نویسندگان جریان
. «...هرچه که بود با کمک نیروهای مدافع امنیت شرایط کمکم آرام شد. اما من؛ هنوز ذهنم کمی آشفته بود.
.
برای اولین بار نزدیک خانه آتشی در حال سوختن بود. اما نه آتشِ آتش بازی بچههای محل؛ آتشِ عناد بود که دودش نفس کشیدن را سخت کرده بود. یا سوختنِ درختی زنده...درخت محله میسوخت، اما این قلب منِ همسایهاش بدجور بیتابش بود و غمبار.
برای اولین بار سرعت ماشین را بخاطر زودتر دورشدن از شلوغی ها بیشتر کردیم.
برای اولین بار به مادر سپردم شب را خانه پدربزرگ بخوابد چراکه شرایط برگرداندنشان به خانه نیست. خیابان شلوغ بود و تاریک!
#اندراحوالات_آنروزها
✍ فاطمه لشکری
از کاشمر
🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊
💠 @jaryaniha
🌱 در جریان باشید.
«نور جلوه ای از آفرینش است
آفرینشی که جز خالق دست کس به قلم نمیرود....
خداوند گر بخواهد راه هدایت بگذارد برای بندگانش فروغ هدایت را نازل میکند.
میلاد است. میلاد نور هدایت.
میلاد کسی که قلبی بلوری داشت و دستش جز خیر نمیرفت....
از دامن پر خیر زهرا برخاست تا قیام کند بر علیه ظلم و زیر باز خفت یزیدیان نرود.
نام دلربای او حسین است.
حسین همان فرزند فاطمه بنت المحمد.
همان که زیر خاک رفت اما زیر منت خلق خدا نه.....
حسین همان کشتی توسل و امام دلتنگی هاست.
امامی که قلب را روشن میکند.، چشمانت را پر نور میکند، در هنگام غم بغلت میکند.
او حسین است . همانی که مادربزرگ شب های جمعه برایش نذر میکرد، همانی که پدربزرگ قبل از آب نامش را میگفت و اشکش سرازیر میشد.
حسین آمد تا هدایت کند تمام بندگانش را...
هدایت کند دلبستگان زهرایی را و الگویی باشد برای مومنانش تا زیر منتی جز خدا نروند.»
✍زهرا رحمانولی
🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊
💠 @jaryaniha
🌱 در جریان باشید.
-
«دوست دارم برایت بنویسم ماه.
دوست دارم بنویسم چطور در همهی لحظههای زندگی، مرا هم شبیه رقیه هوادار بودی، قدم به قدم با نگاهت قدمهای کوچک و محتاطانهام را روی بال ملائک نشاندی تا زمین نخورم و با نهایتِ محبت قد کشیدنم را چون جوانهی دانهی سیب در باغچهی کوچک زندگی والدینم، شیرین کردی.
دوست دارم بنویسم چطور در نوجوانی مرا در بند نگاهت اسیر کردی و جنونِ نامِ حسین را به رگهایم ریختی تا تمام زندگیام را نذرِ برادرت - اربابمان - و تو کنم. نذر مادرت! راستی چطور این دخترکِ سرکشِ تازه قدم به دنیای نوجوانی گذاشته را رامِ مرامت کردی عمو؟
مرام... دوست دارم بنویسم چقدر در زندگیام مرام و معرفت گذاشتی وسط. من چقدر بیمعرفت بودم و تو چقدر بامعرفت. من چقدر سر به هوا بودم و تو چقدر حواست به من بود. من چقدر بهانه آوردم و تو چقدر صبورانه هربار قلبِ خورد و خاکشیر شدهام را از اول در کورهی محبتت صیقل دادی. چقدر گُم شدم در بیابانِ تاریکِ بلای دنیا و تو چقدر پناه امن و نورِ زندگیام بودی. چقدر عمو بودی برایم، مهربانترین عمو...
