☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 57 کلید را
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 58
اسید معدهام داشت میجوشید و دل و رودهام را میسوزاند. قطبنمای درون سینهام دوباره به چرخش افتاده بود. هم دلم میخواست بروم هم دلم میخواست بمانم. قطبنما خطر را این اطراف پیدا کرده بود؛ ولی نمیدانستم دقیقا کجا. نمیدانستم باید برگردم یا بمانم.
در خانه را که باز کردم، قطبنما دیوانهوارتر چرخید. آرام سرم را از در بیرون آوردم و کوچه را نگاه کردم. خلوت بود. مثل همیشه بود؛ با یک تفاوت.
او اینجا بود.
قطبنما زودتر از چشمانم پیدایش کرد.
آنطرف کوچه، یک خانه آنسوتر، روی موتورسیکلت نشسته بود و داشت من را نگاه میکرد. احتمالا صدای باز شدن در را شنیده بود که سرش را بلند کرده بود. مستقیم داشت نگاهم میکرد. عقربه قطبنما تند و تیز به سمت او نشانه رفت.
خودش بود.
همان کسی که جلویم ایستاده بود، گل به من داده بود و گفته بود «این برای شماست». همان که اولین بار با او هتل خواجو رفته بودم. همان که دستانش سبزه بود و اولین جلسه چای ماسالا سفارش داده بود. همان چهره محوِ توی خاطراتم بود. و مهمتر از همه اینها، همان کسی بود که دو شب پیش، با چشمان سرخ از خشم جلوی در خانه ایستاده بود و به در ضربه زده بود.
احسان دهکردی بود.
چهرهاش مهمترین قطعه پازل بود که تا الان گمش کرده بودم. قبل از این هم دیده بودمش؛ ولی یادم نبود که اوست. و یادم آمد که چرا نرگس – آن دختر توی بیمارستان – برایم آشنا بود. او خواهر احسان دهکردی بود. همان چشمان، همان نگاه، از نوع دخترانهاش.
لعنتی.
دوباره به حال همان شب افتادم. یخ کردم و قلبم به تپش افتاد. دوتا حس متضاد درونم داشتم: دلم میخواست بدوم سمتش و با لگد بکوبم توی شکمش و انقدر بزنمش که خون بالا بیاورد، و همزمان دلم میخواست از او فرار کنم. او اینجا بود؛ یعنی خطر اینجا بود. یعنی احتمالا آن مردی که رفته بود پیش بابا هم دوستش بود. یعنی خطر پیش بابا بود.
همچنان داشت نگاهم میکرد. نه خشمگین؛ بلکه متعجب. عقب رفتم و در را محکم بستم. دوباره همه پلهها را دویدم بالا. نمیدانستم میخواهم چکار کنم. مطمئن بودم مرد قرار است بلایی سر بابا بیاورد؛ و نمیدانستم چطور میخواهم جلویش را بگیرم. فقط نمیتوانستم بابا را تنها بگذارم.
وقتی جلوی در آپارتمان رسیدم، کفشهای مرد هنوز جلوی در بود. صدایی از داخل خانه نمیآمد. دست کردم توی جیب مانتویم و کلید را درآوردم. همانطور که داشتم کلید را توی قفل میچرخاندم، کفشهایم را درآوردم که زودتر بپرم داخل خانه. در را با شتاب به جلو هل دادم و همراه در داخل خانه پرت شدم. خودم را برای هرچیزی آماده کردم: تیر خوردن، چاقو خوردن، کتک خوردن یا هرچی.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 58 اسید معد
عزیزانی که برای خوندن رمان عجله دارن، میتونن عضو کانال خصوصی بشن😁
توی کانال خصوصی رمان ۱۰ تا ۱۵ قسمت جلوتر از کانال اصلیه.
هزینه عضویت در کانال خصوصی، فقط ۱۱۰ هزار تومان هست📚
(البته انتشار داستان در کانال اصلی با نظم قبلی ادامه پیدا میکنه و در کانال اصلی هم رمان کامل منتشر میشه، ولی با سرعت کمتر)
برای عضویت در کانال خصوصی به ادمین پیام بدید:
@eriha_ad
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۳۱: قربونت برم بابا... ✍️ش. شیردشتزاده کار معراج داشت
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨
📚 #جنگنوشت
قسمت ۳۲: پیتزا با طعم اف-18
✍️ش. شیردشتزاده
***
جنگ ترسناک و زشت است؛ ولی برکات زیادی دارد. یک نمونهاش مثلا این است که توی اخبار خواندم که یک جنگنده اف-18 امریکایی ساقط شده است. خبر را که به علی گفتم، علی خیلی جدی تکذیب کرد و گفت اصلا جنگنده اف-18 نداریم. اصلا چیزی به نام اف-18 ساخته نشده. گفتم خودم توی اخبار خواندم و شبکه خبر هم اعلام کرد. گفت نه اشتباه دیدهای. گفتم اگر درست بود، باید برایم پیتزا بخری. خیلی جدی و مطمئن گفت باشد. رفتم خبرش را پیدا کردم و نشانش دادم. باورش نشد. خودش رفت چک کرد. دید انگار اف-18 هم وجود دارد و ساقط هم شده. پیتزای آن شب خیلی چسبید. مزه اف-18 میداد. دست نیروهای پدافند درد نکند!
یا مثلا یکی از قسمتهای باحال جنگ این است که یکی از فامیلهایمان نذر کرد اگر ایران توانست یک هواپیمای جنگنده امریکایی را ساقط کند، دویست هزار تومان صدقه بدهد. تازه مبلغ برای اف-35 بیشتر بود. این نذر مال اوایل جنگ بود. اولین اف-35 که ساقط شد، نذرش را ادا کرد. ولی بعد کار به جایی رسید که بنده خدا میخندید و میگفت: با این وضع باید نصف حقوقم را بدهم بابت جنگندههای ساقط شده!
با علی رفته بودیم نماز جمعه. این هم از اتفاقات نادری ست که به برکت جنگ میافتد. صادقانه بگویم اصلا اهل نماز جمعه نیستم. فقط سال کنکور یکی دو بار رفتم؛ آن هم چون موسسهای که جمعهها در آن آزمون آزمایشی میدادم، نزدیک مصلی بود و ظهر آزمونم تمام میشد و نماز خواندن توی مصلی توفیق اجباری بود. و البته چون آن سال همان سالی بود که سردار سلیمانی شهید شد و همان جمعه که خبرش آمد، مردم توی مصلی جمع شدند به عزاداری.
بعد از جنگ اما بیشتر نماز جمعه میرفتیم؛ آن هم با این که میدانستیم آن طرفها را خیلی میزند و دفعه قبل که علی رفته بود نماز جمعه، توی سجده آخر نماز زمین از شدت انفجار لرزیده بود و فکر کرده بود شاید دیگر هیچوقت سر از سجده بلند نکند.
موقع برگشت از نماز بودیم که خبرش آمد.
دوتا خلبان آمریکایی در آسمان مرکزی ایران ایجکت کرده بودند. دو خلبان جنگنده اف-15 ایگل از اسکادران جنگنده 494، جایی میان کوهستانهای زاگرس افتاده بودند. یکی از دوستان علی زنگ زده بود و خیلی جدی میگفت بیا بپر پشت موتور، دوتایی برویم دنبال خلبان بگردیم. شوخی نمیکرد اصلا. کاملا جدی. خب البته وسوسه کننده بود. یک پاداش چرب و نرم تعیین کرده بودند برایش. و من هم داشتم به علی چشمغره میرفتم که: بدون من؟ نخیر! بدون من هیچجا نمیروی.
ما که آخرش نرفتیم؛ ولی خیلیها سرخود رفته بودند دنبال خلبان. البته منطقی نبود. مسخرهبازی که نیست. یک منطقه وسیع خشک و کوهستانی است. نمیشود بیگدار به آب زد؛ بدون پشتیبانی، برنامه، نقشه و امکانات. یارو هم خلبان است؛ بچه نیست که راحت بشود گیرش انداخت. و حتما مسلح است. و حتما داخل خاک ایران مزدورهایی هستند که از او پشتیبانی کنند.
