eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
16.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 فقط همینو ۶۰ میلیون نفر ببینن کافیه .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 324 💜 _ازتون ممنونم. فکر خوبیه _خب الهه جون، چه کار می تونم برات
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 325 💜 .گفتم: خودتون جواب بدید من حوصله ندارم هم زمان با سومین زنگ مادر در حالی که دستانش را خشک می کرد از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: دیگه جواب دادن تلفن هم حوصله می خواد؟ پاسخی ندادم و با بی حوصلگی تلویزیون را خاموش کردم صداي مادر را شنیدم که با کسی سلام و احوالپرسی می کرد. با بی تفاوتی کنار بخاري دراز کشیدم که شنیدم مادر گفت: بله ، چند لحظه گوشی همان طور که دراز کشیده بودم سرم را بالا کردم تا بفهمم چرا مادر این جمله را گفت. مادر را دیدم که با اشاره گفت تلفن با من کار دارد. با تعجب از جا بلند شدم و در حالی که به طرف تلفن می رفتم آرام از مادر پرسیدم کیست. مادر شانه هایش را باالانداخت و منتظر شد تا من این معما را حل کنم. گوشی تلفن را برداشتم وگفتم: بفرمایید با اولین کلام صداي مهرناز را شناختم. دلم فرو ریخت و تمام تلاشم را کردم جلوي مادر خونسرد رفتار کنم. مهرناز حالم را پرسید و بعد از احوالپرسی گفت: الهه جون ، زنگ زدم بهت بگم فرزاد دیروز برگشته جلوي مادر نمی توانستم واکنش نشان بدهم به خاطر این خیلی عادي گفتم: چشم شما روشن _ممنونم عزیزم. پیغام شما رو به فرزاد رسوندم. گفت در اولین فرصت قراري خواهد گذاشت که همدیگر را .ببینید دلهره و اضطراب و جودم را گرفته بود. اي کاش مادر نبود تا می توانستم به او بگویم لزومی به دیدار حضوري نیست و می توانم تلفنی با او صحبت کنم. چون نمی توانستم راحت صحبت کنم گفتم: هر جور شما مایل باشید. مهرناز بعد از این حرف گفت: راستی تا یادم نرفته بهت بگم کتی به من زنگ زد با خوشحالی گفتم: چه خوب ، حالش خوب بود؟ آره بهت خیلی سلام رسوند و گفت شماره تلفنت رو گم کرده به خاطر همین نتونسته باهات تماس بگیره. با اجازه من شماره ات را به کتی دادم با خوشحالی گفتم: خیلی لطف کردید مهرناز از من خداحافظی کرد و گفت باز هم تماس می گیرد. به محض گذاشتن گوشی مادر پرسید: کی بود؟ گفتم : یکی از دوستان کتی مادر با ناراحتی گفت: خدا ازشون نگذره که این طور با زندگی آدم بازي می کنند سرم را پایین انداختم و گفتم: این بنده خدا که تقصیر نداره. زنگ زده بود حالم رو بپرسه _می خوام نپرسه . اینم از اون قماشه دیگه چیزي نگفتم. مادر با غرغر به آشپزخانه رفت. با شرایطی که داشتم می دانستم نمی توانم موضوع را به مادر بگویم. به خصوص اگر می فهمید می خواهم با مرد غریبه اي ملاقات کنم. اگر شده قلم پایم را می شکست نمی گذاشت پا از در منزل بیرون بگذارم. نمی دانستم چه باید بکنم. به یاد الهام افتادم و اینکه شاید بتوانم در این مورد از او کمک بگیرم. با اینکه امیدي به مساعدت او نداشتم، ولی ناچار عصر همان روز به بهانه دیدن مبین به منزلشان رفتم و پس از تعریف کردن کل ماجرا از او خواستم کمکم کند. الهام پس از شنیدن این موضوع با نگرانی گفت؛ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 325 💜 .گفتم: خودتون جواب بدید من حوصله ندارم هم زمان با سومین
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 326 💜 فکر نمی کنم این کار خوبی باشه و پیشنهاد کرد با حسام و یا حمید به دیدن فرزاد بروم. از مطرح کردن این موضوع خیلی پشیمان شدم و با او گفتم: بهتر است از خیرش بگذریم الهام در حالی که به چشمانم خیره شده بود گفت: تو هم از خیرش می گذري یا اینکه باز می خواهی سرخود کاري کنی با ناراحتی گفتم: الهام، اگر می خواستم سر خود کاري کنم پیش تو نمی آمدم، ولی مثل اینکه اشتباه کردم. نمی دونستم تو از خودت اختیاري نداري و همیشه باید یا به مادر وابسته باشی یا به برادرا یا به شوهرت الهام با متانت گفت: الهه بیخود عصبانی میشی. اگه می گم با حسام یا حمید برو به خاطر اینه که کسی فکر نکنه بی کس و کاري و بخواد سرکارت بزاره با ناراحتی گفتم: کسی نمی خواد منو سر کار بزاره. من یک غلطی کردم و زن اون بی همه چیز شدم، حالا شما می خواهید سرکوفت غلطی رو که کردم تا آخر عمر تو سرم بزنید _الهه تو معلومه چته ؟ کی به تو سر کوفت زده؟ _همین که این قدر شعور و عقل در من نمی بینید که بفهمید شاید بتونم کاري کنم سر کوفته ، نیست؟ _تو هم که هر چی ما میگیم برعکس برداشت میکنی. بابا من اگه می گم با حمید یا حسام بریم به خاطر... _اصلاً ولش کن، غلط کردم، کی می خواهی بري ، خودم باهات میام _نمی خوام... دیگه نمی رم _الهه لج نکن. من که می دونم تو می ري _به مامان موضوع را می گی؟ _خدایا از دست تو، مگه من خبر چینم _خبر چین نیستی ، ولی خودت را توجیه می کنی که صلاح کار منو خواستی و از این حرفا _الهه داري یواش یواش عصبانیم می کنی. گفتم نمی گم، دیگه حرفی داري _به حمید و حسام چی؟ _آخرش چی ؟ نکنه می خواهی کار بدي بکنی که این قدر می ترسی _نمی ترسم، ولی می دونم تا حرفی زده بشه همه موضع می گیرن _خیلی خب، قول می دم فعلاً به کسی چیزي نگم، ولی قول من تا موقعی اعتبار داره که حس کنم خطري برات پیش نمیاد وگرنه رو من حساب نکن _خطر؟ دلت خوشه. دیگه بالاتر از سیاهی هم رنگیه؟ خیالم راحت شد که می توانم رو کمک الهام حساب کنم. دو روز بعد مهرناز تماس گرفت و نشانی و شماره تلفن شرکت فرزاد را به من داد و گفت روز چهارشنبه ساعت ده صبح فرزاد منتظر من است . پسر از تلفن مهرناز به الهام زنگ زدم و جریان را به او گفتم. اول خیلی نگران شد، ولی بعد وقتی فهمید که او شرکت دارد کمی .آرام گرفت. قرار شد روز چهار شنبه به عنوان خرید من و او به دیدن فرزاد برویم روز چهار شنبه از راه رسید و هنوز ساعت هشت نشده بود که آقا مسعود الهام و مبین را به خانه مان آورد .وقتی آمدند من هنوز خواب بودم، چون شب قبل تا نزدیک صبح فکر و خیال می کردم با احساس دستان کوچک و سردي روي صورتم چشمانم را باز کردم و چشمان درشت و مشکی مبین را دیدم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام و رحمت‌خدا🌱 بنده نویسنده‌ی رمان هستم این بار با یه رمان دیگه در خدمت شما عزیزان هستیم که مکمل رمان قبلی هستش. رمان پر از های دلچسب و روایت ای از یک زوج انقلابی هستش♥️ داستان زیبای ریحانه و مرتضی که به واسطه‌ی یک دام باهم آشنا میشن و اتفاقاتی میوفته که پسره‌ِ شیطون ما عاشق میشه. عاشق یک جفت چشم معصوم و لبخندی به لطافت برگ گل؛ و دست به دست هم وارد گول مبارزات قبل انقلاب میشن. سیر داستان بسیار آموزنده است و از یه جاهایی دلتون براش میره... امیدوارم مثل همیشه با نگاه های مهربونتون در هوای گرم تابستونی از این داستان عاشقانه‌ی لب سوز لذت ببرین و دوستان تون رو برای خوندن رمان دعوت کنین.☕️💛 از امشب در همین کانال😍
⭕️ رای ندادن هم خودش یک انتخاب است و به نوعی رای دادن محسوب میشود رای ندادن یعنی 👈🏼 رای دادن به اینکه بقیه برای من تعیین تکلیف کنند! .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینارو نگاه کن☝️☝️ نشستن برنامه ریزی کردن برای رای ندادن مردم ایران... فقط خدا میدونه چه نقشه ها که برامون نکشیدن... آره ما هم نشستیم تا شما واسمون برنامه بریزید... انشاالله نا امیدشون میکنیم✊ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
سلام و رحمت‌خدا🌱 بنده نویسنده‌ی رمان هستم این بار با یه رمان دیگه در خدمت شما عزیزان هستیم که مکمل رمان قبلی هستش. رمان پر از های دلچسب و روایت ای از یک زوج انقلابی هستش♥️ داستان زیبای ریحانه و مرتضی که به واسطه‌ی یک دام باهم آشنا میشن و اتفاقاتی میوفته که پسره‌ِ شیطون ما عاشق میشه. عاشق یک جفت چشم معصوم و لبخندی به لطافت برگ گل؛ و دست به دست هم وارد گول مبارزات قبل انقلاب میشن. سیر داستان بسیار آموزنده است و از یه جاهایی دلتون براش میره... امیدوارم مثل همیشه با نگاه های مهربونتون در هوای گرم تابستونی از این داستان عاشقانه‌ی لب سوز لذت ببرین و دوستان تون رو برای خوندن رمان دعوت کنین.☕️💛 از امشب در همین کانال😍
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام دوستان مژده مژده 📣📣📣📣 😍😍 دوباره خانم مبینا رفعتی دست به قلم شد... این بار هم با یه رمان فول عاشقانه پر از نوستالژی های دلچسب و روایتها و بی تابیهای عشقی... داستان زیبای ریحانه و مرتضی که به واسطه ی یک دام با هم آشنا میشن و اتفاقاتی میوفته که پسره شیطون ما عاشق میشه. یه داستان پر از یادگرفتنیها که از یه جاهایی دلتون براش میره... ❤️❤️