#پاراگراف_شروع
«چمدان قدیمی مادربزرگ را می گذارم روی زمین و زیپش را می کشم. یکی دو جا دندانه هایش کج شده است وگیر میکند. کمی فشار می آورم. درش را باز میکنم. علی شانه اش را به در قهوه ای اتاقم تکیه داده است و لحظه ای چشم از من برنمی دارد.حالِ مسافر کوچولو را دارم که هم به سیاره اش علاقه مند است و هم مجبور است به سیاره ی دیگری برود. بیست سال در تنهایی خودم، دور از خانواده، کنار پدربزرگ و مادربزرگ زندگی کرده ام و حالا از روبه رو شدن با آدم هایی که هر کدام رنگ و فکری متفاوت دارند می ترسم. من نمی توانم مثل شازده کوچولو از کنار فلسفه هایی که هرکس برای زندگی و کار و بارش می بافد چشم فرو ببندم و بی خیال بگذرم...»
#رنج_مقدس۱
📝نرجس شکوریان فرد
@jaryaniha