eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
841 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
این متن، نوشته‌ی روزنامه کیهانه! 📌مشکوک‌ترین قرارداد تاریخ نفت ایران امضا شد!/ چگونه ۸۰ میلیون بش
🔴 تکذیبیه ♦️مطلبی با عنوان «مشکوک‌ترین قرارداد تاریخ نفت ایران امضا شد!» با سوءاستفاده از نام روزنامه کیهان در فضای مجازی در حال باز نشر و توزیع است. ♦️چنین مطلبی در روزنامه کیهان و کانال‌های رسمی کیهان در تلگرام و پیام‌رسان‌های داخلی منتشر نشده است و یک کانال جعلی با سوءاستفاده از نام کیهان در تلگرام منشأ خبر بوده است. ♦️پس از انتشار خبر در این کانال جعلی برخی کانال های بدنام داخلی با توزیع گسترده آن به فراگیر کردن خبر پرداخته اند که نشان از پروژه ای هدفدار در پشت صحنه است. جالب آنجاست که رسانه های ضدایرانی مانند اینترنشنال و صدای آمریکا نیز دقیقا با همین محتوا، این خط خبری را دنبال کرده اند. ♦️مؤسسه کیهان پیگیری حقوقی از نشردهندگان این مطلب را حق قانونی خود می‌داند. 🔻مخاطبان می‌توانند مطالب کیهان را از طریق سایت رسمی روزنامه به نشانی KAYHAN.IR دنبال کنند.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 58 اسید معد
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 59 تنها چیزی که دیدم اما، بابا و همان مرد بودند که سر جایشان ایستاده بودند. مرد سر جایش خشکش زده بود؛ ولی معلوم بود می‌خواهد برود و بابا هم پشت سرش بود؛ احتمالا تا قبل از رسیدن من داشت بدرقه‌اش می‌کرد. حالا ولی هردو بهت‌زده، به من نگاه می‌کردند؛ قطعا قیافه‌ام مثل کسانی بود که روح دیده‌اند. -خوبی بابا؟ چی شده؟ این را بابا پرسید. مرد لبش را جوید و دست کشید روی ریش‌هایش. خودم را جمع و جور کردم. -چی...؟ آ... آره... خوبم... -چرا رنگت پریده؟ چی شد که برگشتی؟ خودم را از جلوی در کنار کشیدم و کمی بیشتر داخل آمدم. دستان عرق‌کرده‌ام را بهم مالیدم و گفتم: چیزه... یه چیزی رو جا گذاشته بودم... اومدم برش دارم... بابا اخم کرد و با دقت بیشتری به صورتم نگاه کرد. معلوم بود که رنگم پریده و معلوم بود که باور نکرده. -مطمئنی حالت خوبه؟ چیزی شده؟ به زور خندیدم و رفتم سمت اتاقم. -آره بابا خوبم. الانم میرم چیزی که جا گذاشته بودم رو برمی‌دارم و میرم... وقتی کمی فاصله گرفتم، صدای مرد را شنیدم که به بابا گفت: آقا ما دیگه زحمت رو کم کنیم. ممنون که وقت گذاشتید. -خواهش می‌کنم. هر کاری بود درخدمتم. وقتی به اتاقم رسیدم، صدای خداحافظی‌شان آمد و بعد هم صدای بسته شدن در. من هم در اتاقم را بستم و به در تکیه دادم. دستم را روی سینه‌ام گذاشتم، شاید قلبی که دیوانه‌وار می‌تپید آرام بگیرد. چندتا نفس عمیق کشیدم و به این فکر کردم که شاید بهم خوردن قرار ازدواجم با احسان دهکردی، چیزی غیر از مهریه بوده. شاید احسان دهکردی خطری داشته، شاید جاسوس بوده و ما زود این را فهمیده‌ایم. شاید علت این خشم وحشتناکی که به او داشتم همین بود؛ شاید فهمیده بودم که او بخاطر پدرم به من نزدیک شده تا جاسوسی کند. شاید که او به همان تصادفی – که در واقع تصادف نبود – هم ربط داشت؛ چطورش برایم معلوم نبود. و نمی‌فهمیدم چرا اگر معلوم شده احسان دهکردی جاسوس است، هنوز دارد آزاد برای خودش می‌چرخد؟ یک نفس عمیق دیگر کشیدم. باید با یک نفر حرف می‌زدم؛ هرچند حرف زدن درباره احسان دهکردی کار سختی بود. باید با نرگس حرف می‌زدم. نرگس خواهر احسان دهکردی بود و همان روز که به بیمارستان آمد هم معلوم بود چیزهایی می‌داند. و برای همین بود که مامان از نرگس خوشش نمی‌آمد. باید با نرگس حرف می‌زدم؛ ولی شماره لعنتی‌اش توی گوشی‌ام بود و گوشی لعنتی‌ام گم شده بود. بابا آرام در اتاقم را زد. -بابا... خوبی؟ می‌شه بیام تو؟ حرف زدن درباره احسان دهکردی با بابا، سخت‌ترین کار دنیا بود. عذاب مطلق. ولی باید انجامش می‌دادم. کوله‌ام را زمین گذاشتم و در اتاق را باز کردم. بابا پشت در بود؛ با چشمانی که نگران نگاهم می‌کردند و با لیوان آب در دستش. شاید خودش فهمیده بود. -می‌شه بیام تو؟ سرم را تکان دادم. زبانم از همین حالا بند آمده بود. عرق کرده بودم. چادرم را درآوردم و آن را انداختم روی کوله‌ام. بابا آمد تو و نشست روی تختم. هنوز نفس کشیدنش خس‌خس داشت. -چی شده بابا؟ روی تخت نشستم؛ ولی با فاصله. انگشتانم را به هم فشار دادم. یخ بودند. بابا لیوان آب را داد دستم. -پایین چی دیدی که اینطوری رنگت پریده؟ ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔴 تکذیبیه ♦️مطلبی با عنوان «مشکوک‌ترین قرارداد تاریخ نفت ایران امضا شد!» با سوءاستفاده از نام روزنا
👌👌👌👏👏👏بهترین کار همیشه بیان یک موضوع و رد یا تاییدشه. به این میگن روشنگری و زدودن مه ابهام از افکار، دقیقا رسالت اسم کانال که مه شکنه😎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۳۲: پیتزا با طعم اف-18 ✍️ش. شیردشت‌زاده *** جنگ ترسناک
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۳۳: صبح شانزده فروردین ✍️ش. شیردشت‌زاده نیمه‌شب بود؛ بامداد شانزدهم فروردین. چهل و هفت سال از طبس گذشته بود، ما حالا مجهز به رادار و پدافند بودیم، ولی بی‌نیاز نبودیم. ما همچنان در برابر خدا و قدرتش هیچیم. یک یگان از نیروهای ویژه آمده بودند، با چهار فروند هواپیمای ترابریِ پر از تجهیزات و مهمات، و شش فروند جنگنده(دو اف-35، دو اف-16 و دو اف-15)، حداقل شش پهپاد رزمی و هشت بالگرد که داخل هواپیمای ترابری بودند. قرار بود هلی‌برن کنند و با عملیات فریب، اورانیوم غنی‌شده ایران را بدزدند تا ترامپ بتواند سرش را بالا بگیرد و بگوید پرونده هسته‌ای ایران را بسته است. قرار بود هواپیماهای ترابری هرکولس در یک فرودگاه متروکه فرود بیایند و تجهیزات، بالگردها و نیروها را پیاده کنند، عملیاتی مثل فیلم‌های هالیوودی یا شاید مثل کاری که در ونزوئلا کردند رغم بزنند. حمله بزدلانه دزدکی. و تا قلب ایران آمده بودند. فرودگاه متروکه مخصوص هواپیمای سمپاشی از قبل برایشان آماده بود، به لطف مزدورهای وطن‌فروش. از طریق عملیات فریب و جنگ الکترونیکی هم می‌خواستند نیروهای نظامی ایران را گیج کنند و اول کار تا حدودی موفق هم شدند. ولی همان‌طور که گفتم، خدا هم از ما قوی‌تر است هم از آن‌ها. روایت‌ها پیرامون قضیه متعدد و بعضاً متناقض است؛ ولی گویا گزارش اولیه را یک چوپان که اطراف آن منطقه بوده به نیروهای اطلاعاتی ایران داده. یکی از همان عشایر غیور. قبل از این که بالگرد اول آماده پرواز شود و قبل از این که دوتا از هواپیماهای ترابری بنشینند، نیروهای اطلاعات رسیده‌اند و بعد نیروهای ارتش و فراجا و سپاه. درگیر شده‌اند؛ آن هم درحالی که امریکایی‌ها پشتیبانی هوایی و پهپاد داشتند و نیروهای ایرانی موشک دوش‌پرتاب. عملیات امریکایی‌ها حتی به لحظه صفر نرسید. دوتا از هواپیماهای ترابری قبل از فرود آسیب دیدند و از کار