقتصادی و دلار ۲۲۰ تومنی هم مال دوران شهید رییسی بود، نه آقای دکتر شما😏
پ.ن: همون که آقای زاکانی میگفت: پررویی نجووومی!
پ.ن۲: آقای علی ضیا،
شما نمیتونی بدون توهین و تحقیر برنامه بسازی؟
باید حتما یکیو دعوت کنی که به یه شخص یا قشر یا عقیده توهین کنه و توهمات خودش رو بازگو کنه، تا برنامه تو پربازدید بشه و پول دربیاری؟
زشت نیست؟
از موجسواری روی محتوای زرد و بیارزش خسته نشدی؟
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 53 -من به م
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 54
دست کرد توی جیبش و کلیدش را درآورد. خانهشان یک خانه حیاطدار نسبتاً قدیمی بود. درش خیلی وقت بود که رنگ جدید نخورده بود.
-شاید.
-قطعا.
کلیدش را از میان دستهکلیدش جدا کرد.
-تو چی میدونی که فکر میکنی من نمیدونم؟
-چیزی که مسیر پرونده رو خیلی تغییر میده؛ ولی فعلا مدرک موجهی براش ندارم.
میخواست در را باز کند؛ اما دستش نزدیک قفل ماند. نگاهش به زمین بود و از چهرهاش پیدا بود ذهنش جای دیگری رفته است. انگار نشنیده بود چه گفتهام. آرام گفت: قرص.
-چی؟
این بار سرش را بالا آورد و به چشمانم خیره شد؛ طوری خیره شد که انگار چیز مهمی به یاد آورده بود. یک چیز مهم، اما واضح. انقدر واضح که تا الان حواسمان به آن نبوده. گفت: قرص، احسان! قرص!
یک چیز مهم، اما واضح. انقدر واضح که آن را ندیده بودیم: قرص.
همین یک کلمه کافی بود. من و عباس هردو یک چیز را دیده بودیم. عابدزاده قبل از جلسه قرص خورده بود؛ دوتا، به فاصله نیمساعت. هربار قبل خوردنشان ساعت را نگاه کرده بود. معلوم بود که باید سر ساعت میخوردشان. احتمالا یک چیزیش بود؛ ولی وقت نکرده بودم بپرسم چی.
ولی آن لحظه، برای من و عباس مهم نبود که عابدزاده چرا قرص میخورد. خیره در چشمان هم، به کشفی مشترک رسیده بودیم. عباس دیگر کامل چرخیده بود سمت من و دست از کلید و قفل کشیده بود. زمزمه کرد: قرصای همتی. قرصای فشارش!
و من با دهان خشکیده گفتم: یکی عوضشون کرده!
***
ساعت یازده صبح رسیدم خانه. مامان خانه نبود. بابا توی هال نشسته بود و داشت شبکه خبر میدید. هنوز رنگش پریده بود و پیراهن مشکی پوشیده بود. دست چپش توی آتل بود هنوز و میدانستم که درد دارد. یک ظرف میوه قاچ شده جلویش بود که حتما مامان آن را قبل از رفتن به مطب گذاشته.
بابا خیلی از میوهها نخورده بود. نگاهش به صفحه تلوزیون بود؛ ولی فکرش نه. صدای تلوزیون در کمترین حالت خودش بود. مهرههای صفحه شطرنج تکان خورده بودند. بابا شاه را حرکت داده بود که رفع کیش شود. فیل مامان قلعهی بابا را زده بود. بابا وزیر را حرکت داده بود.
چادرم را درآوردم و بلند گفتم: سلام.
بابا از جا نپرید. آرام سرش را برگرداند. لبخند بیحالی زد.
-سلام بابا. خوبی؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇱🇧سلام بر بدن های بجا مانده در علی الطاهر...💔🥲
پ.ن: مداومت بر قرائت سوره فتح، دعای توسل و دعای چهاردهم صحیفه سجادیه رو فراموش نکنیم.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 54 دست کرد
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 56
کشوهای میز و پاتختی و کمد را گشتم. تمام گوشههای ته کمدهایم را. زیر تشک و زیر تختم را. قفسه کتابهایم را. زیر فرش و گلدان را. کلید گذشته اینجا بود. خودم قایمش کرده بودم. نمیدانم چی بود و چه شکلی بود، ولی مطمئنم یک چیزی را قایم کرده بودم.
