eitaa logo
جیم
147 دنبال‌کننده
160 عکس
188 ویدیو
1 فایل
نقطه‌ی‌جیم
مشاهده در ایتا
دانلود
- دستِ تک‌تک آنها که در برگه‌ی رأی "جمهوری اسلامی آری یا نه؟" نوشتند "آری" را می‌بوسم. ما به درازای یک تاریخ و به اندازه‌ی مقاومت به شما مدیونیم!
ز وصل روی جوانان تمتعی بردار که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر من در نیمه‌های شب منتظر شنیدن بال یک پشه‌ام تا تمام جلال این کاخ را یکجا فرو بریزد! رئیس ناجمهور آمریکا بیش از اندازه پیر است! پیری و خستگی از سر و صورت و صدایش می‌بارد! شیطانی که حرکاتش کند شده و صدای ضعیفش نمی‌تواند به فریب‌ِ کلماتش تحقق ببخشد. و همینکه دارد تلاش می‌کند ادای روزهای جوانی خودش را در بیاورد و نمی‌تواند، مرا امیدوار می‌کند! اگر پیر بود و سر حال، این را نمی‌گفتم. هیچ‌نشانی از آن حرکات مصمم و حرف‌های قاطع او که صاف، پوچی‌ها و بی‌آیندگی‌ها را نشانه می‌گرفت و به‌چشم می‌آورد، باقی نمانده! او راستی راستی نفس‌های آخرش را می‌کشد! و مرگش هم ناگهانی خواهد بود! یک‌جا خواهند گفت: یزید مرد! و هیچ‌کس نمی‌داند یزید چگونه مرد! چرا که در عالم یزیدیان اصلا برای کسی سوال نمی‌شود که چه‌کسی چگونه مرد! مگر پیرمردها چگونه می‌میرند؟! او هیچ‌چیز برای دلبستگی به‌‌جایگاهش باقی نگذاشته! برعکس بیشتر به پیرمرد زورگو و نق‌نقویی می‌ماند که بزرگ خاندان است و همه انتظار روز مرگش را می‌کشند و از جایگاه او متنفر و منزجرند و هیچ‌تلاشی برای زنده ماندنش نخواهند کرد! خاصه اینکه او مایه‌ی طمعی هم برای کسی باقی نگذاشته و همه را به‌باد داده است! لطف بزرگ او آشکار شدن پوچی قدرت افسارگسیخته است! شاید پس از او کسی نخواهد جبار باشد همانطور که هوس جباریت از سر بعث عراق افتاد! هرچند می‌دانم این امید امید کمی نیست!
خونم بر سر آتش تو هنوز می‌جوشد تا اربعین تو هنوز چند گام باقی‌ست تا این خون خام پخته شود که‌ای صوفی شراب آنگه شود صاف که در شیشه بماند اربعینی تا این آتشی که به‌پا کردی بر ما بردا و سلاما شود همچنان‌که بود اگر ثانیه‌ای بود همچنان‌که هست اگرچه چهل روز است تا آتش گلستان شود و غبار بنشیند و چشم، چشم را ببیند! تا تازه بفهمیم در این چهل روز چه شده‌است تا تازه ببینیم تو چه آفریدی ترامپ چشم و چارش را می‌مالد و همینکه به‌خود می‌آید می‌بیند تبری به‌دست دارد و بت‌های شکسته‌‌ی بر زمین ریخته‌! نتانیاهو می‌بیند شهرها خالی است و همه‌چیز در آتش می‌سوزد و از لابلای دست و دندانش خون می‌چکد ساکنان سرزمین خلیج فارس می‌بینند بر دوش خود هیزم حمل می‌کنند و ما هم بیدار می‌شویم بیدار می‌شویم و می‌بینیم پرچم به‌دست در وسط خیابانیم و بالای سر همه تویی تویی که داری با ظرافتی تمام، چیزهایی را می‌چینی کمرت را راست می‌کنی و به‌نشانه‌ی اتمام کار، نفس راحتی می‌کشی وعده‌های تو را زمین( به‌هر طرف که بنگری) تصدیق می‌کند! تو رو به‌ما می‌خوانی : فلم تقتلوهم خدا به‌بانگ بلند می‌گوید: و لکن‌الله قتلهم خدا خطاب به‌تو می‌گوید: و ما رمیت اذ رمیت تو از سر سرور فریاد بر می‌آوری: و لکن‌الله رمی خدا می‌گوید : ان‌تنصروا الله ینصرکم تو می‌گویی دیدم همه‌جا گفتگوی با توست و همه‌چیز از تو خواهد گفت ساکنان خلیج، هیزم‌ها را بر زمین می‌افکنند کافر خار کوچک، از سر ترس وقتی می‌بیند همه گریانند و خدا توبه‌ها را پذیرفته و انگشت‌ها او را نشانه گرفته مستاصل تبر را به‌گوشه‌ای می‌اندازد و بر زمین می‌افتد با لکنت فریاد بر می‌آورد آمنتُ برَّبِ مُوسَی و هَارونَ جبرئیل دهان او را گِل می‌گیرد و با هیبت عتاب می‌آورد: ءَآلْـَٰٔن وَقَد عَصَيتَ قَبلُ وَكُنت مِن ٱلْمُفسدين یعنی اكنون است و پيش از اين سر مى‌كشيدى و از تباهكاران و بدكاران بودى زمین را شکوهی فرا گرفته گویی که کوهی است و مردمان بر دامنه‌اش همه‌ی پیکره‌اش را پوشانده‌اند گویا که فرزندانی بر آغوش مادر! زمین پیکره‌ای است بشکوه چون هیبت گیرای خمینی و قامت استوار خامنه‌ای و از آن پس فرزند حکیم و عادل اوست که بر زمین حکم می‌راند
‌ انا فتحنا لک فتحا مبینا لیغفر‌ لک‌الله ماتقدم من ذنبک و ما تاخر و یتم نعمته علیک و یهدیک صراطا مستقیما فتح این نیست‌که ما باز امام داریم و مهدی را یافته‌ایم؟ و مردم فتح را می‌یابند! چرا که به‌جای غوطه‌خوردن در تحلیل‌ها در بازار شلوغ خبرگزاری‌ها سوره‌ی فتح می‌خواندند و با این عنایت، شب‌ها در خیابان حاضر بودند و امروز اینها فتح را می‌بینند و بجای دلواپسی‌ها می‌توانند سجده‌ی شکر بگذارند! مبادا که ما با محاسبات و دل‌مشغولی‌ها وقت را نیابیم؛ که الیوم یئس‌الذین کفروا من دینکم فلاتخشوهم واخشون امروز هم باید باز پروای خدا داشت، و مبادا تحقق وعده‌ی راست خدا که از زبان امام شهیدمان شنیده بودیم را امروز عیان نبینیم! قالوا هذا ما وعدنا‌الله و رسوله و صدق‌الله و رسوله و ما زادهم الا ایمانا و تسلیما واگرنه باید چشم به‌زبان دروغ دشمن بدوزیم و در بی‌ایمانی و ترس و دلهره روز را سر کنیم @soha_sima
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم جواب بَلی می‌دهد صلای تو را صلا بزن که به جان می‌خرم بلای تو را... به زلف گو که ازل تا ابد کشاکش توست نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تو را کشم جفای تو تا عمر باشدم هرچند وفا نمی کند این عمرها وفای تورا تو از دریچۀ دل می‌روی و می‌آیی ولی نمی‌شنود کس صدای پای تو را دلِ شکستۀ من گفت بس که من به خانۀ خود یافتم خدای تو را بخط استاد خوشنویس معاصر ایرانی (اهل خرمشهر) صدای کانال ثلث نویسان @thuluth2016
در قابِ غروبی که رو به‌سرخی داشت از برابر دیدگان تماشاچیان از جشن بر می‌گشت جنازه‌ را به‌کناری نهاد! دست ها در پس پشت بهم گره کرد و خیل لشکر اندیشه کشته و خونین بر پشت هر گامی‌ش بر زمین غلطیدند؛ (دست‌هایش را ببندید! بر زمینش افکنید!) این‌بار ابرهه افسار به‌گردن ابابیل افکنده بود تا آسمان به‌خون طپیده را در نهایت تاریکی‌اش به‌بند کشد و سنگینیِ آن‌را چونان تازیانه‌‌‌ای بر شانه‌های محکم و بر گرده‌اش بکوبد ... تازیانه‌ها محکم فروآمدند؛ (زخمی‌اش کنید! گردنش را بزنید !) ماه از خاطر آسمان پاک رفته بود و آب‌ها به‌قعر دوزخ زمین گریخته بودند آنچه مانده بود گند لاشه بود و وزوز مگس‌ و او در گوشه‌ای از زندان بی‌روزن شب مجازات را تاب می‌آورد! (شب دیرگاه است علی!) در آن تبعیدگاه شمشیر به‌‌دوری افکنده تیشه به‌دست بر سر سنگی می‌کوبید وهیچ ردِ برقی سینه‌ی تاریکی را نمی‌شکافت خود را در میانه‌ی تاریکی افکند و از هوش رفت؛ (بی‌سببی نیست وگرنه چگونه بدین رخصت می‌نهاد؟) در رویا ماهی غبارآلوده در سینه‌ی آسمان جای گرفته بود پدرش نوح را دید که هسته‌ی خرما می‌کاشت و فاتحه‌ای نثار خیل کشتگان می‌‌کرد پیش آمد و بر سر چاه نشست و آن را از غمی سنگین که جانش را می‌آزرد پر می‌کرد! (برخیز علی! شتاب کن!) با صدایی شبیه صدای شکستن شب در کنار چاهی به‌خویش آمد شب همچنان پابرجا بود و شدت سیاهی، سایه‌ی کشته‌ها و وزوز مگس‌ها را در خود محو می‌کرد این گورستان زمین را نخلستانی بایسته دید! و این گنده‌زار را رود اشکی ! لاجرم چاهی می‌باید پناه خویش را سر در روزنه‌ای کرد که در جان خویش می‌یافت!
بر آستانه‌ی شاعری‌‌‌‌ات بارم نمی‌نهادند آنقدر پاک و نجیب نزیسته‌ام تا دهانی دست و پا کنم که در خور وصفت بوده باشد سرنوشت من اینگونه رقم خورده بود واگرنه دل بر تو نهادن بی‌تعارف سخت و عجیب نیست! به‌شوق دیدارت زمان را گز می‌کردم تا غروب سر برسد؛ شکوه دشت بود و بهاران بود و کوه پیکره‌ات و آبشار بلندی بسان گیسویت داشت به‌شانه‌ات می‌ریخت و ماهِ کامل تو بی‌دریغ می‌رخشید غروب دشت، هوای تو را به‌خاطر داشت و آسمان که پیوسته رنگ عوض می‌کرد به‌روسری‌هایت چقدر عاشق بود! چقدر روسری شب به ماه می‌آید! علی‌الخصوص شبی که ستاره باران باشد نشسته بودم و می‌گفتم شگرف منظره‌ای است بهار رفت و زمانِ بلوغ تابستان بود! به‌شهر برگشتم دوباره چشمانم به‌شوق دیدارت، بیقرار می‌گشتند؛ می‌دیدم این زیاد است آنگونه محو تو بودم که می‌گفتم این همان تار مویی است که از هزار زلف مجعد گیراتر است! می‌پرسیدم این جشن چگونه به‌پا شد؟ کدام دست گهواره‌ی این شهر را که به‌باور من دیری‌است یتیم مانده را تکان داده است؟ کدام ابرِ معجزه آغوشِ بی‌‌کرانش را بر این شهرِ از رونق افتاده و گَردآلود باز کرده است ؟ هوا دم کرده بود و تاب نفس کشیدن نداشتم تپش‌های نگاهم بی‌اجازه می‌ماندند بر تو که چشم‌های زلالت را بی‌غرور نذر می‌کردی! تویی که از تبار گیاهان پاک و باکره‌ای و تزویر هیچ عطری هوای پاکت را به‌خود نیالوده‌ست و آبشاره‌ی استغنای گیسوانت را به‌ شهرهای تهی، بی‌دریغ بخشیدی و آسمان یکدست شب را با درخشش چشمت ستاره‌باران کردی شگرف‌تر آن بود که در کشاکش بخشایش و بکارتِ مریم‌واره‌ای که میراثت بود به‌‌خویش نمی‌لرزیدی و ساعتی حتی جانب سخاوت را فروگذار نکردی و باز هم چه غفلتی کردم ؟ دوباره بند هزارباره‌ی حرف‌های نه‌تویم تو را ز یادم برد تو را و سادگی‌ات را زبان ناپاکم بعید میدانم که در خورت باشد
