eitaa logo
سومین دوسالانه جایزه ادبی شهید محمدحسین حدادیان
278 دنبال‌کننده
49 عکس
17 ویدیو
2 فایل
ارتباط با ادمین دوسالانه جایزه ادبی شهید محمدحسین حدادیان @jaadabishaihadadiyan74 ارسال پیامهای این کانال باذکر منبع مجاز می‌باشد.
مشاهده در ایتا
دانلود
حجکم‌مقبول!!! حاج‌آقا و حاج خانوم تشریف می‌برند زیارت خانه خدا و رمی‌جمرات می‌کنند و به سلامتی زیر موشک‌باران اسراییل و امریکا به ایران می‌رسند! حال در کنار شام میهمانی بازگشت‌شان نوشابه کوکاکولا روی میزها می‌چینند! آیا حجاج فلسفه برائت از مشرکین را می‌دانند؟ حاجی ماذا فاذا!!!؟؟؟ https://eitaa.com/jashh2
مستقل بودن شخص اول مملکت ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ ، حدود بیست روز پس از آنکه قوای متفق خاک ایران را اشغال کردند ، رضا شاه استعفا کرد . این در حالی بود که ارتش صد هزار نفری شاه ، تنها سه روز در مقابل متجاوزان ایستاد. اما گروه های مختلفی از مردم بصورت خودجوش در قالب گروه های مقاومت ملی به دفاع از کشور مشغول بودند . نیروهای مردمی و عشایری هم با دو قوه ی متخاصم در حال درگیری و حتی یکی از سران نظامی ایران کشته نشده بود و علیرغم فشارها برای استعفا خطر واقعی جانی شاه ایران را تهدید نمی کرد. پس از استعفا رضاشاه مجبور به ترک تهران و عزیمت به سوی اصفهان شد، سپس از طریق یزد و کرمان وارد بندر عباس شد و روز پنجم مهرماه با کشتی محقر پستی به نام «بندرا» به اتفاق خانواده، عده‌ای خدمه و منشی مخصوص خود، علی ایزدی خاک ایران را ترک کرد. روز دهم مهر ماه به ساحل بمبئی نزدیک شد. اما در آنجا انگلیسی ها فرمان را عوض کرده وبه جای توقف در بمبئی با کشتی دیگری به نام «برمه» عازم موریس شد، پس از ده روز دریاپیمایی کشتی در بندر «لویی » لنگر انداخت. شاه تا مدتها از وضعیت بد خود می نالید و در نامه های متعدد به واسطه ها از دولت انگلیس درخواست می کرد جای او را تغییر دهند و او را به کانادا بفرستند که در نهایت دولت انگلیس موافقت نکرده و او را به ژوهانسبورگ در آفریقای جنوبی فرستادند. من معنای وابستگی را دقیقا به سرنوشت مقام اول مملکت در سال ۱۳۲۰ ترجمه می کنم. و حالا تجسم استقلال را در جنگ دوازده روزه می بینم. در جنگی که علیرغم آسیب های بزرگ و از دست دادن ده ها تن از فرماندهان رده بالای نظامی و ستون های امنیتی کشور ، رهبر ایران در اولین پیام تلویزیونی از تسلیم نشدن مردم ایران سخن گفت . صحنه را بدست گرفت و جانشینان فرماندهان شهید را مشخص کرد . این در حالی است که ترامپ از لزوم تسلیم کامل ایران سخن گفته بود ، نتانیاهو و مقامات رده بالای صهیونیستی مستقیما از برنامه شان برای ترور رهبر ایران سخن گفته و بارها ایشان را تهدید کرده بودند. ترامپ در توییتی گفته بود آنها که مقاومت می کردند حالا مرده اند و ایران اکنون باید به پای ما بیفتد . اما رهبر هشتاد و چند ساله ی ایران با وجود خطر و تهدید فزاینده گفت ایران زیر بار صلح تحمیلی نمی رود و پس از درخواست آتش بس از سوی رژیم صهیونسیتی و اخباری مبنی بر ترور ناموفق ، بجای اینکه در مواضعشان ملایمتی دیده نشد ،اما با صلابت گفتند نیروهای نظامی ما رژیم صهیونسیتی را له کرد و به آمریکا سیلی نواخت . این در حالی است که تهدید از سوی دشمنان لحظه ای قطع نشده و جاسوس ها و نفوذی ها در حال کارند . و هیچ رهبری در طول تاریخ اینگونه تهدید نشده است . https://eitaa.com/jashh2
