eitaa logo
کارام جانم می‌رود
820 دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
10 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 9️⃣0️⃣1️⃣ تابوت‌ها چگونه‌اند؟ خیره شده بود به پیکرها. چشم از آنها برنمی‌داشت. خلوت را بر هم زدم و پرسیدم: «از کجا معلوم توی اون تابوت‌ها آقا و خونواده‌شون باشن؟» لبه کلاهش را جلوتر کشید و گفت: «نه من توی اون تابوت‌ها رو دیدم، نه اونایی که ادعا می‌کنن این تابوت‌ها خالیه. هیچ‌کدوممون با چشم خودمون توی تابوت‌ها رو ندیدیم.» بعد اشاره کرد به جمله شهید همت: «هر وقت در مناطق جنگی راه رو گم کردید نگاه کنید آتش دشمن کدوم سمت رو می‌کوبه، همون جبهه خودیه.» از همان زمان که دشمن شروع کرده بود به دروغ‌بافی درباره بدل داشتن رهبری و کوبیدن شخصیت آقا سید مجتبی، فهمیده بود که جبهه خودی کدام سمت است. حالا هم داشت با تابوتی وداع می‌کرد که چند دهه رهبر منطقه‌های جنگ سرد و گرم در جبهه خودی بود. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣1️⃣1️⃣ جهیزیه پتوها را یکی‌یکی از بالای کمد پرت می‌کنم پایین. روی‌هم تلنبار می‌شوند. از بینشان رد می‌شوم و خودم را به در اتاق می‌رسانم. زیپ یکی از کاورها را باز می‌کنم. دست روی جنس گلبافتش می‌کشم. پرزهای نرمش زیر انگشت می‌خوابند. صورتم را توی پتو فرومی‌کنم. بوی نویی می‌دهد. گوشه لب‌هایم به بالا کش می‌آید. - این پتو آبیه رو زن عموت داد، یادته؟ صدای گزارشگر فوتبال توی خانه پیچیده است. لابه‌لایش هم صدای چلیک‌چلیک شکستن تخمه. پتوی کناری‌اش را مادرجان برایم خریده است. آن یکی که گل قرمز دارد را خاله‌ام. آن دیگری‌ها را هم عمه‌ها و دایی‌هایمان. صدایم را بلند می‌کنم: -نمی‌دونم این رسم پتو خریدن برا پاگشا رو کی تو خونواده رسم کرده. همه ولشون می‌کنی میرن پتو می‌خرن. تخمه را بین دندان می‌چرخاند و سرش را به بالا و پایین تکان می‌دهد. بالش‌ها را روی‌هم کنار دیوار سوار می‌کنم. هر کدامشان دوبرابر بالشت معمولی جا می‌گیرند. اما در عوض خیلی نرم‌اند. خستگی راه را از تن زائرها بیرون می‌کنند. خدا کند همه‌شان مثل نه‌نه‌جان دنبال بالشت پربار باشند. نه‌نه‌جان هر وقت از شهرستان می‌آید، پاتوقش خانه ما است. می‌گوید برای خواب باید خانه تازه‌عروس بمانی که تشک بالش‌هایش پف‌دار است. توی چشم‌های خاله‌هایم زل می‌زند و می‌گوید: «بَلیشتِ شِما که اَنگار سنگ دِ زِر سرت گِذیشتی.» انگشت اشاره‌ام را توی هوا بالا و پایین می‌کنم. زیر لب بالش و پتوها را می‌شمرم. چند تا ملحفه دست‌نخورده هم از ته کشو در می‌آورم می‌گذارم کنارشان. پنکه را از توی کارتن بیرون می‌کشم. سرهمش می‌کنم. کنار وسیله‌ها می‌گذارمش. اگر می‌بود نمی‌گذاشت زائرهایش توی گرما بمانند. پدر امت بود دیگر. همیشه سختی‌ها را برای خودش می‌خواست و راحتی‌ها را برای ما مردم. مثل همان وقت که در گرم‌ترین روز سال به بندرعباس رفت. یا آن روز که گفت اینکه من زیر سقفم و شما زیر بارانید برای من ناگوار است. انگشتم را دو بار