eitaa logo
مزرعه‌ی فاریا🍓☘️
376 دنبال‌کننده
210 عکس
36 ویدیو
1 فایل
به مــــزرعه ی فاریــــا خیــــلی خوش اومدی 🥺🍓 اینجا یه کلــــبه برات آماده میکنم و باهم دیگه میوه و مخلفات میکاریــــم 👩🏻‍🌾☘️ عصر هم باهم عصرونه نون پنیر هندونه میخوریم 😌😂🍉 ناشناسمون 🔫 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_tv68kh2&bt
مشاهده در ایتا
دانلود
واوووو 😭❤️❤️❤️ فصل دوممم کامینگ سووون 🌱😭😍
اخرین دیدار... از رگ گردن بهمون نزدیک تره:)) 💔💔
مزرعه‌ی فاریا🍓☘️
#part6 #خانوم_خبرنگار🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 💞شادی💞 سریع دستای سخت و گرمش رو گرفتم
🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ شادی با صدای همهمه از خواب بیدار شدم اما بیدارشدنم فرقی با خواب نداشت اطرافم تاریکی مطلق بود کمی که به صداها دقت کردم اسم کاژه به گوشم خورد من هنوز توی اون خراب شده بودم؟؟ سریع از جام بلند شدمو رفتم سمت در نه... مثل این که خواب نبودم. نشستم و از زیر در به اون طرف نگاه کردم پاهایی که سریع این طرف و اون طرف میرفت با استرس بلند شدم چند بار که محکم کوبیدم داد زدم-من جــــا موندم!! درو بازکنین ! من جا موندم. صدای کلید اومد رفتم کنار.... یک خانوم با قدی بلند و صورتی لاغر جلوم ایستاده بود با ترس گفتم-من جا موندم! - چی؟ از چی جا موندی - چرا.. انقدر همه میدوعن این ور اون ور خانومی که دیشب دیده بودم داشت نزدیکم میشد - دارن اماده میشن برن بالا... کم کم باید هم ناهار بار بزا... تازه چهرش رو دیده بودم..  زن مهربونی به نظر میومد ولی جور عجیبی بهم خیره شده بود کارتونی که دستش بود رو بدون این که چشم ازم برداره گذاشت زمین خانوم لاغر با جدیت گفت-بی بی لباسارو بهش بده. بعد بیارش بالا من- من چی؟؟ نمیتونم بیام بالا؟  یه نگاهی بهم انداخت و رفت...با رفتارش میخواست بگه اون قدر حرفام براش اهمیت نداره که جواب بده.   شایدم من زیاد سوال پرسیدم.   - خانوم ببخشید... با دیدن قطره اشکی که از گوشه ی چشماش چکید ماتم برد دستی کشیدم به سرو صورتم... مقنعه رو منظم تر کردم و گفتم-خیلی بدم؟ ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 𝕁𝕠𝕚𝕟⤷  https://eitaa.com/itss_faria 🌝🥐 °✧
🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 💞شادی💞 دستای لرزونی که داشت رو بالا اورد روی گونه هام گذاشت و با لبخند بهم نگاه کرد اما چشماش پر از ترس و غم بود بهش میگفتن بی بی... -دخترم.. من- بلـ.ـه.. - ببینم... تو اهل کجایی؟ - من؟؟. خب... من نمیدونستم چی بگم. اصلاچرا ازم این سوال رو میپرسه سریع دستمو گرفت و گفت- باهام بیا - چی؟.. کجا؟؟ - من باید تورو به دیاکو نشون بدم. من دیشب صورتت رو ندیدم وگرنه همون موقع.  - خانوم!! صورته من چشه؟ دوباره بهم خیره شد -صورتت... یکی دویید پایین و گفت- بی‌بی! اقا دیاکو امروزم اومده این جا.. بی‌بی خیلی عصبانیه!! دستمو ول کردو گفت- همین جا بمون دختر جان رفت بالا... در عمارت رو باز کردمو سریع از پله ها رفتم بالا -اقا... آقا کجا تشریف میبرین.. آقا من-بگو کسی بالا نیاد - ولی آقا کاژه هنوز بیدار... در اتاقشو زدم و وارد شدم سرش رو بالا اورد و نگام کرد... روزنامه ی لوله شده رو انداختم رو میزش و خودمو پرت کردم رو مبل - باز چه گلی کاشتی؟ من- اون دختره ی خیره سر نمیدونم از کدوم جهنمی پایین افتاد که این همه دردسر برای من درست کرد روزنامه رو باز کرد و حالته مسخره ای شروع کرد به خندیدن کاژه- فکر میکردم عاقل تر از این حرف ها باشی که همین جوری ادمو از ماشینش بکشونی بیرون ببریش من- من.. کاژه- هنوز نمیدونی بعد مرگ پدر همه ی چشم ها رو توعه؟ گندیه که خودت بار اوردی خودتم درستش میکنی - داشت برامون دردسر درست میکرد - یه بچه جوجه؟ برای آقای دیاکـــو دردسر درست کنه؟ - یکی خبردار شده... یکی قضیه رو میدونه... پوفف.. چندروزی این جا نگهش دار تا ببینم.. کاژه- نگه‌نمیدارم... مثل اینکه چیزی از وضع من نمیدونی...! اگه قرار بود دنبال دردسر باشم این جا نمیموندم، وسطه ترکیه زندگی میکردم. ورش دار ببر قبلش شیرفهمش کن، باهاش یه مصاحبه کن و بگو قضیه یه چیز دیگس. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 𝕁𝕠𝕚𝕟⤷  https://eitaa.com/itss_faria 🌝🥐 °✧