روز صاحب عَلَم‌ یا روز قلم؟ چهارده تیر ماه مصادف است با روز قلم که امسال مصادف شده است با روز صاحب عَلَم. این روزها عَلَم فقط در دست سرداران نیست بلکه در دست اهالی قلم نیز هست. اهالی قلم امسال از دست دادن سردار، کودک شیرخوار و دخترک سه‌ساله را به چشم دیدند. امسال دیدیم که زنی در میانه میدان خطبه‌ خواند در قامت زینب(که سلام خدا بر او باد) با ابهت امیرالمومنین حیدر(که تحیت خدا بر او باد). به ملت امام حسین امان‌نامه دادند برای دست کشیدن از خاک و رهبر. و جز عده‌ای بی‌وطن همگی زیر خیمه ایران ماندند. و بماند تعداد نامعلوم حر‌هایی که روزی آب بستند و امروز به این خیمه پیوستند. ما امسال محرم سال ۶۱ هجری قمری را زندگی کردیم با چند تفاوت بزرگ! دیگر دشمن نتوانست زنان و کودکان را اسیر کند و رهبر این ملت را به شهادت برساند چون دیگر یاران امام حسین۷۲ تن نبود! سلام خدا بر ملت ۹۰ میلیونی امام‌حسین. امسال همه ایرانیان آزاده صاحب عَلَم بودند. حالا وقت آن است که اهالی قلم از اهالی عَلَم بنویسند. دبیرخانه جایزه ادبی شهید محمدحسین حدادیان ضمن تسلیت فرارسیدن روزهای تاسوعا و عاشورای حسینی، روز قلم را به همه نویسندگان ایرانِ سرافراز تبریک می‌گوید. به امید نابودی کامل یزید زمانه! https://eitaa.com/jashh2
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه‌جا‌کربلاست فیلم را دوستم غدیر لحظاتی بعد از جنایت پیجر برایم فرستاد. خانم غدیر الحاج حسن چند وقتی است که خاطرات زندگی بعد از جنایت پیجرها را می نویسد. بهتر از هر نویسنده دیگری می‌نویسد چون با تمام وجود این جنایت را درک کرده. پیجر که در اتاق شوهرش منفجر شد حامله بود. می گفت حس کردم بچه در شکمم منقبض شد.حس کردم مرد.می گفت دخترهای دو سه ساله ام به شدت ترسیده بودند و جیغ می زدند. می گفت خون و گوشت و استخوان تا سقف اتاق پاشیده بود. می گفت شوهرم دردهای خودش را فراموش کرده بود انگار.خون از دست و صورتش می ریخت و با آن حالش می خواست آراممان کند.می گفت نترسید.چیزی نیست.غدیر می گفت یاد عاشورا افتاده بودم.یاد گریه دختر بچه ها.ترس و نگرانی زن ها. یاد دست‌های عباس. یاد چشم‌هایش. غدیر که اینها را می‌گفت به جنایت پیجرها فکر می کردم. جنایتی در عمق خانه. علیه کسی که در میدان نیست. لباس نظامی تنش نیست. مسلح نیست.در خانه است! سر میز غذا. در بازار.وقت رانندگی.‌در میدان نیست. پدر است.همسر است. فرزندِ پدر و مادری پیر است. داشتم به زن و بچه‌هایی فکر می کردم که بی‌خبر از جنگ و در خواب خوش در تهران به شهادت رسیدند! به رویای بچه ها! به نقاشی هایی که کشیده بودند و روی دیوار اتاق هایشان زده بودند. جنایت پیجر و حمله به مردم ایران شاید کثیف ترین نوع جنایت بود. شیطانی ترین نوعش. روش کثیف خوک ترسویی که در میدان قبض روح می شود و وقت جنایت از راه دور شیر می شود. جلوی چشم زن و بچه‌های کوچک. حتى دختر بچه ای که هنوز به دنیا نیامده است. https://eitaa.com/jashh2
نام دیگر موشک‌ها گفت:ممنون که بینی اسرائیل رو به خاک مالیدید! خندیدم و گفتم من که کاری نکردم باید از شهید حاجی زاده و شهید تهرانی مقدم تشکر کنیداز رهبر. از شهدای سپاه و ارتش بعد از جنگ دوستان زیادی از من تشکر کردند.نه اینکه بخواهند از من تشکر کنند. به کسی جز من دسترسی نداشتند. فکر می کردند اگر از من تشکر کنند یعنی از ایران تشکر کرده اند. حتى از فلسطين، عراق زینب دوست لبنانی‌ام می گفت موشک ها که به آسمان لبنان می رسید هر شب سعدة الموسوي مادر شهید عدنان مهدی به زحمت از پله ها بالا می آمد و نفس نفس زنان خودش را به بالای پشت بام می رساند. می‌گفت مادر شهید برای هر موشک یک اسم گذاشته بود. هر موشکی که می آمد با صدای بلند داد می زد برو به اسم پسرم عدنان. برو به اسم مهدی. موشک بعدی به اسم شوهر شهیدش. بعدی به اسم برادر شهیدش. بعدی به اسم پسر برادر شوهرش. بعدی خواهر زاده اش. برادر زاده اش. می گفت موشک ها که از بالای روستای ما يعني روستاي نبي شيت می گذشت دیگر اسمش خیبر شکن و سجیل و بالستیک و این اسمها نبود. یک بار میشد موشک علی.‌ یک بار حسن. یک بار باقر. یک بار محمد. من نمی دانم در نقطه آغاز چه اسمی برایشان گذاشته بودند. شاید به اسم شهید حاجی زاده. شاید تهرانی مقدم. نمی دانم. اما خوب می دانم تا این موشک ها بخواهد به قلب تل آویو برسد مدام اسمش عوض شده است. یک بار علی ... یک بار حسن ... و من با خودم فکر می کردم کدام گنبد آهنین و کدام تاد و سامانه پدافندی می تواند جلوی موشکی را بگیرد که تا به مقصد برسد نام هزاران شهید پشت آن ایستاده است ... https://eitaa.com/jashh2