افتادند. امریکایی‌ها با دو هرکولس باقی مانده، به هر نکبتی بود و پا پشتیبانی هوایی اسرائیل، هرچه قابل بردن بود را برداشتند و بیشتر تجهیزاتشان را جا گذاشتند و الفرار. یاد آن جمله آقا افتادم که گفته بودند: آمدند خودشان را نجس کردند رفتند. صبح شانزدهم فروردین بود. خبر توی فضای مجازی پیچیده بود. مردم داشتند درباره‌اش جوک می‌ساختند؛ طبق معمول. علی سر کار بود و من خانه بودم؛ بی‌خبر از همه‌جا. ساعت یازده و ربع، مسئول خادمان معراج برایم پیام داد که: می‌توانی دوازده معراج باشی؟ با علی تماس گرفتم. به او هم گفته بودند باید دوازده خودش را برساند معراج. مسئول برادران نمی‌توانست به موقع برسد. به علی گفته بودند زودتر برود تا بقیه برسند. علی خودش را رساند خانه و من را سوار کرد و رفتیم معراج. وارد حسینیه که شدیم، دیدیم دوتا شهید را با فاصله گذاشته‌اند روی زمین برای وداع. تابوت هردو شهید باز بود. صورتشان پیدا بود. دوتا مرد جوان بودند. خانواده و همکارهاشان دورشان را گرفته بودند. همان همکارها خودشان حسینیه را دست گرفته بودند و یک نفرشان هم که گویا مداح بود، داشت می‌خواند و بقیه زار می‌زدند. صدای شیون همسر یکی‌شان از همه بلندتر بود. با یک نوزاد به بغل، داشت جیغ می‌کشید و اسم همسرش را می‌گفت. شهدای دشت مهیار. پیروزی هزینه داشت. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 59 تنها چیز
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 60 لیوان را گرفتم و یک نفس نوشیدم. کلمات تا نزدیک زبانم می‌رسیدند و محو می‌شدند. گلوی خشکیده‌ام تر شد؛ ولی زبانم باز نمی‌شد. دلم می‌خواست خودم شروع کنم به پرسیدن. اول از همه هم بپرسم آن مرد کی بود و چکار داشت؛ ولی مطمئن بودم بابا به هر سوالی که درباره کارش باشد، جواب درست و درمان نمی‌دهد. -کسیو دیدی؟ چی دیدی؟ چرا یهو اومدی بالا؟ آرام گفتم: اون... -کی؟ چی؟ -اونو دیدم... -کیو؟ نمی‌توانستم اسمش را به زبان بیاورم. انگار کلمه ممنوعه بود. انگار ولدمورت توی دنیای هری پاتر بود که نباید اسمش را می‌آوردی؛ «همونی که می‌دونی»، «اسمشو نبر»، یک چنین چیزی. گفتم: همون... همون اون دیگه... بابا بلند گفت: دهکردی؟ مثل لال‌ها سر تکان دادم. عمیقا ممنون بودم که زود قضیه را فهمیده. زیرچشمی نگاهش کردم که ببینم قیافه‌اش چطور می‌شود. کمی سرخ شد؛ ولی خیلی عصبانی به نظر نمی‌رسید. گفت: پس اونم یادته آره؟ آرام گفتم: فقط یکم. درست یادم نیست چی شد. بابا یک نفس عمیق صدادار کشید. تمام جراتم را جمع کردم و گفتم: قضیه چی بود؟ بابا باز هم از همان نفس‌های صدادار کشید. -من و مامانت امیدوار بودیم یادت رفته باشه. دوباره سوالم را تکرار کردم: قضیه چی بود؟ بابا نگاهش را دورتادور اتاقم چرخاند. نمی‌خواست چشمش به چشمم بیفتد. کمی سرخ و سفید شد. پرسید: یادت نیست؟ -نه. فقط یادمه که خواستگارم بود. بابا من‌من کرد. -تو می‌دونی که من شرایطم چطوریه؛ مگه نه بابا؟ سر تکان دادم. گفت: خب اینم به همون قضیه ربط داره... یه سری مسائل حفاظتی پیش اومد و اینطوری شد. ولی بیشترش رو نپرس چون نمی‌تونم بهت بگم. من برای حفاظت از تو و همه خانواده مجبور شدم این کار رو بکنم. -دقیقا چطوری ردش کردین؟ -یه مهریه سنگین تعیین کردم و یه سری شرط و شروط سخت که نتونه از پسش بربیاد. اونم زیر بار نرفت. صدای صبا را توی ذهنم شنیدم که داشت می‌گفت احسان دهکردی لیاقتم را نداشته، من را انقدر دوست نداشته که زیر بار آن مهریه برود. حرفی بود که از خیلی‌ها شنیده بودم؛ و با این که مطمئن نبودم استدلال درستی باشد، غرورِ ترک‌خورده‌ام درد گرفت. داشتم از کنجکاوی می‌مردم؛ ولی امیدی به حرف زدن بابا نداشتم. بیست سال بود که با این آدم زندگی کرده بودم و هنوز دقیقا نمی‌دانستم محل کارش کجاست و چکار می‌کند؛ معلوم بود که وقتی پای مسائل حفاظتی محل کارش وسط باشد، لام تا کام حرف نمی‌زند. تا همینجا هم زیادی لطف کرده و اطلاعات داده بود. بابا دستش را انداخت دور شانه‌هایم و من را به خودش چسباند. -ببخشید بابا. می‌دونم تو خیلی اذیت شدی. تقصیر منه. من باید بیشتر حواسمو جمع می‌کردم. از دو جهت مچاله شدم. هم بخاطر عذرخواهی بابا و هم این که فکر می‌کرد من اذیت شده‌ام. این که بخاطر رفتن یک پسر اذیت شده باشم مایه ننگ و ضعف بود. از خودم لجم گرفت، از بابا که اینطوری فکر می‌کرد لجم گرفت و از همه. گفتم: نه، مهم نبود. الانم کلا یادم رفته دیگه. به هرحال فراموشی خیلی وقت‌ها نعمت است؛ یک وقت‌هایی مثل آن لحظه‌ی من. و من آن نعمت را از دست داده بودم. *** ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درحالی که جای اون تفنگ‌های صورتی هنوز درد می‌کنه، شاهد یه حماسه دیگه در رزمایش جانفدا هستیم😫 استفاده ابزاری از جذابیت‌های جسمی زنانه برای مانور تبلیغاتی و گفتن این که: ما خیلی به خانم‌ها اهمیت می‌دیم😌
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
آقا من همینجا اعلام می‌کنم هیچ مشکلی با اصل حضور زنان در عرصه‌های نظامی ندارم و معتقدم خیلی هم خوب و لازمه، تا جایی که با شرع مغایرت نداشته باشه. ولی اینی که به نمایش گذاشتن، حضور واقعی زن در عرصه نظامی نبود. صرفا یه نمایش بود. به چهارتا دختر خوشگل آرایش کرده تفنگ دادن، اونم درحالی که بعید می‌دونم بیشترشون حتی بتونن کلاشنیکف رو باز و بسته کنن. زنی که واقعا وارد عرصه نظامی میشه، نه اهل آرایش کردن و این حجم از عمل زیباییه، نه اهل اینطوری نمایش دادن کف خیابون. و متاسفانه بازهم، چیزی که هست اینه که زن در عرصه نظامی جدی گرفته نمی‌شه و فقط برای شوآف می‌خوانش. نه برای حضور واقعی. نه برای دادن درجه سرهنگی و سرتیپی و سپهبدی. نه برای تصمیم‌سازی و فرماندهی. حتی اگه همین فردا جنگ بشه و این دخترا بخوان برن جبهه، هیچکس جدی‌شون نمی‌گیره و راهشون نمیده و بهشون میگن حضور شما توی خونه ضروری‌تره😌 (بماند که هیچ آموزش نظامی کارآمدی هم به خانم‌ها ندادن و نمی‌خوان بدن) فقط برای این که با آرایش و حتی بدون حجاب، تفنگ به دست راه بره و نمایش رسانه‌ای راه بندازه. آقایون محترم! اگه دنبال این هستید که توی جهان دیده بشیم، لطفاً قبلش یکم فکر کنید... ما قراره در سطح جهانی آرمان‌ها و ارزش‌های انقلاب رو ترویج کنیم... نه که ادای معمر قذافی رو دربیاریم😐 زن تراز انقلاب اسلامی خانم دباغه... نه این خانم‌هایی که صورتشون داره از حجم زیاد تزریق ژل می‌ترکه😒
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
واقعا تاسف انگیزه. مگه سر حجاب این همه خون ریخته نشد؟ مگه حجاب رکن اساسی شرع و قانون کشور نیست؟ چرا سوء استفاده ابزاری میکنید؟ چرا چنین وضعیتی باید بین زنان و دخترام انقلابی باشه؟ مگه اومدیم خاله بازی؟ تقدس جنگ و انقلاب رو با این ابداعات تازه به دوران رسیده زیر سوال نبرید. هر سری یا باید از دست بلاگر مذهبی حرص بخوریم یا مقدس نماها و انقلابی نماها.