نردبان بهشت
🦋🌈🦋🌈🦋🌈🦋🌈🦋🌈🌈🦋🌈🦋 #ادامه_قسمت_دوم فردا تعطیل بود چون روز عید ولادت پیامبر (ص) صبح خیلی زود از خواب
🦋🌈🦋🌈🦋🌈🦋🌈🌈🌈🦋🌈🦋🌈🦋🌈
#قسمت_سوم
تازه از مدرسه به خانه آمده بودم هنوز زمان زیادی نگذشته بود تا فرصت کنم لباس هایم را عوض کنم با هیجان داشتم به مراسم فردا شب فکر می کردم.
خب این مراسم فقط سالی یکبار اتفاق می افتد و باید سعی کنم همه چیز را آماده بگذارم داخل اتاق رفتم وسایل را کمی جابجا کردم.
کرسی را به سمت وسط اتاق بردم تا جایش تغییر کند چند پارچه ی رنگی از داخل کمد برداشتم و روی کرسی انداختم ، داخل انباری رفتم چراغ نفتی قدیمی را از روی طاقچه برداشتم و دورنش را پر از نفت کردم و روی کرسی قرار دادم از داخل ویترین شیشه ای ظرف بزرگی را برای میوه برداشتم تقریبا همان اندازه ی ظرف کناری بود فقط کمی بزرگتر
تا عصر مشغول کارهای خانه بودم نزدیک غروب رفتم مغازه پایین چند کیلو تخمه آفتاب گردان خریدم و به سمت خانه برگشتم
نزدیک خانه که رسیدم دوستم زهرا را دیدم سلام کردم و از مراسم شب برایش گفتم
زهرا هم گفتم ظرف های آجیل را آماده کرده و فقط روشن کردن آتش زیر کرسی مانده است.
بعد خدا حافظی از زهرا داخل اتاق رفتم و لباس هایم را عوض کردم تا آماده شوم می دانستم بعد از نماز مغرب و عشا فامیل هایمان می آیند مادربزرگم که زودتر از همه می آید
بعد از نیم ساعت در خانه به صدا آمد در را که باز کردم پدر و برادرم داخل خانه آمدند بعد از شستن سر صورتشان لباس هایشان راعوض کردند به مادرم کمک کردند تا باقی مانده ی کار ها را انجام دهند.
بعد از اینکه همه ی فامیل ها به خانه ی ما آمدند همگی دور کرسی نشستیم ، مادر بزرگم بالای اتاق نشست.
همه با هم صحبت می کردند و احوال پرسی می کردند نگاهم به میوه های داخل ظرف افتاد انار های قرمز درشت در کنارش نارنگی و سیب چقدر ساده و دل انگیز است.
در کاسه های گل دار پر از نخودچی و کشمش بود یه مشت برداشتم و با اشتها خوردم مزه شور و شیرین آن را دوست داشتم.
مادربزگم شروع به صحبت کرد او از قصه ی ننه سرما و ورود او به زمستان می گفت که با کوله باری از برف می آید در حالی که صورتش از برف پوشیده شده و لباس پشمی بزرگی به تن کرده و در پشت سرش هو هوی باد سرد شنیده می شود...
مادربزرگم همین طور ادامه می داد ما هم با دقت به قصه گوش می کردیم این داستان ها برای آماده شدن مان در سرمای زمستان شدید است.
ساعت از نیم شب گذشت خواب به چشم همه آمد خاله ها و دایی هایم خداحافظی کردند و من مادرم رختخواب پهن کردیم و من غرق در قصه ننه سرما آماده ی خواب شدم چون فردا صبح باید به مدرسه می رفتم
#ادامه_دارد
نویسنده ترنم باران 💚🌈
@dather_110
کپی رمان ممنوع 🚫🚫🚫🚫
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
💭کانال نردبان بهشت 👇
http://eitaa.com/joinchat/2531000340Cef121ea16b
⚠️ #تلنگرانه
کارگردان دنیا خداست! مهم نیست نقش ما ثروتمند است یا تنگدست...
سالم است یا بیمار ...
مهم اینست که محبوبترین کارگردان عالم نقشی به ما داده! نباید از سخت بودن نقش گله مند بود...
چرا که سخت بودن نقش: نشانه اعتماد کارگردان به شایستگی بازیگر هست ...
امیدوارم خوش بدرخشیم !
