🔻صدای رسای جریان انقلاب
🔻وکیل بیدار مردم تهران
«صدور و اجرای حکم حبس برای حجهالاسلام رسایی، صدای رسای جریان انقلابی و وکیلِ بیدار مردم تهران، نه یک رویه قضایی، که جفایی در حق وحدت صفوف جبهه انقلاب در این برهه حساس تاریخی است.
در شرایطی که کیان نظام نیازمند انسجام و همافزایی نیروهای دلسوز است، به حاشیه راندن منتقدانِ اصولی، سلیقهای است که تنها دشمنان را شادمان میسازد.
چشمِ بیدار قوه قضائیه، پیش از آنکه بر دهانِ منتقدان قفل بزند، باید بر دستانِ مفسدان و کارگزارانِ مسبّبِ وضعیتِ اسفبارِ معیشتیِ امروز قفل زند. امروز، صفِ مطالباتِ ملت، بازخواستِ بانیانِ وضع موجود، در هم کوبیدنِ شبکه غارتگرانِ بیتالمال و کوتاه کردنِ دستِ آقازادههایِ فتنهگر و آقازادهپرستانِ سیاسی است.
آیا اولویتِ ترازِ انقلاب، محاکمهیِ امثال ایشان است یا تاراجگرانِ اموالِ عمومی که در سایهیِ غفلتها جولان میدهند؟
این اقدام، زخمی بر پیکرهیِ عدالتخواهی است که جز با بازگشتِ قاطعانه به اولویتهایِ اصلی نظام و صفآرایی در برابرِ مفسدانِ واقعی، التیام نخواهد یافت.»
✍ ابوالفضل بیشه
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
یکم آرومتر وحدت کنین 🔺محمدحسین صادقی🔺
حاج آقا شما که از قاتل رهبر شهید و هزاران نفر از مردم بیگناه ایران گذشتی و رفتی باهاش توافق کردی،
حالا از این بنده خدا که یه چیزی چند سال پیش گفته بود هم میگذشتی طوری نبود🙄
پ.ن: از اتاق فرمان اشاره میکنن که چون همرزم حاج قاسم بودن، هرکاری بکنن درسته😌
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
حاج آقا شما که از قاتل رهبر شهید و هزاران نفر از مردم بیگناه ایران گذشتی و رفتی باهاش توافق کردی، ح
یه جایی قشنگ نوشته بود
نوشته بود: مگه نمیگفتید مذاکره یک راهبرده په چطور با رسایی مذاکره نکردید؟ 🙄
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 71 *** نماز
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 72
پدربزرگ گفت: دستت درد نکنه. صدتا صلوات میفرستیم برای همه امواتت و حاجتروایی خودت.
اول مادربزرگ پیاده شد و به پدربزرگ کمک کرد پیاده شود. منتظر ماندم تا بروند توی خانه. میدانستم ریحانه آنجاست. زمانهای آزادم کارم همین بود. دنبالش میرفتم و میفهمیدم کجاست. ترجیح میدادم خانه نروم. اینطوری ذهنم درگیرتر میماند و توی افکار بیپایانم غرق نمیشدم. درضمن میدانستم که باید این کار را بکنم؛ چون جانش در خطر بود. چند دلیل وجود داشت که ریحانه هدف یک ترور یا آدمربایی باشد و جایگاه پدرش فقط یکی از آنها بود. نمیتوانستم درباره این موضوع با کسی حرف بزنم و نمیتوانستم درخواست حفاظت دائم برایش بدهم. فعلا تنها راه همین بود که خودم این کار را به عهده بگیرم، تا جایی که میتوانم.
هرچند دفعه قبلی، موقع ترور من آنجا نبودم و هربار یادآوری این قضیه روحم را میخراشید.
ماشین را بردم و کمی بالاتر از کوچهشان پارک کردم. چانهام را به فرمان تکیه دادم و به روبهرویم خیره شدم. طوری ایستاده بودم که اگر کسی وارد کوچه میشد میفهمیدم. رفت و آمدی نبود. یک شب آرام و خنک بهاری بود. احتمالا ریحانه میخواست با مادرجان و باباجانش شام بخورد. شاید کنار هم تلوزیون میدیدند. شاید دراز کشیده بود روی زمین و داشت کتاب میخواند و نمیدانست من اینجا دارم کشیک خطری را میکشم که نمیدانستم کی و چطور میآید.
تلفن همراهم لرزید. شفیعی بود.
-بله آقا؟
-همین الان بیا اینجا.
-الان؟
-بله الان.
-آخه...
-همین الان بیا. خیلی مهمه.
صدای شفیعی به اندازه کافی نگران بود که لازم نباشد اصرار کند. فقط گفتم چشم؛ هرچند دلم و چشمم دنبال آن کوچه بود. دلم میخواست آنجا بمانم و به این فکر کنم که ریحانه دارد توی آن خانه قشنگ حیاطدار چکار میکند.
نیمساعت طول کشید تا از ترافیک شب جمعه، خودم را به اداره برسانم. اداره نیمهتعطیل بود. بیشتر نیروها رفته بودند خانهشان. چراغها یکی نه یکی روشن بودند و بیشتر درها بسته بود. کسی توی راهروها نبود و تک و توک چراغ اتاقها روشن بود.
مستقیم رفتم دفتر شفیعی. مسئول دفترش نبود؛ ولی حتما خودش من را از دوربین دید که در را برایم باز کرد. پشت سرم، صدای قدمهایی را شنیدم. برگشتم و دیدم عباس هم وارد دفتر شد. شفیعی توی اتاقش قدم میزد. عرق کرده بود و سرخ شده بود. عینکش را انداخته بود روی میزش. دستانش را پشت سرش قلاب کرده بود و دیوانهوار از اینسو به آنسو میرفت.
توی دلم گفتم: یه ترور دیگه. یکی دیگه مُرده.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi