مزرعهی فاریا🍓☘️
#part16 #خانوم_خبرنگار🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃. 💕شادی💕 فردا از راه رسید... تنها د
#part17
#خانوم_خبرنگار🎤🎀
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃.
-جناب دارا. این جا... همش برای آقاعه؟
-قبل از ارباب تموم این قصر برای خانوم بود.ایشون خیلی به جاهای قدیمی علاقه داشتن. دستور دادن برای تموم خدمتکاراشون لباس قدیمی دوخته بشه
دوشیزه ها لباس صورتی کمرنگ با دامنی بلند...
یه سربند با طرح گل رز قرمز...و موهای بافته شده... مثل شما
زن ها کت دامن قدیمی...
و پسر ها هم یه جلیقه ی چارخونه ای و.. همین تیپ من...
خانوم خیلی مهربون بود...
-خانومه آقا کاژه؟
-نه.. مادرشون با خدمتکارا مثل خدمتکار رفتار نمیکرد... توی غذا پختن به خانوما کمک میکرد
میرفت پایین... یهو میدیدی خانوم تو یه اتاق نشسته و همه دورش جمع شدن دارن بلند بلند میخندن.
یه حال و هوای خیلی خوبی داشت
حتی موهای دخترا هم خودش میبست...
من-با این که ندیدمش اما خوبی هاشو خیلی شنیدم...
رسیدمو از اسب پیاده شدم
.....
خیلی بزرگ تر از چیزی بود که فکر میکردم
یه نگاه بهم کرد و گفت- کمکت میکنم!
لبخند تلخی زدمو گفتم- نه... ما یه قرار هایی باهم گذاشتیم.. من باید این کارهارو انجام بدم...
- اخه خیلی...
-چیزی نیست... از پسش برمیام.
با نگرانی بهم نگاه کرد و جیزی نگفت
درو باز کرد و وارد اصطبل شدم...
به کنار دیوار نگاه انداختم
وسایل تمیز کاری همون جا بود
دارا- من میرم ارباب رو بیارم
- بیاری این جا؟
- این اسب ها باید بیان بیرون تا اصطبل رو بتونی تمیز کنی
هرروز موقع تمیزکاری ارباب یه سر میزنن و اسب سواری میکنن.
- واقعا... اخه... تا جایی که یادمه فقط صبح و شب ها از اتاقشون میان بیرون
- اره... کم میاد. وقتی هم که میاد اون بی حوصله و کسله. دوست داره سریع تر برگرده تو اتاقش اما دستوره پزشکه... باید بیاد و یکم هوا بخوره.
با خودم فکر کردم که...
چقدر زنذگی عجیبه...
منی که داشتن یه خونه چهل متری ارزومه... یکی هم هست که هزاران متر خونه داره اما از همون چهل مترش بیرون نمیاد.
خدا پولو به کی میده؟
صبر کردم تا دارا بیاد و اسب هارو ببره بیرون
تا بیاد سطل رو بردمو از توی حیاط پر کردم
بعد از این که اومد ارباب رو برد به سمت قسمتی تا اسب بتازونه...
بعد اومد و با هم دیگه لباس های طویله رو پوشیدیم و اسب هارو بیرون اوردیم
داشت بیل رو میاورد تا کمک کنه...
- نه... ممنونم از لطفت امامن باید انجام بدم...
- اخه نمیتونی دختر! میدونی چقدر اتاقک زیاد داره این جا؟ اینجارو سه تا مرد به زور تا شب تموم میکنن.
سعی کردم با لبخندم ترسمو پنهان کنم.
-بابا چیزی نیست...سریع تموم میشه. برو مراقب اسب ها باش... برو دیگه!!
به زور بیرونش کردمو کارمو شروع کردم
با بیل کاه هارو میریختم توی یه جعبه ی بزرگ چرخدار و میبردم بیرون و کنار در خالیش میکردم.
یه اتاقش نیم ساعت طول میکشید
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
𝕁𝕠𝕚𝕟⤷ 𑁍🍓✧ꕤ☘️⤹꙳໋⌑
https://eitaa.com/itss_faria 🌝🥐 °✧
༺𝐅𝐚𝐫𝐢𝐚༻
نویسنده
#part18
#خانوم_خبرنگار🎤🎀
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃.
هر چقدر خسته ترمیشدم...
بیشتر به مامانم فکر میکردم.
مامانم منتظره...
داییم نمیتونه پولو بریزه... من تنها امید مامانم...
این همه خرجم کرده.
