eitaa logo
"جا عَکسی‌!✩
39 دنبال‌کننده
68 عکس
10 ویدیو
2 فایل
بیاید از نگاهِ من باهم دنیا رو ببینیم ࣫͝ ✨𓍼 -امانت دارِ نگاهِ قشنگ‌ِتونم؛ امانت دارِ عکس‌هام باشید. من @RoghayeSadat_banouistade ناشناس؛ ولی تا وقتی شناس هست، چه نیازی به ناشناس!؟(؛
مشاهده در ایتا
دانلود
"جا عَکسی‌!✩
.هوالشهید. «از خونِ جوانانِ وطن لاله دمیده» چند شب پیش مسجد نورباران بودیم. کلافه بودم‌و سردرگم اط
«آن‌شب گریه داشتم» بقولِ مامان: "تفنگم" را همراه نداشتم، تا هول و ولای ثبت تصویر "در کمترین زمان ممکن و بهترین موقع" داشته باشم. اما باز هم، چشمانم دریچه ی کوچکی شده بودند که با پلک بر هم زدنی می‌توانستم جزئیاتِ تمام آن لحظات را در خاطرم ثبت کنم.. فرصت داشتم که بدونِ هیچ عجله ای، هرچقدر که دلم میخواست و چشمم طَلَب می‌کرد به تماشای "غیرتِ این مردم و شورُ شوقی که در دل برای وطن داشتند" بنشینم و برای خودم کیف دنیا را ببرم.. : شب/داخلی/ماشین شیشه ماشین پایین بود و پرچم بیرون. با تمام قوت و توانم پرچم را در برابر مقاومت باد نگه داشته‌ بودم. ناراحت از اینکه چرا سر جای همیشگی ام نیستم، فریادِ بلندِ ماشاءالله و خستگی ناپذیرِ زنی رشته افکارم را پاره کرد. انگار که بجای ماشاءالله بهم گفته باشد چه پرچم به دست و در ماشین و چه دوربین به دست و در خیابان ها، چه اینجا چه آنجا میدانِ رزم است و حضور واجب. چشمانم را می‌بندم تا یادم بماند این شب ها اینجا و آنجا این شکلی و آن شکلی ندارد. حضور مهم است. بودن و ماندن مهم است. -شب/داخلی/ماشین. مردم با صفی طولانی تونل پرچم درست کرده بودند. همه به هم ماشاءالله و خسته نباشید می‌گفتند و همدیگر را تشویق می‌کردند. لبخندی مهمان لب های خسته ام شد و در دل حسابی ذوقشان را کردم. پلک بر هم میزنم تا بلکه چشم هایم این لحظات را ثبت کنند. چیلیک.! _شب/خارجی/خیابان. پسری سوار بر دوچرخه با یک دست فرمان و پرچم را گرفته، و با دستی دیگر نشان پیروزی.. لبخند بزرگی روی لبم نشست اما مجبورم دوباره چشمانم را ببندم تا قبل از اینکه گرفتارِ این صحنه شوم بتوانم لحظات دیگر را دریابم. چیلیک. شب/خارجی/خیابان. بعضی مخصوصاً آمده اند تا آبِ روی آتش خستگی هامان شوند. نمونه بارزش آقای موتوری که بدون هیچ پرچم و پوستری، خداقوت گویان طولِ خیابان را طی می‌کرد. احساس کردم آمده فقط برای همین کار. اما نه فقط او، کلا غریبه هایی بودند که از ته دل به مان لبخند می‌زدند و خسته نباشید میگفتند. و همان لبخند زیبایشان را میمهانِ لب‌ها و چشم های خسته ی ما میکردند. اما به راستی غریبه کیست؟ خستگی چیست؟.. اصلا با این مردم مگر میشود خسته بود و خسته شد.؟ مگر با این آشِناهای وطن می‌شود غریبه بود و غریبه شد؟(: مگر میشود آدم این‌هوا از مهربانیُ ایستادگیُ و عشق به ملتُ وطن را ببیند و خستگی در تنش بماند؟! من که گُل از گلم میشکفد با این چیز ها. اصلا خستگی از یادم میرود. انگار نه خانی بوده و نه خانی رفته. ای‌وای. انگار زیادی با خودم حرف زده ام. پس چیلیک!.. به‌خاطرِ همه‌ی این‌ها آن‌شب گریه داشتم. وقتی که از تونل پرچم رد شدیم، وقتی ذوقِ نگاه‌شان را می‌دیدم و ماشاءالله گفتنشان را می‌شنیدم، وقتی پدر ها از پشتِ ماشین هاشان برای هم بوق می‌زدن تا از همدیگر تشکر کنند و خداقوت بگویند.. _خب شما هم اگر باشید یک سری گردالیِ خیسِ ناشی از فَوَرانِ ذوق زیاد، یواشکی روی گونه هایتان پایین نمی‌ریزد؟! و من از شدت ذوق برای همه ی اینها سر از پا نمی‌شناختم. اما نمیدانم چرا جدیدا آخرش ذوقم به اشک بدل میشود. اشکی که از سر شادیُ غرورُ افتخار است، اما انگار غمی در آن ته نشین شده. غمِ "نبودِ صدایی آشنا". صدایی که بگوید ملت عزیز ایران با حضورتان حماسه آفریدید. و بهمان افتخار کند. اما تو هنوز هم این ها را میگویی، نه؟! شاید فقط ما صدایت را نمی‌شنویم. اما تو هستی.. خدای تو هست. ولیِ تو، هست..