روی صفحه گوشی می‌زنم. عکسش دلم را مثل کاغذ مچاله می‌کند. با دو انگشت شست و اشاره فنجان چای را گرفته. بافت زمستانی توی تنش نشسته است و حسابی جذاب‌ترش کرده. رمز را وارد می‌کنم. برای مسئول موکب می‌نویسم: «یه مقدار وسیله دارم برا اسکان ان‌شاءالله فردا براتون میارم.» پیام را ارسال می‌کنم. سرم را بالا می‌آورم. به قاب عکس روی دیوار زل می‌زنم. توی دلم قربان‌صدقه قدوبالایش می‌روم. بغض گلویم را می‌فشارد. صدایم می‌لرزد: -چهارتا تیکه جهیزیه که قابلتونو نداره. بقیه جمله توی گلویم گیر می‌کند. چند لحظه فقط نگاهش می‌کنم: -شما زندگیتونو برامون دادین آقا. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1️⃣1️⃣1️⃣ صحنه آخر در کار خدا مانده بودم، مبهوت. مدام با خودم می‌گفتم: -خدا عجب کارگردان پردل و جرأتی است که همان صحنه‌ی اول، قهرمان داستانش را از قاب بیرون برده است. روز اول، فقط مانده بودم می‌خواهد قصه را بدون حضور او چطور پیش ببرد. اصلاً برایم باورکردنی نبود که دیگر نیست. روز دهم اسفند، وقتی مجنون‌وار راه افتاده بودیم سمت میدان انقلاب، هنوز باور نکرده بودم. تمام روزهای آخر زمستان، بهار و اوایل تابستان منتظر بودم برگردد. مدام یک صحنه از بازی تاج و تخت جلوی چشمم می‌آمد؛ جایی که در سناریوی سریال، جان اسنو می‌میرد. او محبوب‌ترین شخصیت داستان بود. خیلی از طرفداران سریال می‌گفتند بدون او دیگر بازی تاج و تخت را دنبال نمی‌کنند. اما در قسمت بعد، جادوگری آمد و روح جان اسنو را به جسمش برگرداند. از همان اسفند، ته دلم منتظر چنین معجزه‌ای بودم؛ این‌که یک روز دوباره ببینمش؛ همان‌طور ایستاده، سروقامت و با لبخند همیشگی. دیشب که مهمان دارالذکر شد، فهمیدم قواعد فیلم‌سازی خدا با قواعد ما فرق دارد. خواهش این همه عاشق، از سراسر جهان، اراده‌اش را تغییر نمی‌دهد. در قصه‌ی او، صحنه‌ی آخر هنوز نرسیده است؛ صحنه‌ی آخر، رجعت است. ماشین حامل پیکرهای مطهر، آرام‌آرام میان انبوه جمعیت میدان آزادی از چشمم دور می‌شد. بطری آبم را پشت سرش خالی کردم و زیر لب گفتم: -عزیزم، ما منتظریم. زود برگرد. امید داریم کنار امام زمان ببینیمت. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
مهندسی وداع.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 2️⃣1️⃣1️⃣ مهندسی وداع می‌دانی چرا از وداع با تو می‌ترسم؟ چون توی مدرسه ریاضی را کج‌ومعوج یادم دادند. من آن سال‌ها همان‌طور که ریاضی را یاد گرفته بودم، پول جمع می‌کردم. دبستانی بودم. وقتی کیف پول زیپ‌دارم که قد کف دست یک بچهٔ دبستانی بود، از سکه‌های نقره‌ای برنجی ۲۵ تومانی سنگین شد. آقاجون فهمید می‌تواند به‌جای خرجی روزانه، بهم خرجی هفتگی بدهد؛ چون دیگر به‌موقع باز و بسته کردن زیپ کیفم را بلد شده بودم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3️⃣1️⃣1️⃣ با من سخن بگو مصلی ۱. شهید آوینی در مستند "با من سخن بگو دوکوهه"، وارد گفتگو با خود پادگان می‌شود و از زمین دوکوهه می‌پرسد: «چه کردی که همچین توفیقی داشتی؟» شاید بعضی فکر کنند نویسنده از صنعت جان‌بخشی استفاده کرده است. متن در پی استفاده از این آرایه نیست. سید مرتضی به‌صورت حقیقی گفتگو می‌کند، چرا که آخر این گفتگو با یک تمنا پایان می‌پذیرد: «دوکوهه، آیا دوست داری که پادگان یاران امام مهدی نیز باشی؟ پس منتظر باش.» ۲. استاد محمود عبدالحسینی از معدود عکاسان تدفین امام خمینی بوده است. شب قبل از دفن، وقتی همه عکاسان از بهشت‌زهرا به تهران برمی‌گردند، متوجه می‌شود رفتن به تهران همانا و نرسیدن به عکاسی تدفین در روز بعد همان. برای همین تصمیم می‌گیرد شب را در یک ماشین بخوابد. قبل از خوابیدن، مشغول عکاسی از قبری می‌شود که تازه کنده شده و قرار است محل دفن امام شود. در حین عکاسی با افرادی مواجه می‌شود که از او قوطی خالی حلقه‌های فیلم را می‌خواهند. عکاس اختصاصی رهبری، متوجه نمی‌شود این افراد برای چه قوطی کوچک فیلم‌ها را می‌خواهند. نفر سوم که از او قوطی را می‌خواهد کنجکاوی استاد اجازه نمی‌دهد بی سؤال از کنار این درخواست بگذرد. از او می‌پرسد: «قوطی فیلم را برای چه می‌خواهد؟» وقتی متوجه می‌شود می‌خواهند از خاک قبر برای تبرک بردارند، متعجب جواب می‌دهد: -هنوز پیکری قرار نگرفته که بخواد متبرک بشه. استاد عبدالحسینی پاسخ درستی داده؛ هنوز ساعاتی تا تدفین باقی مانده بود. اما آن قطعه از بهشت‌زهرا بی‌سبب آخرین منزل و جایگاه امام خمینی نشده بود. ۳. هیئت‌های دیپلماتیک رفته‌اند. شبستانی که دیروز زیر گام‌های منظم هیئت‌ها بود، حالا با زمزمه‌های پراکنده پر شده است و سکوتی که مانند آبی راکد بوده، اکنون موج برداشته است. پژواک صداها زیر سقف بلند به گوش می‌رسد. ازیک‌طرف صدای شعرخوانی مستمر می‌آید. جای خالی صف‌های رسمی دیروز، تعدادی زن و مرد پیر و جوان، شلخته و جداجدا، یا خوابند یا دراز کشیده‌اند تا قدری خستگی از بدنشان برود. بدن‌هایی که مثل جزیره‌های پراکنده روی فرش افتاده‌اند. کفش‌هایشان کنار دستشان رها شده است. دستی که بالش سر شده و چادری که روی صورت کشیده شده و نسیم کولری که لبه چادر را تکان می‌دهد. محراب مانند موجی فیروزه‌ای تا سقف بالا رفته است. کاشی‌ها نور را پس می‌زنند و آبی محراب میان سیاهی لباس‌های عزاداران می‌درخشد. محراب مانند آسمانی ایستاده بر زمین است و ناظر برنامه دیگری‌ست. غیررسمی‌ترین برنامه وداع با حضور خودجوش مردم پا گرفته است. جای صندلی‌های تشریفات را حلقه‌ای نامنظم از مردم گرفته است. نظم خشک دیروز جای خود را به بی‌نظمی گرم عزاداران داده. مداحی خودجوش از شباهت شهادت رهبر و سیدالشهدا می‌گوید؛ مرد و زن سینه‌زنان با لباس‌های متنوع، گرد ایستاده‌اند و گریه می‌کنند. حلقه مدام تنگ و باز می‌شود. دست‌هایی ناهماهنگ بر سینه فرود می‌آید. اشک‌های لغزانی در نور شبستان برق می‌زند. پرچم‌هایی که میان جمع تکان می‌خورند. نظم و ترتیبی ندارد و رفت‌وآمد افراد راحت است. روز جمعه محراب نماز میزبان چهار تابوت پیکر رهبر و خانواده‌شان بود و الان فقط چهار قاب خالی از