این تصویر،به نظرم بیش از آنکه یک منظره باشه ، درسی از آرامشه. انگار طبیعت میخواد بدون انکه سخنی بگه، رازی را در گوش انسان زمزمه بکنه.
خورشید آرامآرام به افق تکیه داده ؛ نه با شتاب میره و نه از رفتن اندوهگینه. میدونه که هر غروبی، وعده طلوعی دیگه را در دل خود داره. نهرهای باریک آب، پیچوخمکنان از میان شالیزار میگذرن؛ انگار خوب میدونن که رسیدن، همیشه در خطی مستقیم نیست. گاهی باید پیچید، صبر کرد و آرام پیش رفت تا به مقصد رسید.
جناب استاد، طبیعت استاد بزرگیه. هر روز به ما یاد میده که آرامش، در سکوت متولد میشه؛ نه در هیاهو. اینجا نه صدای ماشینها شنیده میشه، نه ازدحام زندگی. فقط آسمانه، آبه، سبزی زمینه و خورشیدی که آخرین پرتوهایش را بیمنت نثار خاک میکنه.
شاید راز زیبایی این منظره همین باشه که هیچکس برای دیده شدن تلاش نمیکنه. خورشید، خورشیده؛ آب، آبه؛ درخت، درخته. هر کدام بیادعا وظیفه خود را انجام میدن و از همین هماهنگی، زیبایی پدید میاد.
و چه شباهتی داره این منظره با نظام محاسبات الهی؛ نهرها هرگز نگران پیچوخم راه نیستن ، چون مقصد را میشناسن. خورشید از غروب هراسی نداره، چون به طلوع ایمان داره. دانه برنج، ماهها زیر آب و گل میمانه، اما میدانه روزی خوشهای طلایی خواهد شد.
شاید خداوند هر روز این صحنه را پیش چشم ما میگذاره تا فراموش نکنیم: زندگی هم همینطوره، اگر امروز در پیچوخم راهی، اگر گاهی افق زندگیت رنگ غروب گرفته است، مأیوس نشو. هیچ غروبی پایان نیست؛ مقدمه طلوعی است که هنوز از راه نرسیده است.
پس گاهی از شتاب زندگی فاصله بگیر، کنار چنین منظرهای بنشین و فقط نگاه کن. طبیعت، بیآنکه سخن بگه، ایمان، صبر و توکل را بهتر از هزاران واژه به انسان میآموزه.
(دل نوشته استاد بزرگوار دکتر حسین زاده برای عکس فوق)
495K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام سجاد علیه السلام به شخصی به نام بشیر فرمود پدرت شاعر بود آیا شما از شعر چیزی میدانی گفت بله فرمود برو خبر آمدن مارا به مردم مدینه اطلاع بده
بشیر می گوید سوار بر اسب شدم هنگامی که مسجد النبی رسیدم صدا به گریه بلند کردم وچنین سرودم
يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ بِهَا-
قُتِلَ الْحُسَيْنُ فَأَدْمُعِي مِدْرَارُ-
الْجِسْمُ مِنْهُ بِكَرْبَلَاءَ مُضَرَّجٌ-
وَ الرَّأْسُ مِنْهُ عَلَى الْقَنَاةِ يُدَارُ-
( بحار ج 45، ص 147)
ای مردم مدینه دیگر مدینه جای ماندن نیست زیرا حسین کشته شد که اشک من چنین جاری است
پیکر او در کربلا به خاک وخون غلتید وسر مقدسش بالای نیزه شهر به شهر گردانده شد
آنگاه گفت این علی بن الحسین است که با عمه وخواهرها در آستانه شهر فرود آمد ومن فرستاده او هستم
@jorenab
#هرکس_لایق_همراهی_امام_نیست
۱-طبری نقل کرده است ضحاک به همراه مالک بن نضر ارحبی، در میانه راه کاروان حسینی به سوی کوفه، با امام حسین (ع) ملاقات کردند. امام حسین (ع) آن دو نفر را به یاری خود خواند، وقتی آنان عذر خواستند امام (ع) علت عدم همراهیشان را جویا شد. مالک بن نضر گفت: من بدهی و نانخور دارم. اما ضحاک دعوت امام را مشروط قبول کرد و گفت: «من هم فردی عیالوارم و به مردم مقروض هستم؛ اما اگر به من اجازه دهی، هنگامی که هیچ جنگجویی -در کنارت- نیافتم، بازگردم و فقط تا آنجا برایت بجنگم که برایت سودمند باشد و بتوانم از تو دفاع کنم.» امام (ع) پذیرفت
(نقل ازتاریخ طبری۴ص۳۱۷)
۲-ضحاک اوائل جنگ روز عاشورا حضور داشت
ضحاک خود نقل کرده که در مقابل امام (ع)، دو نفر از دشمن را که پیاده میجنگیدند، به قتل رسانده و دست یکی دیگر را از تنش قطع کرده که حضرت هم در حق او دعا کردند و فرمودند: «سست نگردی، دستت بریده نشود. خداوند از اهل بیت رسول (ص)، بهترین پاداشها را به تو ارزانی دارد
(نقل ازطبری ج۴ص۳۰۵)
۳-ضحاک وقتی دید لشکر دشمن در حال پبروز شدن است سوار بر اسب شد و از صحنه نبرد گریخت. ۱۵ نفر از اصحاب عمر سعد به تعقیبش پرداختند تا اینکه ضحاک به دهکدهای نزدیک ساحل فرات رسید و آنجا توقف کرد. کثیر بن عبدالله شعبی و ایوب بن مشرح حیوانی و قیس بن عبدالله صایدی از تعقیبکنندگان او را شناختند و با حمایت و کمک تعدادی از بنی تمیم که آنان نیز از تعقیبکنندگان بودند، ضحاک را از کشته شدن رهایی دادند
(نقل ازانساب الاشراف بلاذری ج۳ص۱۹۷)
می گویم :
۱-پس مهم نیست که در محضر امام حاضر باشی یا محضر امام غائب وقتی لیاقت نباشد دل همراهی نمی کند و وقتی دل همراه نباشد پاها می لرزد و دنیای فانی را بر عالم باقی ترجیح می دهد
اما اگر دل همراه باشد حتی در کنار امام حاضر نباشد مانند انانی است که در رکاب امام و مقتدای خویش به نبرد پرداخته است
۲-لذا وقتی حضرت امیرالمومنین علیه السلام درجنگی پیروز شد یکی از یاران گفت کاش برادرم اینجابود
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام پرسید: آیا فکر و دل برادرت با ما بود؟
گفت: آری.
امام علی علیه السلام فرمود: پس او هم در این جنگ با ما بود، بلکه با ما در این نبرد شریکند آنهایی که حضور ندارند، در صُلب پدران و رَحِم مادران میباشند، ولی با ما هم عقیده و آرمانند، به زودی متوّلد میشوند، و دین و ایمان به وسیله آنان تقویت میگردد
فَقَالَ لَهُ علیه السلام: أَهَوَی أَخِیکَ مَعَنَا؟
فَقَالَ: نَعَمْ.
قَالَ: فَقَدْ شَهِدَنَا، وَلَقَدْ شَهِدَنَا! فِی عَسْکَرِنَا هذَا أَقْوَامٌ فِی أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَأَرْحَامِ النِّسَاءِ، سَیرْعَفُ بِهِمُ الزَّمَانُ، وَیقْوَی بِهِمُ الْإِیمَانُ
(نهج البلاغه خطبه ۱۲)
@jorenab
بسمهتعالی
چایِ آتشی
بارها پرسیدهاند:
راستی، چای آتشی مگر چه لذتی دارد؟
چای آتشی، تنها نوشیدنِ جرعهای از آبِ جوش و برگِ خشک نیست؛
چای آتشی، سفر است… نه سفری در نقشهها، که هجرتی در جان.
گسستن از جهانِ آهن و سیمان، از هیاهوی سیمیِ شهرها،
و رسیدن به جایی که زمین هنوز نفس میکشد؛
جایی که خاک، بوی خاک میدهد،
درخت، بوی زندگی،
و باد، حدیثِ دیرینِ دریا را در گوشِ جان میخواند.
چای آتشی یعنی دیدنِ معجزهی سادهی هستی:
چوبهایی که روزی بیاعتنا بر زمین افتادهاند،
زیر پا شکسته و بیارزش انگاشته شدهاند،
اما اکنون در کنار هم،
در آغوشِ شعله،
جان میگیرند؛
میسوزند تا روشن کنند،
میگدازند تا گرم کنند،
و در رقصی سرخفام،
رازِ دگرگونی را به تماشا میگذارند.
چای آتشی یعنی تماشای حرکتِ پنهانِ هستی:
حتی آب، که در ظاهر آرام است،
در برابر آتش، از سکون میگریزد،
میلرزد، میجوشد،
و تا مرزِ نقطهی جوش پیش میرود
تا گرمای خود را با تو قسمت کند؛
گویی جهان، در سادهترین شکلش،
تنها برای بخشیدن آفریده شده است.