🌸🌿قراره هر صبح🌿🌸
🔅هرصبح سه مرتبه بگو :
🌴صَلَّی اللّهُ عَلیکَ یا اَباعَبدِاللّه 🌴
(درود خدا بر تو یا ابا عبدالله)
تا ثواب زیارت سیدالشهداء از راه دور
برات ثبت بشه ان شاءالله💕
@kanale_behesht
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
#مناجات_خمس_عشر
#مناجات_الذاکرین
◀️ مناجات سیزدهم 🔸 روز چهارشنبه
🍃🌺 مُناجاة الذّاكرينَ
⭐️ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
🌐 اِلـهي لَوْلاَ الْواجِبُ مِنْ قَبُولِ اَمْرِكَ لَنَزَّهْتُكَ مِنْ ذِكْري اِيّاكَ عَلى اَنَّ ذِكْري لَكَ بِقَدْري لا بِقَدْرِكَ ، وَ ما عَسى اَنْ يَبْلُغَ مِقْداري حَتّى اُجْعَلَ مَحَلاًّ لِتَقْديسِكَ ، وَ مِنْ اَعْظَمِ النِّعَمِ عَلَيْنا جَرَيانُ ذِكْرِكَ عَلى اَلْسِنَتِنا ، وَ اِذْنُكَ لَنا بِدُعائِكَ وَ تَنْزيهِكَ وَ تَسْبيحِكَ
🌐 اِلـهي فَاَلْهِمْنا ذِكْرَكَ فِي الْخَلاءِ وَ الْمَلاءِ وَ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ ، وَ الاِْعْلانِ وَ الاِْسْرارِ ، وَ فِي السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ ، وَ آنِسْنا بِالذِّكْرِ الْخَفِيِّ ، وَ اسْتَعْمِلْنا بِالْعَمَلِ الزَّكِيِّ ، وَ السَّعْيِ الْمَرْضِيِّ ، وَ جازِنا بِالْميزانِ الْوَفِيِّ ، اِلـهي بِكَ هامَتِ الْقُلُوبُ الْوالِهَةُ ، وَ عَلى مَعْرِفَتِكَ جُمِعَتِ الْعُقُولُ الْمُتَبايِنَةُ ، فَلا تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ اِلاّ بِذِكْراكَ ، وَ لا تَسْكُنُ النُّفُوسُ اِلاّ عِنْدَ رُؤْياكَ
🌐 اَنْتَ الْمُسَبَّحُ في كُلِّ مَكان ، وَ الْمَعْبُودُ في كُلِّ زَمان ، وَ الْمَوْجُودُ في كُلِّ اَوان ، وَ الْمَدْعُوُّ بِكُلِّ لِسان ، وَ الْمُعَظَّمُ في كُلِّ جَنان ، وَ اَسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلِّ لَذَّة بِغَيْرِ ذِكْرِكَ ، وَ مِنْ كُلِّ راحَة بِغَيْرِ اُنْسِكَ ، وَ مِنْ كُلِّ سُرُور بِغَيْرِ قُرْبِكَ ، وَ مِنْ كُلِّ شُغْل بِغَيْرِ طاعَتِكَ
🌐 اِلـهي اَنْتَ قُلْتَ وَ قَوْلُكَ الْحَقُّ «يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اذْكُرُوا اللهَ ذِكْراً كَثيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ اَصيلاً» وَ قُلْتَ وَ قَوْلُكَ الْحَقُّ «فَاذْكُرُوني اَذْكُرْكُمْ» فَاَمَرْتَنا بِذِكْرِكَ ، وَ وَعَدْ تَنا عَلَيْهِ اَنْ تَذْكُرَنا تَشْريفاً لَنا وَ تَفْخيماً وَ اِعْظاماً ، وَ ها نَحْنُ ذاكِرُوكَ كَما اَمَرْتَنا ، فَاَنْجِزْ لَنا ما وَعَدْتَنا ، يا ذاكِرَ الذّاكِرينَ وَ يا اَرْحَمَ الرّحِمينَ .