الان وقت جبرانه....
باز یه صدایی تو ذهنم میومد که میگفت این همه خرجت نکرده که کلفَت مردم بشی...
اما به زور پسش میزدم و سعی میکردم از اوضاعی که دارم راضی باشم.
نزدیکای عصر بود که به شدت کمرم درد گرفت
از درد نشستم رو زمین و بیل رو انداختم یه گوشه
دستمالی که رو دهنم محکم بسته بودم رو باز کردم
همه جام تیر میکشید
یه جوری درد داشتم که فکر میکردم تا صبح نمیتونم از جام بلند بشم
این همه درد به خاطر اینکه زنده بمونم؟
بمیرم که بهتر از این همه درده
من هر ثانیه تو این خراب شده دارم میمیرمو زنده میشم.
اصلا...
فرارمیکنم.بالاخره یا میمیرم یا زنده میمونم.
با بغض بلند شدم که اتاقک های دیگه رو تمیزکنم.
صدای خش خش کاه اومد
سریع از جام بلند شدمو شروع کردم به کار کردن
نمیخواستم دارا فکر کنه کم اوردم...
این همه جلوش میتونم میتونم کرده بودم...
صدای اسب ها میومد... انگار داشت اونارو میبرد سرجاشون.
یه ردیف دیگه مونده بود...
باید طاقت میاوردم
بیل رو با حرص میکوبوندمو کاه هارو جا به جا میکردم.
تا دارا به این سمت اومد خودمو با دستمال پوشوندم و سرمو انداختم پایین.
انقدر پایین که صورتمونبینه
وقتی منو دید ارون گفت- حالت خوبه؟
بدون اینکه نگاش کنم سرمو تکون دادم
صدای یه زن اومد که صداش میکرد...
یکم صبر کرد...
انگارمیخواست بمونه و کمک کنه..
اما بار دومی که صداش کردن با بی حوصلگی گفت- اومدم خانوم.
هوففف....
تا شب خبری از هیچ کس نشد... خودمو.. دردو.. این اتاق ها
نصف ردیفو تموم کردم اما سرم گیج رفت..
خودمو رسوندم گوشه ی اتاق و نشستم
زدم زیر گریه...
بلند بلند گریه کردم.
بزار دارا بفهمه
بزار ارباب تنبیهم کنه.
اون زنیکه کتکم بزنه...
فقط برم!...
-حالممممم از همتون به هم میخـــــوره.!!!
اون قدر صدام زیاد بود که سرم از درد تیر کشید.
چشمام میسوخت و تار میرفت.
خواستم بلند شم که باز افتادم.
ترسیدم... بدنم داشت مور مور میشد...
گلوم بسته شده بود..
ترس جای گریه هامو گرفت...
میخاستم داد بزنمو کمک بخام اما صدام درنمیومد
-شادی خانوم؟؟...
صدای دارا بود
تنها کاری که تونستم انجام بدم انداختن بیل بود
با افتادنش یه صدای بلندی داد و صدای پاهای دارا نزدیک تر شد...
چشام تار تار شده بود.
-شادی خانومممم... شادی!!! ا.. ا.. اربابببب...
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
𝕁𝕠𝕚𝕟⤷ 𑁍🍓✧ꕤ☘️⤹꙳໋⌑
https://eitaa.com/itss_faria 🌝🥐 °✧
༺𝐅𝐚𝐫𝐢𝐚༻
نویسنده
597.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شخصیت شادی در رمـــــان 😍❤️
𑁍🍓✧ꕤ☘️⤹꙳໋⌑
https://eitaa.com/itss_faria
لینک پارت اولمون 😍🤏💞
https://eitaa.com/itss_faria/36
https://eitaa.com/itss_faria/36
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بمیرم برات...
بمیرم برای قلب شکستت
برای در خونه ی بستت 😭💔
https://eitaa.com/itss_faria
Lana Del ReyRrrrr.mp3
زمان:
حجم:
10.7M
چونکــِ تابــــــــستونه:) ᯓ࣪☁🍓 ࣪˖ . ּ ۪𓄰
ܼ𑁍🍓✧ꕤ☘️⤹꙳໋⌑
https://eitaa.com/itss_faria
مزرعهی فاریا🍓☘️
#part18 #خانوم_خبرنگار🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃. هر چقدر خسته ترمیشدم... بیشتر به ما
#part19
#خانوم_خبرنگار🎤🎀
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃.
💕شادی💕
+از خستگیه... اره نگران نباشین... نه نه مانعی نداره...
