eitaa logo
جرعه ناب
692 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
366 ویدیو
28 فایل
علی گلایری سطح چهار(دکترای کلام اسلامی),استادحوزه و دانشگاه ، نویسنده @Aligelayeri 📘@جرعه_ناب ؛جرعه ای ازچشمه جوشان نهج‌البلاغه و معارف اهل بیت علیهم السلام ✏️کپی ازمطالب بدون ذکر منبع جایز است درنشر معارف اهل بیت علیهم السلام شریک باشیم
مشاهده در ایتا
دانلود
یَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ، یَا حُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ، أَیُّهَا الشَّهِیدُ، یَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰهِ، یَا حُجَّةَ اللّٰهِ عَلىٰ خَلْقِهِ، یَا سَیِّدَنا وَمَوْلانا إِنَّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِکَ إِلَى اللّٰهِ وَقَدَّمْناکَ بَیْنَ یَدَیْ حاجاتِنا، یَا وَجِیهاً عِنْدَ اللّٰهِ، اشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّٰهِ @jorenab
ای صبح تیره رو به چه رو می شوی سپید فردا حسین تشنه جگر می شود شهید @jorenab
تقلید آگاهانه از رفتارهای پسندیده، به تدریج شخصیت انسان را دگرگون می‌کند. و انسان به آنچه پیوسته خود را شبیه آن می‌کند، نزدیک می‌شود. حضرت امیر المومنین علی (علیه السلام ) می فرماید : «اگر بردبار نیستی، خود را به بردباری وادار؛ زیرا کمتر کسی خود را شبیه گروهی ساخته است، مگر آنکه به‌زودی از آنان شده است.» إِنْ لَمْ تَکُنْ حَلِیماً فَتَحَلَّمْ فَإِنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ إِلاَّ أَوْشَکَ أَنْ یَکُونَ مِنْهُمْ. (نهح البلاغه حکمت ۲۰۷) کلمه «فَتَحَلَّمْ» یعنی اگر هنوز صفت حلم و بردباری در وجودت ریشه‌دار نشده، آگاهانه مانند انسان‌های بردبار رفتار کن؛ هنگام خشم خود را کنترل کن، در پاسخ شتاب نکن و با صبر برخورد کن. این رفتارهای مکرر، کم‌کم به خُلق و خوی دائمی انسان تبدیل می‌شود. بنابراین فضایل اخلاقی با تمرین، ممارست و مراقبت از رفتار، به ملکهٔ نفس تبدیل می‌شوند. پس، برای نیکو شدن لازم نیست از همان ابتدا کامل باشیم؛ کافی است در مسیر درستی، پیوسته و صادقانه تمرین کنیم. @jorenab
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد ازمن اکنون طمع صبرودل وهوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه برباد آمد @jorenab
غروب شالیزار کوتنا قائمشهر
این تصویر،به نظرم بیش از آنکه یک منظره باشه ، درسی از آرامشه. انگار طبیعت می‌خواد بدون انکه سخنی بگه، رازی را در گوش انسان زمزمه بکنه. خورشید آرام‌آرام به افق تکیه داده ؛ نه با شتاب می‌ره و نه از رفتن اندوهگینه. می‌دونه که هر غروبی، وعده طلوعی دیگه را در دل خود داره. نهرهای باریک آب، پیچ‌وخم‌کنان از میان شالیزار می‌گذرن؛ انگار خوب می‌دونن که رسیدن، همیشه در خطی مستقیم نیست. گاهی باید پیچید، صبر کرد و آرام پیش رفت تا به مقصد رسید. جناب استاد، طبیعت استاد بزرگیه. هر روز به ما یاد میده که آرامش، در سکوت متولد می‌شه؛ نه در هیاهو. اینجا نه صدای ماشین‌ها شنیده می‌شه، نه ازدحام زندگی. فقط آسمانه، آبه، سبزی زمینه و خورشیدی که آخرین پرتوهایش را بی‌منت نثار خاک می‌کنه. شاید راز زیبایی این منظره همین باشه که هیچ‌کس برای دیده شدن تلاش نمی‌کنه. خورشید، خورشیده؛ آب، آبه؛ درخت، درخته. هر کدام بی‌ادعا وظیفه خود را