جناب تایلر کاژه در رمان خانوم خبرنگار 🌱🫀
ممنونم از انرژی هاتـــــــــــون 😭😍❤️☘️
تنها یک روز دیگر.. تا آخرین دیدار.. 💔💔
زده‌ای ریشه چنان بر همه اعضای تنم؛ که شدی جان من و شهر و دیار و وطنم‌ 😭💔🥀
مزرعه‌ی فاریا🍓☘️
#part8 #خانوم_خبرنگار🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 💞شادی💞 دستای لرزونی که داشت رو بالا
🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 💞شادی💞 - خیلی خب.. یکاریش میکنم. دختره کجاست؟ -پایین از جام بلند شدمو به سمت در حرکت کردم بی‌بی با عجله داشت میومد بالا - آقا. اقا جان! بیا آقا جان من- سلام بی‌بی چیشده؟ کاژه بالاعه - اقا جان با خودتون کار دارم. شما.. شما این دختره رو دیدین؟  همونی که اوردینش؟ - دختره؟. اها.. چطور؟ -دیدینش اقا؟ -خب.. نه.. ینی هوا هوا تاریک بود.. چطور چیشده؟ -اون.. اون خیلی.. از پله ها رفتم بالا و یواشکی به اطرافم نگاه کردم یه عمارت خیلی بزرگ.. اما تاریک..صبح و شب معلوم نبود همه در حال جنب و جوش بودن.. اما نه با لباسای عادی. لباسی با دامن صورتی... سبز.. ابی... صدای افتادن چیزی اومد به رو به روم نگاهی انداختم اون... خودش بود.. دیاکو! تاحالا انقدر از نزدیک ندیده بودمش.. حتی تو تصوراتمم نمیتونستم تجسم کنم خواستم برم سمتش اما اون سر جاش خشک شده بود و به من زول زده بود کمی که بیشتر نزدیک شدم.. قطره اشکی که از روی گونش ریخته شد رو با تعحب نگاه کردم نکنه... صورتم واقعا چیزیش شده دستس به صورتم کشیدم موهامو مرتب کردم با چشمام دنبال اینه گشتم اما اینه ای نبود داشت به سمتم میومد اما ترسیدم که جلوتر برم من- سـ.. سلام اقا... من.. خیلی خوشحالم از این که.. اممم. اینکه من شمارو.. دارم.. چیز.. من شمارو ملاقات کردم هیچ واکنشی نشون نمیداد..  خیره نگاه میکرد و اشک میریخت وای... حتما بیچاره شدم خودم خبر ندارم... بغض کرده بودم -اقا دیاکـو... بخدا من نمیدونستم انقدر ناراحت میشین از این که من سوال ازتون بپرسم. باور کنین دیگه چیزی نمیگم... ینی من اصلا.. دیاکو-اسمت... گفتی اسمت چیه؟؟ -شا.. دی... .   ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 𝕁𝕠𝕚𝕟⤷  https://eitaa.com/itss_faria 🌝🥐 °✧
🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 💞شادی💞 . . لب های به هم فشرده شدش رو به سختی باز کرد تا چیزی به من بگه که صدایی از بالای پله ها اومد -اون این جا میمونه! منظورش.. من بودم؟؟ دیاکو سریع به خودش اومد و گفت -اونو میبرم.. برای مصاحبه کاژه- فکر نکنم اینجا کاروانسرا باشه.. شب یکی رو بیاری. بخوابه. صبح بیای ببریش! دیاکو-جای مطمئن دیگه ای نداشتم. اوضاع خرابه کاژه. باید هر چه سریع تر این مسئله رو روشن کنم تا کل ترکیه شروع به قصه بافی نکرده. -اقا ببخشید... من چیکار کردم.کار بدی کردم؟ من هزار بار معذرت خواستم.. منو ببخشین بذارین من برم ازتون خواهش میکنم.. کاژه-بی بی ببرش داخل من-نه نه... توروخدا بذارین برم من کار دارم زندگی دارم. من فقط یه سوال پرسیدم دیاکو-میخوای چیکارش کنی!؟ -اینجا میمونه. تو حق نداری بخاطر اشتباهی که کردی برای این دختر دردسر درست کنی دردسر؟؟ برای من؟ سکوت کردم... جلوی گریه هامو گرفتم. شاید بهتر باشه این جا بمونم. شاید این جا امن تر باشه. بی بی- بیا دخترم.. بیا بریم داخل. تا رسیدم به پله ها زدم زیر گریه - اخه من چیکار کردم.. اخه من چیکار کردم.. بخدا یه سوال عادی بود... بی بی-دخترم بلند شو قشنگم.. بلند شو اینجوری فقط خودتو اذیت میکنی.  - معلوم نیست چه بلایی میخوان سرم بیارن.. من کاری نکردم خانوم! - چیزی نیست. همه چی درست میشه تو که کاری نکردی پس از چی میترسی!؟ نگاهی بهش انداختم... راست میگفت... نباید میترسیدم. اما اینا هیچیشون منطقی نبود.. بی بی دستمو محکم گرفت و منو با خودش برد پایین.   ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 𝕁𝕠𝕚𝕟⤷  https://eitaa.com/itss_faria 🌝🥐 °✧
𑁍🍓✧ꕤ☘️⤹꙳໋‌⌑ https://eitaa.com/itss_faria