آخرش البته نفهمیدیم آن خلبانها پیدا شدند یا نه. شایعه زیاد بود. امریکاییها هم طبق معمول خودشان را از تک و تا نینداختند و گفتند هردو را نجات دادیم. فضای مجازی پر بود از تحلیل سیاسی و طنز و مسخرهبازی. خلبان هم بد جایی افتاده بود آخر. بیخ گوش مردم غیور لر. مطمئنم اگر خلبان دست لرها افتاده باشد، حتما هزار بار به خودش لعنت فرستاده که چرا ایجکت کرده و چرا اصلا خلبان شده و چرا اصلا به دنیا آمده. چون اصولا عشایر لر با متجاوز به ایران شوخی ندارند.
و آن شب، معجزه رخ داد. معجزه دشت مهیار. همین بیخ گوش ما.
طوفان طبس معجزه بود؛ این را شنیده بودیم. شنیده بودیم که شنها مامور خدا بودند و زمانی که ما نه رادارهای پیشرفته داشتیم، نه پدافند، نه حتی نیروی نظامی منسجم، خدا برایمان پدافند کرده بود. تمام آن برنامهی دقیق و حساب شدهی امریکاییها و تجهیزات پیشرفتهشان را، خدا با یک طوفان شن تحقیر کرده بود. شنهای ریز. شنهای ظاهراً ناچیز. کار خدا اینطوری است دیگر. وقتی خودت را باد میکنی و توهم بزرگی و شکستناپذیری به سرت میزند، خدا با ضعیفترین و ناچیزترین مخلوقاتش شکستت میدهد. نمرود با یک پشه مرد؛ یک پشه کوچک و ناچیز. سپاه ابرهه را پرندگان کوچک و ظریف له کردند.
و شنهای ریز طبس، مامور خدا بودند. همه عالم مامور خداست.
ما طبس را توی کتابها خوانده بودیم. از پدرانمان شنیده بودیم. ولی مهیار را دیدیم.
نیمهشب بود؛ بامداد شانزدهم فروردین. چهل و هفت سال از طبس گذشته بود، ما حالا مجهز به رادار و پدافند بودیم، ولی بینیاز نبودیم. ما همچنان در برابر خدا و قدرتش هیچیم...
ادامه دارد...
#مرگ_بر_امریکا
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
این متن، نوشتهی روزنامه کیهانه! 📌مشکوکترین قرارداد تاریخ نفت ایران امضا شد!/ چگونه ۸۰ میلیون بش
🔴 تکذیبیه
♦️مطلبی با عنوان «مشکوکترین قرارداد تاریخ نفت ایران امضا شد!» با سوءاستفاده از نام روزنامه کیهان در فضای مجازی در حال باز نشر و توزیع است.
♦️چنین مطلبی در روزنامه کیهان و کانالهای رسمی کیهان در تلگرام و پیامرسانهای داخلی منتشر نشده است و یک کانال جعلی با سوءاستفاده از نام کیهان در تلگرام منشأ خبر بوده است.
♦️پس از انتشار خبر در این کانال جعلی برخی کانال های بدنام داخلی با توزیع گسترده آن به فراگیر کردن خبر پرداخته اند که نشان از پروژه ای هدفدار در پشت صحنه است. جالب آنجاست که رسانه های ضدایرانی مانند اینترنشنال و صدای آمریکا نیز دقیقا با همین محتوا، این خط خبری را دنبال کرده اند.
♦️مؤسسه کیهان پیگیری حقوقی از نشردهندگان این مطلب را حق قانونی خود میداند.
🔻مخاطبان میتوانند مطالب کیهان را از طریق سایت رسمی روزنامه به نشانی KAYHAN.IR دنبال کنند.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 58 اسید معد
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 59
تنها چیزی که دیدم اما، بابا و همان مرد بودند که سر جایشان ایستاده بودند. مرد سر جایش خشکش زده بود؛ ولی معلوم بود میخواهد برود و بابا هم پشت سرش بود؛ احتمالا تا قبل از رسیدن من داشت بدرقهاش میکرد. حالا ولی هردو بهتزده، به من نگاه میکردند؛ قطعا قیافهام مثل کسانی بود که روح دیدهاند.
-خوبی بابا؟ چی شده؟
این را بابا پرسید. مرد لبش را جوید و دست کشید روی ریشهایش. خودم را جمع و جور کردم.
-چی...؟ آ... آره... خوبم...
-چرا رنگت پریده؟ چی شد که برگشتی؟
خودم را از جلوی در کنار کشیدم و کمی بیشتر داخل آمدم. دستان عرقکردهام را بهم مالیدم و گفتم: چیزه... یه چیزی رو جا گذاشته بودم... اومدم برش دارم...
بابا اخم کرد و با دقت بیشتری به صورتم نگاه کرد. معلوم بود که رنگم پریده و معلوم بود که باور نکرده.
-مطمئنی حالت خوبه؟ چیزی شده؟
به زور خندیدم و رفتم سمت اتاقم.
-آره بابا خوبم. الانم میرم چیزی که جا گذاشته بودم رو برمیدارم و میرم...
وقتی کمی فاصله گرفتم، صدای مرد را شنیدم که به بابا گفت: آقا ما دیگه زحمت رو کم کنیم. ممنون که وقت گذاشتید.
-خواهش میکنم. هر کاری بود درخدمتم.
وقتی به اتاقم رسیدم، صدای خداحافظیشان آمد و بعد هم صدای بسته شدن در.
من هم در اتاقم را بستم و به در تکیه دادم. دستم را روی سینهام گذاشتم، شاید قلبی که دیوانهوار میتپید آرام بگیرد. چندتا نفس عمیق کشیدم و به این فکر کردم که شاید بهم خوردن قرار ازدواجم با احسان دهکردی، چیزی غیر از مهریه بوده. شاید احسان دهکردی خطری داشته، شاید جاسوس بوده و ما زود این را فهمیدهایم. شاید علت این خشم وحشتناکی که به او داشتم همین بود؛ شاید فهمیده بودم که او بخاطر پدرم به من نزدیک شده تا جاسوسی کند. شاید که او به همان تصادفی – که در واقع تصادف نبود – هم ربط داشت؛ چطورش برایم معلوم نبود. و نمیفهمیدم چرا اگر معلوم شده احسان دهکردی جاسوس است، هنوز دارد آزاد برای خودش میچرخد؟
یک نفس عمیق دیگر کشیدم.
باید با یک نفر حرف میزدم؛ هرچند حرف زدن درباره احسان دهکردی کار سختی بود. باید با نرگس حرف میزدم. نرگس خواهر احسان دهکردی بود و همان روز که به بیمارستان آمد هم معلوم بود چیزهایی میداند. و برای همین بود که مامان از نرگس خوشش نمیآمد. باید با نرگس حرف میزدم؛ ولی شماره لعنتیاش توی گوشیام بود و گوشی لعنتیام گم شده بود.
بابا آرام در اتاقم را زد.
-بابا... خوبی؟ میشه بیام تو؟
حرف زدن درباره احسان دهکردی با بابا، سختترین کار دنیا بود. عذاب مطلق. ولی باید انجامش میدادم. کولهام را زمین گذاشتم و در اتاق را باز کردم. بابا پشت در بود؛ با چشمانی که نگران نگاهم میکردند و با لیوان آب در دستش. شاید خودش فهمیده بود.
-میشه بیام تو؟
سرم را تکان دادم. زبانم از همین حالا بند آمده بود. عرق کرده بودم. چادرم را درآوردم و آن را انداختم روی کولهام. بابا آمد تو و نشست روی تختم. هنوز نفس کشیدنش خسخس داشت.
-چی شده بابا؟
روی تخت نشستم؛ ولی با فاصله. انگشتانم را به هم فشار دادم. یخ بودند. بابا لیوان آب را داد دستم.
-پایین چی دیدی که اینطوری رنگت پریده؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔴 تکذیبیه ♦️مطلبی با عنوان «مشکوکترین قرارداد تاریخ نفت ایران امضا شد!» با سوءاستفاده از نام روزنا
👌👌👌👏👏👏بهترین کار همیشه بیان یک موضوع و رد یا تاییدشه.
به این میگن روشنگری و زدودن مه ابهام از افکار، دقیقا رسالت اسم کانال که مه شکنه😎
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگنوشت قسمت ۳۲: پیتزا با طعم اف-18 ✍️ش. شیردشتزاده *** جنگ ترسناک
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨
📚 #جنگنوشت
قسمت ۳۳: صبح شانزده فروردین
✍️ش. شیردشتزاده
نیمهشب بود؛ بامداد شانزدهم فروردین. چهل و هفت سال از طبس گذشته بود، ما حالا مجهز به رادار و پدافند بودیم، ولی بینیاز نبودیم. ما همچنان در برابر خدا و قدرتش هیچیم.