گفت: یک جُک بگو! گفتم: نتانیاهو، ترامپ رو به عنوان نامزد جایزه صلح نوبل پیشنهاد داده! https://eitaa.com/jashh2
پدافند صدای خداست قسمت‌اول قدیمی ها می گفتند جوان است و میدان بازی! پا شدم با سه بچه دنبال شوهر راه افتادم. رفتم دمشق. محمد شوهرم مدافع حرم بود. ما را گذاشت دمشق و رفت دیرالزور. شبِ قبل از رفتنش خودم باهاش رفتم زینبیه لباس خریدم. بعد هم رفتیم پیش حسین افغانی و عبایی برایم خرید. به جان بچه ی تو شکمم از بی شوهری نمی ترسیدم. آنقدر غازی بودم تا کسی می گفت بی شوهر شوی قد خاک کوچه ارزش نداری درمی آمدم که صاحاب کار آدمیزاد خداست. شوهره لباس ها را پوشید جلوم ایستاد. حرف از دهانم پرید که نروی‌ حاجی حاجی مکه. دستم را گرفت و کشاندم گوشه ی اتاق.صورت به صورتم نشست.اسلحه را گذاشت وسطمان و گفت کار کردن باهاش را یاد بگیرم.با اکراه تن سرد کلاش را لمس کردم و گلن گدن را کشیدم. انگشتانم توان پایین کشیدن شاسی را نداشت. شب اول تنها بودنم در ریف دمشق، با انفجار های ممتد از خواب پریدم.موج انفجار خواست در را از جا بکند. بچه ها را از نزدیک در کنار کشیدم.خوابیدم جلوی در. کلاشینکف را بالای سر گذاشتم. بچه‌ی تو شکمم عین ماهی بالا پایین می رفت. دست روی شکم گذاشتم.صدای نفس هام در سرم می‌پیچید. فجر صادق بود.در دو لته ای حیاط را باز کردم.صدای انفجار ها با فاصله می آمد.هوای صبح به صورتم خورد. آسمان سورمه ای بود. از رنگش فهمیدم وقت نماز شده. کسی درآن بیابان اذان نمی گفت. چادر سر انداختم. به نماز ایستادم.دست ها را تا مقابل صورت بالا آوردم و الله اکبر گفتم. هشت سال از آن روزها می گذرد. آن شب آسمان تهران غرّید. به بالکن دویدم... ! https://eitaa.com/jashh2
پدافند صدای خداست قسمت دوم هشت سال از آن روزها می گذرد. آن شب آسمان تهران غرّید. به بالکن دویدم. گُلّه ی آتش از هوا روی ساختمانی فرود آمد. محمد از خانه بیرون رفت و سراسیمه برگشت.همان لباس‌هاش را می خواست. درآمد که کسی پشت تلفن فریاد زده دخترش زیر آوار است. خواستم بگویم مگر کاری از دستت برمی‌آید؟ با دست خالی که نمی شود جلوی موشک ایستاد. درآمد که زن و بچه ی مردم زیر آوارند! سکوت کردم. لباس ها را دستش دادم. باید زنِ آن سالهایم می بودم. افتادم به جان خودم که چت شده؟ ترسیدی؟ خودت را کجا جا گذاشتی؟ بچه ها را آرام کردم تا بخوابند.خواب به چشم‌هام نیامد. صبح بخیه‌ی جنگ روی کار افتاد. توی خبرها آمد«شهادت مادر و کودک هشت ساله تایید شد.» گفتند در آغوش هم جان دادند. فکری شدم که شب‌ها من و علی هشت ساله‌ام، همدیگر را در آغوش میگیریم تا پسرک بخوابد.توی عکس ها دیدم عروسکی رو آسفالت خیابان افتاده.عکس های آتلیه ی خانواده ای زیر آوار پیدا شد.دلم لرزید. کسی گفت ذکر حسبناالله را زیاد بگویید. من مانده بودم با چهار بچه که صدای انفجار را که می شنیدند عین گنجشک زیر بال و پرم جمع می شدند. برایشان قصه‌ی‌ ابرهه را می گفتم که خدا پرنده ها را مأمور نابودی اش کرد‌‌. بچه ها شیر می شدند و من می ماندم با دلی که برایشان تو مشتم‌ بود و مردی که تا صدای انفجار می آمد سوار موتور آپاچی اش می شد و می رفت به محل انفجار. حالا این وسط باید خودم را پیدا می کردم. در تهران پابند محمد بودم. بچه ها را برداشتم رفتم ... https://eitaa.com/jashh2