(: _ولی خودمانیم.. شما که می‌دانید این حرف ها و این کلمه ها فقط برای 'یک' شب، نیست(: هرشب.. هرشب همه مان ذوق داریم. بغض داریم. گریه داریم. اشک داریم. اشکِ شادی و غمی که در هم آمیخته.‌. تا به خودت بیایی ببینی برای چیست گوله ی اشکی دوباره میهمان گونه هایت میشود.. _بقولی، هرشب هزار شب است یک شبی را نروی هزار شب از دست داده ای.. هر یک شب، هزار شب است و هزار داستان..(: "پس شاید بهتر است بگویم، آن شب ها گریه داشتم." این متن مربوط به شب‌های 'قبله که متأسفانه به دلیل عدم تمرکز برای نوشتن، رهاش کردم. اما فرقی نداره. شما 'حالا بخونیدش .. |@ja_aksi|
"جا عَکسی‌!✩
در هیاهوی غریبانه و بی‌دادِ خزان با تو فریاد زدم ای غم در سینه نهان.. تو مگر چند نفر بودی از این عالمیان؟!(: که پس از رفتنت اینگونه تهی گشت جهان...
"جا عَکسی‌!✩
گرچه این شهر شلوغ است.. ولی باور کن، آنقدر جای تو خالیست صدا می‌پیچد...(‌ :
"جا عَکسی‌!✩
«آن‌شب گریه داشتم» بقولِ مامان: "تفنگم" را همراه نداشتم، تا هول و ولای ثبت تصویر "در کمترین زمان مم
دیشب از جلوی مرکز توانبخشی جانبازان رد شدیم. همینجوری که داشتیم می‌رفتیم یهو دیدیم یکی کنار خیابونه، که روی تخت خوابیده و داره پرچم تکون میده(: حواسم نبود، وقتی تابلو رو دیدم فهمیدم جانبازن..(: تازه دقت کردم به مردایی که روی ویلچر نشسته بودن و پرچم تکون میدادن. و بعد دوباره نگاهم رو آقایی که روی تخت دراز کشیده بودن قفل شد. همینجوری توقف کرده بودیم کنار خیابون و داشتیم نگاه شون میکردیم، که یه بنده خدایی اومد گفت اگه می‌خواین پیاده شین. بیاین.. بیاین کنار این جانبازا... خوشحال میشن(: منم از خدا خواسته.. -اول یذره ازشون عکس گرفتم. بعد دیدم دلم آروم نمی‌گیره رفتم ازشون تشکر کردم. بعد دوباره یکی یکی ازشون عکس و فیلم گرفتم. میخواستم با تموم وجودم اون لحظه رو، اون قابو، اون تصویر رو ثبت کنم. وقتی داشتم عکس می‌گرفتم یکی اومد بهم گفت این اقایی که روی تختن یکی از جانبازان پای کار این شب‌هان. و هر شب از ساعت نه تا یازده کنار خیابونن. حقیقتا وقتی دیدمشون یه لبخند از ته دل نشست روی لبام. و به ایشون و بقیه دوستانشون که همه جوره پای اعتقادات و آرمان هاشون ایستادن بشدت غبطه خوردم و افتخار کردم. - من که نفهمیدم جانبازِ چی و چند درصد بودن و اینا .. رومم نشد بپرسم حقیقتا. اما این بندگان خدا همون کسایی ان که قبلاً از جونشون برای این کشور و این انقلاب مایه گذاشتن و الان هم مِیدونُ خالی نمیکنن و پای کارن. ینی حتی نمیذارن جلوی یه مرکز توانبخشی خودشون خالی بمونه(: همونجا هم شده حضورشونو حفظ میکنن و با این وضعیتشون هرشب حضور دارن. حالا یه نگاه به این حضرات بندازیم، یه نگاه به خودمون.. با وجود مشکلات چقد تونستیم پای عقایدمون وایسیم و صحنه رو خالی نکنیم؟ اصلا کجای این مسیر قرار گرفتیم؟.(: چقدر به درد انقلاب خوردیم؟ چه باری رو از روی دوش آقامون برداشتیم..؟ یا بهتر بگم.. -چه باری رو قراره از روی دوش آقا سید مجتبیِ خامنه ای برداریم؟(: و ان‌شاءالله که بتونیم توی این مسیرِ مقدس، جریان ساز و ادامه دهنده باشیم.. .. |@ja_aksi|
"جا عَکسی‌!✩
پرچمت پایین نمی‌آید مگر بر روی تابوتمان.. |@ja_aksi|
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرچند خیلی کوتاه بود، اما این هم گوشه ای از لحظاتِ لطیف و عزیزی که با این بزرگوار گذشت خدمتِ شما..(: |@ja_aksi|