راستی
عزیزانی که برای خوندن رمان عجله دارن، میتونن عضو کانال خصوصی بشن😁
توی کانال خصوصی رمان ۱۰ تا ۱۵ قسمت جلوتر از کانال اصلیه.
هزینه عضویت در کانال خصوصی، فقط ۱۱۰ هزار تومان هست📚
(البته انتشار داستان در کانال اصلی با نظم قبلی ادامه پیدا میکنه و در کانال اصلی هم رمان کامل منتشر میشه، ولی با سرعت کمتر)
برای عضویت در کانال خصوصی به ادمین پیام بدید:
@eriha_ad
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 70 سهیلا و
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 71
***
نمازم را که خواندم، از خیر تعقیباتش گذشتم و خودم را رساندم به ماشین. رفته بودم خانه و ماشین پدر را برداشته بودم. بلندگوی مسجد داشت اعلام میکرد که چون شب جمعه است، مراسم دعای کمیل برگزار میشود.
هنوز ماشین را روشن نکرده بودم که دیدمشان.
انگار خود موسویان بود که توی پیادهرو ایستاده بود؛ ولی مسنتر، خمیده و چروکیده. با زنی مسن کنار خیابان ایستاده بودند. زن رو گرفته بود؛ ولی چشمانش انگار چشمان ریحانه بود با چروکهای بیشتر. پیرزن با یک دستش محکم رو گرفته بود و دست دیگر را برای نگه داشتن ماشین بالا برده بود.
قبل از این که دربارهاش فکر کنم ترمز زدم؛ دقیقا جلوی پایشان. پیرمرد جلو سوار شد و پیرزن عقب. پدر و مادر موسویان بودند و با این که پدر موسویان بینهایت شبیه پسرش بود، از او واهمه نداشتم. آنها من را نمیشناختند؛ هم را ندیده بودیم.
-خدا خیرت بده بابا. زانوهام دیگه یاری نمیکرد.
به عصایی که آن را میان زانوهایش گذاشته بود نگاه کردم. محکم آن را گرفته بود؛ مثل یک عادت. دستانش با وجود چین و چروکهای زیاد، بزرگ و قدرتمند بودند. نمیلرزیدند و تحلیل نرفته بودند. کت و شلوار نوکمدادی پوشیده بود و یک عینک بزرگ روی چشمانش بود. داشت زیر لب صلوات میفرستاد. مادربزرگ ساکت بود. داشت بیرون را نگاه میکرد. چادرش سرمهای بود و گلهای خیلی ریز داشت. محکم رو گرفته بود. به این نتیجه رسیدم که خوب شد سوارشان کردم. ممکن بود گیر یک دزد عوضی بیفتند که زورش به پیرزنها و پیرمردها میرسد. میتوانست با یک چاقو جیبشان را خالی کند. میتوانست بهشان آسیب بزند. آنوقت ریحانه فرو میپاشید؛ مطمئنم. گفته بود چقدر دوستشان دارد. پس برایم مهم بود که گیر یک دزد عوضی نیفتند. و باز به این نتیجه رسیدم که بیاراده این کار را کردهام، چون در تمام لایههای مغزم این باور حک شده است که من هرچیزی و هرکسی که ریحانه دوست داشته باشد را دوست دارم، چون او را دوست دارم.
بدنم با این فکر داغ شد.
نباید اینطور میبود؛ ولی تلاشم برای فراموش کردنش احمقانه بود. از این فکر نزدیک بود واقعا گریهام بگیرد. برای این که بغضم را گم و گور کنم، گفتم: هرجا خواستید پیاده بشید بگید.
-باشه بابا... ما خونهمون همین نزدیکه. خواستیم قبل نماز بریم جلسه تفسیر قرآن.
- قبول باشه.
فکر کنم نشنید. شاید گوشش کمی سنگین بود. به کوچهای اشاره کرد.
-همینجا وایسا بابا. دستت درد نکنه.
-تا در خونه میرسونمتون.
-لازم نیست بابا. خونهمون اول کوچهس.
جلوی کوچه توقف کردم. میدانستم خانهشان کجاست. پدربزرگ دستانش را بالا برد.
-خدا خیرت بده بابا. الهی درمونده نشی. الهی هرچی از خدا میخوای خدا بهت بده.
اگر میدانست نوه خودش را میخواهم هم همین را میگفت؟ شاید. او با موسویان فرق داشت. مهربانتر بود. مادربزرگش هم سنگین و موقر گفت: ممنون آقا. چقدر تقدیم کنیم؟
دقیقا مثل ریحانه حرف میزد، همان لحن جدی و سنگین. احتمالا ریحانه از او یاد گرفته بود. گفتم: قابلتونو نداره. بجاش صلوات بفرستید.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
درباره ارمیا خیلی پرسیدید
متاسفانه توی این رمان نیستش🥲
چون واقعا پیرنگ به سمتی نرفته که ارمیا رو بخوایم بیاریم توی داستان.