انقدر اتاق را گشتم که سرگیجه گرفتم؛ ولی چیزی پیدا نشد. مطمئن بودم چیزی که دنبالش میگشتم به احسان دهکردی ربط دارد؛ ولی نمیدانستم چطور. دوباره روی تخت ولو شدم و پلکهایم را روی هم فشار دادم. هنوز ذهنم آرام نشده بود که صدای زنگ خانه آمد.
قرار نبود مامان این ساعت برگردد، و کلید هم داشت.
غریبه بود و من بعد از آن شب کذایی و دیدن آن غریبه خشمگین، خیلی به این فکر کرده بودم که ورود چقدر به یک خانه معمولی راحت است؛ مخصوصا اگر آپارتمانی باشد. میتوانی زنگ بزنی و بگویی با یکی از همسایهها کار داری و آن وقت در را برایت باز میکنند. و میتوانی به بهانه خواستن یک ابزار یا چنین چیزی در آپارتمان را هم بزنی و باز هم در برایت باز میشود. بیشتر آدمها به کسی که پشت در است اعتماد دارند و همین میشود که خیلی راحت میتوانی در را هل بدهی و بروی تو.
با همین فکرها بود که از جا پریدم. تا آیفون دویدم؛ و البته بابا قبل از من رسیده بود؛ چند ثانیه قبل از من. چند ثانیه زودتر، در را باز کرده بود و هنوز داشت به تصویر روی آیفون نگاه میکرد.
-کی بود بابا؟
بابا برعکس من نترسیده بود.
-یکی از همکاراست. باهام یه کاری داره. برو توی اتاقت، الان میاد بالا.
زنگ در آپارتمان خورد. بابا هیجانزده دستش را تکان داد.
-برو دیگه! میخوام در رو باز کنم!
یادم افتاد چیزی سرم نیست. دویدم توی اتاق و صدای بسته شدن در اتاقم با صدای باز شدن در خانه همزمان شد. دلم آشوب بود. هرچه خورده بودم، از شیرکاکائو و کیکِ قبل مشاوره تا قهوهای که بعدش فروغی برایم گرفت، توی دلم شروع کردند به پیچ خوردن. صدای «یا الله» گفتن مردی و سلام و احوالپرسیاش با بابا را میشنیدم که برایم آشنا نبود. قفسه سینهام تیر میکشید. نگران بودم. خطر دوباره همان نزدیک بود. اگر بابا مرد را میشناخت پس حتما خطری نبود. بابا که بچه نبود. مسائل حفاظتی را خیلی بیشتر از من رعایت میکرد.
همه این چیزها بود؛ ولی خطر نزدیک بود. دوباره قسمت منفیباف ذهنم شروع کرده بود به مزخرف گفتن: خیلی از قتلها توسط آدمای آشنا اتفاق میافته. مردم به آشناها اعتماد میکنن و اونا رو به حریم امن راه میدن و همین کار رو برای قاتلی که آشناست راحت میکنه. مقتول تا لحظههای آخر باورش نمیشه که یه آشنا قراره بکشدش و برای همین از خودش دفاع نمیکنه. بابا هم که تازه از تخت بیمارستان بلند شده. هنوز نفسش درست بالا نمیاد. دست چپش توی آتله. اگه بخواد هم نمیتونه از خودش دفاع کنه.
تف به این ذهن جنایی و منفیبافِ من.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 54 دست کرد
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 55
چادر را انداختم روی دستم. رفتم توی آشپزخانه و بیهدف در یخچال را باز کردم.
-خوبم. شما بهترین؟ دیگه درد نداشتین؟
چیزی که به چشمم بیاید توی یخچال نبود. برای خودم یک لیوان آب خنک ریختم. بابا گفت: خدا رو شکر. حالم دیگه خوب شده.