#مناجات_سیزدهم
@kanale_behesht
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
hadaf-shoma-az-din-dari-panahian.mp3
4.47M
📲 فایل صوتے
🎙واعظ: حاج آقا #پناهیان
🔖 هدف شما از دینداری چیه؟ 🔖
『💕』@kanale_behesht
نردبان بهشت
🦋🌈🦋🌈🦋🌈🦋🌈🌈🌈🦋🌈🦋🌈🦋🌈 #قسمت_سوم تازه از مدرسه به خانه آمده بودم هنوز زمان زیادی نگذشته بود تا فرصت کنم
🦋🌈🦋
#قسمت_چهارم
چشمانم را بازکردم نگاهم به شیشه ی مه گرفته ی اتاق افتاد افتاد بلند شدم دستی بر شیشه کشیدم کمی مه شیشه را پاک کردم نگاهم به حیاط افتاد
،حیاط پر از برف شده بود فوری به حیاط دویدم صدای مادرم آمد که گفت: سرما میخوری لباس بپوش! از اشتیاق زیاد نتوانستم جلوی خودم را بگیرم شروع به برف بازی کردم غرق بازی شده بودم که مادرم صدایم کرد گفت: برف سنگینی باریده باید زودتر راه بیفتی تا سر وقت به مدرسه برسی
داخل اتاق رفتم لقمه نانی گرفتم و شروع به خوردن کردم لباس هایم را پوشیدم کیف قهوهای رنگ را برداشتم و به حیاط رفتم مادرم گفت: امروز نمی توانی کفش بپوشی بیا این پوتین های پلاستیکی را بپوش تا راحت تر بروی.
پوتین های قرمز رنگ پلاستیکی را نگاه کردم به یاد روز هایی افتادم که هفت یا هشت سال بیشتر نداشتم وقتی برف می آمد میخواستم به مدرسه بروم این ها را می پوشیدم البته آن ها روز ها برایم خیلی بزرگ بود.
چشمانم را از پوتین برداشتم و به راه افتادم بعد از خداحافظی در خانه را بستم بر خلاف همیشه که در خانه ها باز بود در روزهای برفی نمی توانستیم در خانه را باز بگذاریم چون سگ به داخل خانه ها می آمد.
به راه افتادم طولی نکشید که پایم نا زانو داخل برف رفت سعی کردم پایم را از برف ها بیرون بکشم اما خب فقط پایم بیرون آمد بدترشد پوتین داخل برف گیر کرده بود دستانم را در چاله ایجاد شده فرو بردم تا پوتین را بیرون بیاورم در حالی که از شدت سرما به خود می لزیدم دستانم سرخ شده بود و پایم کامل بی حس بود پوتین های پر از برف را خالی کردم و پوشیدم و بلند شدم سعی کردم ادامه ی راه را با دقت بیشتری بروم آرام آرام خودم را به گوشی دیوار رساندم دستان سرخم را با ها کردن کمی گرم کردم و داخل جیب پالتو گذاشتم تا از سرما در امان باشد.
در کوچه هیچ کس نبود برعکس روزهایی که کوچه های روستا شلوغ بود امروز به دلیل سرما ی زیاد حتی کشاورزان هم نمی توانستند به دشت بروند راهی را که روز های قبل در عرض چند دقیقه می رفتم امروز یک ربعی طول کشید.
وارد حیاط مدرسه شدم کسی را در حیاط ندیدم برف مانند تور عروس حیاط مدرسه رایکدست پوشانده بود داخل راهرو رفتم کف راهرو تکه موکتی پهن کرده بودند تا گل کف کفش ها گرفته شود معلم و مدیر در دفتر نشسته بودند و مشغول صحبت و نوشیدن چای بودند.
صدای بچه هافضای کلاس را پر کرده بود بچه ها حسابی مشغول بودند من که از شدت سرما تمام بدنم یخ کرده بود خودم را به بخاری نفتی کنار پنجره رساندم دستان را از جیب پالتو در آوردم و روبروی بخاری گرفتم احساس سوزش شدید در دستانم احساس می کردم بعد از چند دقیقه معلم وارد کلاس شدهمه ی بچه ها به احترام ایشان از جا بلند شدند ،کلاس غرق سکوت شد خانم معلم گفت: برف خیلی زیادی باریده تا ظهر مجبورید در کلاس بمانید اما به دلیل یکنخوات نشدن کلاس ده دقیقه آخر زنگ را بازی می کنیم بچه ها خیلی خوش حال شدند خب این اولین باری بود که خانم معلم این پیشنهاد را داده بود بعد از صحبتش گفت:کتاب های فارسی را باز کنید درس رنج هایی کشید ام که مپرس را بیاورید...