در این هیاهو تنها ماه بود که برانگیخته شد و در نیمه‌های شب گوشه‌ای چراغ می‌افروخت و چادری سیاه برای کعبه‌ای سپید می‌‌بافت هیچ‌گاه خیال نمی‌کرد خانه‌ی موعودش که بنا بود پناه روزگاران باشد همان خانه‌ای‌ست که ستون‌هایش را قامت او می‌افراشت و شانه‌هایش را می‌فشرد چادر را بر سرش می‌آویخت و نهانی به‌گوشه‌ای می‌رفت دفتر شعری به‌دست خویش را زمزمه می‌کرد و شهر (رهگذر او) از هوای او پر می‌شد و پشت پایش سبز می‌گشت! هرچند ارتفاع هیچ شعری تا ناکجا نبود که قامت او بود مثل طفلی که روشنایی را تقلا می‌کرد خویش را ببیند! گستره‌ها را و پیوند ها را کهکشان‌ها را و بی‌نهایت‌ را آینه‌ای می‌جست. با نظر عبرت قویی را بر انداز کرد سر در زلالی خویشتن فرو برده خود را می‌نگریست ... کمی قرار یافت! به‌آیین به‌نامش فرخواندم پیش‌آمد تا دو کمان ابرویش پدیدار گشت! گفتم: نگاه کن ببین! در این‌گوشه‌ی شب دور از نگاه تو جذامیان و طلسم‌شدگانند گفت: پیش چشمانم ضریحی آبگینه بساز بر آبگینه‌_ضریحش گام فرو نهاد به‌اجلالی تمام جوانمردان در پیش و ندیمه‌گان در پشت و کودکان در طوافش دست به‌چادر او آویخته گرد تا گرد شهر گرداندم گاه فرمان توقف می‌داد زمان بود که ایستاده بود محجوبانه فاتحه‌ی چشمانش را بر گورستانی نثار کرد و مردگان از گورها بر می‌خواستند از این لطیفه که می‌دید دسته‌دسته مروارید می‌افشاند که در انتهای زنخدان روشنش می‌ریخت ... و روی زمین را ستاره‌باران می‌کرد
دلم شکست ز نومیدی و زمستان شد بسوخت جان من و سهم تو گلستان شد نشست تا غم شیرین تو به‌‌کام دلم طمع ز غیر برید و قرین مستان شد شهاب بودم و در اوج آسمان بودم چگونه قسمت من گوشه‌ی شبستان شد؟ دریغ و درد که از حوض کوثرش ندهند هر آنکه عاشق هندوی بت‌پرستان شد به آب کوثر و فردوس منتش منهید! دلی که فاطمه‌اش سروِ باغ و بستان شد کنون که در چمن افتاد غم، بسوز وبساز که غم معلم پاییزی دبستان شد بگیر بار غمش را به‌دوش ای ثاقب که پادشاه همه فصل‌ها زمستان شد
آسمانم گیسوی توست هم‌چنانکه جاده‌ام بی‌کرانگی شب است و مقصدم تا تو را تماشا کردن مقصدم چشم‌های توست از میان همگان تنها راهِ رسیدن به‌تو را دور و دراز یافتم از اینسان مشتاق دیدارت شدم و شب‌ها گاهی در ماه پرسه می‌زنم زندگانی را ابدیتی می‌جستم کنایتی از انبوهیِ جنگل که از تهی‌گاه زمان وارسته بود و مرا از خودم باز می‌داشت خویش را در تو افکندم در خانه، صداها، پچ‌پچ صداها همچون شبحی بیگانه مرا می‌آزرد دلم هوای صدای تو را کرده بود شبی ارتعاش چشم تو را در عصمت اشکت دیده بودم دل به‌صحرا سپردم بر سر راه، برکه‌ای دیدم سوسوی ستاره‌ای، زلالی‌اش را مرتعش می‌ساخت و تا بامداد، صدایی آشنا مکرر می‌شدد به‌رغم فرهاد سنگ خاره را صیقلی کردم آن را در پیش دیدگانت نهادم. در بارگاه چشمانت این آیه‌های آسمانی متلاشی شد و همه‌جای زمین را از ستاره‌ها پراکند همه‌جا تو را بلند، فریاد کرد عشق را به‌رنگ آبی شناختم آسمان آبی است دریا آبی است نمی‌دانم چرا چند ماهی‌ست روی زمین آبی‌ست # عشق را شکوهی بایسته می‌دیدم نه همچون شمع بی‌تاب، در برابر دیدگانت به‌کوه رشک می‌بردم می‌گفتم شکوه دیدگانت را کوهی شایسته است بامدادان چون شمعی افروخته بود و شبانگاه زیر برف مدفون شد می‌گفتم این طلوع، بی‌تردید صبحی به‌رنگ سر زدن توست و ین شام تیره‌ی یخبندان شام تهی شده از نفس توست