آب را کمکم نوشیدم. بابا آه کشید. پرسیدم: چرا مشکی پوشیدین؟
-یکی از همکارای پروژه فوت کرده. آقای همتی. رفته بودم مراسم هفتمش.
زیرچشمی نگاهش کردم. آرنجش را به مبل تکیه داد و صورتش را به کف دست راستش. شاید داشت گریه میکرد. همتی از همکارهای خوبش بود، زیاد درباره خوبیهای همتی حرف میزد. یکی دو بار همتی و همسرش را توی افطاریهای محل کار بابا دیده بودم. دوتا پسر نوجوان داشت.
بابا صورتش را از روی دستش برداشت و به چشمانش دست کشید. چشمانش کمی سرخ بودند و صورتش هم. معمولا گریهاش همینقدر خفیف و بیاشک بود. نمیدانستم وقتی گریه میکند باید چکار کنم. همانطور مات و مبهوت، لیوان آب در دست، سر جایم ایستادم و باز هم کمی از آب را نوشیدم.
بابا دوباره به خودش مسلط شد و برای این که بحث را عوض کند، پرسید: چطور بود؟ خوب پیش رفت؟
آب در گلویم گره خورد. جلوی سرفهام را گرفتم و لیوان را روی میز آشپزخانه گذاشتم. آب را به زحمت فرو دادم و گفتم: بدک نبود.
از دهانم پرید. قدم تند کردم سمت اتاقم. دلم نمیخواست درباره این قضیه مستقیم با بابا حرف بزنم. قبل از این که در اتاق را ببندم، دیدم که بابا خیره به تلوزیون لبخند میزند. لابد داشت ذوق دختر با حجب و حیایش را میکرد که رویش نمیشود درباره خواستگار با پدرش حرف بزند.
خب البته واقعا رویم نمیشد؛ همیشه همینطور بودم. ولی این بار شاید لازم بود با خودش حرف بزنم. بگویم که نمیخواهم با فروغی ازدواج کنم. بد نشد که آن جمله «بدک نبود» هم از دهانم پرید. اینطوری آماده میشد که جواب نه را از من بشنود؛ ولی قطعا نه گفتن به فروغی راحت نبود. فروغی کارمند بابا بود، شاگردش و کسی که بابا خیلی روی او حساب میکرد. و از آن بدتر، دلیل موجهی برای نه گفتن نداشتم. تستهای سنجش سلامت روانش هم مشکلی را نشان نداده بودند.
تنها دلیل موجهام، حتی از دید خودم هم احمقانه بود. انقدر احمقانه که هر وقت به ذهنم میرسید کنارش میزدم.
چادرم را گذاشتم روی جالباسی پشت در. روسریام را درآوردم، تا زدم و گذاشتم توی کشو. مانتو و شلوارم را توی کمد آویزان کردم. و در تمام این مدت، ذهنم وزوز میکرد. یک چیزی انگار نوک زبانم بود، یک چیزی داشت یادم میآمد و همهاش تقصیر آن نام بود.
احسان دهکردی.
مسئله آن نام نبود. او دیگر تمام شده بود. حتی دقیقا یادم نبود چه شکلی ست. مسئله چیزی بود که این وسط گم شده بود. یک تکه خیلی مهم از گذشته. یک تکه خیلی خیلی مهم که آن را خودم پیدا کرده بودم. حیاتیترین قطعهی گذشته، چیزی که به همه اتفاقات معنا میداد. نمیدانستم دقیقا چی؛ ولی مطمئنم یک چیزی بود.
خودم را روی تخت ولو کردم. به سقف زل زدم. نام احسان دهکردی لعنتی را کنار زدم و روی گذشته تمرکز کردم. روی خاطراتی که توی ذهنم، توی اتاقی مخفی پنهان بودند و من کلیدش را نداشتم. کلید اتاق... کلید اتاق... برخاستم. مثل دیوانهها دور خودم چرخیدم. کلید گذشته را داشتم. خودم پنهانش کرده بودم.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 55 چادر را
قسمت ۵۵ جا افتاده بود و جالبه که فقط یه نفر گفت😐
فقط یه نفر داستان رو میخونه؟😕