آن باقی است. جمعیت زیاد نیست، مداح آرام می‌خواند و عده‌ای گریه می‌کنند. دستمالی که آرام در تابوت کشیده می‌شود؛ دستی چند ثانیه مکث می‌کند؛ چفیه‌ای که بر کف محل تابوت گذاشته می‌شود؛ دختر دوساله‌ای با دست‌خالی تبرک گرفتن بزرگ‌ترها را تقلید می‌کند؛ پرچمی که آرام روی جای خالی می‌لغزد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 4⃣1⃣1⃣ ایوب‌های زمان ایوب بدری بهنود یک‌دستش عصا بود و دست دیگرش را داده بود دست دخترش. از شهرری آمده بود. سلانه‌سلانه راه می‌رفت. برای اینکه خسته‌اش نکنم خواستم هم‌زمان با راه‌رفتن با هم صحبت کنیم؛ اما ایستاد. انگار می‌خواست حرف‌های مهمی بزند. کهنه سرباز بود. در دفاع مقدس توی چهارتا عملیات شرکت کرده بود. با گونی کوله‌پشتی درست‌کردن آن زمان را مقایسه می‌کرد با اقتدار امروز. آرپی‌جی‌هایی که نداشتند و بعد از حمله از دشمن غنیمت می‌گرفتند را مقایسه می‌کرد با موشک‌هایی که میراث تهرانی‌مقدم‌اند. سرش را بالا گرفت و به سقف شبستان نگاه کرد: «اون موقع توی مسجد ۵۰ متری خشتی‌گلی نماز می‌خوندمی اما حالا به برکت این انقلاب همچین مصلایی داریم.» غرور در زبان بدنش موج می‌زد. دیگر نه دستش توی دست دخترش بود و نه عصایش روی زمین. عصا را شبیه اسلحه دستش گرفت و گفت: «همین حالا هم اگه ازم بخوان می‌شینم روی صندلی و با اسلحه‌ام می‌زنم توی دهن امریکا و اسرائیل.» بعد از خداحافظی به تعداد زیاد ایوب و یاران و فرزندانش فکر کردم؛ به کسانی که دشمن هیچ‌وقت در نقشه محاسباتی‌اش آن‌ها را در نظر نگرفته بود. ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5️⃣1️⃣1️⃣ بقچه‌دار آقاجان بزرگ خانواده بود. پیراهن و شلوار سفید نخی تنش می‌کرد. دور اتاق‌های خانه راه می‌رفت و دنبالش بوی گل محمدی دور اتاق چرخ می‌زد. لب‌هاش به ذکر می‌جنبید؛ تسبیح‌های سنگی ریزودرشت کنار پایش چپ و راست تاب برمی‌داشتند. چمدان آقاجان بیشتر از دو ماه کنار کمد، توی اتاق کوچک باز بود. هر روز یکی از بچه‌ها یا نوه‌ها که سرش می‌زد گوشه چشمی به چمدان می‌انداخت. یکی‌یکی وسایل آقاجان از توی کمدها و گنجه‌ها می‌رفت کنار چمدان و بعد به نظمی که خود آقاجان می‌دانست چیده می‌شد توی چمدان قهوه‌ای. آقاجان قرار بود برود خانهٔ خدا؛ لباس سفید بپوشد و حاجی بشود. همه ذوقش را داشتیم؛ اما با عادت دیدن هر روزه‌اش نمی‌دانستیم چه کنیم. آقاجان حرفی نمی‌زد؛ اما وسایل را کم‌کم جمع می‌کرد که بچه‌ها آرام‌آرام آماده‌شدنش را برای رفتن ببینند. همه می‌دانستند که قرار است حدود چهل روز آقاجان را نبینند. شب قبل از پرواز همه دور سفرهٔ آقاجان جمع شدیم. آش پخته بود با نان و پنیر و سبزی. خودش برای خودش، آش پشت‌پا بارگذاشته بود. همه می‌دویدند مبادا چیزی جا بماند یا آدابی از بدرقه فراموش شود. بوی پیازداغ و سبزی آب‌خورده توی اتاق جامانده بود. چمدانش توی پیچ راهرو بود و خودش داشت کت کهنه و ساییده‌شده‌اش را تن می‌زد. همان‌طور که دستش توی آستین‌ها می‌رفت و سرش پایین بود چشم بالا کشید. نگاهش از همه‌مان رد شد. وقت خداحافظی یک ساک کوچک‌تر را کنار در اتاق نشان داد و گفت فردا بیاییم سروقت ساک. کاسهٔ گل‌سرخی آب را پشت سرش روی موزاییک‌های حیاط پاشیدیم. آقاجان وسط بوی خاک نم خورده و صدای سوختن اسپند روی زغال از خانه رفت. فرداش رفتیم و زیپ سنگین شدهٔ ساک را باز کردیم. آقاجان برای هر کداممان یادگاری گذاشته بود. انگشتر و تسبیح‌ها و جانماز و دستمال اشک و قرآنش را بینمان تقسیم کرده بود. آقاجان بقچه‌دار شده بود. خودش هر بار که کسی از دنیا می‌رفت می‌گفت: «فلانی بقچه دار شده.» یعنی قبل از رفتن انگار خودش می‌دانسته بقچهٔ عمرش دارد جمع می‌شود و یک کارهایی کرده یا وصیت کرده. می‌گفت: «نگاه و صدا و حرف‌های آدم بقچه‌دار معلوم می‌کند که رفتنی‌ست.» آقاجان بقچه‌دار بود که رفت خانهٔ خدا و لباس سفید پوشید، اما حاجی نشد. بقچه‌اش را زد زیر بغلش و رفت خود خدا را ببیند. حالا جای آقاجان، آقا را می‌بینم. آقاجان راست می‌گفت. وقتی فیلم دیدارهای چند ماه آخر را می‌بینم انگار از نگاه و صدا و حرف‌های آقا معلوم می‌کند که آقا بقچه‌دار شده بود. آقا هم مثل آقاجان چند ماه است چمدانش را بازکرده که هی ریزریز رفتنش از تهران را ببینیم و باور کنیم. آقا دلش نیامد یکهو تمام حجم خالی‌اش توی تهران را به قلب‌هایمان تحمیل کند. آرام‌آرام چهار طرف بقچه را هم آورد. ما را شب‌های زیادی بعد از شهادتش دور هم توی خیابان‌ها جمع کرد؛ نکند غم فدایی نشدن برایش توی تنهایی مچاله‌مان کند. قرار است بیاید و توی حیاط مصلی بماند که برای آخرین بار ببینیمش و بعد پشت سرش قطره‌های اشکمان برای بدرقه‌اش روی آسفالت داغ خیابان‌های تهران بیفتد. آقا بقچه‌اش را باحوصله از بینمان جمع کرده و آن‌قدر حواسش هست که آداب بدرقه فراموشمان نشود و بماند روی دل‌های بندزده‌مان. آقا قرار است برگردد به جایی که اول زندگی‌اش آنجا بود. برگردد و تا ابد خادم مضجع امام رئوف بماند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣1️⃣1️⃣ این‌بار،... سلام آقا! جوان، به همهٔ قاب عکس‌های آقا در خروجی مترو، سلام می‌داد: سلام، سلام، سلام، سلام، سلام، و... . از مراسم تشییع برمی‌گشتیم و دیگر امیدی به بازگشت آقای شهید به تهران نداشتیم. بیست و سه چهارساله می‌زد. پیراهن مشکی که روی شلوار نخی انداخته بود، مرتب بود؛ اما رد سفید شوره‌های عرق و خاک‌ گرد مانندی که روی تن سیاهی نشسته بود، پنهان‌کردنی نبود. با کفش‌های تابستانی‌اش لخ‌لخ می‌کشید کف سنگ‌های تمیز مترو و جلو می‌آمد. معلوم بود خسته است. کنار هر عکس دستش را بالا می‌برد، کمی انگشت‌هایش را تکان می‌داد و آرام می‌گفت: سلام. فاصله قاب‌ها زیاد نبود. پشت‌سرهم، بیست بار دستش را بالا برد، نگاه کرد به تصویر و سلام داد به آقا. سلام، سلام، سلام، سلام، سلام، و... . فکر کردم اینجا، خروجی نیست. اینجا ورودی دنیای بعد از شهید سیّد علی‌ست که جوان‌های وفادار مملکتش بیدار و برخاسته‌اند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