زینب از روی درس شروع به خواندن کرد زینب دختر لاغر و ریز اندامی بود که خیلی صدای آرامی داشت اما خانم معلم علاقه زیادی به او داشت چون بسیار پر تلاش و درس خوان بود
زینب شروع به خواندن کرد به نام خدا ، درس نهم، *رنج هایی کشیده ام که مپرس* همه کلاس گوش جان سپرده بودند به روخوانی زینب نیم ساعتی گذشت تا رون خوانی درس تمام شد و بعد از حل تمرین های درس خانم گفت: برای امروز کافی است
بازی به این صورت بود که هر کسی یک اسم بگوید و فرد بعدی یک اسم دیگر همراه با کلمه ی قبلی را تکرار کند
بازی خیلی جذابی بود تا زنگ تفریح ادامه پیدا کرد
وقتی زنگ خورد معلم از کلاس بیرون رفت بچه ها در نیمکت های رنگ رو رفته کلاس نشسته بودند و شروع به خوردن تغذیه هایشان کردند
بعد از اتمام زنگ تفریح معلم دوباره به کلاس بازگشت نوبت زنگ ریاضی رسید خب این درس نیازمند تمرکز فروان هست همه با دقت به درس گوش دادیم و تمرین حل کردیم
تا ظهر کلاس ها یکی پس از دیگری گذشت نور خورشید بی حال بر حیاط مدرسه تابیده بود انگار خورشید هیچ رمقی برای تابیدن نداشت زنگ خانه که زده شد هوا کمی گرم شده بود و کوچه ها نیز شلوغ شده بود.
#ادامه_دارد
نویسنده ترنم باران 🌈💚
@dather_110
کپی رمان ممنوع 🚫🚫🚫
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
💭کانال نردبان بهشت 👇
http://eitaa.com/joinchat/2531000340Cef121ea16b
نردبان بهشت
#اخلاق 1 به نام خدا سلام بچه ها خوبین؟💕 گاهی وقتا یه سری اتفاقات میوفته ک برا ما تلخه،و همش ب خودم
#اخلاق 2
به نام خدا
سلام دوستان خوبم💕
بچه ها یکی از راه های رسیدن ب خوش اخلاقی اینه ک ناامید نباشیم...
ببینید ما اگه بد اخلاقیم نباید بگیم من همینم..من درست بشو نیستم...😒من همیشه همینطوری اخلاقم گند بوده...
بابا و مامانم بداخلاقن خب منم شدم این..😕
بچه ها تموم بدی های دنیا ب ما درس میدن👌
همیشه خوب ها معلم نیستن...بدها هم میتونن معلم ما باشن.
ب قول خدابیامرز سعدی ک میگه👈ادب از که آموختی...
از بی ادبان😉
کسی ک بداخلاقه همیشه خودش عذاب میکشه،اطرافیانشم عذاب میکشن😔
خب وقتی ما میبینیم این آدم بخاطر اخلاق بدش خودش داره اذیت میشه و بقیه هم دوسش ندارن ما باید سعی کنیم ک اینجوری نباشیم...😐
نباید انتظار داشته باشیم ک یهویی عوض بشیم خب تغییر زمان میبره...
ما باید تلاش خودمونو بکنیم..نباید زود کم بیاریم.
💟ما استعدادهای زیادی داریم ولی تا احساس خطر نکنیم توانایی هامون ظهور نمیکنه..نباید زود کم بیاریم..
مورچه رو دیدین،وقتی میخواد یه دونه ببره صدبار میوفته ولی ناامید نمیشه..
ما ک دیگه از مورچه کمتر نیستیم 🐜
🔱اگه ب ما بگن بالای این قله گنجه خودمونو با هزار بدبختی هم ک شده بالای قله میرسونیم..خب حالا اگه بدونیم چ گنجی تو خوش اخلاقی و سکوته حتما میریم دنباش🙏❤️
💯ما باید همیشه ب کارامون فکر کنیم🤔
هرگناهی ک میخوایم انجام بدیم بهش فکر کنیم ببینیم واقعا ارزشش رو داره...ببینیم یه شب خوشگذرونی ارزش آتیش جهنم رو داره؟؟؟🔥
🔺اگه کسی بهمون بدی کرد دنبال تلافی نباشیم.
سوءظن ب کسی نداشته باشیم،آخه سوء ظن از گناهان کبیره هست😞
ما باید دید و برداشت هامون رو عوض کنیم و همه چیزو زیبا ببینیم.😍
📚منبع حرفام
سخنرانی های حجت الاسلام فرحزاد
❤️به امید ظهور آقا امام زمان که صدالبته وقتش نزدیکه❤️
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
💭کانال نردبان بهشت 👇
http://eitaa.com/joinchat/2531000340Cef121ea16b