دوست دارم بنویسم از تبِ دوست داشتنت که به جانم افتاده. از تیغ نگاهت که گریبانِ قلبم را به چنگ گرفته و از مردانگیِ تمام نشدنیات، ای ماه.
چقدر دوست دارم از تو بنویسم و چقدر تو برایم خصوصی و مخصوصی! مثلِ رازِ سر به مُهری که در بقچهی سبز رنگ مخملی پیچیدهام و در اندرونی قلبم، در صندوقچهی منبتکاریشده گذاشتهام. رازِ سر به مُهری که شناسنامهی فرزندم را خواهد بوسید و نامش را پس از اذان و اقامه و سلام بر حسین، در گوشش خواهد خواند - امیر، عباس... امیرش، عباس!
دوست دارم برایت بنویسم و از تو بنویسم که تنها ماهِ شبهایم بودی. از تو که وقتِ بُریدن از دنیا، سر به دامانت گذاشتم و اشکهایم چک و چک ستارههای بیفروغ آسمانِ دوتاییمان شدند. یادت هست که سر به زیر و رنجور کلون در خانهات را بر هم کوبیدم - درحالی که در خانهات همیشه به رویم باز بود - و صدایت زدم، در حالی که شرمگین و بیرمق بودم... «عمو، تو به ارباب بگو... عمو، تو به مادر بگو... عمو، تو به مولا بگو...» عمو، آه ای عمو. ای عموی ماه. نه، ای ماهترین عمو.
دوست دارم از تو بنویسم، برای خودت. ولی کلمات هنوز هم حقیرند. هنوز هم کوچکند. چقدر ناقص است این زبان! چرا هنوز واجهایی که بتوان آنها را کنار هم چید و واژههایی در خورِ اقیانوسِ تو یافت در دایرهی فهم بشر پدید نیامدهاند؟ به گمانم همان ستارههای آسمانِ خصوصیمان آن واژهها را از بر باشند. پس به زبانِ همان ستارهها دوستت دارم، مدیون تو ام و میلادت مبارک، ماهِ امالبنین، ماهِ منِ کوچکِ خُرد.
«پیش از تو،
هیچ،
اقیانوس را،
ندیده بودم،
که عمود بر زمین بایستد.»
✍سیده فاطمه میرزایی
🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊
💠 @jaryaniha
🌱 در جریان باشید.
روایت رنج
شوهرش نیروی نظامی است.
یک بار گفت:«کاش بتونم روایت خودم رو از روزهای اغتشاشات بنویسم» مطمئن بودم حرفهای زیادی برای گفتن دارد.
بهش پیام دادم:«اگر نوشتن برات سخته تعریف کن من مینویسم، بعد هم تو فضای مجازی منتشر میکنیم» تاریخ شفاهی کارش همین است دیگر. با خودم فکر کردم شاید حرف بزند و آرام شود.
فقط یک بار میان گفتگوهای خودمانی چند جملهای تعریف کرد:«خیلی سخت بود، دخترم با اینکه اصلا در معرض خبرها نبود، باباش که لباس میپوشید بره بیرون گاهی ناز و ادا میاومد که بابا میشه نری؟ بابا کی برمیگردی؟» بغض را توی چشمهایش دیدم.
جمله آخر را تند گفت که بحث را جمع کند و به اشک نکشد:«شوهرم وقتی میخواست از خونه بره بیرون حلالیت میطلبید.» زود موضوع را عوض کرد و از این در و آن در گفت.
دوست داشتم بیشتر بشنوم، اما به خودم حق ندادم رنج روی رنجش بریزم.
امروز پیام دادم :«راستی به چه نتیجهای رسیدی؟ برام تعریف میکنی؟»
نخواست که ماجراهایش را بگوید. به نظرش کار خاصی نکرده بود و دلش طاقت نداشت آن روزها را یادآوری کند.