چای آتشی یعنی مکاشفه در آیاتِ بیکلامِ آفرینش؛
نگاه کردن به جنگلِ بیپایان،
به تنِ ستبرِ درختان کهن،
به رقصِ نور بر موجِ آب،
و زمزمهی دل که بیاختیار میگوید:
«رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا…»
چای آتشی یعنی انتخابِ همنشین؛
نه هر کسی که کنار آتش بنشیند،
بلکه آنان که جانشان با تو همنواست؛
انیسِ لحظههای سکوت،
و نه سوهانِ روح در هیاهوی بیهوده.
چای آتشی یعنی آزادیِ ذهن؛
رهایی از بندِ حسابها و سنگینیِ مادیات،
خاموش کردنِ ازدحامِ فکرهای فرساینده،
و سپردنِ جان به گرمایی ساده و بیادعا.
و شاید افزون بر همهی اینها،
چای آتشی یعنی بازگشت؛
بازگشت به خویشتنِ فراموششدهی انسان،
به جایی که هنوز میتوان بیواسطه خندید،
بیواسطه اندیشید،
و بیواسطه زیست.
چای آتشی،
در حقیقت،
بهانهای است برای دیدنِ جهان،
آنگونه که باید باشد:
زنده، گرم، صمیمی… و الهی.
@jorenab
على ماذا التكبر والغرور
وهذه الأرض تملؤها القبور
على ماذا التعالي يا صديقي
أانت البحر أم أنت الصخور
كأنك قد نسيت أيا أخي
أن هذا الكون يملكه الغفور
بر چه چیز این همه تکبر و غرور؟
در حالی که این زمین سراسر از قبرها پر شده است.
بر چه چیز این برتریجویی، ای دوست من؟
آیا تو دریایی یا صخرهای استوار و شکستناپذیر؟
گویی فراموش کردهای، ای برادر،
که مالک و فرمانروای این جهان، آمرزگار مهربان (خداوند) است.
@jorenab
«وَ قالَ عليهِ السَّلامُ: مَنْ حَذَّرَكَ كَمَنْ بَشَّرَكَ.»
(نهج البلاغه حکمت ۵۹)
: «کسی که تو را از خطر و بدیها آگاه و برحذر میدارد، همانند کسی است که به تو مژده و بشارت میدهد.»
می گویم :
این سخن میآموزد که هشدار خیرخواهانه نیز نوعی هدیه و نعمت است. همانگونه که از شنیدن خبر خوش خوشحال میشویم، باید از کسی که با نیت خیر ما را از اشتباه، گناه، یا خطر آگاه میکند نیز قدردانی کنیم؛ زیرا این هشدار میتواند ما را از زیان و پشیمانی نجات دهد. انسان خردمند، نصیحت و انتقاد دلسوزانه را ارزشمند میداند، نه ناخوشایند
سخن گرچه تلخ است، چون پندِ دوست
سرانجام، شیرینتر از شهد اوست
@jorenab
هدایت شده از اَبٌو آیِهْ🌴
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قلبها بیشتر از آنچه توان دارند میسوزند...❤️🔥
«اَلصَّبْرُ صَبْرَانِ: صَبْرٌ عَلَى مَا تَكْرَهُ، وَصَبْرٌ عَمَّا تُحِبُّ.»
نهج البلاغه حکمت (۵۵)
«صبر دو گونه است: یکی شکیبایی بر آنچه ناخوشایند توست، و دیگری خویشتنداری از آنچه دوستش داری.»
اهل معنا گفتهاند که صبر تنها تحمل رنج نیست؛ بلکه گاه دشوارترین صبر، چشم پوشیدن از محبوبهایی است که دل به آنها بسته است، اگر میان آن محبوب و رضای خدا فاصلهای باشد.
صبر بر سختیها، انسان را استوار میکند؛ اما صبر از خواستههای نفس، او را آزاد میسازد. نخستین صبر، جسم را میآزماید و دومی، جان را میپروراند. آنکه بر بلا صبر میکند، به آرامش میرسد؛ و آنکه از خواهش دل در راه حق میگذرد، به قرب الهی.
در نگاه اهل معرفت، صبر پلی است که سالک را از «خواستِ خود» به «خواستِ خدا» میرساند. آنگاه دیگر صبر، تحمل نیست؛ بلکه شیرینیِ اعتماد و رضایت به تقدیر محبوب است.
@jorenab