امشب به‌شوق دیدار تو چون پرنده‌ای که به‌دنبال قفس می‌گشت تمام خیابان‌ها را گشتم! به‌هر کجا که می‌نگریستم قابی از تو بود آویخته بر شهر؛ چراغانیِ چشم‌تو که جاده‌ها را روشن می‌کرد پرچم گیسوی تو که باد شعله‌ورش می‌ساخت و گرمی حضور تو که شهر را در تب فرو می‌برد ! و تو از دیده‌، غایب بودی ! و من از اینهمه، تنها رشک می‌بردم به‌قابی که چشمان تو می‌بست تمام شهر را گشتم تا خود را در قاب نگاه تو افکنم نگاه تو ساده نیست! نگاه تو، تمامِ تو را می‌بخشد و ناتمام‌ها را، کمال ارزانی می‌کند چه! اگر بر بیماری می‌افتاد شفا می‌یافت و اگر بر زشتی، زیبا می‌گشت فکر می‌کردم اگر بر زبان‌بسته‌ای چون من نگاه کنی یقین شاعر می‌شوم و سرودنت گره از کارم باز می‌کند ولی دریغ! فقط لکنتم دو چندان شد غربت امانم را بریده بود امشب به‌شوق دیدار تو چون پرنده‌ای که به‌دنبال قفس می‌گشت تمام خیابان‌ها را گشتم! مگر تا همیشه در نگاه تو مگر تا همیشه در کنار تو باشم!
نه مثل ماه نه مثل یک چهره نه مثل یک شاخه‌ی گل نه مثل هیچ سوژه‌ی دیگری نه! تو بسان زمان مثل صبح و غروب زیبایی از این‌رو بعید می‌دانم که نام تو دریا، باران یا آسمان باشد نام تو چیست؟ نام تو را هزار بار به‌معنی خوانده‌ام ولی تورا در این سیاره‌ی رها شده با خویش   ( زمانش یک‌سویه و تکراری ) واژگانی درخور نیافتم نام تو طنینی دارد غریب و ناشناخته، در زمانی باژگونه! نامِ تو را هم‌زمانِ رازی شناخته‌ام که در روشنای چشمانت می‌توانمش دید چشمانی‌که هر شب از پس هزار ماه طلوع می‌کنند و مرا در نزاع بی‌فرجام تاریکی‌ها دلیر! و دلواپسی‌هایِ مرگ‌های تکراری عشق‌های تکراری طلوع‌های تکراری را از دفتر خاطرات شومِ ایامم، می‌زدایند نامت غربتی‌ست که در امتدادِ قرن‌ها، شکل می‌گیرد  نامت عقده‌ای‌ست که در گلوی انسان باد می‌کند نامت سپیده‌دمی‌ست که بر سینه‌ی تنگ و تار من می‌نشیند  نامت از پس سکوتی که‌جاودان می‌نماید چونان صاعقه‌ای از دهانِ سری که هوسِ گلوله کرده است بی‌اختیار فریاد می‌شود فریاد کنم نامت را؟ نامت را، آن دو ماهی قرمز پاسبانان رازت که در زلالی برکه‌ی صورت تو پیوسته در گردشند و ظریفانه واژه‌ی [حُبّ] را نگاشته‌اند بی‌آنکه دم بزنند با من در میان گذاشتند و من با آن حرزی ساخته‌ام سورتِ شب‌های تیره را من خدارا در یقین چشمان تو دیدم! و در دفتر اشعار جانم جسته‌ام! و چشم‌های ناپاکم را باهر نگاهی بر مصحف پاک پیشانی‌ات از هر که غیر تو شسته‌ام. و با محکم‌تر یقینی به‌دیوار کوفته‌ام هر حدیثی را که به آن شک کند! و اگر چند روزی‌ست در بارگاه دیدگانت سربزیر و ساکتم بار غمی را به‌دوش می‌کشم که تاوان زیاده‌نوشی‌ست در هرم تابستان پاینده باد جشن تو که در ستاره‌باران چشم تو برپاست!