انجام می‌دن و از همین هماهنگی، زیبایی پدید میاد. و چه شباهتی داره این منظره با نظام محاسبات الهی؛ نهرها هرگز نگران پیچ‌وخم راه نیستن ، چون مقصد را می‌شناسن. خورشید از غروب هراسی نداره، چون به طلوع ایمان داره. دانه برنج، ماه‌ها زیر آب و گل می‌مانه، اما می‌دانه روزی خوشه‌ای طلایی خواهد شد. شاید خداوند هر روز این صحنه را پیش چشم ما می‌گذاره تا فراموش نکنیم: زندگی هم همینطوره، اگر امروز در پیچ‌وخم راهی، اگر گاهی افق زندگیت رنگ غروب گرفته است، مأیوس نشو. هیچ غروبی پایان نیست؛ مقدمه طلوعی است که هنوز از راه نرسیده است. پس گاهی از شتاب زندگی فاصله بگیر، کنار چنین منظره‌ای بنشین و فقط نگاه کن. طبیعت، بی‌آنکه سخن بگه، ایمان، صبر و توکل را بهتر از هزاران واژه به انسان می‌آموزه. (دل نوشته استاد بزرگوار دکتر حسین زاده برای عکس فوق)
495K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام سجاد علیه السلام به شخصی به نام بشیر فرمود پدرت شاعر بود آیا شما از شعر چیزی میدانی گفت بله فرمود برو خبر آمدن مارا به مردم مدینه اطلاع بده بشیر می گوید سوار بر اسب شدم هنگامی که مسجد النبی رسیدم صدا به گریه بلند کردم وچنین سرودم يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ بِهَا- قُتِلَ الْحُسَيْنُ فَأَدْمُعِي مِدْرَارُ- الْجِسْمُ مِنْهُ بِكَرْبَلَاءَ مُضَرَّجٌ- وَ الرَّأْسُ مِنْهُ عَلَى الْقَنَاةِ يُدَارُ- ( بحار ج 45، ص 147) ای مردم مدینه دیگر مدینه جای ماندن نیست زیرا حسین کشته شد که اشک من چنین جاری است پیکر او در کربلا به خاک وخون غلتید وسر مقدسش بالای نیزه شهر به شهر گردانده شد آنگاه گفت این علی بن الحسین است که با عمه وخواهرها در آستانه شهر فرود آمد ومن فرستاده او هستم @jorenab
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱-طبری نقل کرده است ضحاک به همراه مالک بن نضر ارحبی، در میانه راه کاروان حسینی به سوی کوفه، با امام حسین (ع) ملاقات کردند. امام حسین (ع) آن دو نفر را به یاری خود خواند، وقتی آنان عذر خواستند امام (ع) علت عدم همراهی‌شان را جویا شد. مالک بن نضر گفت: من بدهی و نان‌خور دارم. اما ضحاک دعوت امام را مشروط قبول کرد و گفت: «من هم فردی عیالوارم و به مردم مقروض هستم؛ اما اگر به من اجازه دهی، هنگامی که هیچ جنگجویی -در کنارت- نیافتم، بازگردم و فقط تا آنجا برایت بجنگم که برایت سودمند باشد و بتوانم از تو دفاع کنم.» امام (ع) پذیرفت (نقل ازتاریخ طبری۴ص۳۱۷) ۲-ضحاک اوائل جنگ روز عاشورا حضور داشت ضحاک خود نقل کرده که در مقابل امام (ع)، دو نفر از دشمن را که پیاده می‌جنگیدند، به قتل رسانده و دست یکی دیگر را از تنش قطع کرده که حضرت هم در حق او دعا کردند و فرمودند: «سست نگردی، دستت بریده نشود. خداوند از اهل بیت رسول (ص)، بهترین پاداش‌ها را به تو ارزانی دارد (نقل ازطبری ج۴ص۳۰۵) ۳-ضحاک وقتی دید لشکر دشمن در حال پبروز شدن است سوار بر اسب شد و از صحنه نبرد گریخت. ۱۵ نفر از اصحاب عمر سعد به تعقیبش پرداختند تا اینکه ضحاک به دهکده‌ای نزدیک ساحل فرات رسید و آنجا توقف کرد. کثیر بن عبدالله شعبی و ایوب بن مشرح حیوانی و قیس بن عبدالله صایدی از تعقیب‌کنندگان او را شناختند و با حمایت و کمک تعدادی از بنی تمیم که آنان نیز از تعقیب‌کنندگان بودند، ضحاک را از کشته شدن رهایی دادند (نقل ازانساب الاشراف بلاذری ج۳ص۱۹۷) می گویم : ۱-پس مهم نیست که در محضر امام حاضر باشی یا محضر امام غائب وقتی لیاقت نباشد دل همراهی نمی کند و وقتی دل همراه نباشد پاها می لرزد و دنیای فانی را بر عالم باقی ترجیح می دهد اما اگر دل همراه باشد حتی در کنار امام حاضر نباشد مانند انانی است که در رکاب امام و مقتدای خویش به نبرد پرداخته است ۲-لذا وقتی حضرت امیرالمومنین علیه السلام درجنگی پیروز شد یکی از یاران گفت کاش برادرم اینجابود حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام پرسید: آیا فکر و دل برادرت با ما بود؟ گفت: آری. امام علی علیه السلام فرمود: پس او هم در این جنگ با ما بود، بلکه با ما در این نبرد شریکند آنهایی که حضور ندارند، در صُلب پدران و رَحِم مادران می‌باشند، ولی با ما هم عقیده و آرمانند، به زودی متوّلد می‌شوند، و دین و ایمان به وسیله آنان تقویت می‌گردد فَقَالَ لَهُ علیه السلام: أَهَوَی أَخِیکَ مَعَنَا؟ فَقَالَ: نَعَمْ. قَالَ: فَقَدْ شَهِدَنَا، وَلَقَدْ شَهِدَنَا! فِی عَسْکَرِنَا هذَا أَقْوَامٌ فِی أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَأَرْحَامِ النِّسَاءِ، سَیرْعَفُ بِهِمُ الزَّمَانُ، وَیقْوَی بِهِمُ الْإِیمَانُ (نهج البلاغه خطبه ۱۲) @jorenab
چای آتشی سد برنجستانک قائمشهر
بسمه‌تعالی چایِ آتشی بارها پرسیده‌اند: راستی، چای آتشی مگر چه لذتی دارد؟ چای آتشی، تنها نوشیدنِ جرعه‌ای از آبِ جوش و برگِ خشک نیست؛ چای آتشی، سفر است… نه سفری در نقشه‌ها، که هجرتی در جان. گسستن از جهانِ آهن و سیمان، از هیاهوی سیمیِ شهرها، و رسیدن به جایی که زمین هنوز نفس می‌کشد؛ جایی که خاک، بوی خاک می‌دهد، درخت، بوی زندگی، و باد، حدیثِ دیرینِ دریا را در گوشِ جان می‌خواند. چای آتشی یعنی دیدنِ معجزه‌ی ساده‌ی هستی: چوب‌هایی که روزی بی‌اعتنا بر زمین افتاده‌اند، زیر پا شکسته و بی‌ارزش انگاشته شده‌اند، اما اکنون در کنار هم، در آغوشِ شعله، جان می‌گیرند؛ می‌سوزند تا روشن کنند، می‌گدازند تا گرم کنند، و در رقصی سرخ‌فام، رازِ دگرگونی را به تماشا می‌گذارند. چای آتشی یعنی تماشای حرکتِ پنهانِ هستی: حتی آب، که در ظاهر آرام است، در برابر آتش، از سکون می‌گریزد، می‌لرزد، می‌جوشد، و تا مرزِ نقطه‌ی جوش پیش می‌رود تا گرمای خود را با تو قسمت کند؛ گویی جهان، در ساده‌ترین شکلش، تنها برای بخشیدن آفریده شده است. چای آتشی یعنی مکاشفه در آیاتِ بی‌کلامِ آفرینش؛ نگاه کردن به جنگلِ بی‌پایان، به تنِ ستبرِ درختان کهن، به رقصِ نور بر موجِ آب، و زمزمه‌ی دل که بی‌اختیار می‌گوید: «رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا…» چای آتشی یعنی انتخابِ هم‌نشین؛ نه هر کسی که کنار آتش بنشیند، بلکه آنان که جانشان با تو هم‌نواست؛ انیسِ لحظه‌های سکوت، و نه سوهانِ روح در هیاهوی بیهوده. چای آتشی یعنی آزادیِ ذهن؛ رهایی از بندِ حساب‌ها و سنگینیِ مادیات، خاموش کردنِ ازدحامِ فکرهای فرساینده، و سپردنِ جان به گرمایی ساده و بی‌ادعا. و شاید افزون بر همه‌ی این‌ها، چای آتشی یعنی بازگشت؛ بازگشت به خویشتنِ فراموش‌شده‌ی انسان، به جایی که هنوز می‌توان بی‌واسطه خندید، بی‌واسطه اندیشید، و بی‌واسطه زیست. چای آتشی، در حقیقت، بهانه‌ای است برای دیدنِ جهان، آنگونه که باید باشد: زنده، گرم، صمیمی… و الهی. @jorenab