یک یگان از نیروهای ویژه آمده بودند، با چهار فروند هواپیمای ترابریِ پر از تجهیزات و مهمات، و شش فروند جنگنده(دو اف-35، دو اف-16 و دو اف-15)، حداقل شش پهپاد رزمی و هشت بالگرد که داخل هواپیمای ترابری بودند. قرار بود هلیبرن کنند و با عملیات فریب، اورانیوم غنیشده ایران را بدزدند تا ترامپ بتواند سرش را بالا بگیرد و بگوید پرونده هستهای ایران را بسته است.
قرار بود هواپیماهای ترابری هرکولس در یک فرودگاه متروکه فرود بیایند و تجهیزات، بالگردها و نیروها را پیاده کنند، عملیاتی مثل فیلمهای هالیوودی یا شاید مثل کاری که در ونزوئلا کردند رغم بزنند. حمله بزدلانه دزدکی. و تا قلب ایران آمده بودند. فرودگاه متروکه مخصوص هواپیمای سمپاشی از قبل برایشان آماده بود، به لطف مزدورهای وطنفروش. از طریق عملیات فریب و جنگ الکترونیکی هم میخواستند نیروهای نظامی ایران را گیج کنند و اول کار تا حدودی موفق هم شدند.
ولی همانطور که گفتم، خدا هم از ما قویتر است هم از آنها.
روایتها پیرامون قضیه متعدد و بعضاً متناقض است؛ ولی گویا گزارش اولیه را یک چوپان که اطراف آن منطقه بوده به نیروهای اطلاعاتی ایران داده. یکی از همان عشایر غیور. قبل از این که بالگرد اول آماده پرواز شود و قبل از این که دوتا از هواپیماهای ترابری بنشینند، نیروهای اطلاعات رسیدهاند و بعد نیروهای ارتش و فراجا و سپاه. درگیر شدهاند؛ آن هم درحالی که امریکاییها پشتیبانی هوایی و پهپاد داشتند و نیروهای ایرانی موشک دوشپرتاب.
عملیات امریکاییها حتی به لحظه صفر نرسید. دوتا از هواپیماهای ترابری قبل از فرود آسیب دیدند و از کار افتادند. امریکاییها با دو هرکولس باقی مانده، به هر نکبتی بود و پا پشتیبانی هوایی اسرائیل، هرچه قابل بردن بود را برداشتند و بیشتر تجهیزاتشان را جا گذاشتند و الفرار.
یاد آن جمله آقا افتادم که گفته بودند: آمدند خودشان را نجس کردند رفتند.
صبح شانزدهم فروردین بود. خبر توی فضای مجازی پیچیده بود. مردم داشتند دربارهاش جوک میساختند؛ طبق معمول. علی سر کار بود و من خانه بودم؛ بیخبر از همهجا. ساعت یازده و ربع، مسئول خادمان معراج برایم پیام داد که: میتوانی دوازده معراج باشی؟
با علی تماس گرفتم. به او هم گفته بودند باید دوازده خودش را برساند معراج. مسئول برادران نمیتوانست به موقع برسد. به علی گفته بودند زودتر برود تا بقیه برسند.
علی خودش را رساند خانه و من را سوار کرد و رفتیم معراج.
وارد حسینیه که شدیم، دیدیم دوتا شهید را با فاصله گذاشتهاند روی زمین برای وداع. تابوت هردو شهید باز بود. صورتشان پیدا بود. دوتا مرد جوان بودند. خانواده و همکارهاشان دورشان را گرفته بودند. همان همکارها خودشان حسینیه را دست گرفته بودند و یک نفرشان هم که گویا مداح بود، داشت میخواند و بقیه زار میزدند. صدای شیون همسر یکیشان از همه بلندتر بود. با یک نوزاد به بغل، داشت جیغ میکشید و اسم همسرش را میگفت.
شهدای دشت مهیار.
پیروزی هزینه داشت.
ادامه دارد...