از جام نمیتونستم تکون بخورم..
حتی جون اینکه بخوام چشمامو باز کنم رو نداشتم.
هنوز سردرد داشتم
اما جام گرم بود... گرم تر از شبای قبل.
کجا بودم؟؟...
...
نمیدونم چند ساعت گذشت که باز از خواب بیدار شدم
این دفعه صدای داد و بیداد میشنیدم
یکم بیشتر گوشامو تیز کردم...
صدای آقا بود...؟!
در به شدت باز شد.
ترسیدمو چشمامو باز کردم
-بفرما بیرون!!! نمیخام بیشتر ازین جلو بقیه سرت داد بزنم!
سرمو به طرف صدا چرخوندم..
اقا تکیه داده بود به دیوارو سرشو محکم گرفته بود...
یادم افتاد که میگفت سردرد داره...
بعد از کمی که اروم تر شد
به من نگاه کرد
از این که چشام بازه تعجب کرد
خودشو بهم رسوند.
- آ..قـا.
هنوز نمیدونستم باید چی صداش بزنم.. آقا؟ ارباب؟ جناب تایلر
-بخاب. لازم نیست بلند شی
بغضم ترکید
یعنی میخاد تنبیهم کنه؟
اشکام جلو دیدمو گرفتن
- اقا.. بخدا تقصیر من نبود... یهو... حالم بد شد.
جون هر کی دوست دارین یه... فرصت دیگه.. به من بدین... جبران میکنم.
- چی؟..
- جبران میکنم... میرم مابقی اتاقارو تمیزمیکنم.
با عصبانیت گفت-چی داری میگی؟؟کی بهت گفت کارای طویله رو تو انجام بدی؟؟
- زینت... خانوم... اما...
داد زد- اما چی؟
- من باید بیشتر کار کنم
-من به تو نگفتم تو کلفت من نیستی؟؟ نه تو نه هیچ کس دیگه!!!
بعد رفتی در حد مرگ کارکردی!؟
اره؟؟؟
چند قدم اومد جلو وگفت
-دیوانه داشتی میمردی!! پنج ساعت بیهوش بودی!!
الان... اون طلبکار شده؟
- ببخ.. شید...
دوباره زدم زیر گریه.. من هر کاری میکردم که راضی باشن اما انگار نمیشه..
- اقا من هیچ کس رو ندارم... مامانم همه چیزه منه. من باید تا چند روز دیگه پول بفرستم باش اقا...
اون بمیره من بدبخت میشم... دیگه هیچ کسو ندارم اقا.
پول دوا درمونش رو من میدم.
قلبش درد میکنه..
تنهاچیزی که برام مونده مامانمه.
نه بابا دارم نه خواهر برادر...
مامانم بدون من میمیره...
باز زدم زیر گریه.
اروم تر شد... اما سرش انگار درد میکرد
جلوی دهنمو گرفتم که بیشتر گریه نکنم.
یه دستمال از روی میز برداشت
گرفت سمتم
نیم خیز شدم و اروم از دستش گرفتم
- ممـ.. نون.
-چرا با خودت این کارو کردی؟
-زینت خانوم گفتن که...
پرید وسط حرفمو گفت- بیخود!! خودت نفهمیدی این همه
کارو نمیتونی انجام بدی؟
- اخه به خاطر دو برابر شدن کارمزدم...
-من گفتم دوتا کار انجام بده اما نگفتم کار مردونه!!
به زینت خانوم هم تذکردادم. زینت از کسی این جوری سخت نمیگیره. اما با تو لج افتاده.
..
سرمو انداختم پایین.
رفت سمت در... بدون این که برگرده گفت
- دوشیزه!
- بـ.. بله
-گفتی خبرنگار بودی؟
- بله
-پس سواد داری.
-بله دارم...
-خوبه... به جای این که کار سخت انجام بدی... دو تا کار اسون و متناسب با شرایطت انجام بده...
یکی از کارهات اینه که... به بچه ها سواد یاد بدی.
دومین کارت رو فردا عصر اتاقم باش تا صحبت بشه.
-چشم اقا.
-تا فردا استراحت کن.. دوست ندارم دوباره دردسر درست کنی.
از اتاق خارج شد
این همه پیگیری... برای این بودکه دردسر تو عمارتش درست نشه.
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
𝕁𝕠𝕚𝕟⤷ 𑁍🍓✧ꕤ☘️⤹꙳໋⌑
https://eitaa.com/itss_faria 🌝🥐 °✧