چند ساعت است دارم فکر میکنم یک مادر شهید ، یک دختر یا همسر شهید، پس چطور میتواند از خاطرات شیرینش بگوید ، از لحظه خداحافظی، از دلتنگیهای هیچوقت منتهی به دیدار نشده و دهها ماجرای دیگر که میتواند قلب هر زنی را هزار تکه کند.
جز با توسل به حضرت زینب؟ جز با صبری که خدا به واسطه شهادت عزیزش به او داده؟ یقین دارم جز این نیست.
#روایت
#مصاحبه
#همسرمدافعوطن
#ایرانحرماست
✍ فهیمه فرشتیان
🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊
💠 @jaryaniha
🌱 در جریان باشید.
وقتی گفت امام سجاد از مادری ایرانیست باور نکردم؛ نه که برایم عجیب باشد ولی باورش سخت بود.
رفتم سراغ تحقیق. میخواستم بیشتر بدانم از همسر امام حسین علیه السلام. از مادر امام سجاد. اسمی از او در میدان کربلا نشنیده بودم، از منبری ها هم! آخر مادر امام شدن کم چیزی نبود!!! وقتی خواندم شاهدخت ساسانی ایرانی شده همسر سالار شهیدان و مادر امام سجاد، سید الساجدین، افتخارم به نسل خودم بیشتر شد. فقط همین نبود! خواهر بانو هم شده بود همسر محمد بن ابی بکر. همان که جانش برای مولی علی فدا شد.
چقدر فکرش کامم را شیرین میکند که نُه امام به یک مادر ایرانی میرسند مگر نه اینکه ائمه را فرزندان رسول خدا میدانند؟؟؟ پس نسل از دختر هم ادامه میابد نه فقط از پسر
اینکه چقدر داستان شهربانو به داستان بانو ملیکا، نرجس خاتون مادر امام زمان عج شبیه و نزدیک بود شرمنده ام میکند از کم کاری مان.
امشب، شب میلاد امام سجادی است که مادرش، شهربانو، او را به جهان هدیه داد و پدرش، امام حسین، او را برای هدایت ما تربیت کرد. و ما تا ابد وارثان این افتخاریم❤️
امشب تولد فرزند شاه دختر ماست
زبان مادری او زبانکشور ماست
ومفتخراستسرزمین ما ایران
بهامامیکهدر رگشخونآریاییهاست
✍حلیمه زمانی
#میلادامامسجادمبارک🌷
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
#لَـیِّنقَـلبیلِوَلِیِّاَمرِک🇮🇷🕊
🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊
💠 @jaryaniha
🌱 در جریان باشید.
لقد خلقنا الانسان فی کَبَد 😔
((به یقین ما انسان را در رنج و سختی آفریدیم)) 😥
در این بحر بلا دنبال چه میگردیم؟ 🤔
آرامش؟ ...!!! 🕊️
چه آرامشی در این دنیاست؟... 🥺
دنیایی که پر از بی مهری و بی وفایی است.💔
دنیایی که گویا عدالتی در آن نیست. ⚖️
دنیایی که پر است از ظلم... 😠
گویا این دنیا دنیایی است که قرار است سختیهایش را بر دوش ما بگذارد و ما زیر آن بارهای سنگین باشیم و زندگی کنیم... 😓
اگر قرار بود در این دنیا آرامشی باشد و آرامشسرایی، 😇
شاید بتوان آن را در چهره مردی دید که سختیهای دنیا را به شوق وصال به رب الارباب پشت سر گذاشته و به آرامشسرا رسیده است. 💖
که پر است از جنات تجری من تحتها الانهار. 🌴🌸
باید تحمل کرد. 💪
باید ماند و سوخت و ساخت... 🔥
رسیدن به آرامشسرایی چنین آرام، 😌
صبر بسیار میخواهد... 🙏
فاصبر لحکم ربک❤️
✍دخترطوسی
🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊
💠 @jaryaniha
🌱 در جریان باشید.