#مرگ_بر_امریکا
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 59 تنها چیز
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 60
لیوان را گرفتم و یک نفس نوشیدم. کلمات تا نزدیک زبانم میرسیدند و محو میشدند. گلوی خشکیدهام تر شد؛ ولی زبانم باز نمیشد. دلم میخواست خودم شروع کنم به پرسیدن. اول از همه هم بپرسم آن مرد کی بود و چکار داشت؛ ولی مطمئن بودم بابا به هر سوالی که درباره کارش باشد، جواب درست و درمان نمیدهد.
-کسیو دیدی؟ چی دیدی؟ چرا یهو اومدی بالا؟
آرام گفتم: اون...
-کی؟ چی؟
-اونو دیدم...
-کیو؟
نمیتوانستم اسمش را به زبان بیاورم. انگار کلمه ممنوعه بود. انگار ولدمورت توی دنیای هری پاتر بود که نباید اسمش را میآوردی؛ «همونی که میدونی»، «اسمشو نبر»، یک چنین چیزی. گفتم: همون... همون اون دیگه...
بابا بلند گفت: دهکردی؟
مثل لالها سر تکان دادم. عمیقا ممنون بودم که زود قضیه را فهمیده. زیرچشمی نگاهش کردم که ببینم قیافهاش چطور میشود. کمی سرخ شد؛ ولی خیلی عصبانی به نظر نمیرسید. گفت: پس اونم یادته آره؟
آرام گفتم: فقط یکم. درست یادم نیست چی شد.
بابا یک نفس عمیق صدادار کشید. تمام جراتم را جمع کردم و گفتم: قضیه چی بود؟
بابا باز هم از همان نفسهای صدادار کشید.
-من و مامانت امیدوار بودیم یادت رفته باشه.
دوباره سوالم را تکرار کردم: قضیه چی بود؟
بابا نگاهش را دورتادور اتاقم چرخاند. نمیخواست چشمش به چشمم بیفتد. کمی سرخ و سفید شد. پرسید: یادت نیست؟
-نه. فقط یادمه که خواستگارم بود.
بابا منمن کرد.
-تو میدونی که من شرایطم چطوریه؛ مگه نه بابا؟
سر تکان دادم. گفت: خب اینم به همون قضیه ربط داره... یه سری مسائل حفاظتی پیش اومد و اینطوری شد. ولی بیشترش رو نپرس چون نمیتونم بهت بگم. من برای حفاظت از تو و همه خانواده مجبور شدم این کار رو بکنم.
-دقیقا چطوری ردش کردین؟
-یه مهریه سنگین تعیین کردم و یه سری شرط و شروط سخت که نتونه از پسش بربیاد. اونم زیر بار نرفت.
صدای صبا را توی ذهنم شنیدم که داشت میگفت احسان دهکردی لیاقتم را نداشته، من را انقدر دوست نداشته که زیر بار آن مهریه برود. حرفی بود که از خیلیها شنیده بودم؛ و با این که مطمئن نبودم استدلال درستی باشد، غرورِ ترکخوردهام درد گرفت.
داشتم از کنجکاوی میمردم؛ ولی امیدی به حرف زدن بابا نداشتم. بیست سال بود که با این آدم زندگی کرده بودم و هنوز دقیقا نمیدانستم محل کارش کجاست و چکار میکند؛ معلوم بود که وقتی پای مسائل حفاظتی محل کارش وسط باشد، لام تا کام حرف نمیزند. تا همینجا هم زیادی لطف کرده و اطلاعات داده بود.
بابا دستش را انداخت دور شانههایم و من را به خودش چسباند.
-ببخشید بابا. میدونم تو خیلی اذیت شدی. تقصیر منه. من باید بیشتر حواسمو جمع میکردم.
از دو جهت مچاله شدم. هم بخاطر عذرخواهی بابا و هم این که فکر میکرد من اذیت شدهام. این که بخاطر رفتن یک پسر اذیت شده باشم مایه ننگ و ضعف بود. از خودم لجم گرفت، از بابا که اینطوری فکر میکرد لجم گرفت و از همه. گفتم: نه، مهم نبود. الانم کلا یادم رفته دیگه.
به هرحال فراموشی خیلی وقتها نعمت است؛ یک وقتهایی مثل آن لحظهی من. و من آن نعمت را از دست داده بودم.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi